RSS Feed

من عوض شده ام، حالا یک عوضی هستم


یکی دو ماه است شهرداری اینجا تما م شهر را یکسر آباد کرده و چون کار دیگری ندارد، بمن گیر داده است. دو بار روی در خانه اعلامیه گذاشتند که شاخه های درخت جلوی خانۀ شما باید 12 فیت از خیابان و 8 فیت از پیاده رو فاصله داشته باشند. اعلامیۀ اول تاریخ بازدید بعدی را هم مژده داده بود: دو هفتۀ دیگر. طرف دیگر اعلامیه برنامۀ جمع آوری چوب چاپ شده بود، هفته ای یکبار روز جمعه. قطر چوب چنین و چنان، شاخه ها به اندازه های 4 فیتی بریده شوند. نیازی به بستن چوبها نیست، ولی اگر ببندید ممنون می شویم. حجم کل بریده ها از ده یارد مکعب تجاوز نکند که بتوانیم به همه برسیم. برای اطلاعات بیشتر به این شماره زنگ بزنید و سراغ فلان کس را بگیرید. یادم آمد که توی گاراژ یک اره دارم که روی یک چوب 3 متری نصب شده. من که همیشه به مبل چسبیده ام، خوبست به این مسئله مثل یک توفیق اجباری نگاه کنم. هر هفته چهارشنبه و پنجشنبه چوب و برگ میبرم. هم نوعی ورزش است، هم حیاط تر و تمیز می شود. بریدن سری اول آقایان را راضی نکرد و دوباره همان اعلامیۀ لعنتی را با همان متن و قرار ملاقات برای 2 هفتۀ بعد به در آویزان کردند. با همان ارۀ دراز دوباره مقدار قابل توجهی بریدم و راستش کمی خجول بودم چون از ده یارد مکعب بیشتر شد. اینبار چون شاخه ها قطور تر بود و با ارۀ دستی دیگری هفت هشت بار چوب را بقطعات کوتاه تری بریدم، خیس عرق شدم و آخر کار قلبم داشت از دهانم بیرون میزد که 2 هفته پیش همین جا اشاره کردم.


1jwj-trees-00318
امیدوار بودم که سر یک شاخۀ تنومند که روی پیاده رو نزول کرده باهاشان چانه بزنم، چون دیدم مسئله جدی است، حوصلۀ جریمه شدن ندارم. به شان زنگ زدم. گفتم لطفا مرا به مامور گیر دادن به درخت ها وصل کنید. گفت الان اینجا نیست، مشغول گردش توی شهر است. گفتم ببینید، اینجا یک شهر درختی است. در خیابان ما دهها درخت هست که روی خیابان و پیاده رو ها آویزان شده اند. البته کمی خالی بستم، درخت دیگری مثل مال خودم را ندیده ام. بزنم به تخته، بزرگترین درخت خیابان است. کنجکاو بودم بپرسم که به همه همین را گفته اند یا لطقشان فقط شامل حال من شده است. ولی خوب، نمی شود چنین چیزی پرسید. طرف می تواند برگردد بگوید بتو مربوط نیست، بکار خودت برس. به بانویی که بسیار مودب و یاری کننده (هلپ فول) بود گفتم من مایلم بدانم دقیقا کدام شاخۀ درخت من مورد توجه آقای بازرس درختان قرار گرفته است، چون …..بقیه را بعدا می گویم که تکراری نشود. گفت امروز یا حداکثر فردا بخانه ات می آید. الان باهاش تماس می گیرم. پیش خودم گفتم کاش امروز بیاید خبر …

تقریبا 2 ساعت بعد طرف آمد. یک انسان متر بدست متعهد به قانون که هیچ اتوریته ای ندارد و حتی یک اینچ هم گذشت نمی کند. شاخۀ بالای خیابان را که چشمش را گرفته بود نشانم داد که از اینجا باید بریده شود. گفت نگاه کن، چندین بار به ش زده اند ، راست می گفت. پرسید میخواهی رویش علامت بزنم که از کجا ببُری؟ گفتم نه، خودم – حد پیاده رو و خیابان را- تشخیص می دهم . بعد باب صحبت را در بارۀ چیزی که نگرانش بودم، آن شاخۀ بسیار بزرگ که روی پیاده رو با فاصلۀ کمتر از 8 فیت خم شده است، باز کردم. گفت آهان بله آنرا هم باید بزنی. گفتم این شاخه 17 سال پیش که من آمدم همین طور همین جا بود، یکشبه که در نیامده. چرا در اینمدت هیچکس چیزی نگفته؟ گفت من مامورم و معذور. اگر می خواهی دوباره زنگ بزن ببین کمکت می کنند یانه. چند روز بعد آدم واردتری آمد. پرسید به ت گفته اند که این شاخه هار ا باید بزنی؟ گفتم نه، تو اولین خوشگل خوش خبر محله هستی. در بارۀ آن شاخۀ قدیمی ام پرسیدم که چگونه است که شهرداری بعد از 20 سال این چنین به آن علاقمند شده است. گفت قانون همیشه همین بوده ولی enforce (تاکید و اجرا) نمی شد. یک کامیونی خورده به درختی و بیشتر از صد هزار دلار خسارت ببار آورده و حالا دیگر…..گفتم خوب به کامیون ها بگوئید از این ببعد توی پیاده رو رانندگی نکنند. اضافه کردم که من بودجۀ محدودی دارم و درخت بریدن گران است. شهرداری – که اره های بزرگ و کامیون های خوشگل دارد – می تواند خودش بیاید ببرد؟ گفت نه، آنها از این کار ها نمی کنند.. گفتم آهان، پس کارشان این است که مثل ولگردهای دیوث جمهوری اسلامی فقط توی خیابان ها بچرخند و جان مردم را به لبشان بیاورند؟ در بارۀ این موضوع اطلاع چندانی نداشت. پرسید جمهوری اسلامی دیگر چه عنی است؟ گفتم بیخیال، حالا چقدر وقت می دهند؟ گفت معمولا یکماه. گفتم امکان ندارد من یکماهه بتوانم، از طرف دیگر حجم این شاخه از 40-50 یارد مکعب هم بیشتر است. گفت پس برو بمیر، خداحافظی کردیم و رفت.

اینها همه بهانه است. من از این خانۀ بزرگ خسته شده ام. میخواهم چکار اینهمه اتاق را؟ تمیزش که نمی کنم. فقط ظرف میشورم. می شویم آری آری، آنهم چون باید. پریروز گوشۀ اتاق نشیمن را وکیوم کشیدم که میزی بگذارم. عنکبوت ها از خنده روده بر شده بودند. همه جا را آخوند (گوه) گرفته. عنکبوت ها آنقدر خودمانی شده اند که با اسم کوچک صدایم می کنند. تختی که رویش می خوابم چون قدری بزرگ است، آنورش را به جالباسی مبدل کرده ام و گوشۀ دیگرش را به میز کاغذ و کتاب. با صرفه جویی در مصرف انرژری به محیط زیست هم کمک می کنم. دیگر چی؟ آهان لباس هم می شورم و زیر لباسی ها را توی یک اتاق دیگر روی فرش پرت می کنم و از همان جا بر می دارم و می پوشم. مادر زنم برای چند ماه آمده. قبلا گفته بودم که او یک فرشته است که اشتباهی اینجا فرستاده اند. مرا هم دوست دارد، و چندین بار بزبان آورده. چند روز پیش از خانۀ پسرش زنگ زده بود و حدود یک ساعت گپ زدیم. می گفت اینقدر غریبگی نکن، می بینی که همه دوستت دارند. آنروز که آناهیتا (خواهر زنم) آمده بود پیشت که ماشینش را بگیرد، می خواست بیاید تو و برایت غذا بپزد که نگذاشتی! درست است، آناهیتا از من پرسید می خواهید برایتان یک غذایی بپزم. دلم تکان خورد، گفتم نه قربان دستت، غذا مهم نیست. مادر زنم چون در خانۀ خودش نبود، مستقیما نمی گفت بیا اینجا ولی منظورش همان بود. بطرز باور نکردنی نجیب، متواضع و از خود گذشته است، ولی بسیار حساس و زود رنج. بمن همیشه می گوید تو مثل پسرم، حتی صمیمی تر همیشه با من حرف میزدی، از کار که بر می گشتی، همه چیز را بمن می گفتی، چند روز پیش بخانم فلان تعریفت را می کردم ….ولی با داماد های دیگرم مثل تو نیستم (و می گوید چرا). گفتم شما همیشه بمن لطف داشتید.
همیشه نصیحتم می کند که بخودت برس، برو مسافرت، ماشین نو بخر، خانه ات را تمیز کن، غذای خوب بخور، توی خانه نان و پنیر هم بخوری، بهتر از غذای بیرون است. قبلا خیلی در باره اش نوشته ام و اگر جلوی خودم را نگیرم 2 صفحه می شود. وقتی پیش ما بود، همیشه لباس های مرا که خانوم سو دیگر سالها بود که دستشان نمیزد، توی ماشین می انداخت می شست، خشک و تا می کرد. سال 2011 وقتی کمرم را عمل کردند، یکماه و نیم مثل پروانه دور من می چرخید که آب از آب تکان نخورد. تکان که می خوردم، می پرسید هان؟ چای میخواهی؟ جای خوابم را – که از دخترش جدا کرده بودم – مرتب می کرد. هر چه از او بگویم کم گفته ام. آنروز قسمتی از صحبتمان به خانوم سو کشیده شد. خانوم سو یک کلمه بد از من به احدی از خانواده اش نگفته. این از رفتارشان مشخص است. به آنها – که پرسیده اند و وقتی حوصلۀ حرف زدن داشته– گفته ما نه اختلافی داشتیم، نه دعوا کردیم. یک مدت آنطور زندگی کردم، حالا می خواهم مدتی هم اینطور زندگی کنم. کارهایش را به هیچ کس نمی گوید. مادر زنم بمن گفته وقتی رفت کنکور داد و قبول شد، ما نمی دانستیم. هم چنین وقتی رفت سر کار، اصلا نمی دانستیم کار گرفته. دختران دیگرم چرا، ولی هیچوقت نگران این یک دختر نبودم، می دانستم که کارش را پیش خواهد برد. بقول خواهرم – که او را هرگز ندیده و از من فقط تعریف شنیده – انسان جالبی است! خیلی جالب. زن ارزنده ای است که باید مرد می شد. هر هر. بمادرزنم آنروز گفتم ما که دعوا نکردیم، فقط نشد دیگر. شاید من بد بودم. گفت نه بد نبودی، با هم غریبه شده بودید. دخترم هم همین را می گوید که دعوایی نداشتید. گفتم ولی کاش کمی دعوا کرده بودیم. روزی که بعد از 25 سال می رفت، برای من توی آشپزخانه یک نت گذاشت. و من با ایمیل ازش تشکر بسزایی کردم. اینجا فهمیدم که دو سه میلی متر از قلبش را برای مادرش باز کرده است. به او گفته من چند ساعت 15-20 تا جعبه و لباس هایم را بردم توی ماشین گذاشتم و بابک نفهمید.

چرا نفهمیدم؟ چون خواب بودم. چند وقت پیش شاید می گفتم خاک بر سر من که زنم دو ماه کاغذ و کتاب و لباسهایش را جمع و جور می کرد (که برود) و من چون طبیعتا فضول نیستم متوجه نبودم. روز رفتنش حتی نفهمیدم نشنیدم که دارد میرود! ولی حالا که عوض شده ام می گویم چه خوب که تا ساعت 4 بعد از ظهر خواب بودم و نفهمیدم که زنم خانه مان را ترک می کند : من دیگر قادر به ادامۀ زندگی با این وضع نیستم و مجبور به ترک خانه شدم. چه سخنان نغز و تلخی! یکایک جملاتش مثل پتک توی سرم صدا می کنند. خوب شد که خواب بودم و ندیدم. اگر می دیدم مگر دردش کمتر می شد؟ مگر می خواستم یا می توانستم جلویش را بگیرم؟ اصلا مگر درد داشت؟ امروز درد من اینست که نمی دانم درد داشت یا چقدر! او با من هر چه کرد، بخودش مربوط است، ولی من از آنچه با او کردم شرمسارم و این یکی را میدانم که دردناک است. 15-20 سال از زندگیش را، قلبش را سیاه کردم. وقتی رفت، تمام عکس هایمان را برد و نه هیچ چیز دیگر بجز کاغذ ها و لباس هایش. پسرم چند وقت پیش عکس های عروسی مان را برای بار اول آنجا دیده بود. می گفت برای من خیلی جالب بود که دیدم چطور بودید، چون هیچ از گذشته تان نمی دانستم. چون از وقتی که خودش را کمی شناخت، دید که پدر و مادرش با هم بیگانه اند. پرسیدم عکس های ماه عسلمان را هم دیدی؟ قشنگ بود نه؟ یکی از زیباترین جاهای آمریکا: ویل کلرادو. چه خوب بودیم و چقدر بد شدیم. بله، گریه کن خرس گنده.

در فکر چاره برای درخت، رفتم توی اینترنت دنبال ارۀ مناسب. بقول آن دیوانۀ فکور، می دانید که مردم میروند توی اینترنت. چون می خواهم جمع و جور کنم، نصف اجناس را دور بریزم، ببخشم بفروشم یا هر چه و خلاصه 2 سال دیگر گورم را از اینجا گم کنم بروم – یکی پرسید کجا، گفتم جهنم. نه، یک خانهّ کوچک و هوای کوهستانی می خواهم. مرده شور هوای گرم و شرجی را ببرند. اگر برکۀ آبی هم اطرافش باشد و صدای آب که چه بهتر. خانه ای با فقط دو اتاق با پنجره های بزرگ و روشن – نمی خواستم اره لزوما خیلی خوب باشد. فقط یکبار زورش به این یک شاخۀ گردن کلفت که قطرش 25-20 سانتیمتر یا بیشتر است، برسد. ارۀ بنزینی گران است. برقی اش را پیدا کردم حدود 60 دلار که ملت همیشه در صحنه ازش تعریف کرده بودند. در همین گیر و دار، یک ورقه با رنگ و روی متفاوت به در خانه چسباندند که اگر فاصلۀ شاخه های درختت با خیابان و پیاده رو 12 و 8 فوت یا بیشتر نشود، یکماه دیگر مطابق قانون کونت را پاره خواهیم کرد و هر روز که از ضرب العجل یکماه بگذرد و در تخلف باشی، یک تخلف جدید بحساب می آید و دیگر کونت جر وا جر خواهد شد.

خسته از این کشمکش، خوابیدم که غم درخت را فراموش کنم، شاید خواب ببینم یک ارۀ خوب و یک نردبان بلند و در خور برنده شده ام. یکهو دیدم یک پیکر نورانی جلویم ظاهر شد. گفتم ای مرد نورانی تو کیستی. گفت من آقا آمام زمان هستم. آمده ام نجاتت بدهم. بغل دستی ام داشت بربر نگاهم می کرد. گفتم : «فلانی تو امام زمان را دیدی؟ گفت نه! ولی من این شخص را دیده بودم» *. مانند نقویان من هم  تاریخ را چک کردم که ببینم چه روزی است. دیدم یا قمر بنی هاشم، روز عاشورا است که یزید لعنت الله علیه خشتک مبارک امام حسین را پاره کرد. ای داد بیداد، من که تشنه نبودم. این خوابها چیست، من آب نمی خواهم جیش دارم. شاید طفل 21 ساله ام تشنه باشد، به او رحم کنید. کون لق امام زمان که اصلا وجود نداشت که غایب بشود، چون پدر علیه السلامش عسگری گِی (اِوا خواهر)  بود. دیدم نخیر، ول کن معامله نیستند، دستشان را روی زنگ خانه گذاشته اند و صدا قطع نمی شود. از پنجره نگاه کردم، از نوشتۀ روی ماشین فهمیدم بازهم جریان به درخت مربوط است. فکر کردم از شهرداری آمده اند که اخطاریۀ دیگری بچسبانند. طرف داشت منصرف می شد. تنبان پوشیدم و تند رفتم پائین در را باز کردم. مردی گفت، آهان ببخشید، این درختت همه جا را گرفته، حتی به سقف خانه نزدیک شده، می خواهی تر و تمیزش کنم؟ من اینکاره ام. گفتم خیلی ممنون، راضی به زحمت زیاد شما نیستم، فقط این یک شاخۀ بزرگ روی پیاده را چقدر می گیری بزنی. دستی به چانه اش کشید و گفت اگر ببُرم و اینجا بگذارم – از اینکه با خود ببَرم – ارزانتر آب می خورد. تکه تکه اش می کنم و بغل خیابان می چینم. خیلی قیمت خوبی است. 60 دلار نقد! گفتم لا اله ال الله. درود بر داعش. بزن که خیرش را ببینی.

—————–

* شنیده ام اینرا محمد رضا شاه پهلوی در کتاب «ماموریت برای وطنم» نوشته که کسخل  بیچاره داشته از اسب می افتاده و امام زمان گرفتتش

پ.ن: چند هفته پیش یادم نیست سر چه چیزی با پسرم حرفهای meaningful (پر معنی) می زدیم. از خانوم سو تعریف می کردم. مادر بسیار شایسته ای است، حتی فداکار. حوصله ندارم بگویم چرا. به پسرم گفتم I fucked up یعنی ترکمون زدم، گفتم قدر چیزی را که داشتم ندانستم. گفت نع ع ع ع، you didn’t fuck up  ترکمون نزدی. توضیح ازش نخواستم. آنروز همان بس بود

پ.ن: فعلا تصمیم دارم ماهی یکبار خودم بنویسم، چون می بینید که روده ام دراز است. حوصلۀ خودم سر می رود، چه برسد به خواننده

میوۀ ممنوعه

Posted on

امروز طولانی ترین روز سال است.
تیغه های تابش طلوع آفتاب از پس قله کوه به همراهی وزش نسیم صبحگاهی احساس تراوت و شادمادنی خاصی در من زنده کرده است. با قدمهائی آرام و محکم درب محل کارم را باز میکنم و بوی تند روغن گل میخک در مشامم می پیچد.
از فراسوی پنجره چوبی اطاق کارم به دهی که در پناه سایه کوه همچنان در آغوش مه صبحگاهی و لطیف به راحتی آرمیده نگاهی میاندازم و از ارتفاع محل کارم جاده خاکی و کوچکی را که انتهایش به کلبه کوچک و گلی محل کارم میرسد را مروری کوتاه میکنم.
چند ماهی است که این مکان دور افتاده را انتخاب کرده ام و در سکوت و آرامش این بهشت کوهستان به شاهکار خلاقیت و دوباره سازی دست یافته ام. در آرامش و سکون دره پنجشیر در زمان کوتاهی آوازه کارم در اطراف پیچیده.

0,,16083668_303,00

هنر دستان من در زدودن پوسیدگی و زوال در دندان و خلق دوبارۀ زیبائی و کمال در آن است.
به هنگام چیدن ابزار نگاهم را به ابتدای کوره راه میدوزم. مردی آرام آرام در حال بالا آمدن به سمت من است و در دستش افسار چهار پائی که بر گرده اش زنی پوشیده در برقع که با قدمهای حیوان آرام تکان میخورد.
از همان دور بخار نفس‌های تندحیوان را که از خستگی راه کوه و سرمای صبح کوهستان از منحرفین آن بیرون میزند را تشخیص میدهم.
تا من وسایل کارم را ترتیب و قرار دهم حالا مقابل کلبه محل کارم رسیده اند.
از لای در چوبی نیمه باز کلبه متوجه اشاره بدون حرف مرد به زن برای پایین آمدن از حیوان و در همان حال نگاهم به تفنگ قدیمی که از پشت بر شانه راست مرد آویزان است میافتد. زن که سرا تا پا در برقعی به رنگ آبی پوشیده شده به آرامی از پشت حیوان بر زمین میخزد و بدنبال مرد به سمت درب ورودی کلبه قدم بر میدارند.
حالا دیگر هر دو به سرای ورودی وارد شده اند. مرد با کلاه پاکول گرد و سفید وموها و ریش بلند کاملاً سفید شده‌ای که همچون هاله ای مقدس گرد صورت قهوای رنگ پوست سوخته اش را گرفته.
حالا دیگه اسلحه روی شانه را بهتر میتوانم ببینم. یک گلوله زن لی انفیلد انگلیسی قدیمی. برق فلز سائیده شده، سر دستۀ گلنگدن اسلحه و لکه روغن چوب قنداق بر شانه راست لباس مرد، شهادت میدادند که پیرمرد شبهای زیادی را با اسلحه اش گذرانیده.

پیرمرد بدون اینکه به عقب نگاه بندازد به زن برقع پوش که ساکت در پشت سرش ایستاده بود با دست اشاره میکند و با زبان دری آغشته به لهچه غلیظی از پشتو به من فهماند که زن از درد دندان رنج میبرد.

به زن نگاهی میکنم و به جز برقع آبی بلند و توری آن چیزی مشخص نیست. بهش اشاره‌ای برای نشستن به روی صندلی کردم و در همان حال پیرمرد را به سمت نیمکت انتظار در اتاق بغل روان میکنم..
پیرمرد با بی میلی نگاهی به من میکند و به سمت نیمکت بیرون روان میشود. طوری مینشیند که بتواند از دور من را ببیند.

زن مشخصاً ترسیده و صدای نفس‌های تندش را از پشت برقع به خوبی میشنوم. میدانم که حق ندارم باهاش حرف بزنم. سعی میکنم که حداقل با یک نگاه مهربان و نیم لبخندی اعتمادش را جلب کنم تا ترسش بریزد. حالا دیگر خیلی به زن نزدیک شدم. چند دقیقه گذشته و آن نفسهای تند جای خودشان رو به تنفس آرام و عمیقی داده. بوی بدن زن توی مغزم میپیچد . برای یک لحظه حواسم پرت میشود.
آهسته پشتی صندلی را کاملاً میخوابانم و از پشت نقاب توری برقع در زیر نور لامپ قوی میتوانم قسم بخورم که دو چشم میشی خمار شده را میتوانم ببینم
حسم به م میگوید که حالت زن غیر عادی هست ولی نمیدانم این بخاطر ترسش هست و یا اینکه تا حالا هیچ مرد جوانی اینقدر نزدیکش نشده. سعی میکنم فکرم را به کارم مشغول کنم. میدانم حق ندارم تمام صورتش را ببینم. برقع را بالا میزنذ. فقط سمت راست قسمت پایین لب و دهانش را میبینم. حالا دیگه قلب خودم هم تند میزند. لبهای سرخ و پوست زیتونی لطیفش به م میگوید که خیلی جوان است.
حتماً تا بحال هیچ مرد جوانی اینقدر بهش نزدیک نشده. انگشت کوچکم با لب پائینی تماس کوچکی پیدا میکند . حس میکنم که داغ است و ترس تمام وجودش را گرفته
از پشت سر به پیرمرد که سرش به تمیز کردن خزانه اسلحه گرم است نگاهی میاندازم. بزحمت فکرم را متمرکز کارم میکنم و در لثه عفونت کوجکی پیدا میکنم که تمیز میکنم و مرهمی رویش میگذارم. بدن زن با کشیده شدن انگشتانم به گوشه صورتش به رعشه خفیفی میافتد.
دلم میخواهد که برقع را بالا بزنم و بقیه دهان و لبها و قرص صورتش را ببینم، ولی میدانم این کار به قیمت جانم تمام میشود.

با بی میلی خودم را عقب میکشم. برای آخرین بار به پوست و نیمه لب زیبا نگاهی میکنم. چشمهای زن از پشت توری برقع به من خیره شده اند.

وقتی پیرمرد و زن جوان بدنبالش را مرخص میکنم، برنمیگردم که نگاهشان کنم. قلبم خیلی سنگین شده و میخواهد که از سینه‌ام بیرون بیافتد. هفت شب و روز بعدی را سعی میکنم که به زن جوان فکر نکنم.
در بامداد روز هشتم پیرمرد و زن جوان بر روی اسب را دوباره از دور در ابتدای جاده خاکی میتوانم تشخیص بدهم.حسی در درونم به من میگوید که انتظار برگشتنش را داشتم.
پیرمرد به همراه لی انفیلد قدیمی ولی حسابی روغن خورده بر شانه اش دوباره سخن از درد دندان در قسمت راست و پایین صورت زن میکند و بدون هیچ صحبت دیگری به روی نیمکت اتاق مجاور می‌رود و شروع به تمیز کردن اسلحه میکند.
زن در مقابلم ایستاده و و سر انگشتاش را می‌بینم که میلرزد. به صندلی اشاره میکنم که روی آن می نشیند. دوباره بوی زن در سرم می پیچد و برقع فقط تا سمت راست فک پایین بالا میرود. صدای نفسهای عمیق زن در گوشم می پیچد و در نور لامپ بالای سر بسته بودن پلکها را میبینم.
میتوانم قسم بخورم که از تماس انگشتانم به رعشه می افتد.
چیزی در دهانش نمی بینم . به عقب بر میگردم و اینبار به چشمانش که با التماس به من خیره شده‌اند نگاه میکنم.
کاری برای انجام دادن در دهانش نمی بینم.
سرم را به عقب بر میگردانم تا پیرمرد و زن را مرخص کنم که با وحشت حس میکنم زن جوان دست راستم را در دست گرفته و فشار میدهد. با وحشت سرم را می‌چرخانم ، التماس بودن و ماندن در چشمانش موج میزند. در جائی که نشسته‌ایم پیرمرد قادر به دیدن دست من نیست در غیر انصورت فقط یک گلوله از انفیلد قدیمی ولی پر قدرت برای عبور از بدن هر دوی ما کافی است.
هیچ راهی برای بیشتر ماندن زن به فکرم نمیرسد.
در حالی که به چشمهای زن خیره شدم با صدای بلند طوری که پیرمرد در اتاق مجاور بشنود میگویم که دندان آسیاب عقب خراب است و باید کشیده شود. موجی از وحشت از چشمان زن عبور میکند و فشار دستش به اوج میرسد ولی بعد از چند لحظه‌ای این بهای گزاف تماس نزدیکتر را می پذیرد و با دستان آرام شده چشمش خیره به دور دست‌ها میشود.
کشیدن دندان بهترین بهانه برای تماس نزدیکتر من با بدن زن است. نفسم به شمارش افتاده و قلبم در حال انفجار از سینه است.

آرنج دستم به سر پستانهای پوشیده زن میخورد و لذت اولین تماس با مردی جوان را در چشمانش میبینم.

حالا دیگر انبر را به دور آخرین دندان محکم گرفته‌ام و برای تائید به چشمانش نگاه میکنم. استخوان نازک دور دندان در مقابل فشار دستانم فقط با صدای کمی خرد می‌شود و ریشه‌های عمیق دندان سفید و بی‌نقص به همراه خون در حفره دهانش جاری میشوند. حالا در انتهای فولاد براق انبر یک دندان با ریشه‌ای آغشته به خون خود نمائی میکند
به هنگام رفتنش ، ترجیح میدهم خیره به در نشوم.

هفت روز و هفت شب بعد تر دوباره حجم آشنای پیرمرد و زن در ابتدای جاده خاکی آشکار میشود.
همان بهانه برای تمنای وصل و پیرمردی باز هم خسته تر.
بها همان بهای قبل بود ولی این بار نوبت دندان جلوتر بود. دندان جلوتر بیشتر از صورت پوشیده زن بر من برملا کرد. حالا می توانستم قسمت بیشتری از گردنش را ببینم. از تماس انگشتانم به گردنش میلرزید و من در تماس گناه آلود خودمان جرات به تماس بیشتر و بیشتری پیدا میکردم.

و این قصه ادامه داشت.
هر هفته پس از هفته ای دیگر دندانی جدیدتر و قسمت بیشتری از قرص صورت بر من آشکار میگشت. هر هفته پس از هفته‌ ای دیگر، زن بهای گزاف یک دندان برای هر بار رخوت و لذت تماس با مردی جوان را می پرداخت.
و پیرمرد نا آگاه از این تماس گناه آلود همچنان در پی تمیز کردن تفنگ کهنه اش بود.

اکنون هفته‌ها گذشته و امروز روز بر ملا کردن کامل قرص صورت است.
زن بجز یک دندان دیگر دندانی ندارد. آخرین دندان همان اولین دندان کودکی اش، معصوم و بی‌گناه , در فک بالا. به بهانه کشیدن این دندان میتوانستم حجاب را کنار بزنم و قرص کامل صورت این معشوقه ندیده را ،نظری بیاندازم.

برای آخرین بار انبرک را به دور آخرین دندان میاندازم. دست چپم را بالا میآورم که حجاب را کاملاً کنار بزنم. دهان زن کاملاً باز است. نفس هایش عمیق است. میداند که این آخرین دیدار است. اگر خوب گوش کنم صدای ناله‌های التماس گونه اش را میشنوم..

در یک لحظه نگاهم به ژرفای سیاه درون دهان میافتد. جا به جا سوراخهای دندانهای از پیش کشیده شده. سیاهی هائی پر از خون و چرک میبینم. بوی عفونت این سیاه حفره ها آزارم میدهد.
حتی اگر دقت کنم در اعماق این سیاه حفره ها کرمهائی کوچک سفیدی به دور هم می پیچند. شبیه به کرم میوۀ سیب.

سنگینی سایه پیرمرد بر گرده ام است. پیرمرد در پشتم ایستاده و خیره به حفره دهان چشم دوخته..
نگاهم از چارچوب چوبی پنجره به بیرون کشیده میشود. چقدر زود هوا تاریک و سردشد.
شاید که امشب طولانی‌ترین شب سال باشد.
فکر می کنم که باید از اینجا بروم.

___________________

نوشته از امید

فاجعه‌ی سینما رکس و تئوری توطئه

Posted on

بابک:

چه می کنند این مسلمان ها برای اسلام عزیز!
من شنیده بودم که خامنه ای هم در این آتش زدن دست داشت. صرفنظر از اعتراف «تکبعلی زاده» این مقاله چیزی را «ثابت» نمی کند ولی بخوبی نشان می دهد که کار کار هوطنان انقلابی-تروریست مسلمان بود، با صلاحدید یا دست کم پنهان کاری روحانیون و خمینی.  یکدنیا سپاس از آقای بشیرتاش گرامی برای زحماتشان. براستی که چه وبلاگ ارزشمندی! خواندن سری نوشته های روز شمار انقلاب، گفته های شاپور بختیار که کشور به کدام سو می رود، جا زدن های شاه، دیدارهایش با سالیوان، هایزر، ارتشبد قزه باغی….همه و همه  را بدوستان پیشنهاد می کنم. وای که آدم قلبش از این همه سیاهی و تباهی می گیرد، …

Originally posted on سرزمین من:

Unknown-7«وقتی که به قصد سینما خانه را ترک کردم، پسر شش‌ساله‌ام با گریه جلوی مرا سد کرده و به من گفت که ممکن است سینما را منفجر کنند و یا آتش بزنند و من یتیم شوم.» پس از گفتن این سخنان در انجمن سینما‌داران تهران، مدیر سینما ژاله دچار هیجان و بیهوشی شد. روزنامه‌ی اطلاعات این خبر را در روز ١٩ امرداد ۱۳۵۷ با عنوان «مدیر سینما ژاله احساساتی شد و غش کرد» منتشر کرد.

در آن دوران، انقلابیون سینماهای کشور را به آتش می‌کشیدند و، در آن آتش‌سوزی‌ها، عده ای کشته می‌شدند. آنان سینما را ابزاری استعماری برای به فساد کشیدن مردم کشور و مقابله با هویت اسلامی آنان می‌دانستند.

در روز شنبه، چهاردهم امردادماه ۱۳۵۷، از ساعت چهار بعدازظهر، سینماداران اصفهان در اعتراض به خسارت‌های واردشده به سینماهای کشور سینماهای خود را تعطیل کردند.[1] رضا انواری، رئیس انجمن سینماداران کشور، نیز از مردم خواسته بود که سینماها را…

مشاهدۀ اصلی 2,643 واژهٔ دیگر

سنگسار مگر بد است؟

Posted on

 
اگر سنگسار بد است، اسلام چطور؟ آقا، عجب گیری افتاده ایم، خوبست یا بد است؟ اگر سنگسار بد است، در جمهوری اسلامی هم بد است؟ یا در سوریه بد است و در جمهوری اسلامی بستگی به روابط آخوند ها با دولت فخیمه و بی بی سکینه و سازمانهای حقوق بشر دارد؟ حقوق بشر را لطفا تعریف کنید. از حق نگذریم، حقوق بشر در ایران 35 سال پیش ناگهان مهم ترین مسئلۀ جهانی بود. بعد از بردن شاه و فرو کردن اما م سیزدهم – که اگر طاعون نازل شده بود بمراتب بهتر بود – حقوق بشری ایرانیان رفت توی کیون خر. به مردم بدبخت که فرق سوراخ پائین شان را با سوراخی توی زمین نمی دانستند*1، ولی گفتند که «دِر یو گو» *2  آفرین به شما مردم آزادی خواه. شما انقلاب کردید، و چشم شاه را از توی اسکناس ها بیرون کشیدید. از الان ببعد، تا وقتی آخوند ها دریاچۀ خزر را هم خشک نکرده اند، همگی تان ناقص العقل و صغیر هستید و تحت ولایت یک آخوند تبهکار بی سواد. دیگر نوکر آمریکا هم نیستید، نوکر روسیه و چین هستید، و این اگر متوجه نشده اید یعنی استقلال. اگر محتاج هند و پاکستان و مالزی و مفلوک و حقیر شده اید، در عوض تمام قبایل آدمخوار آفریقایی به جمهوری اسلامی افتخار می کنند.. اگر پولتان پشگل شد، در عوض اسم کشورتان سه کلمه ای شد و امام عالیقدرِ هیچی که دستش نرسید شاه را خفه کند، دست کم توانست کمی از عقده اش را روی شیر و خورشید طاغوتی چند هزار سالۀ پرچمتان خالی کند. البته مسلم است که وسط پرچم ایران باید عربی باشد، ولی درست معلوم نیست چرا امام مقرر فرمودند که آن کلمۀ عربی دقیقا – نه تقریبا – هم شبیه سمبل خنجر نشانِ سیک های هندی باشد هم شبیه واژن . امروز این افسانۀ روح پرور انقلاب 57 مردم ایران دیگر زبانزد خاص و عام شده است و فرهیخته و بیسواد، کوچک و بزرگ از آن بعنوان واقعیت یاد می کنند.

تکلیف سنگسار- که به آن می رسیم – و اسلام عزیز مشخص نشد، ولی اخیرا و بیشتر بعد از فتنۀ 88 که می خواستیم چیز بشویم، ولی چیز شدیم، اینهم سر زبانها افتاده که مردم انقلاب کردند و فهمیدند که انقلاب بد است. به به! چه خوب که همه چیز حل شد و حالا دیگر فقط باید منتظر امام زمان بمانیم که ظهور کند و مردم ایران  را از دست جمهوری اسلامی نجات بدهد. اصلا اینها بمن چه؟ نان و آب مرا اینسر دنیا که نبریده اند. با اخطار شهرداری، دیروز با ارۀ دستی شاخۀ دراااااازی با قطر 13-12 سانت از درخت جلوی خانه ام را که مزاحم خیابان شده بود، چند بار به قطعات یک متری بریدم که آشغالی ها ببرند. از بس فعالیت نکرده ام، آخر کار چیزی نمانده بود قلبم از دهانم بیرون بزند. بهر حال، در مورد چیزهایی که بالاتر گفتم، تصمیم گرفته ام به حزب طرفداران چلوکباب بپیوندم.

عکس بالا از زمان و مکان دیگری است. عکس مقاله در بارۀ  سنگسار داعش را در متن انگلیسی ببینید

عکس بالا از زمان و مکان دیگری است. عکس مقاله در بارۀ سنگسار داعش را در متن انگلیسی ببینید

داستان این زن سوری بدجوری دلم را خراشید. از سایت یاهو ترجمه کردم.


بیروت – آسوشیتد پرس

یک زن در سوریه بجرم زنا سنگسار شد

پیش از آمدن وانت و خالی کردن بار انبوهی از سنگ نزدیک باغ شهر، یک آخوند حکم مجازات را خواند. ستیزه جویان جهادی (داعش) سپس زنی را که سر تا پا لبا س سیاه به تن داشت آوردند و در سوراخ کوچکی روی زمین جای دادند. وقتی مردم جمع شدند، جنگنده ها به شان گفتند که حکم را اجرا کنند: مرگ با سنگسار برای زنی که گویا زنا کرده است.

یکی از حاضرین در این شهر شمالی سوریه گفت: هیچیک از مردم قدم جلو نگذاشت، بنابراین آنها خودشان که بیشتر افراطیون خارجی بودند،  فداه احمد را هدف سنگ قرار دادند تا بدن بی جانش کشیده و برده شد.

در شهر رکا، پایگاه اصلی قدرت داعش در سوریه، یک فعال اپوزیسیون که مراسم سنگسار را نزدیک باغ باجا و استادیوم فوتبال دیده بود گفت: او (فداه احمد) حتی زمانی که که مورد اصابت سنگها قرار گرفت، نه تکانی خورد نه فریادی زد.

این سنگسار 18 ژوئیه دومین در فاصلۀ یکروز بود. یک روز قبل شمسه عبدالله 26 ساله بطریق مشابهی در شهر تبکا توسط جنگجویان مسلمان کشته شد. هر دو متهم به رابطۀ جنسی با مردی جز همسرشان بودند.

این ها سنگسارهای نخستین در این منطقه اند. در مناطق تحت تسلط شورشیان، داعش سرزمین های بزرگی را تسخیر کرده و اهالی را با تعبیر سختگیرانه شان از اسلام، (که بدرستی از قرآن آموخته اند) سر بریدن و قطع کردن دست دزدان وحشتزده کرده اند. اخیرا پسر 14 ساله ای را به جرم روزه خواری در ماه رمضان به صلیب بستند و ساعتها در گرمای طاقت فرسای تابستان نگاه داشتند.
***
سنگسار ماه پیش در سوریه (کجای سوریه؟!) سر و صدایی زیادی نکرد. ولی چند روز بعد 3 عکس در اینترنت پدیدار شدند که نمایانگر صحنۀ دلخراش (سنگسار) بودند و با گزارش آسوشیتد پرس همخوانی داشتند. عکسی روی توئیتر (حساب جدید یک داعشی- یک مسلمان واقعی) گذاشته شد که نشان میداد گروهی در میدانی جمع شده بودند و آخوندی حکم مجازات را با بلند گو می خواند و چندین مرد ریشوی مسلح (به به!) به تفنگهای اتوماتیک مشغول جمع آوری یا حمل و نقل سنگ بودند.
نوشتۀ زیر عکس: زنی در حضور مومنین سنگسار می شود.
این حساب توئیتر بسته شد.

ابوابراهیم رکاوی (فعال اپوزیسیون) که سنگسار فداه حمد را دیده بود گفت: مردم محلی عصبانی بودند که جنگجوهای خارجی عقایدشان را بر مردم تحمیل می کنند. وی در مصاحبه ای از طریق اسکایپ افزود: مردم شوکه شده بودند و نمی فهمیدند چه می گذرد. (عجب!) اینکه اهالی عربستان و تونس برای آنها دستور صادر می کردند، برایشان آزار دهنده بود. فداه احمد بیهوش بنظر می رسید و (ابراهیم) شنیده بود که پیش تر، به او در بیمارستان بی حس کننده تزریق کرده بودند.
ابو ابراهیم گفت: سنگسار در تاریکی اجرا شد، حدود 11 شب. بدلیل لباس سیاهش نمی توانستم خون روی بدنش ببینم، فداه احمد نه لرزید، نه فریاد کشید و ساکت مرد. بعد بدن بی جانش را توی یکی از اتومبیل هایشان گذاشتند و رفتند.

این دو مورد، نخست توسط سازمان «ملاحظات حقوق بشری سوریه» *3 که در انگلستان است، گزارش شد. بسام ال احمد سخنگوی سازمان «مرکز ثبت تخلفات» *4 این سنگسارها را تائید کردو یکی از فعالان؟ در ناحیۀ شمالی ایدلیب که از شمال سوریه اطلاعات جمع آوری می کند، گفت: احمد یک زن بیوه بود. مردی که می خواست اسد نامیده شود گفت که در سنگسار دیگر در شهر تبکا هم مردم (در مراسم) شرکت نکردند و حکم توسط اعضا گروه داعش اجرا شد.

سفارت آمریکا در سوریه در صفحۀ توئیترش سنگسار تبکا را یک عمل وحشیانه خواند. (عجب زحمت کشیده)
سازمان های بین المللی حقوق بشر این سنگسار را گزارش ندادند و «دیده بان حقوق بشر» *5 اظهار داشت که خبر موثق مستقلی ندارد. لاما فکیه سخنگوی این ارگان گفت: اگر خبر درست باشد، روند بسیار نگران کننده ای است.

***
_________

چطور وقتی ج. ا . زن و مرد ایرانی را به سنگ بسته بود سازمان های حقوق بشر انگلستان خفه خون گرفته بودند؟ نوشته ها و علامت های قرمز رنگ پارازیت های منه جاهایی که یا مقاله گویا نیست یا اسلام عزیز به خطر افتاده
* 1 didn’t know their asshole from the hole in the ground
*2  توی کامنت های پست قبلی برای قارپوز توضیح دادم there you go
3*Syrian Observatory of Human Rights
*4 Violations Documentation Center
*5  -Human Rights Watch

***بخش هایی که مربوط به سنگسار نبود و کششششششش داده بود حذف شد

با سپاس از بانو ایمان برای تصحیح فارسی شمارۀ 5

 

حکم قاتل ستار بهشتی

Posted on


سه سال زندان و تبعید!

در زمان قتل ستار بهشتی، یکی از دوستان ما اینجا – در واقع در وبلاگ همسایه – مدعی شد که ستار زیر کتک و شکنجۀ چاقوکش های جمهوری اسلامی کشته نشد. آنجا از چند نفر بد و بیراه شنید . خود من با ایشان جر و بحث مختصری داشتم. در آن میان، دو سه بار به 60 سالگی من اشاره کرد که گویا عیب و چیز بدی بوده و من خبر نداشتم.  بحساب جوانی اش گذاشتم و گذشتم . او هم چنان با لجاجت خاصی – شاید بهتر باشد بگویم سماجت – روی حرفش ایستاد و هیچوقت رازش را برملا نکرد که این جوان بیگناه، اگر زیر مشت و لگد نه،  پس چگونه کشته شد؟!  بهر حال، امروز قصدم فوت کردن خاکستر روی آتش و یادآوری آن دلخوری ناچیز نیست. دلیل ذکر این موضوع حکم قاتل ستار بهشتی و ضربه ای است که جمهوری اسلامی از نو، به مادر داغدیدۀ ستار زده است.

1satar-gohareshghi

 وارون این دوست اندیشمند مان، جمهوری اسلامی با برکناری رئیس پلیس اینترنت (فتا) و محاکمۀ قاتل – تلویحا – فاش و اقرار کرده است که یکی از بازجوهای چاقوکش نظام مقدس در زندان، با مشت و لگد ستار بهشتی را کشت و چند روز پیش معلوم نیست برای خالی نبودن عریضه، یا چشم مخالفانش را کور کردن، حتی حکم مجازاتی هم برای این سرباز اسلام عزیز اعلام کرد. من اول فکر کردم این حکم شوخی است، بعد متوجه شدم که نه، ابدا شوخی نیست و مملکت که جمهوری اسلامی باشد همین می شود. و به چنین مملکتی باید ….. نه، بیخیال، آخوند ها از پیش (آلردی) ترتیبش را داده اند

نوشته ای از علیرضا رضایی :

سه سال حبس؟ چه بیرحمانه!

نظر بنی صدردر بارۀ فلسطین و اسرائیل

Posted on


لابلای خبرهای یاهو (و نقل از هافینگتون پست) نوشتۀ کوتاهی از ابوالحسن بنی صدر بزبان انگلیسی! دیدم و کمی با عجله، تا وقتی خبر داغ است،  ترجمه ش کردم. باید بعدا یکی 2 جمله را بازنویسی کنم و در بارۀ * ها توضیح بدهم.   با چیزی که در بارۀ اسلام می گوید مخالفم. آزادی و انساندوستی در اسلام مانند پهن خوشبوست،  ولی بقیۀ حرف هایش منطقی است و چیزی که بنظر من متاسفانه هیچوقت جامۀ عمل نخواهد پوشید.  دو فقره  از ترجمه های قبلی را همانجا – یعنی همین جا - جمع و جور کردم. برگی به نام اخبار و مقاله ها وبلاگ اضافه شد، زیر قسمت برگردان ها

1-kham and netan29806_05

عن سگ  تو دهن کسی که افسار فلسطین -چفیه- بگردن میندازه و پول مردم ایرانو می دزده

از نگاه بنی صدر، خامنه ای و نتان یاهو دو روی یک سکه اند، تا نظر شما چه باشد.

متن انگلیسی مقاله

درخود ماندگی

Posted on

Dar khod mande geنوشته از: امید 5

گرمای داغ تابستان اهواز نه تنها آدمها را شل و بی رمق میکرد بلکه تیغ تیز آفتاب آسفالت خیابان را تبدیل به قیر سیاه چسبنده ای به ته کفش میکرد. صدای زوزۀ کولر گازی در مسابقه از پیش باخته شده ایی که با هره باد گرم برای خنک کردن اطاق نشیمن گذاشته بود، در گوش چپم میپیچید و من در حال لحظه شماری برای غروب آفتاب و رفتن به کوچه محل بازی خودمان بودم.

به تازگی یک دوربین عکاسی پلاستیکی به قیمت سه تومان با یک حلقه فیلم سیاه و سفید کاغذی به قیمت پنج ریال خریده بودم . فروشنده دندان گرد برای قالب کردن دوربین اسباب بازی به من چه تعریف ها از آن که نکرده بود: این دوربین بهترین عکسها را در دنیا میگیرد ، عکسهائی جاودانه و به یاد ماندنی.
منِ بچه و ساده لوح به راستی به قدرت عظیم آن دوربین پلاستیکی باور داشتم.
در اشتیاق خنک تر شدن هوا و رفتن به کوچه و ازبازی فوتبال عکاسی کردن بی تاب شده بودم و از لای پنجره محل بازی خودمان را رصد می کردم.
در انتهای کوچه ای که از انسان جنبنده تهی شده بود، برق تابش آفتاب بر سطحی صیقلی و صاف توجهم را جلب کرد. خوب که نگاه کردم متوجه شدم که این برق کله طاس ابوطالب بود. ابوطالب پسرکی بود هم سن من و از لحاظ ذهنی در خود مانده. در کودکی جمجمه اش از حالت طبیعی خارج شده بود وقسمت بالائی سرش به یک خربزه شباهت پیدا کرده بود. به همین خاطر بچه های محل نام وی را کله خربزه ای گذاشته بودند و مسخره اش میکردند. خدا میداند که چه کسی در آن آفتاب تیز هوس تیغ انداختن به سر ابوطالب زبان بسته به سرش زده بود.
سرگردانی ابوطالب طاس در شدت آفتاب بی رحم ظهر تابستان منگ بودن ذهنش را در تلو تلو قدم برداشتنش بیشتر نمودار میکرد.
از پشت پنجره تلوتلو خوردن ابوطالب را دیدم. در را باز کردم و به داخل خانه صدایش کردم که کمی از گرما نجاتش بدهم. با شنیدن صدای من ابتدا کمی به راست و چپ چرخید و سعی در جهت یابی صاحب صدا داشت ولی قدرت گرما ذهنش را کند کرده بود. چند لحظه ای طول کشید تا جهت صاحب صدا را تشخیص دهد. چند لحظه با صورتکی مردد به من که از لای در خانه سرم را بیرون برده بودم نگاه کرد. حدس میزدم در بایگانی محدود فکری اش در حال تطابق صورت من با آزار دهندگان خودش بود.
بعد از مدتی که برای من مثل یک قرن گذشت، لبخند گشادی بر صورت چرکش نمودار شد و به سمت در خانه راه افتاد. از جلوی در کنار رفتم که وارد شود. زیر سایبان نشست و سرش را رو به زمین خم کرد. مثل این که فقط منتظر بود که کسی دستور به زیر سایه آمدن به وی بدهد و الان در حال نفس گیری و خنک کردن مخ داغ شده اش بود


صدای صفیر نفس هایش با ریزش آب دهان که بدون اراده سرازیر شده بود حالت نزاری به وی میداد.
با خنک تر شدن دمای بدن، توجهش به اطراف جلب شد و به وارسی محیط اطراف پرداخت. نگاهش از دیوارها سر خورد و خیره به دوربین پلاستیکی آویزان به گردن من شد. در حالی که با لبخند گشادی دندانهای سیاه و کرم خورده خودش را نشان میداد به دوربین اشاره کرد و از من پرسید که این چیست؟
نمیدانستم که ارزش داشت که دوربین را برای وی شرح بدهم یا نه، ولی غیر از آن هم موضوع دیگری برای گفتگو نداشتم. او اولین شاهد گرفتن عکسهای آوازه آور و جاودانی من بود. به آرامی برایش توضیح دادم که این وسیله چیست و چه کاری انجام میدهد. یک گوش شنوا پیدا کرده بودم و برایش توضیح دادم که هدفم عکس انداختن از ستاره های فوتبال است و این دوربین بهترین عکسهای دنیا را می اندازد.
ابوطالب که از شنیدن وصف بهترین دوربین دنیا کلی ذوق زده شده بود به دوربین اشاره ای کرد و پرسید که آیا یک عکس از وی می اندازم؟
درخواست ابوطالب مثل سپری به صورت من خورد. دوربین من فقط بیست و هفت تا فیلم داشت و هر فیلمِ این دوربینِ جادوئی مثل تیری جادوئی برای خلق بهترین اثر عکاسی دنیا بود. آخرین کاری که مایل به انجامش بودم هدر دادن فیلمهای با ارزش برای گرفتن عکس از ابوطالب بود.
میدانستم که این عکس به هدر میرود، ولی از طرفی هم نمیخواستم که دل ابوطالب را بشکنم. بهمین خاطر در کمال بی میلی دوربین را بالا آوردم که اولین عکسم را از ابوطالب بگیرم.
الان شاید چهل سال از آن لحظه میگذرد ولی هنوز صورت ابوطالب که چرک و سیاه بود و با دندانهای سیاه و کرم خورده لبخند گشادی تحویل لنز دوربین من داد را به خاطر دارم.
با خنک تر شدن هوا ما به کوچه رفتیم و من بی درنگ مشغول به عکاسی از قهرمانان فوتبال کوچه خودمان و سایر سوژه های جالب شدم و در مدت کوتاهی تمام بیست و شش فریم باقیمانده تمام شد.
الان سالها از آن زمان میگذرد و من اصلا بخاطر ندارم که آن عکسها چه بودند و از چه کسانی گرفته شده بودند. تمام آن عکسها به دیار فنا و نیستی رفتند. شاید لازم به گفتن نباشد که تمام شان خراب شده بودند و در حقیقت آن دوربین پلاستیکی قدرت عکس برداری را نداشت.
فقط یک عکس در میان آن اولین حلقه فیلم هنوز پا برجا مانده است و آن همان اولین عکسی است که از ابوطالب با نیشخند بازش گرفتم. هنوز تک تک نقطه های عکس در خاطرم هست. رنگها میدرخشند و هنوز تفاوت بین سایه و تاریکی به قوت خودش باقی مانده. اولین عکس در نیمۀ تابستان اهواز از پسرکی درخودمانده همچون عکسی در قاب ذهن من جاوید مانده است.
شاید حرف فروشندۀ دوربین درست بود و هر دوربینی قدرت گرفتن عکسهای جاودانه داشته باشد.

———————————————–

در خودماندگی معادل فارسی بیماری اوتیسم انگلیسی است

غم انگیزترین عکس

دنیا فقط منتظر بود یک خرچسونۀ عوضی جیر جیر کند یا بگوزد، چون من نمی دانم یک خرچسونه چه می کند.  بزرگترین دزد تاریخ بشریت، آخوند 3 تومنی بی سوادِ دیروز و مولتی میلیاردر بی سوادِ امروز،  مقام رهبری جمهوری اسلامی متاسفانه چند روز پیش باز دهان مفتخورش را باز کرده و در بارۀ وقایع غزه خطاب به مردم فلسطین گفته (نقل خبر از صدای آمریکا)

کرانه باختری علیه اسرائیل مسلح شود

لابد همانند حزب الله، هزینۀ مسلح شدن آنها را هم مردم بدبخت ایران باید بپردازند

اسرائیل - غزه از ISS ایستگاه فضایی بین المللی

My Saddest Photo Yet اسرائیل و غزه از ایستگاه فضایی – یک فضانورد نوشت: غم انگیز ترین عکس من

صدای آمریکا (همانجا) افزوده است:

رهبر ایران روز چهارشنبه در توضیح شعار نابودی اسرائیل گفت: «البته نابودی اسرائیل به عنوان تنها راه علاج واقعی، به معنای از بین بردن مردم یهود این منطقه نیست». او ادامه داد: «براساس ساز و کار مورد پسند ملتها، مردمی که در این منطقه زندگی می‌کنند و اهل و متعلق به آنجا هستند در یک رفراندوم حکومت مورد نظر خود را اعلام می کنند و این رژیم از بین خواهد رفت.»

عجب! پس این گدای معتبر شده احمق نیست. خوب میداند که یک رژیم غاصب و ظالم چگونه سرنگون می شود: با رفراندوم. همان طور که افسار فلسطین از گردن می آویزد، رفراندوم و حکومت بحق را برای مردم فلسطین می خواهد، برای مردم کشور تحت حکومت خود نه!

بیخود نیست که با کمک چاقوکش های بسیجی و پاسدارش هرگز نگذاشته و نخواهد گذاشت مردم ایران طعم انتخابات آزاد و سالم را بچشند. چرا که از رای راستین مردم می هراسد.

چنین گفتند کز آن چیز عادی – همی خوردی ولی قدری زیادی

و البته چون کشور ما اسلامی شده، کسی در جمهوری اسلامی نمیتواند به او که رهبر و کثافت قبیح است، بگوید: از آن «چیز عادی»  زیادی نخور حضرت بواسیر عظمی. به اندازۀ دهانت بخور.  اولا صلاحیت تو در حد خامنه است و لیست دزدی هایت. ثانیا  فلسطین بتو چه ربطی دارد آخر؟ به خوان یغمایت برس، به دزدی هایت بپرداز و اگر حتما می خواهی مردم را شاد کنی، بلند شو برو سوریه خناق بگیر و بمیر. بجز آن گاو و گوسفندهایی که دور خودت جمع کرده ای، کسی در ایران برای بخار معده ای که از دهانت  بیرون می آید، اهمیتی قائل نیست، چه رسد به جامعۀ جهانی. آن بوزینۀ تبهکار رفت و نوبت تو رسید که اسرائیل را (مظلوم نشان بدهی و) بعرش بکشی؟  سگهای اسرائیلی به هر چه چفیه در ایران است، بخصوص  چفیۀ تو موجود بی وجدان و روز قدس که هر سال علم میکنی کثافت بزنند!

*****

اگر شما (ی خواننده) شرایط مردم نگون بخت فلسطین ،غزه، کشمکش جدید بین دولت جنایتکار اسرائیل و گروه تروریست حماس را می دانید و به این مباحث آگاهی دارید،  منت بگذارید و یکی دو صفحه یا بیش و کم برایمان بنویسید تا بیشتر و بهتر بدانیم.

مصر و سوریه چرا با حماس مخالفند؟  حماس چرا تن به آتش بس نمی دهد و وقتی میدهد آنرا می شکند؟

پنتاگون خواهان بقای حماس است. اسرائیل هم چنین! البته بیم دارند که در نبود حماس، چیزی مانند داعش در غزه هم سر علم کند، ولی پشت پردۀ سیاست آلوده بخونشان دیگر  چه می گذرد؟  Qatar قَطَر بزرگترین پشتیبان مادی حماس است. چه کسانی – بجز اسلحه فروشان آمریکایی که جایی خواندم اخیرا قراداد 11 میلیارد دلاری با قطر بسته اند – از این جنایت ها سود مادی- سیاسی می برند؟

باید پذیرفت که تا زمانی که آمریکا نیرومند ترین کشور نظامی دنیا و  پشتیبان بی چون و چرای اسرائیل است، اسرائیل کماکان با قدرت سر جایش خواهد ماند. احمدی نژاد و خامنه ای تا می خواهند، دم از نابودی اسرائیل بزنند. لیکن این اراجیف در سطح جهانی و نتیجتا به نفع اسرائیل تمام می شود.  من سیاست خارجی دولت آمریکا را – اگر بشود نامش را سیاست گذاشت – بدلایل گوناگون هرگز دوست نداشته ام. ولی چه می شود کرد؟ بودور که واردی! برای قارپوز گرامی که به کلاس زبان میرود :  it is what it is هنوز دلار و زور در این جنگل حرف آخر را می زنند. علاوه بر جنایت و ظلم بیشرمانۀ اسرائیل، امروز حماس هم به مردم فلسطین خیانت می کند و از خون مردم بیگناه برای خود بیزینس (کاسبی) راه انداخته است. چهارصد میلیون دلار اینجا، دویست میلیون دلار آنجا. چه غلطی برای مردم فلسطین می کند بجز موشک  پرت کردن به سوی اسرائیل؟ آنهم موشک های میکی ماوسی (بقول ما آذری ها دَدَم منه کور دئیپ*) که هدف مشخص ندارند، به چیز درست و حسابی هم نمی خورند!  تا جایی که من خبر دارم، تنها دو یا 3 نفر در این گیر و دار، درون خاک اسرائیل کشته شده اند و 650 الی 700 نفر در غزه. چون شبکه های خبری آمریکا، تحت نفوذ، تاثیر و کنترل پول (یهودی ها) وپوشش در اینمورد خاص اکثرا مغرضانه و بنفع اسرائیل است، به کانال روسی  RT پناه برده ام که مرکزش در مسکو است و در واشنگتن هم شعبه دارند! قبلا هم اینرا گفته ام، گردانندگان این کانال با حکومت ایران عمیقا لب تو لب هستند، یعنی در حد فرنچ کیس. ازشان متنفرم چون در ایران هیچ وقت هیچ اتفاق ناخوشایندی پیش نمی آید. همه چیز شمع و گل و پروانه و میلیاردها دلار از دزدی های خامنه ای در بانک های روسیه است (گوگل کنید پیدا می شود). تمام اتفاقات بدِ دنیا  فقط در آمریکا یا جاهای دیگر دنیا توسط آمریکا رخ میدهد. با این وجود،  صحنه هایی از اوکراین، آفریقا، آمریکا و اروپا و….. غزه را نشان می دهند که هرگز نمی توان در CNN , Fox, MSNBC یا دیگر شبکه های آمریکا دید.  وجود و فعالیت این شبکۀ RT در آمریکا خود نمایانگر آزادی سخن و مطبوعات است که آمریکای جهان خوار را از روسهای بی ناموس متمایز می کند. وقتی خانه های ویران شدۀ مردم بیگناه و کودکان زخمی و کشته شده غزه را می بینم، بعنوان یک انسان خجالت می کشم.

___________________

* ددم منه کور دئیپ / هر گلنه ویر دئیپ

یعنی: بابام گفته من کورم – گفته هر کی می رسه بزنمش

دنبالۀ محمود سریع القلم

 نوشته از اژدها

اگر مایل هستید مرور کنید، آغاز این مقاله یازدهم آوریل 2014

دکتر محمود سریع القلم چند وقت پیش در سوئیس

دکتر محمود سریع القلم چند وقت پیش در کنفرانسی در کشورسوئیس. انتخاب عکس از من (بابک) است که به مقاله ای در سایت مشرق پیوند دارد

کسانی‌ چیزی می‌‌گویند یا نمی‌‌گویند چون از گفتن یا نگفتن آن سود می‌‌برند یا چون بشردوستند یا دلشان برای کسی‌ یا چیزی می‌‌تپد. این کمترین چنین نیست، چون دلش برای ایران همان‌قدر می‌‌تپد یا نمی‌‌تپد که برای افغانستان و سوریه و موزامبیک و آپالاچی. اگر اقتصاد ایران در سال آینده ۱۰% رشد کند به او ریالی نمی‌‌رسد و اگر ۱۰% سقوط کند ریالی از داشته‌هاش کم نمی‌‌شود. نیز اگر فردا عمامه به سرها بروند و فکل بر سرها بیایند. پس این‌ها که اینجا می‌‌گوید تنها فشرده آموخته‌ها و یافته‌های اوست که اما و اگر‌ها و پیچیدگیهای نظریشان را پاک کرده است تا ساده‌تر فهمیده شوند.

فرض کنید قدر‌قدرتی‌ محمود سریع‌القلم را در آسانسور می‌‌بیند و از او می‌‌پرسد کجایی است و چه کاره است.

- ایرانی‌؛ استاد روابط بین‌الملل؛ با گرایش توسعه.
– چه جالب. به نظر شما اگر کشوری مثل ایران بخواهد توسعه پیدا کند چه کار باید بکند؟
– باید نخبه‌هاش با هم توافق کنن چه طور میخوان به توسعه برسن؛ مردم و نخبه‌ها در کشور‌داری عقلانی رفتار کنند، و فرهنگ توسعه‌یافته رو در حکومت و مناسبت اجتماعی نهادینه کنند. تا هر سه تا کار با هم انجام نشه توسعه‌ای در کار نخواهد بود.

آقای سریع‌القلم در آزمون ۳۰ ثانیه در آسانسور با قدرقدرتان الف می‌‌گیرد، اما سه داروی نسخه‌ای که می‌‌پیچد چاره‌ی کار ایران بیمار نیست.

افسانه اجماع کارآمد و کارا

به دلایلی که بنا ندارم به آن‌ها بپردازم در شرایط کنونی ایران نمی‌‌شود از افراد، گروه‌ها و سازمان‌های نخبگان خواست در قلمرو امنیت، اقتصاد و اجتماع به اجماع کارآمد (اجماع بر کار درست) و کارا (اجماع بر درست انجام دادن کار) دست یابند. در تاریخ سده‌ی بیستم ایران نیز کارآمد‌ترین سیاست‌مداران اجماع‌ساز یا کارگزار اجماع دیگران نبودند: پهلوی اول نه اجماع کسی‌ را نمایندگی‌ می‌‌کرد و نه اجماع ساخت، و آیت‌الله خمینی اقلیتی اصولی در قم را نمایندگی‌ می‌‌کرد که به قلب نجف اخباری زدند. آیت‌الله خمینی را اجماع به راهبری انقلاب نرساند؛ درک واقع‌بینانه برخی‌ از مخالفان محمد رضا شاه و فرصت‌طلبی اندکی‌ دیگر که می‌‌دانستند نمی‌‌توانند حتی «۱۰۰ نفر» را به خیابان بیاورند رساند.

در دوران پهلوی دوم هیچ حزب سیاسی رسمی‌ نتوانست مدتی‌ در خور اعتنا با اجماع زنده بماند؛ سازمان‌های نیم‌مخفی‌ مبارز پیشکش. در دستگاه نیز سازمان برنامه و بودجه که باید رشد و توسعه را در قالب آمایش ملی‌ پیش می‌‌برد بیشتر به آبکشی می‌‌مانست که از هر سو با تیری سوراخ شده باشد: از اعلیحضرت و دربار گرفته تا مجلس و سنا و هر وزیر گردن کلفت تا ارتش و ساواک. جانشین این سازمان در جمهوری اسلامی نیز با بخشی‌نگری و زیاده‌خواهی‌ «نخبگان» از رمق افتاد و با تیر خلاص احمدی‌نژاد راهی‌ آن دنیا شد. در عرصه‌ی امنیت اداره سوم ساواک، و رکن دوم ارتش و ژاندارمری و شهربانی در سازوکاری اجماع گریز دفتر اطلاعات ویژه دربار را بازی می‌‌دادند، فردوست شورای عالی‌ فلان و بهمان را و پهلوی دوم تصمیم‌های همه‌ی دستگاه را «به فرموده» به باد فنا می‌‌سپرد. همین بازی در شورای عالی‌ امنیت ملی‌ جمهوری اسلامی نیز جریان دارد، با این تفاوت که آقای خامنه‌ای گاه با توپ و تشر، گاه با تحبیب و تصغیر و گاه با بازی کی‌ بود کی‌ بود من نبودم امور را «تمشیت» می‌‌کند. یکی‌ از دلایلی که گفتمان خامنه‌ای را از شیفتگی‌ به نظامیان پر می‌‌کند فهم دقیق او از اجماع‌گریزی و فرصت‌طلبی نخبگان است. با نظامیان می‌‌شود دستور را جانشین اجماع کرد و کار‌ها را دست کم تا مدتی‌ در شرایط بحران پیش برد با دیگر نخبگان نه.

اجماع گریزی پایدار ویژگی‌ تنها نخبگان حکومتی ایران نیست. به سازمان نظام پزشکی‌ یا هر انجمن و سازمان صنفی دیگر سر بزنید تا ببینید چه طور مناسبات قدرت میان اعضا و روال تصمیم سازی در آن‌ را با هزار واژه می‌‌شود توصیف کرد جز اجماع. می‌‌شود امیدوار بود بحران؛ ترس، و امید به بقا نخبگان را «بر سر عقل» بیاورد، اما عقل ترس‌آموخته اجماع بادکنکی می‌‌آورد که به همان سادگی‌ که باد می‌‌کند می‌‌ترکد: اقتدارگرایان ایرانی‌ به همان سرعت که از ترس موسوی بر احمدی‌نژاد اجماع کردند دو سال بعد او را به انحراف متهم کردند.

اگر بناست کسی‌ برای توسعه ایران برنامه بریزد باید اجماع‌گریزی پایدار و مانای نخبگانش را دست کم در میان‌مدت بپذیرد و در این چارچوب کار کند، نه چون محمود توسعه را به اجماع نخبگان وابسته کند.

افسانه‌ ثروت و سرمایه

سریع‌القلم می‌‌گوید رشد اقتصادی پیش‌نیاز توسعه است و توسعه بهره‌مندی توام مردمان از زندگی‌ خوب و «حکمرانی خوب» است که کمابیش همان مردم‌سالاری است. رابطه نوع حکومت و رشد چیست؟ میان رشد و نوع حکومت هیچ رابطه معنی‌دار آماری وجود ندارد. بررسی داده‌های آماری نشان می‌‌دهد نه برای رشد مردمسالاری لازم است و نه برای مردمسالاری رشد. محمود بخش نخست این یافته را می‌‌پذیرد و با چین در بوق می‌‌کند، اما بخش دوم را که ملازم آماری بخش نخست است را نه و به گزاف می‌‌گوید رشد کنید و سرمایه انباشته کنید تا برای مردمسالاری به عنوان شق حکومتی توسعه‌یافتگی آماده شوید.

می‌ شود رشد کرد بی‌ مردمسالاری و می‌‌شود مردمسالار بود بی‌ رشد. به همان ترتیب می‌‌شود در رکود و رکود تورمی و سقوط اقتصادی مردمسالار و توسعه‌یافته ماند و در رشد مردمسالاری را از کف داد. سریع‌القلم در نظر می‌‌داند و می‌‌گوید رشد و توسعه متفاوتند اما در عمل تنها برای رشد نسخه می‌‌پیچد و از چین و کره و گاه هند و برزیل مثل می‌‌آورد که همه در حال رشدند نه الزاماً توسعه.

چرا؟ چون در دستگاه نظری محمود اگر عقلانیت بر عرصه‌ی اجتماع چیره شود انباشت سرمایه نهاد‌هایی‌ به وجود خواهد آورد که الزاماً به حکمرانی خوب خواهد انجامید: سرمایه‌دار امنیت، بازگشت سرمایه و تقاضای مستمر برای کالا و خدمات می‌‌خواهد و به دنبال ساختن نهاد‌هایی‌ خواهد رفت که از سویی قدرت را مهار کنند مبادا به سرمایه‌ی آنها دست اندازد و از سوی دیگر بخشی از ثروت انباشته شده‌شان را قطره‌قطره به بی‌ سرمایه‌گان می‌‌چکانند مبادا شورش کنند.

توسعه می‌‌خواهید؟ رشد کنید. بقیه «خودش خشک میشه می‌‌افته».

تاریخ و داده‌های آماری توسعه نشان می‌‌دهند چنین نیست: سرمایه و سرمایه‌دار چنین که تند‌خامه‌ی ما می‌‌گوید وجود ندارند. آن‌چه مردم به آن سرمایه می‌‌گویند یا منابع‌اند مانند جنگل و مرغزار و نفت؛ یا اموال مانند ملک و طلا و پول. هیچ کدام این‌ها سرمایه نیستند بلکه می‌‌توانند به کالای سرمایه‌ای تبدیل شوند. اگر رشد به انباشت ثروت منجر شود (گاه می‌‌شود گاه نمی‌‌شود.)، انباشت ثروت الزاماً به انباشت سرمایه منجر نمی‌‌شود: تمام ثروتی که چینی‌ها اندوخته‌اند می‌‌تواند در یک ساعت دود شود و هیچ به کار تولید کالا و خدمات نیاید. سرمایه‌دار، به ویژه سرمایه‌دار مالی، بیشتر مالدار است تا سرمایه‌دار. اما مالدار کجا و کی‌ سرمایه‌داری می‌‌شود که خطر می‌‌کند؛ اموالش را به سرمایه تبدیل می‌‌کند و برای تولید در جامعه‌ای خاص متعهد می‌‌کند؟ پاسخ محمود عقلانیت است: فرهنگ عقلانی؛ حکومت عقلانی؛ تولید و مصرف و پس‌انداز عقلانی؛ تصمیم‌گیری فردی و دسته‌جمعی عقلانی. دست به آب عقلانی و سیگار‌کشیدن عقلانی.

رابطه عقلانیت با توسعه یافتگی البته همان قدر سرراست است که پیرنگ داستان‌هایِ هرکول پوارو.

افسانه عقلانیت و فرهنگ

کسی‌ نمی‌‌داند عقلانیت چیست و کار عقلانی کدام است. بر سر عقلانیت در اقتصاد، سیاست، جامعه‌شناسی و روانشناسی‌ دعوایی است بی‌ برنده و بازنده. عقلانیت محمودانه اما نوعی حساب سود و هزینه است: اگر هزینه دو رفتار یکی‌ است آنی‌ را انتخاب کن که سودش بیشتر است و اگر سود دو رفتار یکی‌ است آنی‌ که هزینه‌اش کمتر. بسیاری رفتارهای توسعه‌یافته و اصلا حرکت به سوی توسعه‌یافتگی در جامعه‌ی کنونی ایران عقلانی نیست چون هیچ‌کدام از انگیزه‌های درازمدت و دگرخواهانه که لازمه‌ی حرکت به سمت توسعه‌یافتگی است از پس حساب سود و هزینه بر نمی‌‌آیند. برای اقتصاد‌خوانده‌های میان ما: جامعه در نویی تعادل عمومی معیوب نش گیر افتاده است. اگر تند‌خامه‌ی ما بتواند اثبات کند معضل اجتماعی که می‌‌خواهد حل کند چند‌تعادلی است؛ برای حرکت از تعادل کنونی به تعادل آرمانی باید تعادل آرمانی را محاسبه کند که در عمل ناشدنی است.

بگذارید با مثال مساله بشکافم: ایران در دهه‌ی گذشته دچار زوال جمعیت شده است. دلایل این زوال بیش از آن‌که به دخل و خرج خانواده بازگردد به نوعی دگردیسی فرهنگی‌ در مردان و زنان ایرانی‌ باز می‌‌گردد که من به آن خوش‌باشی‌ بی‌ ترمز می‌‌گویم. باز برای اقتصاد خوانده‌های میان ما: داده‌های تازه‌ترین پیمایش جمعیتی اقتصادی ایران نشان می‌‌دهد میان نرخ کلی‌ باروری زنان و درامد خانوار وابستگی آماری وجود ندارد؛ حتی اگر کلیه متغیر‌های مرسوم کنترل شوند. این خوش‌باشی‌ ضدّ توسعه، اما به حساب سود و هزینه کاملا عقلانی است. چرا بچه بیاورند و بزرگ کنند و خود را از «آزادی و خوشی» محروم کنند در حالی‌ که منافع احتمالی‌ بچه در آینده به احتمال قوی به جیب کسان دیگر خواهد رفت؟ اصولا چرا باید خوشی‌ نقد امروز را به خوشحالی‌ نسیه آینده تاخت بزنند؟

رفتار‌های عقلانی اما ضدّ توسعه بسیارند. راهکار سریع‌القلم برای حل این معضل اجرای پادگانی اهداف توسعه که بر آن‌ها میان نخبگان اجماع شده است در کوتاه مدت و «بستر‌سازی» و «فرهنگ‌سازی» در دراز مدت است. همان طور که در بالا گفتم به گمان این کمترین نه نخبگان ایرانی‌ در کوتاه مدت به اجماع می‌‌رسند و نه اگر رسیدند ابزار‌ها و راهکار‌های اعمال آن را در دست دارند.

و اما دگردیسی فرهنگی‌. فرهنگ پسند‌واژه آن‌هایی‌ است که راهی‌ دیگر ندارند؛ همان‌طور که انشا‌ی بی‌ مقدمه و بی‌ نتیجه پاسخ همه‌ی دانش‌آموزانی است که در زنگ انشا همه کار می‌‌کنند جز گوش دادن به ترّهات یکی‌ از خودشان.

محمود توسعه یافتگی را حالتی از بودن می‌‌بیند. کسی‌، شهری، استانی یا کشوری یا توسعه یافته است یا نه. یا کمی‌ توسعه یافته است یا زیاد. مشکل چنین دیدی از توسعه یافتگی مرغ و تخم مرغانگی آن است: آدم توسعه یافته به وقت سر قرار حاضر می‌‌شود. آیا او چنین می‌‌کند چون توسعه یافته است یا چون چنین می‌‌کند او را توسعه یافته می‌‌دانیم؟ محمود دومی‌ را می‌‌پسندد: هر کس به وقت بر سر قرار حاضر شود توسعه یافته است؛ این کمترین اولی‌ را: هر کس که توسعه یافته است به موقع سر قرار حاضر می‌‌شود. چرا این تمایز مهم است؟ چون محمود می‌‌خواهد با نسخه پیچیدن فرهنگی‌ (۵۰۰ دستور‌العمل برای ذهن توسعه یافته؛ ۲۵۰ راهکار برای ارتباط توسعه یافته؛ ۱۲۵ نشانه‌ی مدیر توسعه یافته؛ ۵۰ کار که مادر توسعه یافته نباید انجام دهد، و ۱۰ رنگ نخ و سوزن کت و شلوار برای مردان کم توسعه یافته) آدم‌ها را در قالبی در آورد که انگار توسعه یافته‌اند. این کمترین به عکس می‌‌گوید رفتار‌های توسعه یافته بیشتر تابع بستر مادی بیرونی‌اند تا اراده درونی فردی. فرض کنید برای به وقت رسیدن به قرار باید ۴ ساعت زودتر از خانه راه بیفتید. این رفتار توسعه‌یافته در واقع به نوعی «ایثار بسیجی‌» نیاز دارد تا آن‌جا که موجی هنجاری ایجاد شود و برای مثال ۹۰% آدم‌ها ۴ ساعت زودتر از خانه راه بیفتند تا به وقت بر سر قرار حاضر شوند و به آن‌ها بگویند نو گًل باغ توسعه. نکته این‌جاست که در غیاب پاداش مادی و بستری که تکرار چنین رفتاری را آسان کند این موج به همان صورت که آمده است می‌‌رود؛ چون درست حدس زدید: با حساب خود‌خواهان‌ی سود و هزینه نمی‌‌خواند.

در غیاب عقلانیت انگیزش‌های دیگر برای توسعه کدامند؟ اگر درونی‌ترین لایه مفهوم توسعه را بهتر شدن و بهتر بودن بی‌ ضرر بدانیم، نه بیشتر بودن و بزرگتر شدن (رشد)، در آن صورت اخلاق و برای کسانی‌ شاید ایمان.

________________

تراژدی در آسمان اوکراین

 17- July- 2014

ساعت 12:15 ب.ظ   بوقت محلی جت بوئینگ 777 پرواز شمارۀ MH17

هواپیمایی مالزی از آمستردام هلند به  مقصد کوالالامپور مالزی  بآسمان برخاست و  4  ساعت بعد پس از عبور از روی آلمان و لهستان،  در  آسمان دونتسک (اوکراین شرقی) بوسیلۀ یک موشک زمین بهوا منفجر شد

1 MH17-10  298نفر در این حادثۀ دلخراش جان خود را از دست دادند

  عکس های بیشتری را در وبسایت انگلیسی «دیلی میل» می توانید ببینید

مسافران نگون بخت  پرواز MH17  به گفتۀ هواپیمایی مالزی:

173  هلندی

44  مالزیایی

27  استرالیایی

12  اندونزی

9 انگلیسی

4  آلمانی

4  بلژیکی

3  فیلیپینی

1  نئوزلاندی

1 کانادایی

بقیه هنوز مشخص نشده

1 MH17-1

کُر پن هلندی، که با نامزدش برای تفریح تابستانی بمالزی می رفت، قبل از سوار شدن به هواپیما، این عکس را روی صفحۀ فیسبوکش گذاشت و نوشت: اگر ناپدید شد… که اشاره به هواپیمای مالزی بود که  مارس همین سال از مالزی به بژینگ چین می رفت و بالای اقیانوس هند از صفحۀ رادار محو شد

 

1 MH17-2

1 MH17-3

1 MH17-4

1 MH17-8

صدا و سیمای غرب می گوید چنین موشکی این هواپیما را منفجر گرده است. «بوک» ساخت روسیه که طولش 18 پا ست. کلاهکش 75 کیلو (مواد منفجره)  با سرعت 1900 مایل در ساعت شلیک می شود و سرعتش به بالای 2600 مایل می رسد. بردش 20 مایل است، ارتفاع 13 مایل (72000 پا) . همه اینها درست، یکی از سئوال هایی که برای من پیش آمده اینست که مطبوعات غرب چطور چند ساعت بعد از این حادثه دانستند آنچه  هواپیما را منفجر کرده، چه نوع موشکی بوده؟

1 MH17-7

اگر این مکالمه واقعی (و در بارۀ این حادثه) باشد، موشک را شورشیان اوکراین شرقی بخیال اینکه هواپیمای جنگنده ای را هدف گرفته اند، شلیک کرده اند، ولی آنها، چه بسا با پی بردن به اشتباهشان، گفته اند چنین توانایی نظامی -شلیک به یک هواپیما درارتفاع 33000 پا – را ندارند. دولت تبهکار و دست نشاندۀ اوکراین هم بلافاصله از خود سلب مسئولیت کرده و شورشیان «تروریست» را مسئول این فاجعه اعلام کرده است.  ممکن است ادعای دولت اینبار صحت داشته باشد. مگر اینکه…….مگر اینکه کل داستان یک توطئۀ کثیف باشد. توطئه؟ برای آغاز جنگی دیگر و فروش اسلحه، روغن کاری ماشین جنگ ، کمک به اقتصاد .

 

1 MH17-6

یکی از وابستگان کشته شدگان در هلند. یک پدر؟ یک برادر؟

1 MH17-9

یک مادر، یک خواهر غمزده در مالزی

1 Mh17-5

جلوی سفارت هلند در کیو (اوکراین) را مردم گلباران کردند

تکنولژی


چگونه تکنولوژی می تواند گمراه کننده باشد؟


ما اغلب می پنداریم تنها سنتی ها و متحجرین از تکنولوژی بیم دارند. حالا وقتی فتواهای مربوط به انرژی هسته ای را می شنویم حرف هایی مثل حرام شمردن میکروفون و آمپلی فایر توسط واعظین قدیمی، بسیار دور و بعید می نماید.
داستان شیرینی از زنده یاد ابوالقاسم پاینده در ترسِ مردم و رهبران فکریشان از پدیده های ناشناخته و نو را به یاد می آورم که هنوز هم شنیدنی است. داستان، شرح ظهور یک اتومبیل در قصبۀ محل زندگی راوی است و بیان اینکه چگونه زندگی و افکار همۀ ساکنین دستخوش آن قرار گرفته و آنان را دست به دامنِ مطلع ترین افراد قصبه (یعنی ملا ها) می کند. طبق معمولِ همۀ جوامع سنتی، اولین چیزی که اکثریت مردم و پیشوایانشان از ظهور «عرابۀ آتش خوار بی اسب» احساس می کنند ترس است و گمان می کنند شیء نوظهور باید یا عرابۀ شیطان باشد یا دست کم خبر از ظهور دجال بدهد. سقف معلومات جهان دیده ترین افرادِ قصبه (که عمدتا بی سواد یا کم سواد بودند) شنیدن و دانستن نام این پدیدۀ نوظهور یعنی «عتل مبین» (اتوموبیل) است. از همین رو یک منبری نتیجه می گیرد که چون هم «عتل» و هم «مبین» در قرآن آمده، این وسیله شیطانی نیست و رقبا را به بی سوادی و حرام کردن حلال خدا متهم می کند. آخوند رقیب که از گرمای منبر همکار خویش بر آشفته و می خواهد سواد و معلومات خویش را به رخ او بکشد، در تحقیقاتی میدانی به این نتیجه می رسد که نام عرابۀ شیطان «اتوموبیل» است. پس رقیب را متقابلا به بی سوادی متهم کرده و بر اعتقاد خویش به شیطانی بودن «عرابۀ شیطان» پا می فشارد. (نقل آزاد از کتاب نایاب و به شدت خواندنی » در سینمای زندگی» از ابوالقاسم پاینده)

همانطور که گفتم این مسئله (ترس از پدیده های نوظهور) اگرچه هنوز هم وجود دارد (مثل استفاده از دستگاه پخش ویدئو که به مدت 8 سال جرم بود) اما نمایندگان تفکر گذشته (ارتجاع و بنیادگراها) در اصل ترسشان ریخته است. و می کوشند تا تکنولوژی را بدون دانش، و ایدئولوژی را بدون تفکر به خدمت اندیشه های خود درآورند. اگرچه با فیلترینگ شدید و بیمارگونۀ اینترنت ترس جبلی خود از پدیده های نو را به نمایش می گذارند با اینهمه کمتر کسی پیدا می شود که ذات اینترنت یا سینما یا تلویزیون را پلید و شیطانی اعلام کند. ناگفته نماند که شخصیت و تهور آیت الله خمینی در دور کردن و تاراندن اینگونه ترسها از طبقۀ حاکم جدید ایران بسیار اهمیت داشت. همانقدر که انقلاب مصر و جنبش سبز را وابسته به فن آوریهای اطلاعاتی جدید می دانند، انقلاب سال 57 ایران نیز به انقلاب نوار کاست مشهور است. پس شاید بیهوده نباشد که مهمترین شخص آن انقلاب کمتر از هم صنفهای خود از مظاهر تکنولوژی بهراسد.

تمام حوزه های علمیه را مجهز به کامپیوتر و اینترنت کرده اند، و صدها سایت و هزاران کاربر سرگرم استفاده از جهان مجازی برای بازنشر تبلیغات یکسویۀ سیاسی- مذهبی حکومت است. یک روحانی بیمار در مراجعه به یک پزشک (ولو بی ایمان و فرنگی) هرگز درنگ نمی کند. با اینهمه هرگز توجهی به اصول تفکری که به ابداع روشهای مدرن معالجه گردید، نخواهد کرد. و هرگز راضی نیست درمان یک بیماری اجتماعی را به تفکری که منشاء علم و تکنولوژی جدید است واگذارد. عرصۀ انسان و انسانیت، چه به صورت فردی و چه اجتماعی در انحصار قرائتِ خاص حکومت است.
جالب اینجاست که در سنت تشیع، هر مرجع تقلیدی کاملا مختار است که دین را به رای خویش و درچارچوبی که خود دریافته تفسیر و مبدل به دستورالعمل (فقه) کند. نه فقه همۀ اسلام است و نه هر فقیهی ملزم به چارچوبی از پیش تعیین شده. اگر فقها تنها محافظه کاری را به کنار بگذارند امکانات سنتی فقه شیعه به نسبت سنّی ها برای همراه شدن با جهان نو بسیار بیشتر است. همانطور که فقهای شیعه به راحتی اجازۀ استفاده از پیوند اعضا و تحقیق روی سلولهای بنیادی را صادر کردند و کشیشهای پروتستان و کاتولیک هنوز با هر دو مسئله دارند. حالا دیگر بهتر است برای نامیدن آنانکه زمام حکومت ما را دردست گرفته اند از عبارت «اقتدارگرایان» استفاده شود. چون از سنت های گذشته فاصله گرفته و گفتمان جدیدی را بر اساس اصالت حفظ بدون شریکِ قدرت، معرفی کرده اند. گفتمانی که در آن نه سنت فقه شیعه و نه احترام مراجع تقلید و نه اخلاق یا ترسها یا محافظه کاری سنتی راهی دارد. از نگاهی می توان ابداع چنین گفتمانی را نیز به آیت الله خمینی نسبت داد که با همان ادبیات ویژۀ خود گفته: «حفظ نظام از اوجب واجبات است».

اصلاح گرایان حکومتی و خانوادۀ آیت الله خمینی در تلاشند «حفظ و مصلحت نظام» را با خوانش نوین علوم سیاسی از ماکیاول، به «مصلحت مردم» یا «منافع ملی» تعبیر کنند. تعبیری که اقتدارگرایان – به درستی- بی ربط می دانند و آنان را بیرون از خط امام و مرتد می شمارند. حق هم دارند با هیچ مترجم و دیلماجی نمی توان آرزوها و گفته های آیت الله خمینی را به «حفظ منافع ملی» ترجمه کرد.
اما آنچه اقتدارگرایان را برخلاف مخالفت های اولیه شان به پیروی از راه و رسم آیت الله خمینی واداشت، شجاعت او در استفاده از مظاهر زندگی مدرن برای نبرد با مدرنیسم بود. چگونه؟ اصولا جمهوریت، دولت، رسانه، …. همگی از مظاهر مدرنیسم اند. حتی مفهوم کشور یا به عبارت بهتر «ملت-دولت» (nation-state) مفهومی سازگار با محتوای فقه شیعه و سنت های آن نیست. آقای خمینی در ابتدا روی سخنش با ملت بود ولی پس از پیروزی (و متناسب با لقب امام) خود را پیشوای امت شمرد. وطن پرستی را شرک نامید و متضاد با خداپرستی دانست. با اینهمه الزام در حفظ و اعمال قدرت بر کشوری که همچون مائده ای آسمانی در دامنش افتاده بود و استمرار حکومت هم فکران خود بر آن را همچون فریضه ای (واجب تر از همۀ واجبها) می دانست؛ او را به رعایت پاره ای از اصول و قواعد زندگی مدرن واداشت.

روزگاری نه چندان دور روحانیت شیعه، مالیات حکومتی را رقیبی مزاحم برای خمس و زکات می شمرد. اما با براه افتادن دکان حکومت توضیحی شرعی بر وجوب پرداخت مالیات به دولت کشف گردید. حتی برای جمع کردن قوانین عرفی سادۀ اجتماعی با شرع مقدس، گفتند: «امروز رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی در حکم رعایت شرع است.» اما این کلک نگرفت. اجتماع قوانین خود را دارد و مردمی که قوانین شرع را هم تا آنجا که دلشان بخواهد و طبق میلشان، رعایت می کنند؛ قوانین عرفی را به رسمیت نمی شناسند. حتی اگر قانون گزار خود را بر مسند «حاکم شرع» تصور کند. در اینجا بود که بجای بدل شدن قانون عرف به شرع، روند عرفی شدن متشرعین رخ داد.
حالا تکنولوژی اسلحه ای است در دست همانها که آن را «عتل مبین» و «عرابۀ شیطان» می نامیدند. شاید نام گذاری با مسمایی باشد: «عرابۀ شیطان»؟ چرا که نه؟ شیطان که تا دیروز با جهل عیانش شناخته می شد، اموز بر عرابۀ تکنولوژی دلبری می کند. قوانین قرون وسطایی و تاریک اندیشانه اش را به زرق و برق لامپ های نئون می آراید. برای جهل ایدئولوژی می سازد و برای وضع بی قانونی مجلس و پارلمان دارد.

اگر به داشتن همان «عادت ایرانی» متهم نشوم (!) دوست دارم بگویم اصولا ما ایرانی ها پس از برخورد با مظاهر عصر جدید کمتر زحمت کشیده ایم تا اساس اندیشه و زیربنای فکری آن را دریابیم. البته درستش اینست که بگویم ما مسلمانان خاورمیانه. زنده یاد آل احمد پس از بازگشت از سفر حج و در کتاب «خسی درمیقات»اصطلاحی درخشان را برای نامیدن اعراب سعودی بکار برد که متاسفانه برای نامیدن همۀ ما صدق می کند: « بدویت موتوریزه». هنوز هم دست کم سردمداران هر دو جامعه «بدو»هایی هستند که تنها ظواهر مدرنیسم را پذیرفته اند. مصداق ها آن قدر زیادند که به خاطر آوردنشان را به خودتان واگذار می کنم. آشکارترینش استفاده از سلاح هسته ای و هزینه های گزافی که بابت آن شده، برای پاسداری از میراثی قرون وسطایی.
جای بحث در خصوص تکنولوژی و جایگاهش در دل و ذهن ما زیاد است که آنرا به آینده موکول می کنم.

____________________________
«عرابه» یا «ارابه» هردو صحیح است. آنقدر که من نصفشان را با یک املاء و نیمۀ دیگر با آن املاء نوشته بودم!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 49 مشترک دیگر بپیوندید