10

مدریک


مدریک آقا پسر گلِ بانو ایمان ساعت 6:18 بعد ازظهر روز شنبه 23 آگوست پا به به دنیای ما آدم های خوب و بد گذاشت 

قدمش خجسته

Medric

3.6 کیلو وزن داشت که میشه تقریبا 8 پوند. بزنم به تخته

قرار شده براش دو سه عدد پستونک مدل 2014 یا شاید حتی 2015 بفرستم که بدونه توی تگزاس هم یک پدربزرگ داره
شاید عکسش رو هم اینجا اضافه کنم.

  برای بار دوم به بانو ایمان و همسرش از صمیم قلب شادباش میگم
خود بانو ایمان؟

 از زبان خودش:

به کوری چشم دشمنان اسلام و مسلمین، از طلحه و زبیر گرفته تا اسراییل غاصب،… خیلی هم شاداب و شنگولم

ای خا .. مال های پست

میگم نکنه یه وقت این موجود پست طوریش بشه. یه جایی خوندم عمل بدلیل سرطان بوده.

اینو که نوشتم بعد فکر کردم بقول آمریکائی ها DUH خب معلومه، نیست؟ چه دلیل دیگه ای می تونه داشته باشه؟

بهر حال میدوارم خودش خوب بشه پسرش مجتبی سرطان بگیره، ولی نمیره_10625010rs.

نمیدونم چرا واشنگتن پست نوشته بود «بوسیدن خیلی ناجور» احمدی نژاد. و اینکه ظاهرا روی خوش به دکتر نشون نداده.

very awkward kiss

مال ا. ن که خیلی بد نیست. لابد بوسیدن این دزد کثافت عرب رو ندیدن.

این ویدئو رو که بانو مروارید لینکش رو گذاشته  بود برای دیدن جنتی و خوندن کامنت ها هم شده حتما ببینین.  جنتی که اومد تو اتاق یارو خنده ش گرفت. باز هم امیدوارم این جنتی 200 سال دیگه زنده بمونه، خیلی باحاله.

کامنت های این پست رو بستم که صحبت ها پراکنده نشن

smallayatollah

86

تیتر خبرهای مهم دنیا؟

از خواب پاشدم و بعد از قهوه صفحۀ یاهو را باز کردم. بطور اتفاقی  random  سه تا از شش خبر بالای صفحه در بارۀ عمل بیضۀ امام خامنه ای بود.

لازم است که بنوبۀ خود، این پیشامد مسرت بخش را به همۀ دلداگان و شیفتگان بیضه های امام از صمیم قلب شادباش بگویم. طبیعتا من هم مانند دیگر شیعیان سودان و غزه و بورکینا فاسو از خوشحالی در پوست  خود نمی گنجم و بهبودی روزافزون مقام معظم رهبری و بیضه های مبارکشان را  خواستارم. از درگاه مبارک خودم برای ایشان عمر طولانی دست کم 15-20 سال دیگر طلب می کنم. چرا درگاه خودم؟ برای آنها که خبر ندارند، شاید در پست بعدی روشن شود.

0 prost oper

چه خوب شد که از این صفحه عکس یادگاری برداشتم، چون وقتی ریفرش کردم، از بین رفت. فقط یکی شان مانده بود که کافی و وافی نیست

1- اسرائیل به ایدۀ «کشور فلسطین» که از سرزمین مصر بریده شود روی خوش نشان میدهد – واشنگتن پست

2-پلیس ها صد ها میلیون دلار پول مردم را ضبط می کنند و در باره اش لاف می زنند – ورج

3- سیاست خارجی آمریکا چه اشکالی دارد؟ – هافینگتن پست

4- عمل موفقیت آمیز بیضۀ رهبر ایران – رویتر ( نخیر آقای رویتر-  عذر میخوام که حال و هوای خوشی ندارم. شما دیگه بدترش نکن. ایران 35 سال پیش از دست رفت، یعنی شد جمهوری اسلامی. اینقدر هی ایران ایران نکنید. ایران کجا بود؟ همون جا که مهمترین خبرش عمل بیضۀ یک آخوند دزد بی وجدان شیره ای ست ؟)

5- رهبر ایران بستری شد – تاچ ویژن

6-آیت الله علی خامنه ای جراحی پروستات داشت- اخبار سی بی اِس

7- دوست پسر بالای 50 سال مورد نیاز است (این تبلیغه)

شما می گین یعنی دنیا به گوه نرفته؟

122

من عوض شده ام، حالا یک عوضی هستم


یکی دو ماه است شهرداری اینجا تما م شهر را یکسر آباد کرده و چون کار دیگری ندارد، بمن گیر داده است. دو بار روی در خانه اعلامیه گذاشتند که شاخه های درخت جلوی خانۀ شما باید 12 فیت از خیابان و 8 فیت از پیاده رو فاصله داشته باشند. اعلامیۀ اول تاریخ بازدید بعدی را هم مژده داده بود: دو هفتۀ دیگر. طرف دیگر اعلامیه برنامۀ جمع آوری چوب چاپ شده بود، هفته ای یکبار روز جمعه. قطر چوب چنین و چنان، شاخه ها به اندازه های 4 فیتی بریده شوند. نیازی به بستن چوبها نیست، ولی اگر ببندید ممنون می شویم. حجم کل بریده ها از ده یارد مکعب تجاوز نکند که بتوانیم به همه برسیم. برای اطلاعات بیشتر به این شماره زنگ بزنید و سراغ فلان کس را بگیرید. یادم آمد که توی گاراژ یک اره دارم که روی یک چوب 3 متری نصب شده. من که همیشه به مبل چسبیده ام، خوبست به این مسئله مثل یک توفیق اجباری نگاه کنم. هر هفته چهارشنبه و پنجشنبه چوب و برگ میبرم. هم نوعی ورزش است، هم حیاط تر و تمیز می شود. بریدن سری اول آقایان را راضی نکرد و دوباره همان اعلامیۀ لعنتی را با همان متن و قرار ملاقات برای 2 هفتۀ بعد به در آویزان کردند. با همان ارۀ دراز دوباره مقدار قابل توجهی بریدم و راستش کمی خجول بودم چون از ده یارد مکعب بیشتر شد. اینبار چون شاخه ها قطور تر بود و با ارۀ دستی دیگری هفت هشت بار چوب را بقطعات کوتاه تری بریدم، خیس عرق شدم و آخر کار قلبم داشت از دهانم بیرون میزد که 2 هفته پیش همین جا اشاره کردم.


1jwj-trees-00318
امیدوار بودم که سر یک شاخۀ تنومند که روی پیاده رو نزول کرده باهاشان چانه بزنم، چون دیدم مسئله جدی است، حوصلۀ جریمه شدن ندارم. به شان زنگ زدم. گفتم لطفا مرا به مامور گیر دادن به درخت ها وصل کنید. گفت الان اینجا نیست، مشغول گردش توی شهر است. گفتم ببینید، اینجا یک شهر درختی است. در خیابان ما دهها درخت هست که روی خیابان و پیاده رو ها آویزان شده اند. البته کمی خالی بستم، درخت دیگری مثل مال خودم را ندیده ام. بزنم به تخته، بزرگترین درخت خیابان است. کنجکاو بودم بپرسم که به همه همین را گفته اند یا لطقشان فقط شامل حال من شده است. ولی خوب، نمی شود چنین چیزی پرسید. طرف می تواند برگردد بگوید بتو مربوط نیست، بکار خودت برس. به بانویی که بسیار مودب و یاری کننده (هلپ فول) بود گفتم من مایلم بدانم دقیقا کدام شاخۀ درخت من مورد توجه آقای بازرس درختان قرار گرفته است، چون …..بقیه را بعدا می گویم که تکراری نشود. گفت امروز یا حداکثر فردا بخانه ات می آید. الان باهاش تماس می گیرم. پیش خودم گفتم کاش امروز بیاید خبر …

تقریبا 2 ساعت بعد طرف آمد. یک انسان متر بدست متعهد به قانون که هیچ اتوریته ای ندارد و حتی یک اینچ هم گذشت نمی کند. شاخۀ بالای خیابان را که چشمش را گرفته بود نشانم داد که از اینجا باید بریده شود. گفت نگاه کن، چندین بار به ش زده اند ، راست می گفت. پرسید میخواهی رویش علامت بزنم که از کجا ببُری؟ گفتم نه، خودم – حد پیاده رو و خیابان را- تشخیص می دهم . بعد باب صحبت را در بارۀ چیزی که نگرانش بودم، آن شاخۀ بسیار بزرگ که روی پیاده رو با فاصلۀ کمتر از 8 فیت خم شده است، باز کردم. گفت آهان بله آنرا هم باید بزنی. گفتم این شاخه 17 سال پیش که من آمدم همین طور همین جا بود، یکشبه که در نیامده. چرا در اینمدت هیچکس چیزی نگفته؟ گفت من مامورم و معذور. اگر می خواهی دوباره زنگ بزن ببین کمکت می کنند یانه. چند روز بعد آدم واردتری آمد. پرسید به ت گفته اند که این شاخه هار ا باید بزنی؟ گفتم نه، تو اولین خوشگل خوش خبر محله هستی. در بارۀ آن شاخۀ قدیمی ام پرسیدم که چگونه است که شهرداری بعد از 20 سال این چنین به آن علاقمند شده است. گفت قانون همیشه همین بوده ولی enforce (تاکید و اجرا) نمی شد. یک کامیونی خورده به درختی و بیشتر از صد هزار دلار خسارت ببار آورده و حالا دیگر…..گفتم خوب به کامیون ها بگوئید از این ببعد توی پیاده رو رانندگی نکنند. اضافه کردم که من بودجۀ محدودی دارم و درخت بریدن گران است. شهرداری – که اره های بزرگ و کامیون های خوشگل دارد – می تواند خودش بیاید ببرد؟ گفت نه، آنها از این کار ها نمی کنند.. گفتم آهان، پس کارشان این است که مثل ولگردهای دیوث جمهوری اسلامی فقط توی خیابان ها بچرخند و جان مردم را به لبشان بیاورند؟ در بارۀ این موضوع اطلاع چندانی نداشت. پرسید جمهوری اسلامی دیگر چه عنی است؟ گفتم بیخیال، حالا چقدر وقت می دهند؟ گفت معمولا یکماه. گفتم امکان ندارد من یکماهه بتوانم، از طرف دیگر حجم این شاخه از 40-50 یارد مکعب هم بیشتر است. گفت پس برو بمیر، خداحافظی کردیم و رفت.

اینها همه بهانه است. من از این خانۀ بزرگ خسته شده ام. میخواهم چکار اینهمه اتاق را؟ تمیزش که نمی کنم. فقط ظرف میشورم. می شویم آری آری، آنهم چون باید. پریروز گوشۀ اتاق نشیمن را وکیوم کشیدم که میزی بگذارم. عنکبوت ها از خنده روده بر شده بودند. همه جا را آخوند (گوه) گرفته. عنکبوت ها آنقدر خودمانی شده اند که با اسم کوچک صدایم می کنند. تختی که رویش می خوابم چون قدری بزرگ است، آنورش را به جالباسی مبدل کرده ام و گوشۀ دیگرش را به میز کاغذ و کتاب. با صرفه جویی در مصرف انرژری به محیط زیست هم کمک می کنم. دیگر چی؟ آهان لباس هم می شورم و زیر لباسی ها را توی یک اتاق دیگر روی فرش پرت می کنم و از همان جا بر می دارم و می پوشم. مادر زنم برای چند ماه آمده. قبلا گفته بودم که او یک فرشته است که اشتباهی اینجا فرستاده اند. مرا هم دوست دارد، و چندین بار بزبان آورده. چند روز پیش از خانۀ پسرش زنگ زده بود و حدود یک ساعت گپ زدیم. می گفت اینقدر غریبگی نکن، می بینی که همه دوستت دارند. آنروز که آناهیتا (خواهر زنم) آمده بود پیشت که ماشینش را بگیرد، می خواست بیاید تو و برایت غذا بپزد که نگذاشتی! درست است، آناهیتا از من پرسید می خواهید برایتان یک غذایی بپزم. دلم تکان خورد، گفتم نه قربان دستت، غذا مهم نیست. مادر زنم چون در خانۀ خودش نبود، مستقیما نمی گفت بیا اینجا ولی منظورش همان بود. بطرز باور نکردنی نجیب، متواضع و از خود گذشته است، ولی بسیار حساس و زود رنج. بمن همیشه می گوید تو مثل پسرم، حتی صمیمی تر همیشه با من حرف میزدی، از کار که بر می گشتی، همه چیز را بمن می گفتی، چند روز پیش بخانم فلان تعریفت را می کردم ….ولی با داماد های دیگرم مثل تو نیستم (و می گوید چرا). گفتم شما همیشه بمن لطف داشتید.
همیشه نصیحتم می کند که بخودت برس، برو مسافرت، ماشین نو بخر، خانه ات را تمیز کن، غذای خوب بخور، توی خانه نان و پنیر هم بخوری، بهتر از غذای بیرون است. قبلا خیلی در باره اش نوشته ام و اگر جلوی خودم را نگیرم 2 صفحه می شود. وقتی پیش ما بود، همیشه لباس های مرا که خانوم سو دیگر سالها بود که دستشان نمیزد، توی ماشین می انداخت می شست، خشک و تا می کرد. سال 2011 وقتی کمرم را عمل کردند، یکماه و نیم مثل پروانه دور من می چرخید که آب از آب تکان نخورد. تکان که می خوردم، می پرسید هان؟ چای میخواهی؟ جای خوابم را – که از دخترش جدا کرده بودم – مرتب می کرد. هر چه از او بگویم کم گفته ام. آنروز قسمتی از صحبتمان به خانوم سو کشیده شد. خانوم سو یک کلمه بد از من به احدی از خانواده اش نگفته. این از رفتارشان مشخص است. به آنها – که پرسیده اند و وقتی حوصلۀ حرف زدن داشته– گفته ما نه اختلافی داشتیم، نه دعوا کردیم. یک مدت آنطور زندگی کردم، حالا می خواهم مدتی هم اینطور زندگی کنم. کارهایش را به هیچ کس نمی گوید. مادر زنم بمن گفته وقتی رفت کنکور داد و قبول شد، ما نمی دانستیم. هم چنین وقتی رفت سر کار، اصلا نمی دانستیم کار گرفته. دختران دیگرم چرا، ولی هیچوقت نگران این یک دختر نبودم، می دانستم که کارش را پیش خواهد برد. بقول خواهرم – که او را هرگز ندیده و از من فقط تعریف شنیده – انسان جالبی است! خیلی جالب. زن ارزنده ای است که باید مرد می شد. هر هر. بمادرزنم آنروز گفتم ما که دعوا نکردیم، فقط نشد دیگر. شاید من بد بودم. گفت نه بد نبودی، با هم غریبه شده بودید. دخترم هم همین را می گوید که دعوایی نداشتید. گفتم ولی کاش کمی دعوا کرده بودیم. روزی که بعد از 25 سال می رفت، برای من توی آشپزخانه یک نت گذاشت. و من با ایمیل ازش تشکر بسزایی کردم. اینجا فهمیدم که دو سه میلی متر از قلبش را برای مادرش باز کرده است. به او گفته من چند ساعت 15-20 تا جعبه و لباس هایم را بردم توی ماشین گذاشتم و بابک نفهمید.

چرا نفهمیدم؟ چون خواب بودم. چند وقت پیش شاید می گفتم خاک بر سر من که زنم دو ماه کاغذ و کتاب و لباسهایش را جمع و جور می کرد (که برود) و من چون طبیعتا فضول نیستم متوجه نبودم. روز رفتنش حتی نفهمیدم نشنیدم که دارد میرود! ولی حالا که عوض شده ام می گویم چه خوب که تا ساعت 4 بعد از ظهر خواب بودم و نفهمیدم که زنم خانه مان را ترک می کند : من دیگر قادر به ادامۀ زندگی با این وضع نیستم و مجبور به ترک خانه شدم. چه سخنان نغز و تلخی! یکایک جملاتش مثل پتک توی سرم صدا می کنند. خوب شد که خواب بودم و ندیدم. اگر می دیدم مگر دردش کمتر می شد؟ مگر می خواستم یا می توانستم جلویش را بگیرم؟ اصلا مگر درد داشت؟ امروز درد من اینست که نمی دانم درد داشت یا چقدر! او با من هر چه کرد، بخودش مربوط است، ولی من از آنچه با او کردم شرمسارم و این یکی را میدانم که دردناک است. 15-20 سال از زندگیش را، قلبش را سیاه کردم. وقتی رفت، تمام عکس هایمان را برد و نه هیچ چیز دیگر بجز کاغذ ها و لباس هایش. پسرم چند وقت پیش عکس های عروسی مان را برای بار اول آنجا دیده بود. می گفت برای من خیلی جالب بود که دیدم چطور بودید، چون هیچ از گذشته تان نمی دانستم. چون از وقتی که خودش را کمی شناخت، دید که پدر و مادرش با هم بیگانه اند. پرسیدم عکس های ماه عسلمان را هم دیدی؟ قشنگ بود نه؟ یکی از زیباترین جاهای آمریکا: ویل کلرادو. چه خوب بودیم و چقدر بد شدیم. بله، گریه کن خرس گنده.

در فکر چاره برای درخت، رفتم توی اینترنت دنبال ارۀ مناسب. بقول آن دیوانۀ فکور، می دانید که مردم میروند توی اینترنت. چون می خواهم جمع و جور کنم، نصف اجناس را دور بریزم، ببخشم بفروشم یا هر چه و خلاصه 2 سال دیگر گورم را از اینجا گم کنم بروم – یکی پرسید کجا، گفتم جهنم. نه، یک خانهّ کوچک و هوای کوهستانی می خواهم. مرده شور هوای گرم و شرجی را ببرند. اگر برکۀ آبی هم اطرافش باشد و صدای آب که چه بهتر. خانه ای با فقط دو اتاق با پنجره های بزرگ و روشن – نمی خواستم اره لزوما خیلی خوب باشد. فقط یکبار زورش به این یک شاخۀ گردن کلفت که قطرش 25-20 سانتیمتر یا بیشتر است، برسد. ارۀ بنزینی گران است. برقی اش را پیدا کردم حدود 60 دلار که ملت همیشه در صحنه ازش تعریف کرده بودند. در همین گیر و دار، یک ورقه با رنگ و روی متفاوت به در خانه چسباندند که اگر فاصلۀ شاخه های درختت با خیابان و پیاده رو 12 و 8 فوت یا بیشتر نشود، یکماه دیگر مطابق قانون کونت را پاره خواهیم کرد و هر روز که از ضرب العجل یکماه بگذرد و در تخلف باشی، یک تخلف جدید بحساب می آید و دیگر جر وا جر خواهی شد.

خسته از این کشمکش، خوابیدم که غم درخت را فراموش کنم، شاید خواب ببینم یک ارۀ خوب و یک نردبان بلند و در خور برنده شده ام. یکهو دیدم یک پیکر نورانی جلویم ظاهر شد. گفتم ای مرد نورانی تو کیستی. گفت من آقا آمام زمان هستم. آمده ام نجاتت بدهم. بغل دستی ام داشت بربر نگاهم می کرد. گفتم : «فلانی تو امام زمان را دیدی؟ گفت نه! ولی من این شخص را دیده بودم» *. مانند نقویان من هم  تاریخ را چک کردم که ببینم چه روزی است. دیدم یا قمر بنی هاشم، روز عاشورا است که یزید لعنت الله علیه خشتک مبارک امام حسین را پاره کرد. ای داد بیداد، من که تشنه نبودم. این خوابها چیست، من آب نمی خواهم جیش دارم. شاید طفل 21 ساله ام تشنه باشد، به او رحم کنید. کون لق امام زمان که اصلا وجود نداشت که غایب بشود، چون پدر علیه السلامش عسگری گِی (اِوا خواهر)  بود. دیدم نخیر، ول کن معامله نیستند، دستشان را روی زنگ خانه گذاشته اند و صدا قطع نمی شود. از پنجره نگاه کردم، از نوشتۀ روی ماشین فهمیدم بازهم جریان به درخت مربوط است. فکر کردم از شهرداری آمده اند که اخطاریۀ دیگری بچسبانند. طرف داشت منصرف می شد. تنبان پوشیدم و تند رفتم پائین در را باز کردم. مردی گفت، آهان ببخشید، این درختت همه جا را گرفته، حتی به سقف خانه نزدیک شده، می خواهی تر و تمیزش کنم؟ من اینکاره ام. گفتم خیلی ممنون، راضی به زحمت زیاد شما نیستم، فقط این یک شاخۀ بزرگ روی پیاده را چقدر می گیری بزنی. دستی به چانه اش کشید و گفت اگر ببُرم و اینجا بگذارم – از اینکه با خود ببَرم – ارزانتر آب می خورد. تکه تکه اش می کنم و بغل خیابان می چینم. خیلی قیمت خوبی است. 60 دلار نقد! گفتم لا اله ال الله. درود بر داعش. بزن که خیرش را ببینی.

—————–

* شنیده ام اینرا محمد رضا شاه پهلوی در کتاب «ماموریت برای وطنم» نوشته که کسخل  بیچاره داشته از اسب می افتاده و امام زمان گرفتتش

پ.ن: چند هفته پیش یادم نیست سر چه چیزی با پسرم حرفهای meaningful (پر معنی) می زدیم. از خانوم سو تعریف می کردم. مادر بسیار شایسته ای است، حتی فداکار. حوصله ندارم بگویم چرا. به پسرم گفتم I fucked up یعنی ترکمون زدم، گفتم قدر چیزی را که داشتم ندانستم. گفت نع ع ع ع، you didn’t fuck up  ترکمون نزدی. توضیح ازش نخواستم. آنروز همان بس بود

پ.ن: فعلا تصمیم دارم ماهی یکبار خودم بنویسم، چون می بینید که روده ام دراز است. حوصلۀ خودم سر می رود، چه برسد به خواننده

84

میوۀ ممنوعه

امروز طولانی ترین روز سال است.
تیغه های تابش طلوع آفتاب از پس قله کوه به همراهی وزش نسیم صبحگاهی احساس تراوت و شادمادنی خاصی در من زنده کرده است. با قدمهائی آرام و محکم درب محل کارم را باز میکنم و بوی تند روغن گل میخک در مشامم می پیچد.
از فراسوی پنجره چوبی اطاق کارم به دهی که در پناه سایه کوه همچنان در آغوش مه صبحگاهی و لطیف به راحتی آرمیده نگاهی میاندازم و از ارتفاع محل کارم جاده خاکی و کوچکی را که انتهایش به کلبه کوچک و گلی محل کارم میرسد را مروری کوتاه میکنم.
چند ماهی است که این مکان دور افتاده را انتخاب کرده ام و در سکوت و آرامش این بهشت کوهستان به شاهکار خلاقیت و دوباره سازی دست یافته ام. در آرامش و سکون دره پنجشیر در زمان کوتاهی آوازه کارم در اطراف پیچیده.

0,,16083668_303,00

هنر دستان من در زدودن پوسیدگی و زوال در دندان و خلق دوبارۀ زیبائی و کمال در آن است.
به هنگام چیدن ابزار نگاهم را به ابتدای کوره راه میدوزم. مردی آرام آرام در حال بالا آمدن به سمت من است و در دستش افسار چهار پائی که بر گرده اش زنی پوشیده در برقع که با قدمهای حیوان آرام تکان میخورد.
از همان دور بخار نفس‌های تندحیوان را که از خستگی راه کوه و سرمای صبح کوهستان از منحرفین آن بیرون میزند را تشخیص میدهم.
تا من وسایل کارم را ترتیب و قرار دهم حالا مقابل کلبه محل کارم رسیده اند.
از لای در چوبی نیمه باز کلبه متوجه اشاره بدون حرف مرد به زن برای پایین آمدن از حیوان و در همان حال نگاهم به تفنگ قدیمی که از پشت بر شانه راست مرد آویزان است میافتد. زن که سرا تا پا در برقعی به رنگ آبی پوشیده شده به آرامی از پشت حیوان بر زمین میخزد و بدنبال مرد به سمت درب ورودی کلبه قدم بر میدارند.
حالا دیگر هر دو به سرای ورودی وارد شده اند. مرد با کلاه پاکول گرد و سفید وموها و ریش بلند کاملاً سفید شده‌ای که همچون هاله ای مقدس گرد صورت قهوای رنگ پوست سوخته اش را گرفته.
حالا دیگه اسلحه روی شانه را بهتر میتوانم ببینم. یک گلوله زن لی انفیلد انگلیسی قدیمی. برق فلز سائیده شده، سر دستۀ گلنگدن اسلحه و لکه روغن چوب قنداق بر شانه راست لباس مرد، شهادت میدادند که پیرمرد شبهای زیادی را با اسلحه اش گذرانیده.

پیرمرد بدون اینکه به عقب نگاه بندازد به زن برقع پوش که ساکت در پشت سرش ایستاده بود با دست اشاره میکند و با زبان دری آغشته به لهچه غلیظی از پشتو به من فهماند که زن از درد دندان رنج میبرد.

به زن نگاهی میکنم و به جز برقع آبی بلند و توری آن چیزی مشخص نیست. بهش اشاره‌ای برای نشستن به روی صندلی کردم و در همان حال پیرمرد را به سمت نیمکت انتظار در اتاق بغل روان میکنم..
پیرمرد با بی میلی نگاهی به من میکند و به سمت نیمکت بیرون روان میشود. طوری مینشیند که بتواند از دور من را ببیند.

زن مشخصاً ترسیده و صدای نفس‌های تندش را از پشت برقع به خوبی میشنوم. میدانم که حق ندارم باهاش حرف بزنم. سعی میکنم که حداقل با یک نگاه مهربان و نیم لبخندی اعتمادش را جلب کنم تا ترسش بریزد. حالا دیگر خیلی به زن نزدیک شدم. چند دقیقه گذشته و آن نفسهای تند جای خودشان رو به تنفس آرام و عمیقی داده. بوی بدن زن توی مغزم میپیچد . برای یک لحظه حواسم پرت میشود.
آهسته پشتی صندلی را کاملاً میخوابانم و از پشت نقاب توری برقع در زیر نور لامپ قوی میتوانم قسم بخورم که دو چشم میشی خمار شده را میتوانم ببینم
حسم به م میگوید که حالت زن غیر عادی هست ولی نمیدانم این بخاطر ترسش هست و یا اینکه تا حالا هیچ مرد جوانی اینقدر نزدیکش نشده. سعی میکنم فکرم را به کارم مشغول کنم. میدانم حق ندارم تمام صورتش را ببینم. برقع را بالا میزنذ. فقط سمت راست قسمت پایین لب و دهانش را میبینم. حالا دیگه قلب خودم هم تند میزند. لبهای سرخ و پوست زیتونی لطیفش به م میگوید که خیلی جوان است.
حتماً تا بحال هیچ مرد جوانی اینقدر بهش نزدیک نشده. انگشت کوچکم با لب پائینی تماس کوچکی پیدا میکند . حس میکنم که داغ است و ترس تمام وجودش را گرفته
از پشت سر به پیرمرد که سرش به تمیز کردن خزانه اسلحه گرم است نگاهی میاندازم. بزحمت فکرم را متمرکز کارم میکنم و در لثه عفونت کوجکی پیدا میکنم که تمیز میکنم و مرهمی رویش میگذارم. بدن زن با کشیده شدن انگشتانم به گوشه صورتش به رعشه خفیفی میافتد.
دلم میخواهد که برقع را بالا بزنم و بقیه دهان و لبها و قرص صورتش را ببینم، ولی میدانم این کار به قیمت جانم تمام میشود.

با بی میلی خودم را عقب میکشم. برای آخرین بار به پوست و نیمه لب زیبا نگاهی میکنم. چشمهای زن از پشت توری برقع به من خیره شده اند.

وقتی پیرمرد و زن جوان بدنبالش را مرخص میکنم، برنمیگردم که نگاهشان کنم. قلبم خیلی سنگین شده و میخواهد که از سینه‌ام بیرون بیافتد. هفت شب و روز بعدی را سعی میکنم که به زن جوان فکر نکنم.
در بامداد روز هشتم پیرمرد و زن جوان بر روی اسب را دوباره از دور در ابتدای جاده خاکی میتوانم تشخیص بدهم.حسی در درونم به من میگوید که انتظار برگشتنش را داشتم.
پیرمرد به همراه لی انفیلد قدیمی ولی حسابی روغن خورده بر شانه اش دوباره سخن از درد دندان در قسمت راست و پایین صورت زن میکند و بدون هیچ صحبت دیگری به روی نیمکت اتاق مجاور می‌رود و شروع به تمیز کردن اسلحه میکند.
زن در مقابلم ایستاده و و سر انگشتاش را می‌بینم که میلرزد. به صندلی اشاره میکنم که روی آن می نشیند. دوباره بوی زن در سرم می پیچد و برقع فقط تا سمت راست فک پایین بالا میرود. صدای نفسهای عمیق زن در گوشم می پیچد و در نور لامپ بالای سر بسته بودن پلکها را میبینم.
میتوانم قسم بخورم که از تماس انگشتانم به رعشه می افتد.
چیزی در دهانش نمی بینم . به عقب بر میگردم و اینبار به چشمانش که با التماس به من خیره شده‌اند نگاه میکنم.
کاری برای انجام دادن در دهانش نمی بینم.
سرم را به عقب بر میگردانم تا پیرمرد و زن را مرخص کنم که با وحشت حس میکنم زن جوان دست راستم را در دست گرفته و فشار میدهد. با وحشت سرم را می‌چرخانم ، التماس بودن و ماندن در چشمانش موج میزند. در جائی که نشسته‌ایم پیرمرد قادر به دیدن دست من نیست در غیر انصورت فقط یک گلوله از انفیلد قدیمی ولی پر قدرت برای عبور از بدن هر دوی ما کافی است.
هیچ راهی برای بیشتر ماندن زن به فکرم نمیرسد.
در حالی که به چشمهای زن خیره شدم با صدای بلند طوری که پیرمرد در اتاق مجاور بشنود میگویم که دندان آسیاب عقب خراب است و باید کشیده شود. موجی از وحشت از چشمان زن عبور میکند و فشار دستش به اوج میرسد ولی بعد از چند لحظه‌ای این بهای گزاف تماس نزدیکتر را می پذیرد و با دستان آرام شده چشمش خیره به دور دست‌ها میشود.
کشیدن دندان بهترین بهانه برای تماس نزدیکتر من با بدن زن است. نفسم به شمارش افتاده و قلبم در حال انفجار از سینه است.

آرنج دستم به سر پستانهای پوشیده زن میخورد و لذت اولین تماس با مردی جوان را در چشمانش میبینم.

حالا دیگر انبر را به دور آخرین دندان محکم گرفته‌ام و برای تائید به چشمانش نگاه میکنم. استخوان نازک دور دندان در مقابل فشار دستانم فقط با صدای کمی خرد می‌شود و ریشه‌های عمیق دندان سفید و بی‌نقص به همراه خون در حفره دهانش جاری میشوند. حالا در انتهای فولاد براق انبر یک دندان با ریشه‌ای آغشته به خون خود نمائی میکند
به هنگام رفتنش ، ترجیح میدهم خیره به در نشوم.

هفت روز و هفت شب بعد تر دوباره حجم آشنای پیرمرد و زن در ابتدای جاده خاکی آشکار میشود.
همان بهانه برای تمنای وصل و پیرمردی باز هم خسته تر.
بها همان بهای قبل بود ولی این بار نوبت دندان جلوتر بود. دندان جلوتر بیشتر از صورت پوشیده زن بر من برملا کرد. حالا می توانستم قسمت بیشتری از گردنش را ببینم. از تماس انگشتانم به گردنش میلرزید و من در تماس گناه آلود خودمان جرات به تماس بیشتر و بیشتری پیدا میکردم.

و این قصه ادامه داشت.
هر هفته پس از هفته ای دیگر دندانی جدیدتر و قسمت بیشتری از قرص صورت بر من آشکار میگشت. هر هفته پس از هفته‌ ای دیگر، زن بهای گزاف یک دندان برای هر بار رخوت و لذت تماس با مردی جوان را می پرداخت.
و پیرمرد نا آگاه از این تماس گناه آلود همچنان در پی تمیز کردن تفنگ کهنه اش بود.

اکنون هفته‌ها گذشته و امروز روز بر ملا کردن کامل قرص صورت است.
زن بجز یک دندان دیگر دندانی ندارد. آخرین دندان همان اولین دندان کودکی اش، معصوم و بی‌گناه , در فک بالا. به بهانه کشیدن این دندان میتوانستم حجاب را کنار بزنم و قرص کامل صورت این معشوقه ندیده را ،نظری بیاندازم.

برای آخرین بار انبرک را به دور آخرین دندان میاندازم. دست چپم را بالا میآورم که حجاب را کاملاً کنار بزنم. دهان زن کاملاً باز است. نفس هایش عمیق است. میداند که این آخرین دیدار است. اگر خوب گوش کنم صدای ناله‌های التماس گونه اش را میشنوم..

در یک لحظه نگاهم به ژرفای سیاه درون دهان میافتد. جا به جا سوراخهای دندانهای از پیش کشیده شده. سیاهی هائی پر از خون و چرک میبینم. بوی عفونت این سیاه حفره ها آزارم میدهد.
حتی اگر دقت کنم در اعماق این سیاه حفره ها کرمهائی کوچک سفیدی به دور هم می پیچند. شبیه به کرم میوۀ سیب.

سنگینی سایه پیرمرد بر گرده ام است. پیرمرد در پشتم ایستاده و خیره به حفره دهان چشم دوخته..
نگاهم از چارچوب چوبی پنجره به بیرون کشیده میشود. چقدر زود هوا تاریک و سردشد.
شاید که امشب طولانی‌ترین شب سال باشد.
فکر می کنم که باید از اینجا بروم.

___________________

نوشته از امید

108

فاجعه‌ی سینما رکس و تئوری توطئه

بابک:

چه می کنند این مسلمان ها برای اسلام عزیز!
من شنیده بودم که خامنه ای هم در این آتش زدن دست داشت. صرفنظر از اعتراف «تکبعلی زاده» این مقاله چیزی را «ثابت» نمی کند ولی بخوبی نشان می دهد که کار کار هوطنان انقلابی-تروریست مسلمان بود، با صلاحدید یا دست کم پنهان کاری روحانیون و خمینی.  یکدنیا سپاس از آقای بشیرتاش گرامی برای زحماتشان. براستی که چه وبلاگ ارزشمندی! خواندن سری نوشته های روز شمار انقلاب، گفته های شاپور بختیار که کشور به کدام سو می رود، جا زدن های شاه، دیدارهایش با سالیوان، هایزر، ارتشبد قزه باغی….همه و همه  را بدوستان پیشنهاد می کنم. وای که آدم قلبش از این همه سیاهی و تباهی می گیرد، …

Originally posted on سرزمین من:

Unknown-7«وقتی که به قصد سینما خانه را ترک کردم، پسر شش‌ساله‌ام با گریه جلوی مرا سد کرده و به من گفت که ممکن است سینما را منفجر کنند و یا آتش بزنند و من یتیم شوم.» پس از گفتن این سخنان در انجمن سینما‌داران تهران، مدیر سینما ژاله دچار هیجان و بیهوشی شد. روزنامه‌ی اطلاعات این خبر را در روز ١٩ امرداد ۱۳۵۷ با عنوان «مدیر سینما ژاله احساساتی شد و غش کرد» منتشر کرد.

در آن دوران، انقلابیون سینماهای کشور را به آتش می‌کشیدند و، در آن آتش‌سوزی‌ها، عده ای کشته می‌شدند. آنان سینما را ابزاری استعماری برای به فساد کشیدن مردم کشور و مقابله با هویت اسلامی آنان می‌دانستند.

در روز شنبه، چهاردهم امردادماه ۱۳۵۷، از ساعت چهار بعدازظهر، سینماداران اصفهان در اعتراض به خسارت‌های واردشده به سینماهای کشور سینماهای خود را تعطیل کردند.[1] رضا انواری، رئیس انجمن سینماداران کشور، نیز از مردم خواسته بود که سینماها را…

مشاهدۀ اصلی 2,643 واژهٔ دیگر

28

سنگسار مگر بد است؟

 
اگر سنگسار بد است، اسلام چطور؟ آقا، عجب گیری افتاده ایم، خوبست یا بد است؟ اگر سنگسار بد است، در جمهوری اسلامی هم بد است؟ یا در سوریه بد است و در جمهوری اسلامی بستگی به روابط آخوند ها با دولت فخیمه و بی بی سکینه و سازمانهای حقوق بشر دارد؟ حقوق بشر را لطفا تعریف کنید. از حق نگذریم، حقوق بشر در ایران 35 سال پیش ناگهان مهم ترین مسئلۀ جهانی بود. بعد از بردن شاه و فرو کردن اما م سیزدهم – که اگر طاعون نازل شده بود بمراتب بهتر بود – حقوق بشری ایرانیان رفت توی کیون خر. به مردم بدبخت که فرق سوراخ پائین شان را با سوراخی توی زمین نمی دانستند*1، ولی گفتند که «دِر یو گو» *2  آفرین به شما مردم آزادی خواه. شما انقلاب کردید، و چشم شاه را از توی اسکناس ها بیرون کشیدید. از الان ببعد، تا وقتی آخوند ها دریاچۀ خزر را هم خشک نکرده اند، همگی تان ناقص العقل و صغیر هستید و تحت ولایت یک آخوند تبهکار بی سواد. دیگر نوکر آمریکا هم نیستید، نوکر روسیه و چین هستید، و این اگر متوجه نشده اید یعنی استقلال. اگر محتاج هند و پاکستان و مالزی و مفلوک و حقیر شده اید، در عوض تمام قبایل آدمخوار آفریقایی به جمهوری اسلامی افتخار می کنند.. اگر پولتان پشگل شد، در عوض اسم کشورتان سه کلمه ای شد و امام عالیقدرِ هیچی که دستش نرسید شاه را خفه کند، دست کم توانست کمی از عقده اش را روی شیر و خورشید طاغوتی چند هزار سالۀ پرچمتان خالی کند. البته مسلم است که وسط پرچم ایران باید عربی باشد، ولی درست معلوم نیست چرا امام مقرر فرمودند که آن کلمۀ عربی دقیقا – نه تقریبا – هم شبیه سمبل خنجر نشانِ سیک های هندی باشد هم شبیه واژن . امروز این افسانۀ روح پرور انقلاب 57 مردم ایران دیگر زبانزد خاص و عام شده است و فرهیخته و بیسواد، کوچک و بزرگ از آن بعنوان واقعیت یاد می کنند.

تکلیف سنگسار- که به آن می رسیم – و اسلام عزیز مشخص نشد، ولی اخیرا و بیشتر بعد از فتنۀ 88 که می خواستیم چیز بشویم، ولی چیز شدیم، اینهم سر زبانها افتاده که مردم انقلاب کردند و فهمیدند که انقلاب بد است. به به! چه خوب که همه چیز حل شد و حالا دیگر فقط باید منتظر امام زمان بمانیم که ظهور کند و مردم ایران  را از دست جمهوری اسلامی نجات بدهد. اصلا اینها بمن چه؟ نان و آب مرا اینسر دنیا که نبریده اند. با اخطار شهرداری، دیروز با ارۀ دستی شاخۀ دراااااازی با قطر 13-12 سانت از درخت جلوی خانه ام را که مزاحم خیابان شده بود، چند بار به قطعات یک متری بریدم که آشغالی ها ببرند. از بس فعالیت نکرده ام، آخر کار چیزی نمانده بود قلبم از دهانم بیرون بزند. بهر حال، در مورد چیزهایی که بالاتر گفتم، تصمیم گرفته ام به حزب طرفداران چلوکباب بپیوندم.

عکس بالا از زمان و مکان دیگری است. عکس مقاله در بارۀ  سنگسار داعش را در متن انگلیسی ببینید

عکس بالا از زمان و مکان دیگری است. عکس مقاله در بارۀ سنگسار داعش را در متن انگلیسی ببینید

داستان این زن سوری بدجوری دلم را خراشید. از سایت یاهو ترجمه کردم.


بیروت – آسوشیتد پرس

یک زن در سوریه بجرم زنا سنگسار شد

پیش از آمدن وانت و خالی کردن بار انبوهی از سنگ نزدیک باغ شهر، یک آخوند حکم مجازات را خواند. ستیزه جویان جهادی (داعش) سپس زنی را که سر تا پا لبا س سیاه به تن داشت آوردند و در سوراخ کوچکی روی زمین جای دادند. وقتی مردم جمع شدند، جنگنده ها به شان گفتند که حکم را اجرا کنند: مرگ با سنگسار برای زنی که گویا زنا کرده است.

یکی از حاضرین در این شهر شمالی سوریه گفت: هیچیک از مردم قدم جلو نگذاشت، بنابراین آنها خودشان که بیشتر افراطیون خارجی بودند،  فداه احمد را هدف سنگ قرار دادند تا بدن بی جانش کشیده و برده شد.

در شهر رکا، پایگاه اصلی قدرت داعش در سوریه، یک فعال اپوزیسیون که مراسم سنگسار را نزدیک باغ باجا و استادیوم فوتبال دیده بود گفت: او (فداه احمد) حتی زمانی که که مورد اصابت سنگها قرار گرفت، نه تکانی خورد نه فریادی زد.

این سنگسار 18 ژوئیه دومین در فاصلۀ یکروز بود. یک روز قبل شمسه عبدالله 26 ساله بطریق مشابهی در شهر تبکا توسط جنگجویان مسلمان کشته شد. هر دو متهم به رابطۀ جنسی با مردی جز همسرشان بودند.

این ها سنگسارهای نخستین در این منطقه اند. در مناطق تحت تسلط شورشیان، داعش سرزمین های بزرگی را تسخیر کرده و اهالی را با تعبیر سختگیرانه شان از اسلام، (که بدرستی از قرآن آموخته اند) سر بریدن و قطع کردن دست دزدان وحشتزده کرده اند. اخیرا پسر 14 ساله ای را به جرم روزه خواری در ماه رمضان به صلیب بستند و ساعتها در گرمای طاقت فرسای تابستان نگاه داشتند.
***
سنگسار ماه پیش در سوریه (کجای سوریه؟!) سر و صدایی زیادی نکرد. ولی چند روز بعد 3 عکس در اینترنت پدیدار شدند که نمایانگر صحنۀ دلخراش (سنگسار) بودند و با گزارش آسوشیتد پرس همخوانی داشتند. عکسی روی توئیتر (حساب جدید یک داعشی- یک مسلمان واقعی) گذاشته شد که نشان میداد گروهی در میدانی جمع شده بودند و آخوندی حکم مجازات را با بلند گو می خواند و چندین مرد ریشوی مسلح (به به!) به تفنگهای اتوماتیک مشغول جمع آوری یا حمل و نقل سنگ بودند.
نوشتۀ زیر عکس: زنی در حضور مومنین سنگسار می شود.
این حساب توئیتر بسته شد.

ابوابراهیم رکاوی (فعال اپوزیسیون) که سنگسار فداه حمد را دیده بود گفت: مردم محلی عصبانی بودند که جنگجوهای خارجی عقایدشان را بر مردم تحمیل می کنند. وی در مصاحبه ای از طریق اسکایپ افزود: مردم شوکه شده بودند و نمی فهمیدند چه می گذرد. (عجب!) اینکه اهالی عربستان و تونس برای آنها دستور صادر می کردند، برایشان آزار دهنده بود. فداه احمد بیهوش بنظر می رسید و (ابراهیم) شنیده بود که پیش تر، به او در بیمارستان بی حس کننده تزریق کرده بودند.
ابو ابراهیم گفت: سنگسار در تاریکی اجرا شد، حدود 11 شب. بدلیل لباس سیاهش نمی توانستم خون روی بدنش ببینم، فداه احمد نه لرزید، نه فریاد کشید و ساکت مرد. بعد بدن بی جانش را توی یکی از اتومبیل هایشان گذاشتند و رفتند.

این دو مورد، نخست توسط سازمان «ملاحظات حقوق بشری سوریه» *3 که در انگلستان است، گزارش شد. بسام ال احمد سخنگوی سازمان «مرکز ثبت تخلفات» *4 این سنگسارها را تائید کردو یکی از فعالان؟ در ناحیۀ شمالی ایدلیب که از شمال سوریه اطلاعات جمع آوری می کند، گفت: احمد یک زن بیوه بود. مردی که می خواست اسد نامیده شود گفت که در سنگسار دیگر در شهر تبکا هم مردم (در مراسم) شرکت نکردند و حکم توسط اعضا گروه داعش اجرا شد.

سفارت آمریکا در سوریه در صفحۀ توئیترش سنگسار تبکا را یک عمل وحشیانه خواند. (عجب زحمت کشیده)
سازمان های بین المللی حقوق بشر این سنگسار را گزارش ندادند و «دیده بان حقوق بشر» *5 اظهار داشت که خبر موثق مستقلی ندارد. لاما فکیه سخنگوی این ارگان گفت: اگر خبر درست باشد، روند بسیار نگران کننده ای است.

***
_________

چطور وقتی ج. ا . زن و مرد ایرانی را به سنگ بسته بود سازمان های حقوق بشر انگلستان خفه خون گرفته بودند؟ نوشته ها و علامت های قرمز رنگ پارازیت های منه جاهایی که یا مقاله گویا نیست یا اسلام عزیز به خطر افتاده
* 1 didn’t know their asshole from the hole in the ground
*2  توی کامنت های پست قبلی برای قارپوز توضیح دادم there you go
3*Syrian Observatory of Human Rights
*4 Violations Documentation Center
*5  -Human Rights Watch

***بخش هایی که مربوط به سنگسار نبود و کششششششش داده بود حذف شد

با سپاس از بانو ایمان برای تصحیح فارسی شمارۀ 5

 

64

حکم قاتل ستار بهشتی


سه سال زندان و تبعید!

در زمان قتل ستار بهشتی، یکی از دوستان ما اینجا – در واقع در وبلاگ همسایه – مدعی شد که ستار زیر کتک و شکنجۀ چاقوکش های جمهوری اسلامی کشته نشد. آنجا از چند نفر بد و بیراه شنید . خود من با ایشان جر و بحث مختصری داشتم. در آن میان، دو سه بار به 60 سالگی من اشاره کرد که گویا عیب و چیز بدی بوده و من خبر نداشتم.  بحساب جوانی اش گذاشتم و گذشتم . او هم چنان با لجاجت خاصی – شاید بهتر باشد بگویم سماجت – روی حرفش ایستاد و هیچوقت رازش را برملا نکرد که این جوان بیگناه، اگر زیر مشت و لگد نه،  پس چگونه کشته شد؟!  بهر حال، امروز قصدم فوت کردن خاکستر روی آتش و یادآوری آن دلخوری ناچیز نیست. دلیل ذکر این موضوع حکم قاتل ستار بهشتی و ضربه ای است که جمهوری اسلامی از نو، به مادر داغدیدۀ ستار زده است.

1satar-gohareshghi

 وارون این دوست اندیشمند مان، جمهوری اسلامی با برکناری رئیس پلیس اینترنت (فتا) و محاکمۀ قاتل – تلویحا – فاش و اقرار کرده است که یکی از بازجوهای چاقوکش نظام مقدس در زندان، با مشت و لگد ستار بهشتی را کشت و چند روز پیش معلوم نیست برای خالی نبودن عریضه، یا چشم مخالفانش را کور کردن، حتی حکم مجازاتی هم برای این سرباز اسلام عزیز اعلام کرد. من اول فکر کردم این حکم شوخی است، بعد متوجه شدم که نه، ابدا شوخی نیست و مملکت که جمهوری اسلامی باشد همین می شود. و به چنین مملکتی باید ….. نه، بیخیال، آخوند ها از پیش (آلردی) ترتیبش را داده اند

نوشته ای از علیرضا رضایی :

سه سال حبس؟ چه بیرحمانه!

60

نظر بنی صدردر بارۀ فلسطین و اسرائیل


لابلای خبرهای یاهو (و نقل از هافینگتون پست) نوشتۀ کوتاهی از ابوالحسن بنی صدر بزبان انگلیسی! دیدم و کمی با عجله، تا وقتی خبر داغ است،  ترجمه ش کردم. باید بعدا یکی 2 جمله را بازنویسی کنم و در بارۀ * ها توضیح بدهم.   با چیزی که در بارۀ اسلام می گوید مخالفم. آزادی و انساندوستی در اسلام مانند پهن خوشبوست،  ولی بقیۀ حرف هایش منطقی است و چیزی که بنظر من متاسفانه هیچوقت جامۀ عمل نخواهد پوشید.  دو فقره  از ترجمه های قبلی را همانجا – یعنی همین جا - جمع و جور کردم. برگی به نام اخبار و مقاله ها وبلاگ اضافه شد، زیر قسمت برگردان ها

1-kham and netan29806_05

عن سگ  تو دهن کسی که افسار فلسطین -چفیه- بگردن میندازه و پول مردم ایرانو می دزده

از نگاه بنی صدر، خامنه ای و نتان یاهو دو روی یک سکه اند، تا نظر شما چه باشد.

متن انگلیسی مقاله