RSS Feed

درخود ماندگی

Posted on

Dar khod mande geنوشته از: امید 5

گرمای داغ تابستان اهواز نه تنها آدمها را شل و بی رمق میکرد بلکه تیغ تیز آفتاب آسفالت خیابان را تبدیل به قیر سیاه چسبنده ای به ته کفش میکرد. صدای زوزۀ کولر گازی در مسابقه از پیش باخته شده ایی که با هره باد گرم برای خنک کردن اطاق نشیمن گذاشته بود، در گوش چپم میپیچید و من در حال لحظه شماری برای غروب آفتاب و رفتن به کوچه محل بازی خودمان بودم.

به تازگی یک دوربین عکاسی پلاستیکی به قیمت سه تومان با یک حلقه فیلم سیاه و سفید کاغذی به قیمت پنج ریال خریده بودم . فروشنده دندان گرد برای قالب کردن دوربین اسباب بازی به من چه تعریف ها از آن که نکرده بود: این دوربین بهترین عکسها را در دنیا میگیرد ، عکسهائی جاودانه و به یاد ماندنی.
منِ بچه و ساده لوح به راستی به قدرت عظیم آن دوربین پلاستیکی باور داشتم.
در اشتیاق خنک تر شدن هوا و رفتن به کوچه و ازبازی فوتبال عکاسی کردن بی تاب شده بودم و از لای پنجره محل بازی خودمان را رصد می کردم.
در انتهای کوچه ای که از انسان جنبنده تهی شده بود، برق تابش آفتاب بر سطحی صیقلی و صاف توجهم را جلب کرد. خوب که نگاه کردم متوجه شدم که این برق کله طاس ابوطالب بود. ابوطالب پسرکی بود هم سن من و از لحاظ ذهنی در خود مانده. در کودکی جمجمه اش از حالت طبیعی خارج شده بود وقسمت بالائی سرش به یک خربزه شباهت پیدا کرده بود. به همین خاطر بچه های محل نام وی را کله خربزه ای گذاشته بودند و مسخره اش میکردند. خدا میداند که چه کسی در آن آفتاب تیز هوس تیغ انداختن به سر ابوطالب زبان بسته به سرش زده بود.
سرگردانی ابوطالب طاس در شدت آفتاب بی رحم ظهر تابستان منگ بودن ذهنش را در تلو تلو قدم برداشتنش بیشتر نمودار میکرد.
از پشت پنجره تلوتلو خوردن ابوطالب را دیدم. در را باز کردم و به داخل خانه صدایش کردم که کمی از گرما نجاتش بدهم. با شنیدن صدای من ابتدا کمی به راست و چپ چرخید و سعی در جهت یابی صاحب صدا داشت ولی قدرت گرما ذهنش را کند کرده بود. چند لحظه ای طول کشید تا جهت صاحب صدا را تشخیص دهد. چند لحظه با صورتکی مردد به من که از لای در خانه سرم را بیرون برده بودم نگاه کرد. حدس میزدم در بایگانی محدود فکری اش در حال تطابق صورت من با آزار دهندگان خودش بود.
بعد از مدتی که برای من مثل یک قرن گذشت، لبخند گشادی بر صورت چرکش نمودار شد و به سمت در خانه راه افتاد. از جلوی در کنار رفتم که وارد شود. زیر سایبان نشست و سرش را رو به زمین خم کرد. مثل این که فقط منتظر بود که کسی دستور به زیر سایه آمدن به وی بدهد و الان در حال نفس گیری و خنک کردن مخ داغ شده اش بود


صدای صفیر نفس هایش با ریزش آب دهان که بدون اراده سرازیر شده بود حالت نزاری به وی میداد.
با خنک تر شدن دمای بدن، توجهش به اطراف جلب شد و به وارسی محیط اطراف پرداخت. نگاهش از دیوارها سر خورد و خیره به دوربین پلاستیکی آویزان به گردن من شد. در حالی که با لبخند گشادی دندانهای سیاه و کرم خورده خودش را نشان میداد به دوربین اشاره کرد و از من پرسید که این چیست؟
نمیدانستم که ارزش داشت که دوربین را برای وی شرح بدهم یا نه، ولی غیر از آن هم موضوع دیگری برای گفتگو نداشتم. او اولین شاهد گرفتن عکسهای آوازه آور و جاودانی من بود. به آرامی برایش توضیح دادم که این وسیله چیست و چه کاری انجام میدهد. یک گوش شنوا پیدا کرده بودم و برایش توضیح دادم که هدفم عکس انداختن از ستاره های فوتبال است و این دوربین بهترین عکسهای دنیا را می اندازد.
ابوطالب که از شنیدن وصف بهترین دوربین دنیا کلی ذوق زده شده بود به دوربین اشاره ای کرد و پرسید که آیا یک عکس از وی می اندازم؟
درخواست ابوطالب مثل سپری به صورت من خورد. دوربین من فقط بیست و هفت تا فیلم داشت و هر فیلمِ این دوربینِ جادوئی مثل تیری جادوئی برای خلق بهترین اثر عکاسی دنیا بود. آخرین کاری که مایل به انجامش بودم هدر دادن فیلمهای با ارزش برای گرفتن عکس از ابوطالب بود.
میدانستم که این عکس به هدر میرود، ولی از طرفی هم نمیخواستم که دل ابوطالب را بشکنم. بهمین خاطر در کمال بی میلی دوربین را بالا آوردم که اولین عکسم را از ابوطالب بگیرم.
الان شاید چهل سال از آن لحظه میگذرد ولی هنوز صورت ابوطالب که چرک و سیاه بود و با دندانهای سیاه و کرم خورده لبخند گشادی تحویل لنز دوربین من داد را به خاطر دارم.
با خنک تر شدن هوا ما به کوچه رفتیم و من بی درنگ مشغول به عکاسی از قهرمانان فوتبال کوچه خودمان و سایر سوژه های جالب شدم و در مدت کوتاهی تمام بیست و شش فریم باقیمانده تمام شد.
الان سالها از آن زمان میگذرد و من اصلا بخاطر ندارم که آن عکسها چه بودند و از چه کسانی گرفته شده بودند. تمام آن عکسها به دیار فنا و نیستی رفتند. شاید لازم به گفتن نباشد که تمام شان خراب شده بودند و در حقیقت آن دوربین پلاستیکی قدرت عکس برداری را نداشت.
فقط یک عکس در میان آن اولین حلقه فیلم هنوز پا برجا مانده است و آن همان اولین عکسی است که از ابوطالب با نیشخند بازش گرفتم. هنوز تک تک نقطه های عکس در خاطرم هست. رنگها میدرخشند و هنوز تفاوت بین سایه و تاریکی به قوت خودش باقی مانده. اولین عکس در نیمۀ تابستان اهواز از پسرکی درخودمانده همچون عکسی در قاب ذهن من جاوید مانده است.
شاید حرف فروشندۀ دوربین درست بود و هر دوربینی قدرت گرفتن عکسهای جاودانه داشته باشد.

———————————————–

در خودماندگی معادل فارسی بیماری اوتیسم انگلیسی است

غم انگیزترین عکس

دنیا فقط منتظر بود یک خرچسونۀ عوضی جیر جیر کند یا بگوزد، چون من نمی دانم یک خرچسونه چه می کند.  بزرگترین دزد تاریخ بشریت، آخوند 3 تومنی بی سوادِ دیروز و مولتی میلیاردر بی سوادِ امروز،  مقام رهبری جمهوری اسلامی متاسفانه چند روز پیش باز دهان مفتخورش را باز کرده و در بارۀ وقایع غزه خطاب به مردم فلسطین گفته (نقل خبر از صدای آمریکا)

کرانه باختری علیه اسرائیل مسلح شود

لابد همانند حزب الله، هزینۀ مسلح شدن آنها را هم مردم بدبخت ایران باید بپردازند

اسرائیل - غزه از ISS ایستگاه فضایی بین المللی

My Saddest Photo Yet اسرائیل و غزه از ایستگاه فضایی – یک فضانورد نوشت: غم انگیز ترین عکس من

صدای آمریکا (همانجا) افزوده است:

رهبر ایران روز چهارشنبه در توضیح شعار نابودی اسرائیل گفت: «البته نابودی اسرائیل به عنوان تنها راه علاج واقعی، به معنای از بین بردن مردم یهود این منطقه نیست». او ادامه داد: «براساس ساز و کار مورد پسند ملتها، مردمی که در این منطقه زندگی می‌کنند و اهل و متعلق به آنجا هستند در یک رفراندوم حکومت مورد نظر خود را اعلام می کنند و این رژیم از بین خواهد رفت.»

عجب! پس این گدای معتبر شده احمق نیست. خوب میداند که یک رژیم غاصب و ظالم چگونه سرنگون می شود: با رفراندوم. همان طور که افسار فلسطین از گردن می آویزد، رفراندوم و حکومت بحق را برای مردم فلسطین می خواهد، برای مردم کشور تحت حکومت خود نه!

بیخود نیست که با کمک چاقوکش های بسیجی و پاسدارش هرگز نگذاشته و نخواهد گذاشت مردم ایران طعم انتخابات آزاد و سالم را بچشند. چرا که از رای راستین مردم می هراسد.

چنین گفتند کز آن چیز عادی – همی خوردی ولی قدری زیادی

و البته چون کشور ما اسلامی شده، کسی در جمهوری اسلامی نمیتواند به او که رهبر و کثافت قبیح است، بگوید: از آن «چیز عادی»  زیادی نخور حضرت بواسیر عظمی. به اندازۀ دهانت بخور.  اولا صلاحیت تو در حد خامنه است و لیست دزدی هایت. ثانیا  فلسطین بتو چه ربطی دارد آخر؟ به خوان یغمایت برس، به دزدی هایت بپرداز و اگر حتما می خواهی مردم را شاد کنی، بلند شو برو سوریه خناق بگیر و بمیر. بجز آن گاو و گوسفندهایی که دور خودت جمع کرده ای، کسی در ایران برای بخار معده ای که از دهانت  بیرون می آید، اهمیتی قائل نیست، چه رسد به جامعۀ جهانی. آن بوزینۀ تبهکار رفت و نوبت تو رسید که اسرائیل را (مظلوم نشان بدهی و) بعرش بکشی؟ تا سگهای اسرائیلی به هر چه چفیه در ایران است، بخصوص  چفیۀ تو موجود بی وجدان و روز کثافت بزنند؟!

*****

اگر شما (ی خواننده) شرایط مردم نگون بخت فلسطین ،غزه، کشمکش جدید بین دولت جنایتکار اسرائیل و گروه تروریست حماس را می دانید و به این مباحث آگاهی دارید،  منت بگذارید و یکی دو صفحه یا بیش و کم برایمان بنویسید تا بیشتر و بهتر بدانیم.

مصر و سوریه چرا با حماس مخالفند؟  حماس چرا تن به آتش بس نمی دهد و وقتی میدهد آنرا می شکند؟

پنتاگون خواهان بقای حماس است. اسرائیل هم چنین! البته بیم دارند که در نبود حماس، چیزی مانند داعش در غزه هم سر علم کند، ولی پشت پردۀ سیاست آلوده بخونشان دیگر  چه می گذرد؟  Qatar قَطَر بزرگترین پشتیبان مادی حماس است. چه کسانی – بجز اسلحه فروشان آمریکایی که جایی خواندم اخیرا قراداد 11 میلیارد دلاری با قطر بسته اند – از این جنایت ها سود مادی- سیاسی می برند؟

باید پذیرفت که تا زمانی که آمریکا نیرومند ترین کشور نظامی دنیا و  پشتیبان بی چون و چرای اسرائیل است، اسرائیل کماکان با قدرت سر جایش خواهد ماند. احمدی نژاد و خامنه ای تا می خواهند، دم از نابودی اسرائیل بزنند. لیکن این اراجیف در سطح جهانی و نتیجتا به نفع اسرائیل تمام می شود.  من سیاست خارجی دولت آمریکا را – اگر بشود نامش را سیاست گذاشت – بدلایل گوناگون هرگز دوست نداشته ام. ولی چه می شود کرد؟ بودور که واردی! برای قارپوز گرامی که به کلاس زبان میرود :  it is what it is هنوز دلار و زور در این جنگل حرف آخر را می زنند. علاوه بر جنایت و ظلم بیشرمانۀ اسرائیل، امروز حماس هم به مردم فلسطین خیانت می کند و از خون مردم بیگناه برای خود بیزینس (کاسبی) راه انداخته است. چهارصد میلیون دلار اینجا، دویست میلیون دلار آنجا. چه غلطی برای مردم فلسطین می کند بجز موشک  پرت کردن به سوی اسرائیل؟ آنهم موشک های میکی ماوسی (بقول ما آذری ها دَدَم منه کور دئیپ*) که هدف مشخص ندارند، به چیز درست و حسابی هم نمی خورند!  تا جایی که من خبر دارم، تنها دو یا 3 نفر در این گیر و دار، درون خاک اسرائیل کشته شده اند و 650 الی 700 نفر در غزه. چون شبکه های خبری آمریکا، تحت نفوذ، تاثیر و کنترل پول (یهودی ها) وپوشش در اینمورد خاص اکثرا مغرضانه و بنفع اسرائیل است، به کانال روسی  RT پناه برده ام که مرکزش در مسکو است و در واشنگتن هم شعبه دارند! قبلا هم اینرا گفته ام، گردانندگان این کانال با حکومت ایران عمیقا لب تو لب هستند، یعنی در حد فرنچ کیس. ازشان متنفرم چون در ایران هیچ وقت هیچ اتفاق ناخوشایندی پیش نمی آید. همه چیز شمع و گل و پروانه و میلیاردها دلار از دزدی های خامنه ای در بانک های روسیه است (گوگل کنید پیدا می شود). تمام اتفاقات بدِ دنیا  فقط در آمریکا یا جاهای دیگر دنیا توسط آمریکا رخ میدهد. با این وجود،  صحنه هایی از اوکراین، آفریقا، آمریکا و اروپا و….. غزه را نشان می دهند که هرگز نمی توان در CNN , Fox, MSNBC یا دیگر شبکه های آمریکا دید.  وجود و فعالیت این شبکۀ RT در آمریکا خود نمایانگر آزادی سخن و مطبوعات است که آمریکای جهان خوار را از روسهای بی ناموس متمایز می کند. وقتی خانه های ویران شدۀ مردم بیگناه و کودکان زخمی و کشته شده غزه را می بینم، بعنوان یک انسان خجالت می کشم.

___________________

* ددم منه کور دئیپ / هر گلنه ویر دئیپ

یعنی: بابام گفته من کورم – گفته هر کی می رسه بزنمش

دنبالۀ محمود سریع القلم

 نوشته از اژدها

اگر مایل هستید مرور کنید، آغاز این مقاله یازدهم آوریل 2014

دکتر محمود سریع القلم چند وقت پیش در سوئیس

دکتر محمود سریع القلم چند وقت پیش در کنفرانسی در کشورسوئیس. انتخاب عکس از من (بابک) است که به مقاله ای در سایت مشرق پیوند دارد

کسانی‌ چیزی می‌‌گویند یا نمی‌‌گویند چون از گفتن یا نگفتن آن سود می‌‌برند یا چون بشردوستند یا دلشان برای کسی‌ یا چیزی می‌‌تپد. این کمترین چنین نیست، چون دلش برای ایران همان‌قدر می‌‌تپد یا نمی‌‌تپد که برای افغانستان و سوریه و موزامبیک و آپالاچی. اگر اقتصاد ایران در سال آینده ۱۰% رشد کند به او ریالی نمی‌‌رسد و اگر ۱۰% سقوط کند ریالی از داشته‌هاش کم نمی‌‌شود. نیز اگر فردا عمامه به سرها بروند و فکل بر سرها بیایند. پس این‌ها که اینجا می‌‌گوید تنها فشرده آموخته‌ها و یافته‌های اوست که اما و اگر‌ها و پیچیدگیهای نظریشان را پاک کرده است تا ساده‌تر فهمیده شوند.

فرض کنید قدر‌قدرتی‌ محمود سریع‌القلم را در آسانسور می‌‌بیند و از او می‌‌پرسد کجایی است و چه کاره است.

- ایرانی‌؛ استاد روابط بین‌الملل؛ با گرایش توسعه.
– چه جالب. به نظر شما اگر کشوری مثل ایران بخواهد توسعه پیدا کند چه کار باید بکند؟
– باید نخبه‌هاش با هم توافق کنن چه طور میخوان به توسعه برسن؛ مردم و نخبه‌ها در کشور‌داری عقلانی رفتار کنند، و فرهنگ توسعه‌یافته رو در حکومت و مناسبت اجتماعی نهادینه کنند. تا هر سه تا کار با هم انجام نشه توسعه‌ای در کار نخواهد بود.

آقای سریع‌القلم در آزمون ۳۰ ثانیه در آسانسور با قدرقدرتان الف می‌‌گیرد، اما سه داروی نسخه‌ای که می‌‌پیچد چاره‌ی کار ایران بیمار نیست.

افسانه اجماع کارآمد و کارا

به دلایلی که بنا ندارم به آن‌ها بپردازم در شرایط کنونی ایران نمی‌‌شود از افراد، گروه‌ها و سازمان‌های نخبگان خواست در قلمرو امنیت، اقتصاد و اجتماع به اجماع کارآمد (اجماع بر کار درست) و کارا (اجماع بر درست انجام دادن کار) دست یابند. در تاریخ سده‌ی بیستم ایران نیز کارآمد‌ترین سیاست‌مداران اجماع‌ساز یا کارگزار اجماع دیگران نبودند: پهلوی اول نه اجماع کسی‌ را نمایندگی‌ می‌‌کرد و نه اجماع ساخت، و آیت‌الله خمینی اقلیتی اصولی در قم را نمایندگی‌ می‌‌کرد که به قلب نجف اخباری زدند. آیت‌الله خمینی را اجماع به راهبری انقلاب نرساند؛ درک واقع‌بینانه برخی‌ از مخالفان محمد رضا شاه و فرصت‌طلبی اندکی‌ دیگر که می‌‌دانستند نمی‌‌توانند حتی «۱۰۰ نفر» را به خیابان بیاورند رساند.

در دوران پهلوی دوم هیچ حزب سیاسی رسمی‌ نتوانست مدتی‌ در خور اعتنا با اجماع زنده بماند؛ سازمان‌های نیم‌مخفی‌ مبارز پیشکش. در دستگاه نیز سازمان برنامه و بودجه که باید رشد و توسعه را در قالب آمایش ملی‌ پیش می‌‌برد بیشتر به آبکشی می‌‌مانست که از هر سو با تیری سوراخ شده باشد: از اعلیحضرت و دربار گرفته تا مجلس و سنا و هر وزیر گردن کلفت تا ارتش و ساواک. جانشین این سازمان در جمهوری اسلامی نیز با بخشی‌نگری و زیاده‌خواهی‌ «نخبگان» از رمق افتاد و با تیر خلاص احمدی‌نژاد راهی‌ آن دنیا شد. در عرصه‌ی امنیت اداره سوم ساواک، و رکن دوم ارتش و ژاندارمری و شهربانی در سازوکاری اجماع گریز دفتر اطلاعات ویژه دربار را بازی می‌‌دادند، فردوست شورای عالی‌ فلان و بهمان را و پهلوی دوم تصمیم‌های همه‌ی دستگاه را «به فرموده» به باد فنا می‌‌سپرد. همین بازی در شورای عالی‌ امنیت ملی‌ جمهوری اسلامی نیز جریان دارد، با این تفاوت که آقای خامنه‌ای گاه با توپ و تشر، گاه با تحبیب و تصغیر و گاه با بازی کی‌ بود کی‌ بود من نبودم امور را «تمشیت» می‌‌کند. یکی‌ از دلایلی که گفتمان خامنه‌ای را از شیفتگی‌ به نظامیان پر می‌‌کند فهم دقیق او از اجماع‌گریزی و فرصت‌طلبی نخبگان است. با نظامیان می‌‌شود دستور را جانشین اجماع کرد و کار‌ها را دست کم تا مدتی‌ در شرایط بحران پیش برد با دیگر نخبگان نه.

اجماع گریزی پایدار ویژگی‌ تنها نخبگان حکومتی ایران نیست. به سازمان نظام پزشکی‌ یا هر انجمن و سازمان صنفی دیگر سر بزنید تا ببینید چه طور مناسبات قدرت میان اعضا و روال تصمیم سازی در آن‌ را با هزار واژه می‌‌شود توصیف کرد جز اجماع. می‌‌شود امیدوار بود بحران؛ ترس، و امید به بقا نخبگان را «بر سر عقل» بیاورد، اما عقل ترس‌آموخته اجماع بادکنکی می‌‌آورد که به همان سادگی‌ که باد می‌‌کند می‌‌ترکد: اقتدارگرایان ایرانی‌ به همان سرعت که از ترس موسوی بر احمدی‌نژاد اجماع کردند دو سال بعد او را به انحراف متهم کردند.

اگر بناست کسی‌ برای توسعه ایران برنامه بریزد باید اجماع‌گریزی پایدار و مانای نخبگانش را دست کم در میان‌مدت بپذیرد و در این چارچوب کار کند، نه چون محمود توسعه را به اجماع نخبگان وابسته کند.

افسانه‌ ثروت و سرمایه

سریع‌القلم می‌‌گوید رشد اقتصادی پیش‌نیاز توسعه است و توسعه بهره‌مندی توام مردمان از زندگی‌ خوب و «حکمرانی خوب» است که کمابیش همان مردم‌سالاری است. رابطه نوع حکومت و رشد چیست؟ میان رشد و نوع حکومت هیچ رابطه معنی‌دار آماری وجود ندارد. بررسی داده‌های آماری نشان می‌‌دهد نه برای رشد مردمسالاری لازم است و نه برای مردمسالاری رشد. محمود بخش نخست این یافته را می‌‌پذیرد و با چین در بوق می‌‌کند، اما بخش دوم را که ملازم آماری بخش نخست است را نه و به گزاف می‌‌گوید رشد کنید و سرمایه انباشته کنید تا برای مردمسالاری به عنوان شق حکومتی توسعه‌یافتگی آماده شوید.

می‌ شود رشد کرد بی‌ مردمسالاری و می‌‌شود مردمسالار بود بی‌ رشد. به همان ترتیب می‌‌شود در رکود و رکود تورمی و سقوط اقتصادی مردمسالار و توسعه‌یافته ماند و در رشد مردمسالاری را از کف داد. سریع‌القلم در نظر می‌‌داند و می‌‌گوید رشد و توسعه متفاوتند اما در عمل تنها برای رشد نسخه می‌‌پیچد و از چین و کره و گاه هند و برزیل مثل می‌‌آورد که همه در حال رشدند نه الزاماً توسعه.

چرا؟ چون در دستگاه نظری محمود اگر عقلانیت بر عرصه‌ی اجتماع چیره شود انباشت سرمایه نهاد‌هایی‌ به وجود خواهد آورد که الزاماً به حکمرانی خوب خواهد انجامید: سرمایه‌دار امنیت، بازگشت سرمایه و تقاضای مستمر برای کالا و خدمات می‌‌خواهد و به دنبال ساختن نهاد‌هایی‌ خواهد رفت که از سویی قدرت را مهار کنند مبادا به سرمایه‌ی آنها دست اندازد و از سوی دیگر بخشی از ثروت انباشته شده‌شان را قطره‌قطره به بی‌ سرمایه‌گان می‌‌چکانند مبادا شورش کنند.

توسعه می‌‌خواهید؟ رشد کنید. بقیه «خودش خشک میشه می‌‌افته».

تاریخ و داده‌های آماری توسعه نشان می‌‌دهند چنین نیست: سرمایه و سرمایه‌دار چنین که تند‌خامه‌ی ما می‌‌گوید وجود ندارند. آن‌چه مردم به آن سرمایه می‌‌گویند یا منابع‌اند مانند جنگل و مرغزار و نفت؛ یا اموال مانند ملک و طلا و پول. هیچ کدام این‌ها سرمایه نیستند بلکه می‌‌توانند به کالای سرمایه‌ای تبدیل شوند. اگر رشد به انباشت ثروت منجر شود (گاه می‌‌شود گاه نمی‌‌شود.)، انباشت ثروت الزاماً به انباشت سرمایه منجر نمی‌‌شود: تمام ثروتی که چینی‌ها اندوخته‌اند می‌‌تواند در یک ساعت دود شود و هیچ به کار تولید کالا و خدمات نیاید. سرمایه‌دار، به ویژه سرمایه‌دار مالی، بیشتر مالدار است تا سرمایه‌دار. اما مالدار کجا و کی‌ سرمایه‌داری می‌‌شود که خطر می‌‌کند؛ اموالش را به سرمایه تبدیل می‌‌کند و برای تولید در جامعه‌ای خاص متعهد می‌‌کند؟ پاسخ محمود عقلانیت است: فرهنگ عقلانی؛ حکومت عقلانی؛ تولید و مصرف و پس‌انداز عقلانی؛ تصمیم‌گیری فردی و دسته‌جمعی عقلانی. دست به آب عقلانی و سیگار‌کشیدن عقلانی.

رابطه عقلانیت با توسعه یافتگی البته همان قدر سرراست است که پیرنگ داستان‌هایِ هرکول پوارو.

افسانه عقلانیت و فرهنگ

کسی‌ نمی‌‌داند عقلانیت چیست و کار عقلانی کدام است. بر سر عقلانیت در اقتصاد، سیاست، جامعه‌شناسی و روانشناسی‌ دعوایی است بی‌ برنده و بازنده. عقلانیت محمودانه اما نوعی حساب سود و هزینه است: اگر هزینه دو رفتار یکی‌ است آنی‌ را انتخاب کن که سودش بیشتر است و اگر سود دو رفتار یکی‌ است آنی‌ که هزینه‌اش کمتر. بسیاری رفتارهای توسعه‌یافته و اصلا حرکت به سوی توسعه‌یافتگی در جامعه‌ی کنونی ایران عقلانی نیست چون هیچ‌کدام از انگیزه‌های درازمدت و دگرخواهانه که لازمه‌ی حرکت به سمت توسعه‌یافتگی است از پس حساب سود و هزینه بر نمی‌‌آیند. برای اقتصاد‌خوانده‌های میان ما: جامعه در نویی تعادل عمومی معیوب نش گیر افتاده است. اگر تند‌خامه‌ی ما بتواند اثبات کند معضل اجتماعی که می‌‌خواهد حل کند چند‌تعادلی است؛ برای حرکت از تعادل کنونی به تعادل آرمانی باید تعادل آرمانی را محاسبه کند که در عمل ناشدنی است.

بگذارید با مثال مساله بشکافم: ایران در دهه‌ی گذشته دچار زوال جمعیت شده است. دلایل این زوال بیش از آن‌که به دخل و خرج خانواده بازگردد به نوعی دگردیسی فرهنگی‌ در مردان و زنان ایرانی‌ باز می‌‌گردد که من به آن خوش‌باشی‌ بی‌ ترمز می‌‌گویم. باز برای اقتصاد خوانده‌های میان ما: داده‌های تازه‌ترین پیمایش جمعیتی اقتصادی ایران نشان می‌‌دهد میان نرخ کلی‌ باروری زنان و درامد خانوار وابستگی آماری وجود ندارد؛ حتی اگر کلیه متغیر‌های مرسوم کنترل شوند. این خوش‌باشی‌ ضدّ توسعه، اما به حساب سود و هزینه کاملا عقلانی است. چرا بچه بیاورند و بزرگ کنند و خود را از «آزادی و خوشی» محروم کنند در حالی‌ که منافع احتمالی‌ بچه در آینده به احتمال قوی به جیب کسان دیگر خواهد رفت؟ اصولا چرا باید خوشی‌ نقد امروز را به خوشحالی‌ نسیه آینده تاخت بزنند؟

رفتار‌های عقلانی اما ضدّ توسعه بسیارند. راهکار سریع‌القلم برای حل این معضل اجرای پادگانی اهداف توسعه که بر آن‌ها میان نخبگان اجماع شده است در کوتاه مدت و «بستر‌سازی» و «فرهنگ‌سازی» در دراز مدت است. همان طور که در بالا گفتم به گمان این کمترین نه نخبگان ایرانی‌ در کوتاه مدت به اجماع می‌‌رسند و نه اگر رسیدند ابزار‌ها و راهکار‌های اعمال آن را در دست دارند.

و اما دگردیسی فرهنگی‌. فرهنگ پسند‌واژه آن‌هایی‌ است که راهی‌ دیگر ندارند؛ همان‌طور که انشا‌ی بی‌ مقدمه و بی‌ نتیجه پاسخ همه‌ی دانش‌آموزانی است که در زنگ انشا همه کار می‌‌کنند جز گوش دادن به ترّهات یکی‌ از خودشان.

محمود توسعه یافتگی را حالتی از بودن می‌‌بیند. کسی‌، شهری، استانی یا کشوری یا توسعه یافته است یا نه. یا کمی‌ توسعه یافته است یا زیاد. مشکل چنین دیدی از توسعه یافتگی مرغ و تخم مرغانگی آن است: آدم توسعه یافته به وقت سر قرار حاضر می‌‌شود. آیا او چنین می‌‌کند چون توسعه یافته است یا چون چنین می‌‌کند او را توسعه یافته می‌‌دانیم؟ محمود دومی‌ را می‌‌پسندد: هر کس به وقت بر سر قرار حاضر شود توسعه یافته است؛ این کمترین اولی‌ را: هر کس که توسعه یافته است به موقع سر قرار حاضر می‌‌شود. چرا این تمایز مهم است؟ چون محمود می‌‌خواهد با نسخه پیچیدن فرهنگی‌ (۵۰۰ دستور‌العمل برای ذهن توسعه یافته؛ ۲۵۰ راهکار برای ارتباط توسعه یافته؛ ۱۲۵ نشانه‌ی مدیر توسعه یافته؛ ۵۰ کار که مادر توسعه یافته نباید انجام دهد، و ۱۰ رنگ نخ و سوزن کت و شلوار برای مردان کم توسعه یافته) آدم‌ها را در قالبی در آورد که انگار توسعه یافته‌اند. این کمترین به عکس می‌‌گوید رفتار‌های توسعه یافته بیشتر تابع بستر مادی بیرونی‌اند تا اراده درونی فردی. فرض کنید برای به وقت رسیدن به قرار باید ۴ ساعت زودتر از خانه راه بیفتید. این رفتار توسعه‌یافته در واقع به نوعی «ایثار بسیجی‌» نیاز دارد تا آن‌جا که موجی هنجاری ایجاد شود و برای مثال ۹۰% آدم‌ها ۴ ساعت زودتر از خانه راه بیفتند تا به وقت بر سر قرار حاضر شوند و به آن‌ها بگویند نو گًل باغ توسعه. نکته این‌جاست که در غیاب پاداش مادی و بستری که تکرار چنین رفتاری را آسان کند این موج به همان صورت که آمده است می‌‌رود؛ چون درست حدس زدید: با حساب خود‌خواهان‌ی سود و هزینه نمی‌‌خواند.

در غیاب عقلانیت انگیزش‌های دیگر برای توسعه کدامند؟ اگر درونی‌ترین لایه مفهوم توسعه را بهتر شدن و بهتر بودن بی‌ ضرر بدانیم، نه بیشتر بودن و بزرگتر شدن (رشد)، در آن صورت اخلاق و برای کسانی‌ شاید ایمان.

________________

تراژدی در آسمان اوکراین

 17- July- 2014

ساعت 12:15 ب.ظ   بوقت محلی جت بوئینگ 777 پرواز شمارۀ MH17

هواپیمایی مالزی از آمستردام هلند به  مقصد کوالالامپور مالزی  بآسمان برخاست و  4  ساعت بعد پس از عبور از روی آلمان و لهستان،  در  آسمان دونتسک (اوکراین شرقی) بوسیلۀ یک موشک زمین بهوا منفجر شد

1 MH17-10  298نفر در این حادثۀ دلخراش جان خود را از دست دادند

  عکس های بیشتری را در وبسایت انگلیسی «دیلی میل» می توانید ببینید

مسافران نگون بخت  پرواز MH17  به گفتۀ هواپیمایی مالزی:

173  هلندی

44  مالزیایی

27  استرالیایی

12  اندونزی

9 انگلیسی

4  آلمانی

4  بلژیکی

3  فیلیپینی

1  نئوزلاندی

1 کانادایی

بقیه هنوز مشخص نشده

1 MH17-1

کُر پن هلندی، که با نامزدش برای تفریح تابستانی بمالزی می رفت، قبل از سوار شدن به هواپیما، این عکس را روی صفحۀ فیسبوکش گذاشت و نوشت: اگر ناپدید شد… که اشاره به هواپیمای مالزی بود که  مارس همین سال از مالزی به بژینگ چین می رفت و بالای اقیانوس هند از صفحۀ رادار محو شد

 

1 MH17-2

1 MH17-3

1 MH17-4

1 MH17-8

صدا و سیمای غرب می گوید چنین موشکی این هواپیما را منفجر گرده است. «بوک» ساخت روسیه که طولش 18 پا ست. کلاهکش 75 کیلو (مواد منفجره)  با سرعت 1900 مایل در ساعت شلیک می شود و سرعتش به بالای 2600 مایل می رسد. بردش 20 مایل است، ارتفاع 13 مایل (72000 پا) . همه اینها درست، یکی از سئوال هایی که برای من پیش آمده اینست که مطبوعات غرب چطور چند ساعت بعد از این حادثه دانستند آنچه  هواپیما را منفجر کرده، چه نوع موشکی بوده؟

1 MH17-7

اگر این مکالمه واقعی (و در بارۀ این حادثه) باشد، موشک را شورشیان اوکراین شرقی بخیال اینکه هواپیمای جنگنده ای را هدف گرفته اند، شلیک کرده اند، ولی آنها، چه بسا با پی بردن به اشتباهشان، گفته اند چنین توانایی نظامی -شلیک به یک هواپیما درارتفاع 33000 پا – را ندارند. دولت تبهکار و دست نشاندۀ اوکراین هم بلافاصله از خود سلب مسئولیت کرده و شورشیان «تروریست» را مسئول این فاجعه اعلام کرده است.  ممکن است ادعای دولت اینبار صحت داشته باشد. مگر اینکه…….مگر اینکه کل داستان یک توطئۀ کثیف باشد. توطئه؟ برای آغاز جنگی دیگر و فروش اسلحه، روغن کاری ماشین جنگ ، کمک به اقتصاد .

 

1 MH17-6

یکی از وابستگان کشته شدگان در هلند. یک پدر؟ یک برادر؟

1 MH17-9

یک مادر، یک خواهر غمزده در مالزی

1 Mh17-5

جلوی سفارت هلند در کیو (اوکراین) را مردم گلباران کردند

تکنولژی


چگونه تکنولوژی می تواند گمراه کننده باشد؟


ما اغلب می پنداریم تنها سنتی ها و متحجرین از تکنولوژی بیم دارند. حالا وقتی فتواهای مربوط به انرژی هسته ای را می شنویم حرف هایی مثل حرام شمردن میکروفون و آمپلی فایر توسط واعظین قدیمی، بسیار دور و بعید می نماید.
داستان شیرینی از زنده یاد ابوالقاسم پاینده در ترسِ مردم و رهبران فکریشان از پدیده های ناشناخته و نو را به یاد می آورم که هنوز هم شنیدنی است. داستان، شرح ظهور یک اتومبیل در قصبۀ محل زندگی راوی است و بیان اینکه چگونه زندگی و افکار همۀ ساکنین دستخوش آن قرار گرفته و آنان را دست به دامنِ مطلع ترین افراد قصبه (یعنی ملا ها) می کند. طبق معمولِ همۀ جوامع سنتی، اولین چیزی که اکثریت مردم و پیشوایانشان از ظهور «عرابۀ آتش خوار بی اسب» احساس می کنند ترس است و گمان می کنند شیء نوظهور باید یا عرابۀ شیطان باشد یا دست کم خبر از ظهور دجال بدهد. سقف معلومات جهان دیده ترین افرادِ قصبه (که عمدتا بی سواد یا کم سواد بودند) شنیدن و دانستن نام این پدیدۀ نوظهور یعنی «عتل مبین» (اتوموبیل) است. از همین رو یک منبری نتیجه می گیرد که چون هم «عتل» و هم «مبین» در قرآن آمده، این وسیله شیطانی نیست و رقبا را به بی سوادی و حرام کردن حلال خدا متهم می کند. آخوند رقیب که از گرمای منبر همکار خویش بر آشفته و می خواهد سواد و معلومات خویش را به رخ او بکشد، در تحقیقاتی میدانی به این نتیجه می رسد که نام عرابۀ شیطان «اتوموبیل» است. پس رقیب را متقابلا به بی سوادی متهم کرده و بر اعتقاد خویش به شیطانی بودن «عرابۀ شیطان» پا می فشارد. (نقل آزاد از کتاب نایاب و به شدت خواندنی » در سینمای زندگی» از ابوالقاسم پاینده)

همانطور که گفتم این مسئله (ترس از پدیده های نوظهور) اگرچه هنوز هم وجود دارد (مثل استفاده از دستگاه پخش ویدئو که به مدت 8 سال جرم بود) اما نمایندگان تفکر گذشته (ارتجاع و بنیادگراها) در اصل ترسشان ریخته است. و می کوشند تا تکنولوژی را بدون دانش، و ایدئولوژی را بدون تفکر به خدمت اندیشه های خود درآورند. اگرچه با فیلترینگ شدید و بیمارگونۀ اینترنت ترس جبلی خود از پدیده های نو را به نمایش می گذارند با اینهمه کمتر کسی پیدا می شود که ذات اینترنت یا سینما یا تلویزیون را پلید و شیطانی اعلام کند. ناگفته نماند که شخصیت و تهور آیت الله خمینی در دور کردن و تاراندن اینگونه ترسها از طبقۀ حاکم جدید ایران بسیار اهمیت داشت. همانقدر که انقلاب مصر و جنبش سبز را وابسته به فن آوریهای اطلاعاتی جدید می دانند، انقلاب سال 57 ایران نیز به انقلاب نوار کاست مشهور است. پس شاید بیهوده نباشد که مهمترین شخص آن انقلاب کمتر از هم صنفهای خود از مظاهر تکنولوژی بهراسد.

تمام حوزه های علمیه را مجهز به کامپیوتر و اینترنت کرده اند، و صدها سایت و هزاران کاربر سرگرم استفاده از جهان مجازی برای بازنشر تبلیغات یکسویۀ سیاسی- مذهبی حکومت است. یک روحانی بیمار در مراجعه به یک پزشک (ولو بی ایمان و فرنگی) هرگز درنگ نمی کند. با اینهمه هرگز توجهی به اصول تفکری که به ابداع روشهای مدرن معالجه گردید، نخواهد کرد. و هرگز راضی نیست درمان یک بیماری اجتماعی را به تفکری که منشاء علم و تکنولوژی جدید است واگذارد. عرصۀ انسان و انسانیت، چه به صورت فردی و چه اجتماعی در انحصار قرائتِ خاص حکومت است.
جالب اینجاست که در سنت تشیع، هر مرجع تقلیدی کاملا مختار است که دین را به رای خویش و درچارچوبی که خود دریافته تفسیر و مبدل به دستورالعمل (فقه) کند. نه فقه همۀ اسلام است و نه هر فقیهی ملزم به چارچوبی از پیش تعیین شده. اگر فقها تنها محافظه کاری را به کنار بگذارند امکانات سنتی فقه شیعه به نسبت سنّی ها برای همراه شدن با جهان نو بسیار بیشتر است. همانطور که فقهای شیعه به راحتی اجازۀ استفاده از پیوند اعضا و تحقیق روی سلولهای بنیادی را صادر کردند و کشیشهای پروتستان و کاتولیک هنوز با هر دو مسئله دارند. حالا دیگر بهتر است برای نامیدن آنانکه زمام حکومت ما را دردست گرفته اند از عبارت «اقتدارگرایان» استفاده شود. چون از سنت های گذشته فاصله گرفته و گفتمان جدیدی را بر اساس اصالت حفظ بدون شریکِ قدرت، معرفی کرده اند. گفتمانی که در آن نه سنت فقه شیعه و نه احترام مراجع تقلید و نه اخلاق یا ترسها یا محافظه کاری سنتی راهی دارد. از نگاهی می توان ابداع چنین گفتمانی را نیز به آیت الله خمینی نسبت داد که با همان ادبیات ویژۀ خود گفته: «حفظ نظام از اوجب واجبات است».

اصلاح گرایان حکومتی و خانوادۀ آیت الله خمینی در تلاشند «حفظ و مصلحت نظام» را با خوانش نوین علوم سیاسی از ماکیاول، به «مصلحت مردم» یا «منافع ملی» تعبیر کنند. تعبیری که اقتدارگرایان – به درستی- بی ربط می دانند و آنان را بیرون از خط امام و مرتد می شمارند. حق هم دارند با هیچ مترجم و دیلماجی نمی توان آرزوها و گفته های آیت الله خمینی را به «حفظ منافع ملی» ترجمه کرد.
اما آنچه اقتدارگرایان را برخلاف مخالفت های اولیه شان به پیروی از راه و رسم آیت الله خمینی واداشت، شجاعت او در استفاده از مظاهر زندگی مدرن برای نبرد با مدرنیسم بود. چگونه؟ اصولا جمهوریت، دولت، رسانه، …. همگی از مظاهر مدرنیسم اند. حتی مفهوم کشور یا به عبارت بهتر «ملت-دولت» (nation-state) مفهومی سازگار با محتوای فقه شیعه و سنت های آن نیست. آقای خمینی در ابتدا روی سخنش با ملت بود ولی پس از پیروزی (و متناسب با لقب امام) خود را پیشوای امت شمرد. وطن پرستی را شرک نامید و متضاد با خداپرستی دانست. با اینهمه الزام در حفظ و اعمال قدرت بر کشوری که همچون مائده ای آسمانی در دامنش افتاده بود و استمرار حکومت هم فکران خود بر آن را همچون فریضه ای (واجب تر از همۀ واجبها) می دانست؛ او را به رعایت پاره ای از اصول و قواعد زندگی مدرن واداشت.

روزگاری نه چندان دور روحانیت شیعه، مالیات حکومتی را رقیبی مزاحم برای خمس و زکات می شمرد. اما با براه افتادن دکان حکومت توضیحی شرعی بر وجوب پرداخت مالیات به دولت کشف گردید. حتی برای جمع کردن قوانین عرفی سادۀ اجتماعی با شرع مقدس، گفتند: «امروز رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی در حکم رعایت شرع است.» اما این کلک نگرفت. اجتماع قوانین خود را دارد و مردمی که قوانین شرع را هم تا آنجا که دلشان بخواهد و طبق میلشان، رعایت می کنند؛ قوانین عرفی را به رسمیت نمی شناسند. حتی اگر قانون گزار خود را بر مسند «حاکم شرع» تصور کند. در اینجا بود که بجای بدل شدن قانون عرف به شرع، روند عرفی شدن متشرعین رخ داد.
حالا تکنولوژی اسلحه ای است در دست همانها که آن را «عتل مبین» و «عرابۀ شیطان» می نامیدند. شاید نام گذاری با مسمایی باشد: «عرابۀ شیطان»؟ چرا که نه؟ شیطان که تا دیروز با جهل عیانش شناخته می شد، اموز بر عرابۀ تکنولوژی دلبری می کند. قوانین قرون وسطایی و تاریک اندیشانه اش را به زرق و برق لامپ های نئون می آراید. برای جهل ایدئولوژی می سازد و برای وضع بی قانونی مجلس و پارلمان دارد.

اگر به داشتن همان «عادت ایرانی» متهم نشوم (!) دوست دارم بگویم اصولا ما ایرانی ها پس از برخورد با مظاهر عصر جدید کمتر زحمت کشیده ایم تا اساس اندیشه و زیربنای فکری آن را دریابیم. البته درستش اینست که بگویم ما مسلمانان خاورمیانه. زنده یاد آل احمد پس از بازگشت از سفر حج و در کتاب «خسی درمیقات»اصطلاحی درخشان را برای نامیدن اعراب سعودی بکار برد که متاسفانه برای نامیدن همۀ ما صدق می کند: « بدویت موتوریزه». هنوز هم دست کم سردمداران هر دو جامعه «بدو»هایی هستند که تنها ظواهر مدرنیسم را پذیرفته اند. مصداق ها آن قدر زیادند که به خاطر آوردنشان را به خودتان واگذار می کنم. آشکارترینش استفاده از سلاح هسته ای و هزینه های گزافی که بابت آن شده، برای پاسداری از میراثی قرون وسطایی.
جای بحث در خصوص تکنولوژی و جایگاهش در دل و ذهن ما زیاد است که آنرا به آینده موکول می کنم.

____________________________
«عرابه» یا «ارابه» هردو صحیح است. آنقدر که من نصفشان را با یک املاء و نیمۀ دیگر با آن املاء نوشته بودم!

سر پیری معرکه گیری

 

برای تنوع و فرار از خبرهای بد: جمهوری اسلامی، ولایت فقیه، سونامی ژاپن، زلزله و بی آبی در ایران،  بمب اتمی برای آخوند؟  اوکراین، سوریه بس نبود، حالا جنگیدن برای عراق، رفتن و بدتر از اون برنگشتن خانوم سو، چه می دونم دیگه.  روحم خسته شد

یک سال و 8 ماه گذشت. با خودم شرط بستم که یک سال و 8 ماه دیگه بهتر خواهم شد. آری آری.  مست خواهم کرد. نور خواهم خورد!

از خودم که پیهون نیست، از شما چه پنهون، بدم نمی اومد اینو سفارش بدم. چون این رنگی نداشتن. سقید داشتن. قیمت؟ هیچی، از 60 هزار ناقابل شروع میشه. بالای 600 تا horsepower چه خبره مگه؟ 75 مایل در ساعت تند تر که نمیشه رفت. میخوای چیکار 620 تا قوۀ اسب رو؟

از خودم که پنهون نیست، از شما چه پنهون، بدم نمی اومد اینو سفارش بدم چون این رنگی نداشتن خاکبرسرا. سقید شو داشتن که خوشم نیومد . قیمت؟ حدود 60 هزار $ ناقابل. قدرت؟ بالای 600 تا -نیروی اسب که انگلیسی نوشتم و کل متن خراب شد – وقتی توی اتوبان تند تر از 75 مایل در ساعت نمیشه رفت، 620 نیروی اسب رو میخوام چیکار؟ تازه، حتا اگه اجازه بدن با سرعت 150 مایل در ساعت برونم، یک مسئله باقی می مونه. من که بچه آخوند نیستم. 60 هزار دلار رو از کجا بیارم هان؟

 

این موستانگ 8 سیلندره. از ما - اصفهانی - 6 سیلندره همین رنگ و قیافه . پسرک 4 شنبه زنگ زد که میخام  3-4 روز بیام خونه.  دلم براش سوخت که ماشین نداره. با اینکه چیزی بهش نگفتم، فکر می کنم بو برده که یکی 2 سال دیگه ممکنه صاحب این ماشین بشه.  و من از خوشحالی او که خیلی مشکل پسنتده، خوشحالم. کون لق خامنه ای

این موستانگ توی عکس  8 سیلندره. از ما – بقول اصفهانی ها – 6 سیلندره همین رنگ و قیافه . پسرک 4 شنبه زنگ زد که میخام 3-4 روز بیام خونه. دلم براش سوخت که ماشین نداره. با ماشین نو رفتم سراغش. مثل خر کیف کرده بود. خوبیش اینه که فاصله مون کمتر از 3 ساعته. با اینکه چیزی بهش نگفتم، حدس می زنم بو برده که وقتی درسشو تموم کنه کار بگیره، مخصوصا اگه من ول کنم برم یه کشور دیگه، تا 1.5- 2 سال دیگه ماشین مال خودشه.   حوله بدست دور ش طواف میره پوپ پرنده می شوره ،خاک تمیز می کنه! و من از خوشحالی او که خیلی سر بزیر و قانع و در عین حال مشکل پسنتده، خوشحالم. کون لق خامنه ای هم کردن

  این که خریدم قیمتش از نصف اون بالایی هم کمتره. چو عنقا را بلند است آشیانه…به تخم مرغ خانه قناعت کردم، تازه اونم قسطی.

1my mustang3

به قول کیوسک راهنمای راست می زنه، می پیچه به چپ. هر کی ندونه من می دونم آفتاب مهتاب چه رنگه – هر کی ندونه من می دونم چشمای تو قشنگه.  سگ هم بشاشه به چفیۀ زهبر. خجالت نمی کشه مردک دیوث رسما سنگ عرب هارو به سینه می زنه. از طرف دیگه آلمان و برزیل سه شنبه بازی می کنن. آخ جون. کی میبره؟

 

mustang4

این نانجیب انگلیسی چش چپ نمیذاره انگلیسی بنویسم.  از ما مدال «جی تی» نیست، اون ماسماسک بالای صندق عقب رو هم نداره. مدل جی تی حدود هفشده تایی گرونتره.

روی فرمون کنترل تلفن - بلو توث - و کنترل رادیو و غیره هست که بد نمیشه

بله من ندید بدید هستم، :-) چون از 2003 برای خودم ماشین نو نخریدم ولی دو تا واسه خانوم سو خریدم.  روی فرمون کنترل تلفن – بلو توث –  رادیو و کروز و چیزای دیگه هست که هنوز همشو نمی دونم. پکیج بلوتوث  1200 چوق آب  خورد  ولی  بد نمیشه. می ارزه. خانوم سو اومد دم خونه پسرک رو ببره مهمونی. بهش گفتم بیا خونه ماشین نو بهت میدم، کفش قرمز هم برات می خرم که ست بشه. گفت مبارکت باشه، من ماشین دارم. بداخلاق

پاسداری شده: برای کودکی که در راه است

This content is password protected. To view it please enter your password below:

عکس های دیدنی

 هنوز چیزی برای نوشتن ندارم. سه 4 تا نوشته از دوستان دارم که برای شفاف سازی منتظر پاسخ یکیشون هستم. جایزۀ فعالیت وبلاگ  یک ماه اخیر متعلق به امید 5 گرامی هست که مارو مستفیض کرده. دو تا نوشته از ایشون در ذخیره دارم که  برای تنوع گذاشتم تو نوبت. چند روزه سرم شلوغ شده. افتادم به ریخت و پاش پول و بدهکار کردن خودم.  بابک بده برکت، چرا که نه. فردا پس فردا می افتیم با هفت هزار سالگان سر بسر میشیم. بزودی برمی گردم خدمتتون

فعلا سرتون رو با این چند تا عکس گرم کنید و 30 چهل تا کامنت آبدار بنویسید تا ببینیم چی پیش میاد. ای داد بیداد، آمریکا هم که باخت. شماره 2 سگ به قبرت خمینی. ناگفته نمونه اگه بخاطر گلرمون نیود، فکر می کنم 12 تا گل می خوردیم :-)

 7,000  trees planted to form guitar on a farm in Argentina

هفت هزار درخت در آرژانتین
هفت هزار درخت در آرژانتین

  India  – As if one head wasn’t bad enough

هندوستان

هندوستان – اگر یک سر باندازۀ کافی بد نیست

Camouflaged  mobile phone tower – U.S.A

برج تلفن تزئین شده - آمریکا. کامو فلاژ  را برای پنهان کردن بکار می برند

برج تلفن تزئین شده – آمریکا. کامو فلاژ برای پنهان کردن بکار برده می شود

Carpet  of flowers – Brussels, Belgium

فرش گل - بروکسل بلژیک

فرش گل – بروکسل بلژیک

Secondhand  mobile phone market – China

بازار تلفن دستی دست دوم - چین

بازار تلفن دستی دست دوم – چین

Ship  & tugboat – Corinth Canal, Greece

کشتی و قایق یدک - کانال کورینث - یونان

کشتی و قایق یدک – کانال کورینث – یونان

Statues  bigger than you thought – Easter Island

مجسمه هایی بزرگتر از آنچه فکر کردید - جزیرۀ ایستر

مجسمه هایی بزرگتر از آنچه فکر کردید – جزیرۀ ایستر

El Penon de Guatape – 650 Ft  stone – Colombia

سنگ 650 پایی ال پنون دگواتاپه - کلمبیا

سنگ 650 پایی ال پنون دگواتاپه – کلمبیا

Nature’s  bridge – India

پل طبیعت - هندوستان

پل طبیعت – هندوستان

Golf  course – Somewhere in Australia

زمین گلف - یک جایی در استرالیا

زمین گلف – یک جایی در استرالیا

Living  on the edge

image11

زندگی در لبۀ پرتگاه

Magdeburg Water Bridge  – Germany – 500 Million Euros, 6 Years to build, 918 Metres in  length

پل آبی مگ دبرگ، 500 میلیون یورو، 6 سال برای ساختن، طول 918 متر - آلمان

پل آبی مگ دبرگ، 500 میلیون یورو، 6 سال برای ساختن، طول 918 متر – آلمان

Most  beautiful horse in the world

زیباترین اسب دنیا

زیباترین اسب دنیا

Aerial  view of Central Park, New York

سنترال پارک نیویورک

عکس هوایی سنترال پارک نیویورک

Supercell  storm cloud – U.S.A.

ابر طوفان زا -آمریکا

ابر طوفان زا -آمریکا

Tibetan  Mastiff Dog – Sold for 1.5 Million Dollars

سگ مستیف تبت - 1.5 میلیون دلار بفروش رفت

سگ مستیف تبت – 1.5 میلیون دلار بفروش رفت

Window  washers at Children’s Hospital – U.S.A.

شیشه شویی بیمارستان کودکان (اسپایدر من)- آمریکا

شیشه شویی بیمارستان کودکان (اسپایدر من و بت من)- آمریکا

The greatest motherfucking thief of all mankind’s history – from poverty to 90 billion U.S. dollars

بزرگترین دزد مادرقحبۀ تاریخ بشریت - از گدایی به 90 میلیارد دلار

بزرگترین دزد مادرقحبۀ تاریخ بشریت – از گدایی در مشهد به 90 میلیارد دلار

 

داعش، استراتژی و تاکتیک جنگی-2

 

نوشته از امید 5

کاریکاتور داعش
شاید با کمی درایت سوریه میتوانست نقطه عطفی برای داعش باشد. ولی وضع سوریه مطابق خواسته های داعش به پیش نرفت. نه به خاطر شدت افراطی بودن داعش، بلکه بیشتر به خاطر طمع زیاد این گروه در کنترل مناطقی در سوریه بود که افراد محلی هم دست به تاسیس گروه های رقیب زده بودند.
سوریه تبدیل به بازار بزرگ برای گروههای جهادی متفاوت شده بود. گروههای جهادی رنگارنگ در قسمت اعظم کشور تاخت و تاز می نمودند . از کشور های عرب سنی نفت خیز مانند عربستان سعودی، کویت ، قطر و امارات متحده آنقدر پول سرازیز شده بود که دستمزد یک سرباز جهادی به ماهی 1500$ رسیده بود.
اگر رزمنده ای سخنگوی خوبی بود و میتوانست چند آیه از قرآن به خاطر بسپارد، حقوق ماهانه اش حتی برای یک سرمایه‌گذاری کوچک در غرب کافی بود. وضعیت به آنجا رسید که در سال 2013 در حدود 1200 گروه جهادی مختلف در سوریه مشغول به انجام فعالیت بودند.
اکثریت این گروههای کوچک بعد از مدت کوتاهی ناپدید میشدند. در این هرج و مرج سوریه گروه « دار الاسلامی عراق » ( توجه داشته باشید که هنوز پسوند شام به آن اضافه نشده بود) که سالها تجربه جنگ چریکی را داشتند دست به تصرف شهر « ار- رقا» در مرکز سوریه زدند. در حقیقت این شهر در یکی از سرچشمه های رود فرات قرار گرفته است. با تسخیر این شهر دیگر « حکومت الاسلامی عراق » مکان کاملاً امنی برای شکوفائی پیدا میکرد.

در این زمان « دار السلامی عراق » حس میکرد که رهبری جهاد در سوریه باید به دست وی باشد. خوب حالا عراق نشد، پس سوریه. اصلاً مگر تفاوتی هم هست؟ این خطوط مرزی تمامی شان الکی و مصنوعی هستند ( که در واقعیت هم این حرف درست است ). سنی‌های مقیم سوریه هم پیمانان قدیمی سنی‌های عراق بوده و هستند و « داع » همراهی سنی‌های الانبار را با خود داشت.
در نتیجه ابوبکر بغدادی دست به جا اندازی خود در سوریه زد. البته شاید کمی در این عمل تند روی کرد. درست است که جهاد حد و مرز نمیشناسد ولی سیاست تابع قوانین محلی هر منطقه مربوط به خود است و جنگجویان محلی دوست نداشتند که خارجیان تازه آمده به آن‌ها دستور درست جنگیدن بدهند. توجه کنید که نقطه اختلاف بیشتر « افراطی » و یا « اسلامی » بودن نبود . توجه داشته باشید که هیچ کدام از این گروهای جهادی لیبرال نبودند ( یا حداقل کسی در بین ایشان اعتراف به لیبرال بودن نمی‌کرد ). تمام این 1200 گروه « افراطی » و « اسلامی » بودند. مگر نه آنکه جهاد، همان افراطی ترین راه در اسلام است؟
نکته مورد اختلاف قدرت و تسلط بود. چه کسی نام مقاومت را با خود دارد. البته عروسکهای تزئینی در صحنه همچون « ارتش آزادیبخش سوریه » هم موجود بودند که تنها هدف از ایجاد آن قانع کردن غرب برای دادن سلاح بود. اما در حقیقت این ارتش حتی یک گردان کوچک هم نداشت. واقعاً خدمتتان عرض می‌کنم، نبود. یک صفر گنده.به غیر از چند افسر که از ارتش بشار اسد فرار کرده بودند، هیچ سرباز دیگری حاضر نبود جانش را برای آرمانهای این ارتش به خطر بیاندازد.

در سوریه فقط دو گروه اصلی و بزرگ پیکارگر بود. گروه « داع » و گروه « جبهة النصرتیه ». هر دو گروه اسلامی و افراطی بودند. گروه « جن – جبهه نصرتی» دارای ریشه‌های عمیقری در سوریه بود ولی گروه « داع » خون بیشتری در راه جهاد داده بود. ابو بکر حس میکرد که باید رهبری سوریه در دست وی باشد . به همین خاطر به سمت غرب سوریه حرکت کرد و نام گروه خود را به « دار اسلامیه عراق و الشام » تغییر داد.
اما زمانی که شما با 1200 گروه جنگجوی مختلف روبرو هستید با 1200 نظر مختلف هم روبرو می‌شوید که بعضی از آن‌ها مثل خیار سر آدم میبرند. مخالفان حاضر نبودند که صندلی فرماندهی را به چند جنگجوی از عراق آمده بسپارند و خواستار واگذاری تصمیمات محلی از سوی « داع » به ایشان بودند و این در تضاد با حکم جهانی جهاد گروه « داع » بود.
در تئوری ، یک چچن که قرآن را خوانده باشد میتواند به شمای مسلمان بگوید که در یک مورد خواص چگونه عمل کنید ولی در عمل وی با این کار فقط خودش را مسخره کرده است اگر بخواهد طریقی به غیر از طرق مرسوم در خانواده شما ، به شما بیاموزد.
جنگجویان « داع » به میزان زیادی از جوانان مبلغ اسلامی بودند که مردم محلی را مجبور به انجام امور بر طبق خواسته‌های خود میکردند و این تحمیل عقاید به ضرر « داع» تمام شد.
در نهایت نیروهای «داع» از شهر «آلپو» خارج شدند و نیرو های جبهه نصرت و جبهه اسلامی جایگزین ایشان شدند. تنها تفاوت این دو گروه جدید با « داع » در خدمت و بکار گیری نیرو های محلی بود که در هر موضوع کوچکی به دست و پای مردم بومی و محلی نمی پیچیدند.

ابوبکر از این عقب نشینی خوشحال نبود. اگر شما به مدت 10 سال در حال جنگ کردن باشید و قسمت اعظمی از هم رزمانتان به فجیع ترین حالت به قتل رسیده باشند، نمیخواهید که موارد کوچکی نظیر مصلحت های بومی هر منطقه شما را از هدفتان منحرف بکند.
در ابتدای سال 2014 اختلافات بین داعش و گروههای جهادی دیگر در سوریه به اوج خود رسید و تابحال چیزی در حدود 2000 نفر در این درگیری‌های میان گروهی کشته شده اند.
از طرفی به موازات افزایش فشارها در سوریه بر داعش ، منطقه کم فشار در غرب عراق با خروج قوای آمریکا از عراق دوباره پدید می آمد. با غایب بودن آمریکا از صحنۀ عراق، و تغییر تاکتیک جنگی گروه، داعش دست به حملات کوچک در نقاط ضعف شناسائی شده ارتش عراق میزد. در جولای 2013 به زندان ابو غریب حمله ور شد و چند صد زندانی سنی آزاد شده را به دسته جات خود ملحق کرد.
در این زمان داعش دوباره شروع به اتکا؟ و جمع آوری قوای رزمی در ناحیه غربی عراق در سرچشمه های اصلی رود فرات کرد. در حقیقت رود فرات مشخص کننده مرز نیروهای شورشی سنی در غرب عراق است. سرچشمه این رود در سوریه آغاز می‌شود و از شهر ار- رقاه ( محل فرماندهی داعش ) عبور کرده، از آنجا به عراق وارد میشود. این رود از شهرهای رمادیه و فلوجه که مرکز هواداران داعش هست عبور کرده از آنجا به سمت جنوب عراق تغییر مسیر میدهد.
علت خط حائل شدن رود فرات برای شورشیان سنی نه بخاطر قایق رانی نیروهای شورشی سنی در مسیر رود بلکه مربوط به تاریخ عراق است که از گذشته های دور اعراب سنی فقط در حاشیه این رود برای دسترسی به آب سکنی می گزیدند.

چنان که در بالا ذکر شد، در اوایل سال 2014 که داعش درگیر جنگی با سایر گروههای جهادی در سوریه بود تصمیم به جابجائی قوای جنگی در امتداد رود فرات و در سرزمین ضعیف شده عراق گرفت. در اوایل سال 2014 داعش دوباره در فلوجه قدرت را بدست گرفت. قدرت گیری دوباره داعش در فلوجه مسئله غیر عادی و عجیبی نبود. فلوجه همواره یک منطقه سرکش بوده و در گذشته به دفعات درگیری‌های سنگینی را با نیروهای امریکائی تجربه کرده بود. بر خلاف دیگر شهر های کوچک که نیروهای چریکی به مدت کوتاهی تسلط شهر را در دست گرفته و به محض رسیدن قوای ارتش فرار را بر قرار ترجیح میدهند، فلوجه استقامت زیادی از خود نشان داد که مایۀ سرافکندگی دولت نوری المالکی و اتحادیه شیعه همراه وی ؟ بود. ارتش 25 میلیاردی ساخت آمریکای نوری المالکی قادر به تسخیر فلوجه نشد و شهر همچنان در دست نیروهای داعش باقی ماند.
استقامت فلوجه حامل پیغام پایداری برای سایر قبایل شورشی سنی بود. سایر مناطق سنی نشین مثل موصل که محل تجمع افسران اخراج شده و سابق حزب بعث صدام حسین بود و حس تنفر عمیق ایشان برای آمریکا بهترین نیروی کمکی برای تسخیر شهر موصل به وسیله قوای داعش بود.
در حال حاضر قسمت اصلی منطقه الانبار و قسمت بزرگی از شرق و مرکز سوریه در کنترل نیرو های داعش است. در حقیقت نوعی کشور سنی در حد فاصل کردها در شمال و شیعیان در جنوب.
داعش به احتمال زیاد از این مکان با اکثریت سنی نشین پیشروی بیشتری نخواهد داشت . مسلماً داعش به یک سری درگیری‌ها با شیعیان در جنوب دست خواهد زد ولی شیعیان در مناطق شیعه نشین به خوبی از پس دفاع بر خواهند امد.
داعش به احتمال قریب به یقین دست به حماقت درگیری با پیشمرگهای کرد نخواهد زد.
همانطور که در بالا گفتم در حقیقت هرج و مرج حاکم بر عراق صحه ای است بر قانون فیزیک سیالات که مصداق آن را در چنین جنگهای فرصت طلبانه ای می بینیم.

//////////

جایی که ؟ هست، یعنی من (بابک) نفهمیدم

داعش، استراتژی و تاکتیک جنگی

نوشته از امید 5

عکس – کاریکاتور – را من انتخاب کرده ام. این  بهترین و خواندنی ترین متنی است که در باره این گروه اسلام گرای واقعی (بقول بی بی سی پیکارجو) خوانده ام. صد تا ایول به امید  گرامی. چون کمی مفصل بود در 2 بخش با فاصلۀ 2 روز منتشر خواهم کرد

کاریکاتور داعش

از قدیم گفته اند که آدم نباید جو گیر بشود. متأسفانه جو زمان فعلی هم همین گروه داعش است که ارتش عراق را از شهر تکریت و دیگر شهرهای عراق خارج نموده.
عقب نشینی ارتش عراق از شهرهای شمالی و غربی زیاد غیر عادی و غیر منتظره نیست. ارتش عراق که به وسیله نیروهای داعش به عقب رانده شد، در حقیقت ارتش ملی عراق نیست؛ از سوی دیگر، گروه داعش هم در حقیقت یک گروه پرقدرت نیست. علت تسخیر شهرها و مناطق بسیار در شمال عراق به وسیله داعش در حقیقت به خاطر وجود خلاء قدرت و فرار قبلی ارتش ضعیف و فرقه ای شده عراق از این مناطق بوده است. این موضوع تنها نقطه قدرت در استراتژی جنگی داعش بشمار می آید.

داعش یک گروه فرقه ای غیر منسجم از اقلیت‌های مختلف سنی مذهب است. فقط همین. با تعداد نفراتی در حدود شاید 10 هزار نفر که اکثراً عراقی هستند ، عده‌ای از سوریه و چند صد نفر از « اروپائی های جهادی » هم در میان آن‌ها هستند. این گروه اروپائی های جهادی که دارای قدرت مبارزه محدودی در میدان جنگ هستند مورد توجه زیاد رسانه های غربی قرار گرفته اند ولی در حقیقت جنگجویان اصلی و خبرۀ داعش از اهالی چچن هستند که تعداد آن‌ها به حدود هزار نفر میرسد.

هزار جنگنده خبره و ماهر چچن رقم قابل توجهی است و در تمام دنیا مواجه شدن با جنگجویان چچن لرزه بر اندام پر تجربه ترین سربازان میاندازد. با تمام این اوصاف هنوز هزار نفر نیروی پیاده چچن حتی کمتر از یک هنگ ارتش هستند و هرچند خطرناک، دارای نیروی رزمی کمی هستند.
بنابراین هر قدر هم که تیتر روزنامه‌ها در مورد حملات داعش به بغداد بنویسند، در عمل، داعش هیچگاه قادر به تسخیر بغداد نخواهد شد. در مورد شهر های شیعه جنوبی ترِ عراق که اصلاً احتمال آن صفر است.

داعش حتی قادر به تسخیر مناطق کرد نشین و تحت کنترل دولت خود مختار کردستان هم نخواهد بود. تنها کاری که داعش قادر به انجام آن است ( که از ابتدا هم همین عمل را انجام میداده ) تسخیر شهرهای سنی نشین مانند موصل و تکریت و تکمیلِ پروسۀ تجزیۀ عراق است.

حمله آمریکا در سال 2003 به عراق و از بین بردن صدام حسین آغازِ پروسۀ اجتناب‌ناپذیر تجزیه عراق بود. در‌واقع عراق در همان انتهای حمله آمریکا تجزیه شده بود ولی این تجزیه هنوز کاما نشده بود و فقط دو تکۀ ناهمگون به نامهای منطقۀ کرد نشین در شمال و بقیه عراق تحت قیومیت « ارتش عراق » (که در حقیقت یک ارتش تماماً شیعه بود) بوجود آمده بود..
قسمط میانی کشور که منطقه ای سنی نشین است در این تقسیم‌بندی جائی نداشت و تحت قیومیت ارتش شیعه عراق بود. با تسخیر شهر های سنی نشین در حقیقت داعش تجزیه عراق را بیشتر به واقعیت عینی تبدیل کرد و مثلث سنی نشین میانی کشور عراق را بیشتر به سمت کنترل سنی‌ها سوق داد.

علت فرار نیرو های ارتش شیعه به محض شنیدن خبر رسیدن نیروهای داعش در‌واقع بیشتر به این خاطر بود که ایشان از مدتها قبل پیش خود انتظار می کشیدند که نیروهای سنی یک روز مناطق و شهر های متعلق به خود را پس خواهند گرفت.

همگی ما از خطوط خط کشی شده منظم و غیر طبیعی مرزهای عراق آگاهیم و الان در حقیقت داعش این تقسیم مرزی غیر طبیعی را بیشتر به واقعیت نزدیکتر کرده است. همانطور که تاریخ بارها و بارها به ما نشان داده، پروسه تجزیه و تولد در عراق خونین بوده و خواهد بود. کشتارهای دسته‌جمعی افراد در موصل و تکریت به بهانه‌های خیانت جوئی و همکاری با شیعیان خود گواه این مطلب است.

تنها عملی که داعش انجام داده در حقیقت وارد شدن به خلاء قدرت در شمال و غرب عراق بوده و بس. داعش از ابتدای تاسیس خود دست به همین عمل جایگزینی خلاء بوجود آمده میزده. ماشین تبلیغاتی داعش از همان ابتدا دست به تولید این شایعه زد که این گروه به خاطر افراطی بودن زیاد از القاعده اخراج شده است. البته این موضوع که داعش با «زواهیری» ( رهبر القاعده ) در اختلاف است درست است ولی موضوع اختلاف، نه افراطی بودن داعش بلکه تصاحب عنوان شاخه القاعده در سوریه است. همین موضوع استعداد اصلی داعش، حرکت کردن به سمت مناطقی که در آن از کنترل حکومت اصلی خبری نیست، را نشان می دهد.

در حقیقت اختلاف داعش با زواهیری مثل اختلاف اعضای هیئت مدیره یک شرکت است . از یاد نبرید که روان آدمهای « جهادی داعش » هم مانند آدمهای عادی عمل میکند و اختلافات ایشان در مورد سازمان دهی گروه های خودشان است. تعجب برانگیز هنگامی است که این افراد برای حل اختلافات شان از قطع سر و یا دیگر اعمالی استفاده میکنند که در فیلم و دنیای سنِما دیده می‌شود. در حقیقت تمام این رفتارها از سلوک طبیعی افراد برای بدست آوردن قدرت و مقام سرچشمه میگیرند. چیزی شبیه به فیلمهای اکشن هالیوودی با چاشنی اسلام.

حتی نام داعش نتیجۀ یک سری اختلافات عقیدتی و رقابتهای فرصت طلبانه است. داعش مخفف « داعیة اسلامیه عراق والشام » است. « والشام » در اینجا منظور همان سرحدات قدیمی سوریه است.
محل واقعی سرحدات قدیمی سوریه برای کسی آشکار نیست و روایات در این مورد زیاداست.
مهمترین قسمت نام داعش در روشن بودن سیاست « دولت اسلامی و یا همان خلیفه اسلامی» در آن است. دولت اسلامی در روایات اسلامی تسخیر کننده دنیا خواهد بود. چیزی که زیاد به آن اهمیت داده نشده، تعریف حد و حدود منطقه تسخیر شده است.
اگر شما به داعش اعتقاد داشته باشید هیچکدام از مرزهای کشورهای عربی در خاورمیانه مثل اردن و سوریه و عراق محدودیتی برای حکومت خلیفه اسلامی آینده درست نخواهند کرد. بهمین خاطر است که فوقاً ذکر کردم که گروه داعش تعریفی جغرافیائی از حد و مرز عملیاتی خودش بدست نمیدهد. این درست به این خاطر است که این گروه یک گروه سیال است. مثل یک مایع و یا گاز، از یک ناحیه جغرافیائی که در آن فشار هست به محلی دیگر که در آن بی نظمی و کم فشاری و فضا برای انتشار و بزرگ شدن فراهم است، حرکت میکند.

در ابتدای تکوین این گروه در اوایل سالهای 2000 در اردن بود که یک گروه کوچک مسلح برای برانداختن سلطنت پا گرفت
احتمالاً نام « زرقاوی » که با تبلیغات دهن پر کن آمریکاییان در حدود سال 2004 به نام مرد اول القاعده و مغز متفکر آن در عراق به شهرت رسیده بود، به گوشتان خورده است.
زرقاوی از شهر « زرقا » در اردن که مهاجرین پناهندۀ چچن آنرا مورد مرحمت افکار افراطی خود قرار داده بودند ،آمده بود
گروه کوچک زرقاوی در اردن، در مصاف با گاردهای امنیتی اعراب بدوی اردنی که با هیچ‌کس سر شوخی ندارند شانسی نداشت. همین درس را هم قبلاً ارتش آزادی بخش فلسطین در جریان واقعه «سپتامبر سیاه» فرا گرفته بود.

حوالی سال 2002 زرقاوی در وضعیت بدی بود ، در حال فرار با یک تیر در ران پا. در آن زمان آینده نوید بخش خوبی برای افراطی های سنی در خاور میانه نبود. تا زمانی که سال 2003 فرا رسید و با حمله آمریکا به عراق و سقوط صدام و شورش میلیونها سنی مسلح در عراق صحنۀ بازی به سود ایشان تغییر وضع داد.
در عرض چند هفته گروه‌های شورشی سنی در مناطق سنی نشین شکل گرفتند و به سازمان دهی در میان خودشان پرداختند. آموختن زنده ماندن در این چنین دسته جاتی کار ساده‌ای نیست. بعضی از گروهها مورد نفوذ قرار میگریند و اعضاء گروه به راحتی دستگیر یا کشته میشوند. بعضی با اولین حمله به یک واحد ارتشی از بین می‌روند و یا سر دسته آن‌ها دستگیر میشود. بعضی‌ اعضا به خاطر غرور شخصی و رقابتهای داخل گروه به زمین زده می‌شوند و بازنده ، لو دهنده شخص برنده میشود. مرگ با درصد بالائی و به وفور در این چنین گروههایی یافت میشود. تنها کسانی در این گروهها زنده میمانند که قابل انعطاف و براحتی قادر به تغییر مکان خود باشند. حرکت از مکانی که فشار در آن زیاد است به سمت بی نظمی و مکانی که در آن هرج و مرج زیاد است. پایداری و استقامت در مکان اولیه نتیجه‌ای جز مرگ برای ایشان ندارد.

زندگی زرقاوی نمونه کاملی از این « سیال و روان » بودن است. زرقاوی از حمله ای که به وی شد جان سالم به در برد و در مثلث سنی نشین عراق با گروههای مختلف جهادی مشغول به کار گشت. گروه هائی که هر روز یک اسم از فرهنگ لغات اسلامی برای خودشان انتخاب می کنند. گروه زرقاوی بعد از چندین و چند تغییر (نام) اسم « دار الاسلامی عراق» را در حوالی سال 2006 برای خود انتخاب کرد. در همان اوان خود شخص زرقاوی در یک حمله موشکی آمریکا تبدیل به پودر شد
هم زمان، رسانه‌های آمریکا در تبلیغاتی پر سر و صدا خبر از انهدام « عامل اصلی و رئیس القاعده » در عراق میدادند
معمولاً رهبران در گروههای جهادی مثل آب اماله (با عرض معذرت) در حال آمدن و رفتن هستند. نقطه مشترک در میان تمام این‌ جایگزینی ها خشونت و قساوت بیشتر در رهبران جدید تر است. در هر حمله ای این گروهها قوی‌تر میشوند.
معمولاً اولین کسی که در این گروهها کشته می‌شود همان شخص شهید و ساده لوح گول خورده است. نفر بعدی در صف، آدم‌های احمقی هستند که به قدرت رزمی و هوش خودشان خیلی ایمان دارند. فقط افراد مراقب و اهل بده بستان آن‌قدر زنده میمانند که به درجات بالای فرماندهی در این گروهها دست بیابند.
هیچ چیز مثل یک نبرد واقعی مشخص کننده استعدادها نیست. در زمان صلح در یک ارتش استعدادها مورد تشویق قرار میگیرند و در زمان جنگ این تشویق با سرعت بیشتری انجام میگیرد. در نیروهای چریکی که نسبت مرگ در آن‌ها در مقایسه با یک ارتش منسجم 10 به 1 است فرآیند انتخاب بهترین ها با یک سرعت حیرت انگیز صورت میگیرد.

گروه داعش هم فرماندهان بسیاری را از سر تجربه گذرانید.« ابو بکر ال بغدادی» فارغ التحصیل مدرسه‌های اسلامی و زندانهای آمریکا در عراق بود. وی در سال 2009 از زندان خارج شد و مستقیماً جایگزین رئیس کشته شده خودش شد. لینک را ببینید:

نیروهای آمریکا و عراق دو رهبر القاعده را در عراق کشتند (انگلیسی)

وی دست به هجرت داعش از منطقه پر فشار به سمت صحراهای الانبار، محل قبایل سنی نشین و با قدرت زد.مهمترین مزیت این مهاجرت به الانبار دست یابی به محل استراحت و نیرو گیری امنی است که هر گروه چریکی به آن نیاز دارد.

با انفجار جنگ در سوریه گروه داعش دومین شانس خود نمائی را بدست آورد. در غرب، ماورای صحرا های بی آب و علف الانبار شانس دوباره شکوفائی برای داعش در سوریه پیدا شده بود. رژیم اسد قسمت اعظم شرقی سوریه را به حال خود رها کرده بود تا از نیروهای خود برای دفاع در قسمت‌های ساحلی محل استقرار اقوام علوی هم کیش خودش استفاده کند.

این خلاء قدرت فرصتی طلائی بود. برای مثال کردهای سوریه که نواری در امتداد مرز ترکیه در کنترل گرفته بودند ، دهها گروه مافیائی / شورشی و دسته جاتی از داعش که فرصتی بی همتا را برای درست کردن منطقه ای محدود در شرق سوریه در امتداد مرز استان الانبار برای خود درست کرده بودند.
نکته اصلی دقیقاً در همین عمل است . داعش نمونه کامل رفتار این چنین گرو ه هائی است. ابتدا به صورت یک گروه شورشی در اردن شروع به کار کرد. ولی کار در اردن سخت بود، فشار در اردن زیاد بود تا زمانی که آقای جورج بوش و دیک چِینی در سال 2003 با حمله به عراق به ایشان یک زندگی تازه دادند. ابتدا به کردستان رفتند و بعد که فشار در آنجا زیاد شد به سمت جنوب و غرب عراق. و زمانی که یک منطقه خیلی کم فشار نظیر شرق سوریه پدید می‌آید درست همانند یک سیال و یا گاز ایشان به منطقه کم فشار هجرت میکنند.

افعی

 نوشتۀ امید 5

چقدر خوشگله، نه؟

هوا داشت گرم می شد و من سرمای لوله فولادی سیاه و صیقلی اسلحه را در جیب سمت چپ کتم درست زیر قلبم حس میکردم. درختان بلوط پر برگ و شاخ، سایه سیاه و سنگینی در فضای داخل کوچه انداخته بودند. ولی از جائی که من ایستاده بودم میتوانستم تا آخر کوچه را ببینم.
درست در مقابل درب ورودی آخرین ساختمان منتظر من ایستاده بود. مسیری که هزاران بار پیاده رفته بودم را آرام رفتم و در چند متری اش توانستم قیافه اش را برانداز بکنم. هم سن من بود با موها و چشمهای قهوه ای و یک غبغب بزرگ. چشمان نافذ سبزش در تضاد با شکم بزرگش بودند. در حقیقت شکمش خیلی بزرگ بود و به طور شلخته واری سعی کرده بود که این شکم بزرگ را پشت یک بلوز سفید و یک کمربند چرمی سیاه نگه دارد. وقتی که نگاهم به دگمه های بلوزش روی شکمش افتاد، دیدم که حجم شکم در حال دریدن دگمه های کوچک بلوز است.
فروشنده که از دور حدس زد که من چه کسی هستم، خندان و در حالی که دستش را برای دست دادن بلند کرده بود به سمتم آمد . حدس میزدم که اصلا نمیداند که در فکرم چی میگذرد.
نزدیکتر که شدم در میان لبخندش متوجه دو روکش طلای براق روی دندانهای نیش بالائی شدم. برق طلائی دندانهای نیش و چشمان نافذ سبز رنگ شبیه ماری بود که در حال سحر کردن طعمه خود است.
در حالی که من را به رفتن به داخل ساختمان دعوت میکرد شروع به بالا رفتن از پله هائی شدیم که هزاران بار آنها را رفته بودم. لازم نبود از همسایه طبقه اول بگوید که میدانستم هر روز عصر گربه اش را برای هوا خوری بیرون میفرستد و همسایه طبقه دوم که کلید آپارتمانش را زیر فرشِ دم در قایم میکند.
با همان کلید مسی رنگِ متعلق به خودم در را برایم باز کرد و مرا به داخل آیارتمان دعوت کرد. فکر میکرد که راه را نمیدانم و برای نشان دادن مکان، خودش از من جلوتر میرفت.
با آنکه ما ماهها قبل منزل را خالی کرده بودیم، در هوای منزل هنوز بوی عطر گیاه آلوورای محبوب ژولیت می آمد.
فروشنده از جلو حرکت میکرد و من به دنبالش . اولین مکان سالن نشیمن بود با پنجره ای که رو به افقی از خانه هائی با سقفهائی سفالی باز میشد. فروشنده در حالی که هنوز نفسش از بالا آمدن پله ها به جا نیامده بود کمی در وصف سالن نشیمن گفت و صحبت را به بالا رفتن قیمت خانه و سرمایه گذاری در خانه و سود آن کشاند. از قرار معلوم همه در حال مسابقه دادن بودند وشما هم باید به این مسابقه هر چه سریعتر می پیوستی. در گوشه ای از سالن نشیمن دو مبل کوچک و فرسوده جای گرفته بودند . یادم آمد که ما از همین مکان به غروب آفتاب در پس سقف های سفالی در شبهای گرم تابستان خیره میشدیم.
میدانستم که بهترین جا برای شلیک اسلحه کمد انباری قدیمی و کوچکی است که در انتهای راهرو است. فقط باید بهانه ای پیدا میکردم و فروشنده را به داخل انباری میکشاندم و در را پشت سر خودمان میبستم.
صدای تیر جائی نمیرود.
نگاه من به ته راهرو ، فروشنده را به سمت اطاق سابق کار من برد. داشت تعریف میکرد که چطور شنیده است بخت با صاحب قبلیِ خانه یار بوده و در حال پول ساختن بوده است. همه در شهر در حال بیشتر و بیشتر پول ساختن بوده اند و سکوت این اطاق بهترین شروع برای یک ایده تجاری عالی است.
فاصله ما تا انباری کمتر شده بود و من برای دلگرم شدن دستم را به آرامی بر روی قبضه اسلحه فشار دادم.
نگاه بی صبرانه من به انباریِ ته راهرو، برای فروشنده علامتی برای اشتیاق بیشترم برای دیدن آپارتمان بود و در حالی که بزحمت پاهایش را گشاد گشاد از زمین بر میداشت به سمت اطاق خواب اصلی رفت.
پنجره پهن و دید بازِ اطاق خواب سرآغاز گفتار فروشنده برای لذت عشق بازی در این چنین دیدِ بازی بود. در این شهر همه در لذت عشق غرقند. انگار که ازت خواسته میشود که باور بیاوری به رقابت بزرگ برای بیشتر و بیشتر به دست آوردن.
ولی من نه برای پول و نه برای عشق به اینجا پا نهادم.
من به قصد قتل آمده بودم.
من سوگند به قتل خورده بودم.
در روز تصاحب خانه دستهای ژولیت را در دستم گرفتم و سوگند خوردم که تصاحب کنندگان خانه اش را به سزای عملشان برسانم.
حالا دیگر شکم فروشنده دگِمۀ لباس را پاره کرده بود و از لای درز پیراهن خودش را بیشتر به خارج انداخته بود.میتوانستم سوراخ نافش را ببینم. سوراخ ناف مثل حفره ای سیاه ، مثل دهانه تاریک لانه ماری در شکمش بود.
فقط یک قدم تا انباری مانده بود. با دستم در جیبم از جاگذاری خشاب در خزانه اسلحه مطمئن شدم و ضامن اسلحه را رها کردم.
فقط یک فشار کوچک تا شلیک گلوله باقی مانده بود. تلفن همراه فروشنده زنگ زد و وی مشغول صحبت برای فروش آپارتمان دیگری بود.
فروشنده در حال حرف زدن با تلفن با دستش به من اشاره کرد که بقیه آپارتمان را ببینم.
عطر آشنای آلوورا قوی تر شده بود و به طرز عجیبی کنجکاویم را تحریک میکرد. برای پیدا کردن منشاء این عطرِ آشنا به سمت انتهای راهرو رفتم.
در گوشه مقابل انباری از لای درِ نیمه باز حمام، شکل شمعی سوزان وآشنائی با رایحه آلوورا را در لبه وان نیمه پر دیدم. با کنجکاوی نگاهی به داخل وان انداختم.
صورت جسد ژولیت زیر سطح آب به من یاد آوری کرد که دیر آمدم. به یادم آمد که امروز زودتر از معمول خارج شده بود و اثری از جعبه قرصهایش در کنار تخت نبود.
ژولیت به روش خودش انتقامش راگرفته بود.
اصلا نمیدانم که چطور شوک زده در سکوت و با گامهائی سنگین به روی مبل قدیمی وسط سالن برگشتم.
فروشنده قبل تر درمبل مقابل من نشسته بود. در سکوتی عمیق چشمان نافذش را به من دوخته بود. دو دندان نیش طلائی در آرواره بالا برق میزدند.
دوباره نگاهم به شکم دریده از پیراهن و سوراخ نافش دوخته شد. یک مار سبز در حال بیرون آمدن از سوراخ سیاه نافش بود. مار به آرامی خودش را به زمین رساند و از آنجا آرام از روی پاهای من شروع به بالا آمدن کرد.
زبان مرطوب مار و نفس سرد آن را روی گردنم حس میکردم.حالا دیگر مار به دور گردنم رسیده بود وآرام خودش را دور گردنم پیچانده بود.
نمیتوانستم نفس بکشم و در حال خفه شدن هستم.
ولی دیگر اهمیتی ندارد.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 48 مشترک دیگر بپیوندید