داستان مادر و خواهرم-1

بیشتر از 20 سال با باور دشمنی مادرم نسبت بدخترش مبارزه کردم و برای ترمیم اوضاع هر چه در توانم بود، انجام دادم. حتی این روزها که دیگرتسلیم شده ام، وقتی با تحمل توهین و تحقیر، تقریبا هر روز بمادرمان زنگ می زند که حالش را بپرسد و ببیند چیزی لازم دارد یا نه،  به خواهرم می گویم تو او را دوست داری، که انکار می کند. به مادرم می گویم من خودم دیده ام، شنیده ام، میدانم که از دخترت متنفری، اگر بمیرد راحت می شوی؟ می گوید «مزخرف نگو، تو مادر نیستی و هیچوقت نخواهی شد! مگر چنین چیزی ممکن است؟»  بله ممکن است، نمونه اش خودت. دیگر رسما لُنگ انداخته ام.  تنهایی و حس غربتِ همیشگی، زناشویی بدفرجام، و از دست دادن میهنم به یک مشت عمله و عمامه دیگر برای من حال و حوصله نمی گذارد که در دنیای فانتزی و فرمایشی مادرم رلِ  بی طرف را بازی کنم. بوی لاشۀ این رابطه از اینسوی آب در هر مکالمۀ تلفنی بمشام می رسد. 7-6 سال پیش حدود 20 صفحه خطاب به مادرم نوشتم که قبل از فرستادنش، کپی اش را برای خواهرم فرستادم که مشورت بگیرم. خواهرم گفت نفرست، اوضاع بدتر می شود و فقط از من اجازه خواست که به همسرش نشان بدهد  (تا او ببیند که بی کس نیست). حرفهایم تمامی ندارد، ولی گفتن و نوشتن من تا امروز فایده ای نداشته است. دلم می خواهد از مادرم بپرسم از کوبیدن و تحقیر دخترش اگر هدف خاصی را دنبال می کند، لطف کند و آنرا بمن بگوید. و اگر هدفی ندارد دلیل این رفتار غیر انسانی چیست.  بالاخره، این پرسش را هر طور شده با او در میان خواهم گذاشت.

از کجا شروع کنم؟  مادر من زنی بدبخت، بقول آمریکایی ها غیر ممکن، بسیار خودبین، خود خواه و متکبر است. خودش را گول می زند که بسیار آدم خوبی است، که هیچوقت هیچ بدی یا اشتباهی از او سر نمی زند. از خوبی هایش می توانم بگویم که دانشگاه و فرنگ رفته و با سواد است – ولی ذوق ادبی ندارد. بغیر از زبان مادریِ ترکی  و فارسی، فرانسوی میداند،  قدری هم انگلیسی. عربی قرآن را هم می خواند و می فهمد. از لحاظ مادی در رفاه کامل است. خانه ای سیصد متری و سه طبقه در یکی از بهترین محله های پایتخت دارد که 2 طبقه باضافۀ زیرزمینش اش را اجاره می دهد. خسیس و مال پرست است و نوعی نبوغ مادی دارد. 32 سال پیش وقتی دلار از 8 تومان به هفده تومان پرید،  برای آخرین بار 3000 دلار یکجا برایم  پول فرستاد که خرج 4 ماه ترم آخرم باشد. قبل از آن هر چند وقت یکبار 1000 دلار می فرستاد، درست یادم نیست. دستش درد نکند، با آن پول تحصیلم را تمام کردم. تمام جزئیات آن واقعۀ تاریخی را، مو بمو بعلاوۀ دیالوگ هایی که با دیگران در باره اش داشته را بیاد دارد که همه در برابر این ایثار شجاعانه، دلار 17 تومانی خریدن، انگشت بدهان مانده بودند. با غریبه ها مهربان و بسیار مودب و بنظر من به اندازۀ چندش آوری تعارفی است. حقیقت تلخ اینست که در 87 سال زندگیش، نتوانسته برای دراز مدت با انسان دیگری زیر یک سقف بسازد (منهای وقتی که بالاجبار  با مادر و برادرانش یکجا بود).

پسر خواهرم اینروزها در شرف زن گرفتن است. بعد از ده سال شغل مهندسی و بدون خرج خانه و خوراک داشتن، مثلا 40-30 میلیون خودش جمع کرده، پدر و مادرش با فروختن یک خانه (آپارتمان؟) ، و آپارتمانی کوچکتر خریدن، 20 تا داده اند،  بیشتر از 20 میلیون مادرم داده، حدود 40 -30 تا هم از بانک و فامیل و سگ و گربه قرض کرده و با طرح ریزی خواهرم، یک آپارتمان 60-50 متری خریده که برای پرداختن قسط هایش فعلا اجاره اش بدهد. اینروزها صحبت عروسی خیلی کوچکی هم بمیان آمده که قبلا قرار گذاشته بودند نگیرند. مادرم اخیرا از خواهرم پرسیده چه کسانی را دعوت خواهی کرد و برای زمینه سازی (دورخیز برای دعوا) یک قوم و خیش ناتنی دور خودش را پیشنهاد داده است. خواهرم گفته مامان من الان عنم با گهم قاطی است (کلمات از من است-اگر اینجور با مادر حرف بزند اعدام می شود). گفته بخدا نمی دانم. کدام عروسی؟ هنوز معلوم نیست پولش را باید از کجا بیاورد. دو سه روز پیش مادرم گفته وقتی عروسی (یا عقد، درست نمی دانم) گرفتید، وقتی بزرگتر ها می خواهند به عروس و داماد کادو بدهند، تو باید اعلام کنی که چون مادرمن خیلی محترم و عزیز و -در واقع- مقدس است، لطفا جملگی حضار گوش فرا دهید، میکروفن را اول بدست ایشان خواهیم داد تا  با خواندن قدری شعرِ تخمی، ببخشید پیش پا افتاده، از سعدی و یک سورۀ کامل از کلام الله مجید دهان همگی را سرویس بفرمایند. ولی مقدس؟! بقول آمریکایی ها: آر یو کیدینگ می؟  گویا تصمیم دارد کادوی چشمگیری (مثلا 10 میلیون)* هم آنجا بدهد. خوب باز هم دستش درد نکند،  ولی چرا باید خواهرم جلوی 50 نفر بگوید مادر من مقدس است – در صورتیکه نیست -، خودش را تابلو کند و اول بسم الله چند نفر از خانوادۀ عروس خانم را هم برنجاند؟ توی آنها هم یکی دوتا پدر یا مادربزرگ هست، و این حرکت، ابتدا به ساکن، یعنی ما خودمان را بالاتر می دانیم. جالب اینجاست که حتی اگرخواهرم مقدس بودن مادرمان را جار نزند، چون او از مسن ترین ها و چون مادر بزرگِ داماد است، و چون جمهوری اسلامی سرزمین پر گه ر مردسالاری است، باحتمال قوی خواستۀ مادرم، نگفته انجام می شد.

این پول دادن های اوورت به کاوه پسر خواهرم داستانش مفصل است. ولی خلاصه اینکه علاوه بر محبت، با پولش از طریق ایجاد دِین، روابط را کنترل و تفرقه اندازی هم می کند  و طرفش هم ظاهرا ظرفیتش را دارد. چند سال پیش ماشین پیکانش؟ را هم که دیگر راه نمی برد به او بخشید.  به دخترها، مهین و فرشته، یکبار مقداری چس فیل داده و اینروزها دیگر فقط فحش می دهد. بی انصافی نباشد، بد و بیراه فقط به دختر بزرگتر مهین تعلق می گیرد که بنظر می رسد بخونش تشنه است. وقتی این را پیش می کشم،  بدروغ می گوید «خوب دوستش دارم، ولی ازاو رنجیده ام». می گوید «مگر می شود آدم نوه اش را دوست نداشته باشد؟» چرا نمی شود؟  مگر تو نشده ای؟ بهانۀ این رنجیدن هم نامه ای است که دختر خواهرم 27 سال پیش، وقتی10-9 ساله بود برای من نوشته، از مادرش دفاع و بمادر بزرگش حمله کرده، بخود من هم یکی دوتا انداخته  بود. مادرم آنزمان پیش من بود، آن نامۀ را برداشت (دزدید)  و پس نداد. مختصر اینکه دلیل نوشتن آن نامه جواب به مزخرفاتی بود که من با گول خوردن از مادرم، برای خواهرم نوشته بودم و او قلبش گرفته بود.  دو سه بار از مادرم پرسیده ام که عمر میانگین و بدردبخور**  یک رنجش در قاموس تو چند سال است؟ کی این کینه از نوه ات را از قلبت بیرون خواهی کرد؟ حتی در مکالمه اش، دیگر نام و نشانی از مهین بزبان نمی آورد، مگر برای طعنه زدن و به زشتی یاد کردن. از دو تا دختر ها، با عنوان  «اُبیرسی لر» یعنی «آنهای دیگر» نام می برد. اسم کاوه ولی از زبانش نمی افتد: «کاوه آمد. کاوه رفت. به محض ورود کاوه که جوان برازنده و خوش قیافه ای است، عربی اش گل می کند: فتبارک الله و ماشاالله. کاوه الٌهم صل علی محمد. بیچاره کاوه غذا نمی خورد. کار می کند. طفلک بعد از کار هم تازه می رود و به خانه اش – که یکنفر دیگر دارد رنگش می زند – سر می کشد. خیلی دلم هر روز برای کاوه می سوزد. بیچاره بی کس است،  مثل آنهای دیگر نیست». اگر ده بار حرفی از مهین بزنیم، مادرم ده بار «ولی از او رنجیده ام» را یکجای مکالمه خواهد گنجاند.

راستش را بخواهید، 100 درصد مطمئن نیستم که واقعا از نوۀ دخترش متنفر است، یا چون، غلط یا درست، فکر می کند که خواهرم او را از همۀ بچه هایش بیشتر دوست دارد، برای شکنجۀ خواهرم بیرحمانه و درنهایت بدذاتی با او عداوت می ورزد. من مهین را پارسال در هلند برای اولین بار دیدم. همان بود که توی سرم ساخته بودم و بهتر. یک فرشته است. یک مادر فداکار و نمونه. یک بانوی تمام عیار. حساس و مهربان با قلبی بصافی آئینه. نه تنها حس عداوتی نسبت بمادر بزرگش ندارد، بلکه به خواهرم می گوید: ای بابا، ولش کن مامان. شوکت جونه دیگه. پیر شده، منظور بدی نداره. میان بچه های خواهرم، او مادر بزرگ را از همه بیشتر دوست دارد. دلش برایش تنگ شده است و وقتی حرفش بمیان می آید، چشمهایش اشک آلود می شود. در عرض یا طولِ 3 سال و نیمی که از جمهوری اسلامی  با دخترش و بخاطر او فرار کرده، مادرم یکبار به او زنگ نزده که حال خودش یا دخترش را بپرسد. ولی او در تمام مناسبت ها، حتی عید نکبت فطر، یا هر وقت مادر بزرگش ناخوش و بستری بوده مرتبا با او تماس گرفته است. مادرم خوشبختانه حواسش خیلی جمع است، برای کسب محبوبیت که علاقۀ مالیخولیلیی بآن دارد، هیچ تبریک یا تسلیتی را جا نمی اندازد.  گهگاه هم با این و آن (مخصوصا آنهایی که بنحوی از انحا در تضاد با خواهر یا زن من باشند) در اروپا و آمریکا تماس می گیرد. تلفن زدن و گرفتن را دوست دارد. هر روز 26 نفر

_________________________________________________

.  از نفرت مادرم بدخترش مطلب قابل توجهی نخواندید، می دانم.  تا قسمت بعدی حوصله داشته باشید

* 10میلیون شد 20 تا که ده تا شو عید نوروز (برای قرض خانه و کمک عروسی) بهش داد و ده تا روز ازدواج

** useful

نوشته شده در من چمه. برچسب‌ها: . 8 دیدگاه »

داستان مادر و خواهرم – مقدمه

دشمنی یک مادر 87 ساله با دختر 65 ساله اش که به زمان نوزادی فرزند بر می گردد، شاید برای شما وبگرد ایرانی، جالب و خواندنی نباشد، برای من که اصلا جالب نیست.  با وجود این، تصمیم به نوشتنش گرفتم. صد ها خوانندۀ مشتاق نمی خواهم که بدوند بیایند اینجا. اگر فقط دو سه نفر این درد را بفهمند،  اگر شانس بیاورم و خواننده ای سراغ فقط یکنفر* با شرایط مشابه را بدهد ، کارم را تا جائیکه به این وبلاگ مربوط می شود،  نتیجه بخش خواهم دانست.  طبیعتا بدی های مادرم با دخترش را جار زدن، برایم دشوار است، ولی حبس کردنش توی سینه سخت تر است. دوست دارم روزی مادرم با چشمان باز اینها را بخواند. منم که شهرۀ شهرم به عشق ورزیدن! او می داند که من چهل و چند سال است راستی پیشه کرده ام و دروغ نمی گویم. اگر برای اینکه خواننده خوابش نبرد و برای شوخی جایی مبالغه کنم، با رنگ دیگری مشخص خواهم کرد که صداقت گفتارم را حفظ کرده باشم. داستان 60-50 سال ناکامی را در یازده 12 صفحه گنجانده ام. به کمبودهایش به لحاظ محدودیت زمان و مکان واقفم ولی نظرات نقد یا پیشنهادهای شما را بدیدۀ منت خواهم گذاشت. تک و توک قضایای نامربوط توی نوشته آمده. آنها را چاشنی داستان تصور کنید که تمامی اش چس ناله نباشد. اگر مادرم بخواند، می دانم از چیزهایی که در بارۀ او و مادر بزرگم خواهم گفت خواهد رنجید و متاسفم.  هیچکس جز من هیچوقت این ها را به او نگفته است. شاید که فقط یک جمله از ناله هایم آنجای دلش که باید، بنشیند و قبل از دیگر خیلی دیر شدن، حتی برای یک هفته هم شده، با دخترش مهربان باشد. او باشتباه فکر می کند که من اگر بگویم مادرم آدم خوبی نیست، یعنی دوستش ندارم، چون ابدا انتقاد پذیر نیست، خود را بری و پری می داند. چندی پیش فکر می کردم که مادری با ویژگی مادرمن (دشمن دخترش) خیلی نادر است، ولی وقتی این موضوع را جای دیگری پیش کشیدم، از زبان چندین زن شنیدم که «خیلی مادر های اینطوری پیدا می شود» . ولی چرا؟  از مادر، اکثرا به عنوان سمبل عشق و فداکاری نام می بریم. کسی می داند در موارد استثنایی چرا مادری نسبت به فرزندش، بدون آنکه فرزند تقصیری داشته باشد،  نامهربان یا حتی دشمن او می شود؟ من داستان یک مادر را می دانم، مادر خودم. اگر شما هم چیزی شبیهش دیده یا شنیده اید، همراهی ام کنید

* اینها را تقریبا 6 ماه پیش نوشتم. این یک نفر در پست قبلی «دیروز چی شد»  پیدا شد: بانو نگار

به ایشان از صمیم قلب درود می فرستم که کار مرا ثمر بخش کرد

نوشته شده در من چمه. برچسب‌ها: . 8 دیدگاه »

حیواناتی که فرزندان خود را می خورند

با سپاس از بانو لیلی که مقالۀ زیر رو در کامنت پست قبلی فرستاد. چون در فرمت پی دی اف بود و من آکروبات ندارم،  تصویریش کردم.

 نگاهی به جانورهای دیگه بندازیم و  بحث شیرین ظلم و جفای مادر به فرزندش رو در پست های بعدی ادامه بدیم

1Soosk

1Panda1Hamster1Oghab1Morghabi1Soosmar1Khargoosh

نوشته شده در جانوران. برچسب‌ها: . 6 دیدگاه »

دیروز چی شد

سه ماه و چند روز پیش

من یکبار تو بچه گیم شاید 6-5 سالگی مُردم.  باحتمال قوی خونۀ یکی از عمه هام بود، نمی دونم. مادر که بالا سرم نبود،  من و خواهرم سالها بود که تنها و بی مادر شده بودیم. خواهرم نقش مادر من رو در حد توانِ یک دختر بچۀ 10 ساله بعهده گرفته بود. البته مادرم شکر خدا زنده س. ماشالا حدود 87 سالشه، حواسش هم جمع مثل فنر. همین دیروز داشت چیزایی به شوهر خواهرم می گفت که من، اینور دنیا می خواستم سکته کنم. خواهرم رفته بود برای همسرش دارو بخره، می گفت برگشتم خونه دیدم شوهرم (که عملش کردن، دو روز پیش تو آی سی یو بود و حالا تو خونه بستریه )  داره می زنه تو سرش. مادر من توانایی خارق العاده ای داره که با حرفای دروغ، بی پایه و نامربوط  آدمو به مرگ راضی کنه. جزو یک یا  2 درصد مادرانِ کرۀ زمین بشمار میاد  که از دختراشون نفرت دارن. چند وقت پیش اینجا به این موهبت اشاره کردم. گفتم می خوام دردهای دلمو بنویسم  که منفجر نشم. ده 12 صفحه  نوشتم، ولی دلم خنکِ خنک نشد. در منتهای درموندگی با خودم  گفتم بهتره  دلمو به این حداقل خوش کنم که مادرم مظلوم و درمونده نیست.   اگه بگم دلم برای خواهرم می سوزه، کم میارم چون مسئله بزرگتر از این حرف هاست.  کار از دل سوختن گذشته.  غلط نکنم  فقط من هستم که دردشو با تمام زاویه هاش می فهمم، ولی از این سر دنیا ……. بارها و بارها بخودم و خواهرم گفته ام که این حقیقت تلخ رو فقط باید قبول کرد، و هر دم از این باغ بری می رسد

حرف، حرفِ دیروز و پریروز نیست، بلکه عداوتی اهریمن گونه ست که برای شکافتن ماهیتش باید سراغ  روانشناس رفت. پدیده ای که نمی دونم چرا از نوزادی خواهرم در روح و روان مادرم ریشه دوونده .  دیروز برای صدمین بار به زشتی و تاریکی افکار و احساس مادرم نسبت بدخترش پی بردم. کلام نامهربان و تندشو شنیدم.  طفلک پسرعمۀ من (شوهر خواهرم)  زنگ زده به مادرم که بگه  فلان کانال، برنامۀ جالبی گذاشته، نگاه کنین. صحبت کشیده میشه به اینکه مادرم، خونه که چه عرض کنم، آپارتمان جدید دخترش رو که 2 سال میشه خریده و پله هم نداره، هنوز ندیده.  چند روز پیش مادرم به مدت 8 دقیقه و 37 ثانیه با همراهی 2 تا بادی گارد همیشه در صحنه، برادران خایه مالش آقایان چیچو و فرانکوی 70 و 80 ساله، در بیمارستان، خواهرم و شوهرشو مورد عنایت  قرار داده بود (که مجبور نباشه بعدا بخونۀ دخترش بره) .  خواهرم دست کم یه روز در میون برای سلام و احوالپرسی بمادر زنگ می زنه و مقرری طعنه یا توهینِ اون روز خاص رو تحویل می گیره، بستگی داره که تاپیک روز چی باشه.   مادرم داشت طبق معمول دروغ می گفت: آخه شما ها که از وضع من خبر ندارین! (من نوخوشام) یعنی مریضم،  دیگه نمی تونم راه برم، هیچ جا نمیرم. هر جا هم که برم، این 2 تا فرشته از 2 طرف دستامو می گیرن و می برن.  چرا گفتم دروغ؟ چون ایشون تا امروز الحم دولا در تمام محافلِ عروسی یا عزا، حضور یافتن. غیر از عروسی و عزا، همین چند هفته پیش که برادر زاده ش گالری نقاشی گذاشته بود، که 16 تا پله هم داشته، آفرین بهش که اونجا هم رفته تا مبادا از قافلۀ هنردوستان عقب بمونه.  شوهر خواهرم داشت  با همین لحن و بترکی می گفت که از شما استدعا می کنم  فقط  نگین که من هیچ جا نمیرم. یه مرد شریف، صبور و مبادی آداب، خلاصه یه پارچه آقاس. نمی خواست  بگه  مادرزن عزیزم، آخه چرا اینقدر دروغ میگی؟ خجالت هم خوب چیزیه. مگه همیشه نمیگی وقتی بار دوم رفتم مکه با خدا عهد بستم و ازش خواستم کمکم کنه  که هیچوقت دروغ نگم. پس چرا همیشه فقط دروغ میگی؟  الله ت که ریده!

خواهرم که از در رسید، خوشبختانه 2 تا شماره دارن، با خط آزاد فورا منو گرفت و گذاشت روی بلندگو که داداش گوش کن، گوش کن. دیدم مادرم داره باز روشنگری می کنه. قبلا بمن در جواب اعتراض هام 17 دفعه گفته که تو هیچوقت نمی تونی مادر بشی . می خواد بگه من عشق بی چون چرای مادرانۀ  اونو  نمی تونم درک کنم، چون به مقتضای طبیعتم،  هیچوقت مادر نخواهم شد. وقتی کسی حتی بخودش دروغ میگه، چطور میشه حریفش شد؟ من یکی نفسم می گیره. از دنیا سیر میشم. بخودش هم یکی 2 بار گفته ام که الان  آرزو می کنم بمیرم و دیگه دروغ ها تو نشنوم.  .  قبل ازبرملا شدن این راز خلقت، می خواستم برم ببینم راهی برای حامله شدن مرد هست، که بفهمم عشق به فرزند  سیخی چنده. چون بعنوان یه پدر، مثل امام خمینی هیچ احساسی به پسرم ندارم که. بله، دیدم – شنیدم- که همون راز رو داره برای پسر عمه هم فاش می کنه که:  «تو هیچوقت نخواهی تونست که مادر بشی، درسته پدر خوبی برای بچه هات بودی، ولی…. . «  عجب گیری کردیم ما. این جمله افتاده تو کله ش فکر می کنه حالا چی، ابوعلی سینا شده!   می خوام دفعۀ بعد پیشنهاد بدم یه آگهی توی روزنامه بزنه و یکبار برای آخرین بار بتمام مردهای کرۀ زمین بگه که نمی تونن مادر بشن. هم کار خودشو آسون کنه، هم من دچار استفراغ نشم. علت نرفتن مادرم بخونۀ دخترش اینه که خب عرض کردم، از دخترش بعناوین مختلف متنفره ولی خودش این دروغو تراشیده که  دختر خواهرم که سه سال پیش از جمهوری اسلامی فرار کرد،  دو سال درِ خونۀ قبلی خواهرمو به روی او بسته بود و راهش نمی داد تا بتونه با خیال راحت  با «قاچاقچی!» ها (برای فرارش) معامله کنه.  این دروغ مضحک رو از روی حرص و برای حرص دادن  میگه چون به صلاحدید خواهرم و مشورت  و موافقت من، مادرمو در جریانِ این فرار نگذاشتن.

مادرم به پسر عمه می گفت وقتی تو و پسرت از شهره دفاع می کنین، من خوشحال میشم چون  منِ بدبخت مادرم! متوجه نیست که با همین چرند، دست خودشو رو می کنه.  نمی دونه که برای مادر این یک امر طبیعیه. گفتن نداره.  اگه یه نفر از بچۀ تو دفاع کنه و خوشحال نشی، باید گفت که یک نقصی، اشکالی تو وجودت هست. چون عاطفۀ مادری نسبت بدخترش نداره، نه تنها از اینکه اوضاع رو چنان وارونه کرده که دامادش در برابراو از دخترش دفاع کنه، خجالت نمی کشه، بلکه می خواد برای خودش امتیاز هم بگیره که تو ببین من عجب مادر خوبی هستم که از دفاع یکنفر از دخترم ( که لیاقتشو نداره) خوشحال میشم!  مادرجان، چون دروغ میگی، افکار پلیدت نخ نما شدن. هیشکی ندونه، من که بیشتر از 20 سال از خواهرم دفاع کرده ام، می دونم که گفتن این خوشحال میشمِ بیجا و بیمزه  به دامادت، یعنی کفگیر منطق بته دیگ خورده، به ایدل ایدل افتاده ای.   تو هیچوقت از هیچی برای دخترت خوشحال نمی شی.  خواهر من  یک مادر نمونه س. سه تا دستۀ گل بزرگ کرده، هر سه موفق، پاکیزه و کوشا. آخرای حرف هاشون پسرعمه م بمادرم گفت : آرزوی منه که شما هم (نسبت بفرزندتون) مادری مثل شهره باشین. مادرم بلافاصله جواب داد: که من مثل شهره باشم؟ (آلاه اِلَمَسین) خدا نکنه! و اضافه کرد که :چی بگم والا، حیف که من مادرم، وگرنه یه چیزی می گفتم. اولا که بی خیال شو و هر چه می خواهد دل تنگت بگو چون بنظر من چیزی بدتر از چیزایی که تابحال گفتی باقی نمونده. ثانیا متوجه نیستی که همین حرفت هم مثل خنجر توی دلمون فرو میره، چون این مفهوم تلخ رو می رسونه که توجای اشتباهی نشسته ای.  دختر تو  اگه حتی بدجنس و بدکاره باشه، ریختن پته ش روی آب ، جزء وطایف تو (مادرش) نیست.

نه! مادرجان. بازم خراب کردی.  راستشو بخوای دیگه حالم از این مادرم مادرم گفتنت بهم می خوره. مشک آنست که خود ببوید. هر کی یکی رو زائید که نشد مادر. نگو حیف که من مادرم.  حیف که تو مادر نیستی. اگه  بودی، قدر دخترتو می دونستی، بهش افتخار می کردی و می دیدی که چه موهبتی رو از دست داده ای. من مادر نشدما!  یادم نرفته: آری، آری، من هیچوقت مادر نخواهم شد. ولی خیلی مادر ها رودیده ام. خواهرم، زنم، مادر زنم، خالۀ زنم، مادرهای غریبه. با سواد و بی سواد، سفید وسیاه، پولدار و ندار. تو مثل هیشکدومشون نیستی عزیزم، مادر بیچاره و بدبختم

این داستان غم انگیز و شرم آور رو زیپشو می کشم که تمومی نداره. 50-40 ساله که سایه ش زندگی مونو سیاه می کنه. داشتم می گفتم که مرده بودم. بابام رسیده خونه و اطرافیان با ترس و دلهره خبر ناگوار مردن منو به ایشون ابلاغ کردن. بابام گفته نه، این پدر سگ نمرده، توی خواب از گشنگی ضعف کرده. این روز ها که عیال محترمه، فرار از خونه یا در واقع  از دست منو به قرار ترجیح داده، بعضی وقتا یاد اون جریانِ مردن می افتم.  توی تاریکی چشم هامو باز می کنم. پا میشم میرم پائین. اول باید قهوه درست کنم. سعی می کنم ساعت های مایکرو ویو و قهوه ساز -چه کلمۀ لوس و بدی-  و ساعت روی دیوار رو نگاه نکنم و با هوش سرشارم حدس بزنم چه ساعتیه.  نمی دونم کدوم روز هفته س. حدس زدنِ وقت، چه درست از آب دربیاد چه غلط، فرقی نداره.  ایندفعه 1:30 بعد از نصفه شب بود یکشنبه 27 ژانویه.  روز قبل، بعد از نمی دونم چقدر بیداری، 2:30 بعد از ظهر تلپ شدم که بخوابم. رسید روی پاکت توی سطل آشغال میگه  25 ژانویه ساعت 11:30 شب همبرگر خریدم خوردم. تقریبا 25 ساعت میشه چیزی نخوردم که 10-11 ساعتشو خواب بودم. گشنمه. دو تا دونات چروکیده با قهوه ام می خورم. صبر می کنم تا 4 پنج ساعت دیگه برم مک دونالد.

———————————————————————————

پی نوشت:  دوست دارم اینو بدم مادرم بخونه. ولی فعلا نمیشه چون رفتن خانوم سو رو نمی دونه

نوشتن اینجور چیزا خوشایند نیست، مثل تف سر بالا می مونه.  اگه شما (خواننده)  چنین مادری را بشناسید و بمن بگین، سبک تر میشم

نوشته شده در من چمه. برچسب‌ها: . 42 دیدگاه »

آقای الف – ادامۀ داستان


دو سالی از عمر رفاقتمون می گذشت که یه پیشنهاد وسوسه انگیز از طرف آقای ما دریافت کردم. ما تحصیلکرده و خوش تیپ بود و دستش به دهنش می رسید. طبق رسم رفاقتمون اول از همه به الف گفتم. گفتم: ببین من و تو که قرار نیست همراه همیشگی هم باشیم. نظر تو چیه اگه من یه مدتی با این آقا معاشرت کنم؟ گفت: حتما اینکارو بکن. فرصتهای خوبت رو از دست نده. آقای ما توی یه شهر دیگه زندگی میکرد و قرار شد من برم یه مدتی پیشش بمونم
.

روز موعود الف منو تا فرودگاه رسوند، 100 دلار هم گذاشت تو جیبم. گفت پول نقد داشته باشی اگر خواستی چیزی بخوری یا بخری. با هم رفتیم دم کانتر ایرلاین و کارت پرواز گرفتم. تا اینجا همه چی عادی بود. وقتی رومو برگردوندم دیدم الف داره اشک می ریزه به پهنای صورت. تاحالا ندیده بودم گریه کنه. از اون آدمها بود که اعتقاد داشت مرد گریه نمیکنه. بغلش کردم. گفتم چته بابا؟  گریه اش تبدیل به هق هق با صدای بلند شد. گفتم: میخوای نرم؟ گفت: باید بری. گفتم: پس زهرم نکن دیگه. گفت: خیلی بهت عادت کردم. نمیدونم نباشی، من چیکار کنم. پاهام سست شد، اما رفتم. از بالای پله ها برگشتم نگاهش کردم دیدم داره پاهاشو روی زمین میشکه. به اولین صندلی که رسید افتاد روش و گردنش آویزون شد. تا موقع سوار شدن به هواپیما همش داشتم فکر میکردم. شک نداشتم که این اشک، اشک عشق نبود. بالاخره الف هم یک مرده با همه خصوصیات به ارث برده از اجداد و نیاکان غارنشینش. بحث سر حفظ و توسعۀ قلمروئه. اینجور که من فهمیدم، مردها در عصر غارنشینی زن رو جزو قلمرو خودشون به حساب میاوردن. هنوز هم کم وبیش این طرز تلقی در ناخودآگاه جمعی مردها هست.  وقتی می بینن یکی داره به قلمرو اونا تجاوز میکنه، خشمگین میشن و می جنگن. الف اما محلی برای خشم و خشونت نداشت، چون تجاوز، خیانت یا بی وفایی ای صورت نگرفته بود. پس اشک می ریخت برای کسی که زمانی مال اون بوده، اما حالا به خواست و رضایت خودش داره میره که مال یکی دیگه باشه.

توی هواپیما که نشستم، دیدم یه تکست فرستاد با این مضمون: «تا به امروز نمی دونستم که عاشقت هستم، اشک مهلتم نمیده، نمی تونم جایی رو ببینم.» تصمیمم رو گرفتم. بلند شدم از هواپیما اومدم بیرون. قرار بود برم رابطه و شاید زندگی جدیدی رو شروع کنم. رو بازی کرده بودم و همه چیزو مو به مو به الف گفته بودم، اما قصد نداشتم دقش بدم که. دلم ریش شد وقتی دیدم داره اذیت میشه. آخه رفیقم بود. بهترین رفیقم بود. رفتم تو پارکینگ دیدم نشسته تو ماشین سرش هم رو فرمونه. زدم به شیشه. سرش رو بلند کرد و شوکه شد. گفت: پس چرا نرفتی؟ گفتم: چون رفیقم غصه داره. هول شد. داشت چرت و پرت می گفت. میخواست به من بفهمونه اینکه نوشته عاشق منه و اینکه من از رفتن منصرف شدم، تعهدی برای اون نمیاره که مثلا من پس فردا مدعی بشم بگم باید با من ازدواج کنی. هنوز بعد دو سال تو این فکرا بود. اما من برنگشته بودم چون فکر میکردم اون عاشق منه. برگشتم چون نمیخواستم رفیقم غصه بخوره. نشستم تو ماشین گفتم آتیش کن بریم. گفت: کجا؟ گفتم: بریم چلوکباب بزنیم. آخه الف عاشق چلوکبابه و هیچ جوری هم راضی نمیشه غذاهای کشورهای دیگه رو امتحان کنه. تو راه بهش گفتم: تو عاشق نیستی. بحث سر حفظ قلمروئه که از نیاکان غارنشینت به ارث بردی. گفت: چی؟  میتونم بگم که 95 درصد حرفهای منو نفهمید. در واقع ما هیچوقت حرف جدی مشترکی نداشتیم. کل مکالمات ما طنز و شوخی بود. الف حس طنز خیلی قوی ای داشت. طنز رو خوب می فهمید و خوب پاس کاری میکرد. ولی اینکه ما هیچوقت حرف جدی نزدیم، باعث نشد که رفاقتمون خدشه دار بشه. چون پارامترهای دیگه بود که این رفاقت رو محکم کرد. اینکه از همون روزای اول فهمیدیم این رابطه ابدی نیست، عشق و ازدواجی هم توش نیست، پس برای منفعت و مصلحت، حقه باز نشدیم و به هم کلک نزدیم. در عین حال، رابطه مون ولنگار و بی در و پیکر هم نشد که هر روز سر و کله یه غریبه توش پیدا بشه. یه کمی بعدتر آروم آروم احساس مسئولیت به هم پیدا کردیم و بعد که حسابی رفیق شدیم، رفاقتمون شد عین فیلمهای کیمیایی. همون اندازه توش مرام و معرفت بود و هوای هم رو داشتن. سکسمون اوایل افتضاح بود. تنها چیزی که الف از زن می دونست، این بود که زن موجودی است که سوراخ دارد! کم کم خودم بهش یاد دادم چیکار بکنه و چیکار نکنه. دیگه طوری شده بود که الف می گفت: تو نمی ترسی با اینهمه چیزایی که از سکس و بدن زن به من یاد دادی، من برم با کس دیگه بخوابم؟ منم همیشه یه جواب داشتم: گیتو بخور! بعد از اون روز فرودگاه دیگه هیچوقت حرفی از عشق و عاشقی هم به میون نیومد.

من چند ماه بعد اومدم به شهر آقای ما.  به الف گفتم ماجرای من و آقای ما منتفی شده. دارم میرم فلان شهر چون اونجا یه پروژه گرفتم. حتی شهر رو هم بهش عوضی گفتم که اصلا جای شک و شبهه ای براش نمونه. نه اینکه میخواستم بهش کلک بزنم. نیازی به اینکار نبود. چون رفیقم بود نمیخواستم دوباره اشکش رو ببینم.

هنوز به همون اندازه با هم رفیقیم. هنوز هر روز با هم حرف می زنیم. تلفنی یا در حد یک های- بای آنلاین. روزهای اول آقای ما در مورد الف پرسید. بهش گفتم: هیچ جای این رابطه چیزی نداره که قابل حسادت یا حساسیت باشه. این رابطه نه عشقیه، نه جنسی. فقط یه رفاقت محکم و بی نظیره که من از دستش نمیدم. آقای ما هم انقدر روشنفکر و فهیم بود که این رفاقت رو بفهمه و بعدها بهش گیر نده. من و آقای ما شاید بزودی ازدواج کنیم، الف هم اینو میدونه و بدون اندوه این موضوع رو قبول کرد. هنوز کسی که بیشتر از همۀ آدمهای دنیا نسبت بهش حس مسئولیت و رفاقت دارم، آقای الفه، همون طور که گفتم، جاهایی به درد همدیگه خوردیم و به داد همدیگه رسیدیم که هیچکس دیگه ای نبود.

این اولین باره که چنین رابطه ای رو تجربه کردم. رابطه های قبلی، وقتی تاریخ انقضاش می رسید، اشک بود و دل شکستگی و زخم و اندوه و کینه. یا برای من یا برای طرف مقابل. آدمهای دور و برم هم همین شکلی بودن. اول با عشق شروع میشد، بعد تبدیل به بی تفاوتی میشد و بعد هم با نفرت و کینه در حالیکه چنگ تو صورت هم می کشیدن، تموم میشد. در بهترین حالتها، ممکن بود مورد سوم پیش نیاد و بعضیها هم شیک و بی سروصدا جدا میشن اما بازم یه جای وجودشون زخمی بود. زخمهایی که تا آخر عمر با خودشون حمل میکنن. من اما برای اولین بار یه همچین بازی ای رو برنده- برنده تموم کردم. نمی دونم بزرگ شدم و رشد کردم یا این از پیامدهای زندگی کردن در این کشوره یا اینکه همبازیِ من پایه این مدل بازی بود؟ واقعا نمیدونم کدومشه

.

با اجازۀ قبلی بانو ایمان نوشته رو کمی ویرایش کردم

و اینطوری بود که دوست عزیز ما نام ایمان رو برای خودش انتخاب کرد….خیلی هم خوب :-)

آقای الف

نوشته ای از بانو ایمان


به دکتر علی شریعتی که گفت: دوست داشتن از عشق برتر است، نخیر آقا! رفاقت از هر دوش برتر است
من و الف در یک سمینار الکترونیک و کامپیوتر آشنا شدیم. سمینار رو شرکت ما برگزار میکرد. شب وقتی همه رفته بودند و ما داشتیم کاسه کوزه مون رو جمع آوری میکردیم، جناب رئیس سخاوت به خرج دادند و برای اینکه بازماندگان سمینار از گرسنگی تلف نشن، چند تا پیتزا سفارش دادند. من وقتی به چند برش باقیمونده پیتزا رسیدم که سرد و سفت و بیمزه شده بود. داشتم دو لپی پیتزا می خوردم که دیدم الف روبروم نشسته خیلی خونسرد و بی تفاوت داره نگام میکنه. گفت: گشنته؟ گفتم: اوهوم. چند دقیقه بعد گفت: پیتزا دوست داری؟ گفتم: اوهوم. شکمم که سیر شد، گفتم: آخیش… این عادت منه، وقتی سیر میشم همیشه اینو با صدای بلند میگم. بعد وقتی داشتم دندونم رو خلال میکردم، تازه با دقت الف رو ورانداز کردم. گفتم: به به! چه زیبا… گفت: با منی؟ گفتم: کس دیگه ای هم اینجا هست؟ گفت: کوچیک شمام. گفتم: چند سالته؟ جدیدا یه اخلاقی پیدا کردم که حوصله نمیکنم منتظر پیشنهاد کسی بمونم. وارد بازی لوندی و عشوه گری هم نمیشم تا واکنش و نظر طرف رو بسنجم. وقت و حوصله ندارم برای این بازیها. صاف میرم سر اصل مطلب. ممکنه کمی توهین آمیز و بی ادبانه به نظر برسه، ولی خوب 500 سال عمر نمیکنم که نصفش رو به این بگذرونم تا بفهمم طرف در مورد من چی فکر میکنه. بالاخره در یک شب بارانی یا غروب پاییزی میاد جلوی پام زانو بزنه و حلقه از جیبش دربیاره و بگه: با من ازدواج میکنی؟


الف گفت: 29 سال. گفتم: خوبه. تقریبا هم سنیم. منم 30 سال. همون موقع دوستش که از کارمندای شرکت ما بود سر رسید. گفت: یالله! باید سالن رو تحویل بدیم. بعد رو کرد به الف و گفت: تورو آوردم اینجا کمک کنیا لنگ دراز! بعد به من گفت: ببین این یه روده راست تو شیکمش نیست، هرچی بهت گفته دروغه. گفتم: چیز خاصی هم نگفته، یعنی تو نذاشتی به اونجاها برسه. فقط سنش رو… گفت: لابد گفته 30. گفتم تقریبا. گفت: همینم دروغ گفته، 19 سالشه. دوباره نگاه الف کردم. هم 29 بهش میخورد، هم 19. از اون قیافه ها بود که هم خیلی جاافتاده و مردونه بود، هم عین پسر بچه ها. گیر دادم گفتم باید آیدیت رو ببینم. گفت: آیدی همراهم نیست. گفتم بریز بیرون کیف پولت رو. خلاصه دیدم آیدیش رو. 24 ساله بود. گفتم: بیا برو رد کارت بچه جون! نسل مردهای بالای 30 سال هم که منقرض شده. هرچی دور و ور ماس، همه فنچ و بچه سال
اینارو یک ماه بعد که روی تخت توی بغل هم خوابیده بودیم، برای هم تعریف و یادآوری میکردیم و با صدای بلند قهقهه می زدیم. برادرش که از داستان ما باخبر میشه، از الف می پرسه: ماجرا چیه؟ این رابطه چه جوریاس؟ قراره به کجا ختم بشه؟ الف میگه: اگه همه چی درست و خوب پیش بره، به ازدواج! مادرش که می فهمه، بدون اینکه سوال کنه من کی هستم و چیکاره ام، تحصیلاتم چیه یا حتی چه شکلی ام، میگه: بچه جون! تو نادون و بی تجربه ای. آدم با زن بزرگتر از خودش که ازدواج نمیکنه. چهار صباح بعد عین سگ پشیمون میشی وقتی دخترای ترگل ورگل می بینی. الف هم زیاد رو حرف مادرش حرف نمی زنه و کلا صحبت ازدواج دیگه هیچوقت پیش نمیاد. من اما روزهای اول که با الف آشنا شدم، با خودم گفتم: خدا کنه مرتکب اشتباه استراتژیک بحث سن و سال نشه و هیچوقت اینو یه امتیاز منفی برای من و امتیاز مثبت برای خودش حساب نکنه.  یه روزی یه جایی بودیم که ترانه «من به دنبال تو با پای برهنه/ تو جوون و تازه ای، من پیر و کهنه» خانم گوگوش داشت پخش میشد. الف برگشت گفت: هاها… تو باید همیشه این آهنگو در مورد من بخونی. منم گفتم: گیتو بخور! (با عرض معذرت، گی همون گُه به لهجه لُری هست و از اصطلاحات کاربردی منه)


واقعیت اینه که من هرگز کمتر بودن سن الف رو امتیاز منفی ای برای خودم حساب نکردم. برای همینم هربار که الف به نحوی عنوانش کرد، از همون پاسخ بالا استفاده کردم و هیچوقت هم بهم برنخورد. خیلی وقتها دیدم یا شنیدم که در چنین موقعیتی، زن داستان خیلی دلشکسته و در معرض توهین قرار گرفته میشه وقتی که پارتنرش یا دیگران این موضوع رو بهش یادآوری کنن. اما من عمیقا و شدیدا این گفته بودا رو باور دارم که توهین وقتی توهین به حساب میاد که شنونده قبولش کنه. بودا وقتی وارد اون شهری میشه که مردم بهش فحش میدن و سنگ پرتاب میکنن، میگه: خیلی ممنونم اما من توهینهای شمارو قبول نکردم، وردارید ببرید خونه هاتون با اهالی منزل قسمت کنید، نوش جان
!

اولین باری که مادر الف رو دیدم، بعد از چند ساعت معاشرت، برگشت گفت: تو چه دختر دوست داشتنی و نازنینی هستی! بعد بلافاصله اضافه کرد: البته برای ازدواج باید همیشه تناسب ها رعایت بشه، یکی از این تناسب ها هم کمتر بودن سن زن از مرده! اینو بعدها هم هروقت که از من تعریف میکرد، می گفت. لابد میخواست پررو نشم و خیالات ورم نداره حالا که مادر طرف داره ازم تعریف میکنه، لابد پس فردا میان خواستگاری! منم همیشه جواب میدادم: اَکی جون! من و الف فقط رفیقیم. و واقعیت این بود که ما رفیق بودیم، خیلی رفیق تر از همه رفقایی که توی زندگیم داشتم و داشته. عشقی بین ما نبود. عشق به معنای سوزاننده و هیجان داغ و بیقراری و التهاب و شبهای تب دار و… هیچ کدوم از اینا نبود، اما رابطه سرد هم نبود، ولرم بود. عشق نبود، بی تفاوتی هم نبود. همون رفاقت، بهترین اسمیه که میتونم براش بذارم. با هم دعوا هم میکردیم، سر هم داد می کشیدیم. با مردهای قبلی هم که توی زندگیم بودن، دعوا میکردیم و بعد هم آشتی، اما همیشه بعد از آشتی، یه جای دلم، یه جای دلش، زخمیِ حرفهایی بود که توی دعوا گفته شده بود.  با الف اما زخمی بعد از آشتی در کار نبود. نمیدونم، یا حرفهای زخم کننده به هم نمی زدیم، یا چون عشقی و سوز و گدازی در کار نبود، طبع نازک و دل حساسی هم در کار نبود که با فریادهای موقع دعوا، زخمی و پاره و پوره بشه. جاهایی به دردم خورد و به دادم رسید که هیچکس دیگه نبود. جاهایی به دردش خوردم و به دادش رسیدم که هیچکس دیگه ای نبود. هیچ رابطه دیگه ای هم تو زندگی هیچ کدوممون نبود، خلاصه رفیق رفیق بودیم.

ادامه دارد…….

همه چی و هیچی

بیست و نهم آوریل شد 42 سال. چهل و دو سال پیش همین روز در بوستون، ماساچوست قدم بخاک آمریکا گذاشتم.  از این جمله یاد سرخپوست های آمریکایی افتادم وقتی که برای بچه هاشون می گفتن سیصد سال پیش در چنین روزی مرد سفید آمد و زمین های مارو گرفت و …اه ولش کن بابا، یاد حملۀ عرب ها به ایران افتادم. چفیه اندازهای امروز نه،   14 قرن پیش رومیگم. خلاصه بعضی وقت ها احساس می کنم جنتی آمریکا شده ام. با اینکه از زندگیم راضی نیستم، اگر به گذشته برمی گشتم و وقایع   42 سال آینده مو می دونستم ، ولی جلوی هیچ کدوم از اشتباهامو نمی تونستم بگیرم و همه چیز دوباره تکرار می شد، باز تصمیم به آمدن می گرفتم.  کمترین چیزی که  در این مدت نصیبم شده، آزادیه. بهش عادت کرده ام ولی هیچوقت دست کمش نمی گیرم چون تو خیلی از کشورهای دنیا، از جمله ایران سابق، بعضی ها جونشون رو برای بدست آوردنش بخطر میندازن یا از دست میدن. مثلی هست اینجا میگن، به من یا آزادی بده ، یا مرگ *. فقط یک حفرۀ سیاه، یک حسرت بزرگ توی دلم دارم،  اگر برگشتنی در میان بود،  و فقط یک چیز رو می تونستم تغییر بدم،  یکبار برمی گشتم و پدرم رو یکبار دیگه می دیدم.

 

علت ناراضی بودنم از زندگی، نرمال و یکنواخت بودنشه. وقتی به سن پسرم بودم و راهی ینگه دنیا شدم،  من هم مثل اون، کله م بوی قرمه سبزی می داد و توی سرم چیزایی ببزرگی ناسا و فضا ساخته بودم. از سال اول ورودم، همزمان با تحصیل،  شروع به کار کردم، روز و شبم سپری شد ولی هیچوقت فرصتی طلایی برام پیش نیومد. به قضا و قدر که عقیده ندارم، بهتره بگم،  فرصت طلایی بوجود نیاوردم. دوران تحصیلم با مشقت و علافی گذشت. با تلاش بیشتر، می شد که بهتر بشه.  سه 4 تا اشتباه استراتژیکی عمده مرتکب شدم که مسیر زندگی مو بنحو (بر عکس احسن چی میشه؟) بدی تغییر داد. بعضی وقت ها از اینکه توی چاه نیستم، بخودم ایول میگم. بعد از درس مشغول بکار شدم و  بیشتر از 20 سال، نصف عمرم روی دریا دور از خونه و اهل بیت می گذشت. می تونم بگم یک زندگی عادی و معمولی آمریکایی داشته ام که ازدواج می کنن، بچه بدنیا میآرن و بزرگش می کنن و بعد از 25 سال، از همدیگه جدا میشن و میرن پی کارشون. من 40 سال پیش، بیشتر از این می خواستم و امروز تنها دلخوشی زندگیم، پسرمه که بچۀ سربراه و سالمیه. مخش درست کار می کنه  و درسش رو هم خوب می خونه. ولی کله ش بوی قرمه سبزی میده. حالا که با رفتن زنم، بالاخره پختن قرمه سبزی رو یاد گرفتم،  باید به پسرم کمک کنم سبزی شو چطور سرخ کنه!  بهش بگم سبزی کمپانی آسان از ممتاز بهتره. برای تنوع و ابتکار هم می تونه بجای آب لیمو ولیمو عمانی، از رب نارنج استفاده کنه. رب نارنج هم یاد گرفتم درست کنم. نارنج هم که هر سال توی حیاط فراوون در میاد. همه چی میزون.

 

پسرم میگه نمی خواد یه زندگی معمولی داشته باشه. که درسشو تموم کنه و استخدام بشه و توی یک «مکعب مستطیل» از 9 تا پنج کار بکنه. می خواد موفق و بالاتر از متوسط ها باشه. میگه مردم  دور و برمو نگاه می کنم،  آدم جاه طلب و بلند پروازی نمی بینم.  نمی خوام راه اونارو  برم و  مثل همه باشم. خوبیش اینه که یکُم، جوونه و فرصت داره راههای مختلف رو آزمایش کنه.  دوم اینکه جایی زندگی می کنه که «خواستن توانستن است» رو میشه ثابت کرد. با شرط اینکه خواستن، با تمام وجود و انرژی باشه و کسی که  هدف بالا رفتن داره، فکرش درست کار کنه، با دیسیپلین و کمی هم استثنایی باشه . اینروزها تو نخ نوشتن یک بازی کامپیوتره که  فکر می کنه خصوصیات و پتانسیل یک بازی موفق رو داره. اگر بتونه  6 ماه تا یکسال دیگه  بازی رو توی نت پخش کنه و بازاریابی بلد باشه، میشه کارش رو محک زد. باید تو گوشش بخونم که اگه موفق نشد، نباید دلسرد بشه.    

 

راستش دوست ندارم اینجا دیگه از زندگیم و احساسم  بنویسم. برای همین صغری کبری کردم و از پسرم نوشتم که مطلب رو به اینجا برسونم.  شما می تونین بگین نازک نارنجی یا هرچی دلتون میخواد، ولی کسانی که چند ماه اخیر، این وبلاگ رو دنبال کردن، می دونن که اتفاق ناگواری پیش اومد. اسمشو نمی دونم چی بذارم، ضربۀ روحی بگم مبالغه  میشه، ولی مسلما برای من غیر منتظره و دلسرد کننده بود. یکنوع دلزدگی، حتی حس تنفر نسبت بوبلاگ و وبلاگ نویسی پیدا کردم. دیگه نوشتن و خواننده رو در شادی و غمم شریک کردن، حس خوبی برام نداره. از یکی دو جفت چشم نامحرم گذشته، اصلا چرا باید کارها و افکار من در تگزاس آمریکا، برای شما اون سر دنیا تو کرج  یا  این طرف مثلا ونکوور کانادا مهم باشه؟  مهم نیست. بدر و هلال و خرت و پرت حاشیه اش قسمت عمده ای از زندگی من رو در بر گرفته.  زندگی بیشتر و فراتر از یک وبلاگه.  مثلا این که از پنجره بیرون رو نگاه کنی و ببینی قمری پارسال برگشته و دوباره همون جای سابق تخم گذاشته. درخت اناری هم که هیچوقت انار نمیده، حسابی شکوفه زده و چه زیبا شده. احساس می کنم این وبلاگ دورۀ فراز و نشیب خودش رو پشت سر گذاشت و به آخر عمر مفید خودش** نزدیک شده. چون عادت به نوشتن  افکارم دارم، هر از چند گاهی چند خطی در وبلاگ  آواز دهل خواهم نوشت. بقول امام خمینی یک طور نباشَه که مردم فکر کنن یک طور شدَه..

 

از همۀ شما که با خوندن چرندیات من گاهی سرخودتونو گرم کردین، سپاسگزارم 

 

نوشته های دوست گرامی ام کیوان اگه دلش بخواد و هر وقت دلش بخواد هم چنان منتشر خواهند شد.

 

اگر شما هم مثل داش جوات آستین بالا بزنین و احیانا بخواین چیزی اینجا بنویسین که بقیه بخونن، بدر و هلال رو خونۀ خودتون یا یه جور  پا توق دوستانه بدونین.    

 

پی نوشت: منظورم از این نوشته این نیست که اینجا هیچی نمی نویسم و  پست نمیکنم.

از زندگیِ امروز ببعد  و احساسم دیگه نمی نویسم ولی توی نوشته های قدیمی اگه مطلبی قابل خوندن پیدا کردم، یا خبری تو دنیا بنظرم جالب باشه، با شما در میون خواهم گذاشت

پنجم ماه می در دو سه جا ادیت شد

            * Give me liberty or give me death   

 ** Java Script

            *** useful life 

نوشته شده در من چمه. برچسب‌ها: , . 25 دیدگاه »

قاتلین چینی در شِعب سید علی خامنه ای

نوشته ای از جیم یساری

.

امروز به این موضوع فکر می کردم که بی خیال پیگیری اخبار روزِ جامعه ی ایران بِشم ، سرمو بندازم زیر برف و زندگی کنم . بالاخره یِ الاغ رئیس جمهور میشه ، حالا مثلا این ریاست جمهوری چی هست؟! در کشوری که برابر قانون اساسی رئیس جمهور پادو هم حساب نمیشه و تمامی ابزارهای تصمیم گیری و اعمال قدرت یا مستقیم و یا غیر مستقیم در اختیار مقام مُرفع ،مُرصع و مُعظم رهبری هست ، اطلاق تدارکاتچی بودن به رئیس جمهور از سَرِشم زیادی تره.

تو برو به فکر زندگیِ خودت باش . برو حال کن ، برو عرق بخور ، دختر بازی کن ، کُرسی چرخ بزن. دو روز دیگه بدون اینکه متوجه بشی یهو میبینی پیر شدی ، فرتوت شدی ، بلبرینگات کچل شده. سربالایی ریپ میزنی. من یه نفر چیکاره ی مملکتم که بخوام نظر بدم یا ندم ، فکر کنم یا نکنم. . . آره خلاصه امروز فکرمون مشغول بود. . . .اصلا کی گفته نوعدوستی چیز خوبیه؟ کی گفته آدم به فکر پیرامون خودش باشه. . . ؟

دوباره به این نتیجه رسیدم که سالهاست نوع دوست نبودم ،. . . آره من نوع دوست نیستم ، . .  .

چی شد به این فکر افتادم؟!

خوب . . . قضیه اینه که چند نفر در ایران به خاطر استفاده از پنی سیلین چینی جانشونو از دست دادن.

یارو سرما خورده ، میره دکتر ، پزشک پنی سیلین تجویز می کنه ، شاید رفته از سر خیابون سوزن گرفته ، شایدم همونجا داخل مطب یا درمانگاه یا بیمارستان بهش گفتن خودمون سوزن داریم.  به هر حال دراز میکشه ، سوزنو میزنن. لابد بعدش رفته خونه و بعد از چندساعت خفه شده و مرده. چِ می دونم شایدم داخل همون درمونگاه مرده باشه . . . اصن اینکه کجا مرده مگه فرقی به حال داستان داره؟ اصن مگه این یک داستان هست که مهره چینی یا فضا سازیِ اون دخلی به محتوای خبر داشته باشه؟!

متن اولین خبر از فکار نیوز دوشنبه دوم اردیبهشت ساعت یک و سه دقیقه بعد از ظهر

*       *     *     *

هشدار : این داستان ، یک داستان نیست

سرما خوردم ،حالم خوب نیست ، استخون درد گرفتم ، گلوم تیر میکشه ، آب دهنم به سختی پائین میره ، . . . باید برم دکتر ، یِ چرک خشک کن همه چیزو به روز اول برمیگردونه .

ساعت دو نصفه شب هست ، من که با این حال نمی تونم پشت فرمون بشینم ، زنگ میزنم به یکی از رفقا …، شایدم به داداش کوچیکه زنگ بزنم ، . . . آره به اون زنگ می زنم ، از خُداشِ کِ با این بهونه ماشین بابارو  ور داره بیاد بیرون . . .

لابد ساعت سه یا سه و نیم صبح می رسیم درمونگاه ، . . . آقای دکتر ما از ظهر تا حالا اصن حالمون خوش نیست …

دهنتو وا کن …

نمی خوام زیاد داستانو کش بدم (بخوامم نمی تونم). . . چهارتا قرص و  آمپول مینویسه خلاص

…دراز کش میشم روی تخت ، روی شکم دراز کشیدم ، ..اوه . . . سردی سوزن ، آی ..عهُ …

پنی سیلین معجزه میکنه …. حتما تا صبح حالم بهتر میشه ، …

راه می فتیم طرف خونه ….

می رسیم جلوی آپارتمان ،…

به داداشم میگم مثه بچه ی آدم سرفرمونو بگیر برو خونه … نری خودتو این گوشه کنارا بکوبی به درو دیوارا! … حوصله نق نق زدن باباتو ندارم …

میخنده .. .. هر وقت آقامونو به اسمش سند میزنم میخنده و میگه مگه بابای تو نیست ؟

اما امشب چیزی نمیگه ، ساعت پنج صبح کی حوصله ی شوخی داره

_ بچه فهمیدی چی گفتم یا نه

: باشه  داداش …

بچه باحالیه …. ته تغاری آقامه . . .

_ فردا واست لیمو شیرین می گیرم

: بزغاله این موقع سال لیمو شیرین پیدا میشه ؟!

نمی دونم فهمید چی گفتم یا نه . . . صدام در نمیاد

*       *     *     *

سینه خیز خودمو می کشم زیر لاحاف ، فردا حتما حالم بهتر میشه . . . آره .. فردا بهتر میشم ، یِ سرما خوردگیه سادست دیگه . . . سِل یا ایدز نیست کِ خوب نشه . .. 

خاک بر سر حواست نبود ، چرک خشک کنش چینی بود ، . . .

 مگه من دکتر یا داروساز بودم کِ بفهمم پنی سیلینش اصل بود یا بنجلِ چینی! . . .

 

چند ساعت دیگه وسط خواب و بیداری عضله های گردنم منقبض میشه ، اما من خوابم ، مثل خیلی های دیگه … خواب . . . دراز بِ دراز خوابیدم . . .دارم خواب فردارو می بینم ، خواب رنگی ،از رویاء تا واقعیت … به خرخر می افتم … بازم خوابم …. خواب می بینم …. خواب می بینم که آدم ها در خواب آروم تر به استقبال مرگ میرن… آدمای خواب نمی فهمن که چطوری دارن می میرن…. منم دارم خواب می بینم …. منم خوابم .. توی خواب دارم جون می کنم … بدون اینکه متوجه بشم … کبود شدم …. چشام باز نیست… دهنم باز مونده … بالاخره حسرت به دل چشم های باز موندم … کف کردم … خشک شدم … زانوهام باز نمیشه ….. اتاق ذره ذره از بوی تعفنِ مُردار پر میشه …. من  چند روز قبل بعد از تزریق پنی سیلین چینی مُردم ….

من در کشوری مُردم که مدیر تشکیلات نفتیش با افتخار جلوی دوربین ها و میکروفن ها از پس رفت صحبت می کرد و گفت شرایطی مهیا کردیم تا در مقابل نفت دارو و غذا دریافت کنیم. . . ،اگر نمرده بودم ، یا خواب نبودم  یاد «تحریم بر سر عراق چه آورد» میفتادم ،یاد روزهایی که در مقابل نفت دارو و غذا تحویل می گرفتند . یاد روهایی که  یک نفر یک دیکتاتور برای باقی موندن در مدار قدرت تمام یک ملّت رو به گروگان گرفت….  

. . بگذریم . . . من که مُردم … برای یک جنازه فکر کردن به  این چیزها چه اهمیتی داره؟!

*       *     *     *

شاید . . .شاید . . شاید … چند روز بعد توی روزنامه یا یکی از همین سایت های خبری … خلاصه در دو خط بنویسن یکی از شهروندان به دلیل استفاده از پنی سیلین چینی جانشو از دست داد.

معلوم نیست کی خبرو بخونه  ،کی نخونه . . .

و حتما چند ساعت بعد به شدت از طرف مسئولان داروئی کشور تکذیب میشه ! و همیشه تکذیب سریع و سراسیمه ی مسئولان و مدیران ایرانی سندی بر تائید خبرِ تکذیب شده بوده!

*       *     *     *

منابع :

پنی سیلین چینی یقه سلامت مردم را گرفت ،سه شنبه 27 فروردین

آیا باید از داروهای چینی ترسید؟ ، چهارشنبه 28 فروردین

پنی سیلین چینی جان 5 ایرانی را گرفت ، دوشنبه دو اردیبهشت 13:03

تکذیب یک خبر درباره پنی سیلین چینی16:09

ماجرای تائید و تکذیب مرگ 5 نفر با پنی سیلین چینی18:02

تائید رسمی امکان صادرات «نفت در برابر غذا» در ایران

بازخوانی یک تجربه، تحریم بر سر عراق چه آورد؟!

 

 

 

نامه های ایرانی – یک سئوال اخلاقی

می‌خواهم یک مسئله اخلاقی را مطرح کنم. دوست دارم  نظر شما را بدانم. بنا نداشتم خودم هم در بحث شرکت ‌کنم. اگر از نوشتن یک چیز آموخته باشم، اینستکه نویسنده نمی‌تواند به نوشته‌اش سنجاق شود و برای هر خواننده جداگانه توضیح دهد، پس باید هر چه میدانم را در متن اولیه ارائه کنم. و بپذیرم که نویسنده در هنگام نوشتن، یکی از تنهاترین آدمهای دنیاست. اما ظاهرا اینهم مثل بسیاری آموخته های دیگرم کمی دِمُده شده. رسانه وبلاگ (که هنوز در حال کشف آن هستم) به نویسنده و خواننده امکان تعامل میدهد. و من هم باید به این رسانه و قواعدش پای بند باشم.*

اما مسئله:

شما از مخالفین قانون مجازات اسلامی، به خصوص قصاص هستید. قصاص را قانونی متعلق به 14 قرن پیش می‌دانید. قانونی که آنزمانها که در ازای خون یک نفر، قبیله‌ای را به خاک و خون می‌کشیدند، شاید قانونی مترقی بود. اما در قرن بیست ویکم که اعمال هر گونه خشونت مشروع در انحصار دولت، آنهم به نمایندگی از قانونِ مصوبِ نمایندگان ملت است، قانون قصاص، اجرای عدالت را به امری شخصی تبدیل، و اعمال خشونت مشروع را از دولت به شخص منتقل می‌کند.

فرض کنیم فضایی بوجود آمده که شما بتوانید در جامعه با آزادی کامل برای تغییر قانون مجازات اسلامی و در راس آن قصاص، آنهم از راههای کاملا مجاز سیاسی فعالیت کنید. توجه کنید: فقط فرض می‌کنیم!

بدیهی است که مبارزه با قواعد دینی و قوانین برساخته از آن، توسط بنیادگرایان دینی تحمل نمی‌شود. کسی (معمولا یک جوان متعصب و منزوی) پیدا خواهد شد که برای نهی از منکر و رسیدن به «احدی الحسنیین»** تصمیم می‌گیرد شما را که علنا با یکی از احکام خداوند مخالف بوده، لذا از دین خارج شده و حکمتان ارتداد و جزایتان مرگ است؛ بکشد (و همیشه هم یک عالم دینی پیدا می‌شود که با دو پهلو حرف زدن حکم شرعی را برای تحریک آن جوان متعصب صادر کرده و بعدا آنرا تکذیب کند).

متاسفانه همیشه در این گونه سوءِ قصدها امکان خطا فراوان است. در این مورد ضارب اشتباها به جای شما، دوست نزدیکی را که هیچ ربطی به این ماجرا ندارد هدف قرار می‌دهد. دوستتان می‌میرد و خانواده‌ای به شدت وابسته، با طرز فکری عادی و متاثر از آنچه در جامعه معمول است را داغدار بر جا می‌نهد. ضارب دستگیر می‌شود و می‌گوید خود را برای شهادت در راه خدا آماده کرده‌است. تنها تاسفش در این است که نتوانسته به هدف خود – کشتن شما – برسد.

حالا – چون هنوز قانون قصاص جاری است – بستگان دوستتان برای محکوم تقاضای قصاص می‌کنند. شما همچنان در گیر فعالیتهای مجاز سیاسی و اجتماعی خود هستید. با تقاضای بستگانِ دوست خود چه برخوردی خواهید کرد؟ آیا همچنان مقاله‌ای در مخالفت با قصاص خواهید نوشت؟

اگر به جای دوست، برادر، فرزند یا یکی از منسوبین شما به قتل رسیده باشد چه؟ اگر صاحب دم خودتان باشید چه کار می‌کنید؟ فراموش نکنید هنوز قانون مجازات اسلامی جاری است و شما بین قصاص یا رضایت انتخاب دیگری ندارید.

-

*این متن از اولین نوشته های من برای یک وبلاگ است. نخواستم خیلی اصلاحش کنم.

**احدی‌الحسنیین= یکی از دو خوبی، به شهادت رسیدن و به بهشت رفتن یا کشتن و انجام وظیفه دینی

_________________________________________________________________________________________________________________________________________

نوشته شده در نامه های ایرانی, اسلام. برچسب‌ها: . 50 دیدگاه »

نامه های ایرانی – یادگار جاهلیت

خبر مهمی که این روزها در محافل قضایی پیچیده حذف حکم سنگسار از قانون مجازات اسلامی است. این قضیه علی رغم انکار سفت و سخت مسئولان ذیربط، بی‌ربط به اکران جهانی فیلم «سنگسار ثریا م.» نیست.

 اما بازخوانی دقیق بیانات اعضای کمیسیون قضایی مجلس، خیلی زود به توهمات خوش باورانه امثال من پایان داد. توهمات خوش باورانهٔ من (که به سرعت باد آمد و به سرعت برق هم رفت) خیلی زود رشد کرده و شاخ و برگ گسترد، بدین شرح بود:

-   اولا افکار عمومی داخلی و خارجی هرچند دیر و مختصر، بالاخره تاثیرش را بر افکار محافظه کارانه و عهد جاهلی قوه قضائیه ما گذاشته‌است.

-   دوما این تغییر هرچند کوچک، به مثابه اولین قدم از عقب نشینی نومحافظه کارانی است که بعد از روی کار آوردن دولت نهم به ضرب تقلب خود را برآمده از اراده مردمی سر خورده از اصلاحات معرفی می کردند.

-   سوم اینکه شاید تعابیر مدرن و امروزی از قوانین قرون وسطایی، بالاخره راهی در دل سیاه مفسران متحجر دین نیز گشوده باشد که این خود میتواند آغازی برای اصلاح سایر قوانین پوسیده برآمده از ارتجاع حاکم بر حوزه های علمیه باشد.

اما خیلی زود و با خواندن فقط یکی دو مصاحبه  اعضای کمیسیون قضایی مجلس، از خواب خوش بیدار شدم. آنچه اعضای کمیسیون قضایی مجلس به عنوان تغییر قانون مجازات اسلامی در نظر دارند، تنها کلاه شرعی خوش دوخت و (به گمان ایشان) مدرنی است که برای خوش آیند نهادهای قضایی و حقوق بشری بین المللی بر سر اعمال وحشیانه و مرتجعانه جاهلی خود خواهند گذاشت.

به این معنی که مجازات سنگسار از قانون مجازات اسلامی حذف شده، ولی این مجازات به عنوان حکم شرع مبین قابل حذف نخواهد بود! قاضی هر پرونده مختار خواهد بود که با ارجاع به حکم شرع این مجازات را بنا به صلاحدید خویش برای مجرمین برگزیند یا نه. و تازه همین کلاه شرعی نخ نما نیز زمانی بر سر قانون مجازات اسلامی نهاده می شود که شورای نگهبان قانون اساسی آن را تصویب کند.

متحجرانی که خوی سبعانه و فرهنگ جاهلی خویش را بر دستورات دین تحمیل می کنند، باید بزرگترین دشمنان و خشک کننده ریشه دین در ایران دانست. با مراجعه به احکام بسیاری از فقهای طراز اول شیعه که – به واسطه جهل و جایز الخطا بودن انسانها- اجرای حدود الهی را منوط به حضور و حکومتِ امام معصوم می دانستند، می شد هم چهره مترقی تری از اسلام و تشیع را به نمایش گذاشت، هم از اجرای احکام قرون وسطایی سرباز زد و هم تاریخ مصرف حکومت دینی را تمدید کرد. گویا در اینجا نیز می توان از آیات همان قرآن که ایشان خود را پیروش می دانند استفاده کرد: خدا را شکر که دشمنان ما را از احمقها قرار داد.

_____________________________________________________________________

 

احتمال حذف سنگسار از قانون جدید اسلامی

سخنگوی کمیسیون قضائی مجلس گفت: مجازات سنگسار از قانون جدید مجازات اسلامی به دلیل بازتاب‌ها و انعکاس مغرضانه بین‌المللی حذف و اکنون در شورای نگهبان است که با تصویب نهایی آن ابلاغ می‌شود.

محمد علی اسفنانی در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در اصفهان، در مورد حذف سنگسار از قانون مجازات اسلامی اظهار کرد: اجرای حکم سنگسار یک مورد در شرع بیشتر ندارد و برای زنای محصنه و برای زن اجرا می‌شود.

سخنگوی کمیسیون قضائی مجلس در خصوص تصویب این حکم گفت: بیشتر نمایندگان مجلس با حذف این حکم موافقت کردند، اما 50 ایراد در یک مرحله به این لایحه گرفته و در کمسیون ایرادات بر طرف و اکنون در شورای نگهبان است که در صورت رفع این ایرادات برای ابلاغ و قانون می‌رود.

حذف سنگسار از قوانین ممکن نیست

قضاییمحمد دهقان عضو کمیسیون قضایی مجلس انتشار اخباری درباره تغییر حکم الهی سنگسار را رد می‌کند.

سپیده سعیدی: سنگسار مجازاتی سخت در قوانین قضایی به شمار می‌رود که جزو حدود الهی است و گویا به هیچ‌عنوان نمی‌توان از اعمال آن بر فرد گنهکار گذشت. این در حالی است که همواره زمزمه‌هایی مبنی بر حذف این قانون یا تعدیل در روش اعمال آن شنیده می‌شود. اکران جهانی فیلم «سنگسار ثریا میم» هم دلیلی بر این ادعاست و مسئولان را بر آن داشته تا بر نحوه اعمال قوانین سنگسار نگرشی جدید داشته باشند. اما محمد دهقان عضو کمیسیون قضایی مجلس انتشار چنین اخباری را درباره تغییر حکم الهی سنگسار رد می‌کند این در حالی است که روزنامه اعتماد به استناد مصاحبه‌ای که ایرنا با آیت‌الله شاهرخی رئیس کمیسیون قضایی مجلس داشته، به حذف مجازات سنگسار و سخت‌گیری‌های اسلام در این‌باره اشاره می‌کند:

 

نه حذفی در کار است نه تعدیلی؟


بله، صحبت این حرف‌ها نیست. چرا که حکم سنگسار حدود الهی است. چه کسی می‌تواند و حق دارد که در حدود الهی دست ببرد،‌ آن را لغو یا تعدیل کند؟

 

سنگسار و اعدام مجرمان زیر ۱۸سال، از قانون مجازات اسلامی، حذف شد

_______________________________________________________________________________________

نوشته شده در نامه های ایرانی, اسلام. برچسب‌ها: . 20 دیدگاه »

نامه های ایرانی- آدم فروش هم آدم فروش های قدیم

در ادامۀ کامنت های پست سابق

می بینی کاپیتان بزرگوار؟

اوضاع زمونه خیلی خراب شده. وضع اقتصادی که بهم بخوره ها، همه چیز قاطی پاتی میشه. من ببوسم لب اون کسی که گفته آدم گرسنه ایمون نداره. البت این مال قدیم ندیما بود، الانه ایمون که سهله اصلا اسم و رسم آدم هم فراموشش میشه. می گی چطور؟ حالا می گم واست.

جونم واست بگه، یه زمونی آدمها اسم و رسم ثابتی داشتن به قول این جوونا «آی دی، آی پی» شون تغییر نمی کرد. امثال بنده مفلس اگه یه روز می چرخید و چرخش نمی چرخید، چی می شد؟ هیچی از قدیم گفتن المفلس فی امان الله. یعنی مفلس در امون خداست. خیلی که بهش فشار می اومد و کمر بندش دیگه سولاخ واسه محکمتر بستن نداشت، می رفت یه آدم اسم و رسم داری رو که حتمن یه چارتایی دشمن و لاشخور تو آرزوی خوردن حلوا و ناکار کردنش بودن پیدا میکرد، به کوفت و مفت میفروختتش و یه لقمه حرومتر از سگ ارمنی خرج شیکم وامونده می کرد تا ریق رحمت رو سر نکشه و بتونه تا ستون بعدیه شاید دستش به فرج کسی بند بشه.  یه بار نپرسی که طرف دوست بوده یا دشمن که از دستت کلی شکار میشم. خوب معلومه دیگه مومن! دشمن که بهت اعتماد نمیکنه؟ حتمنِ حتمن طرف دوست بوده که قابل عرض و عرضه واسه فروش بوده. خلاصه مفلس به هر نکبتی بود همبونه شو اگه میشد از نجس و حروم پر میکرد ولی گشنه نمی موند.

حالا که نوبه مفلسی و قرعه درویشی به ما خورده آسمون تپید. بمونه که عرضه و تقاضا همچنون بالاست ولی دریغ از جنس خوب و با دووم. چطور؟ همین دیگه! الانه که واست تعریف کنم صد رکعت شکرانه به درگاه خودت میذاری که نه اینجایی و نه دور از جونت گشنه.

اول اومدیم شنل قرمزی رو به گرگه فروختیم، لاکردار هنوز مایه رو اِخ نکرده مال تو دستمون کانَهو بارباپاپا عوض شد و شد خرِ شرک. قیصر موقع معامله بدل به کریم آب منگل شد. چل گیس شد حسن کچل، امیر ارسلان، مادر فولادزره. ماندلا، جرج بوش از آب دراومد. حسین، صدام یزید کافر و همینطور برو تا آخر. خلاصه هرکس و ناکسی رو به منت و کلک بردیم آبش کنیم عینهو یخ تو دست خودمون آب شد و دیدیم دیر بجنبیم داره بیعانۀ فروش خودمون رو میگیره. القصه سرت رو درد نیارم، اوضاع بدجوری کیشمیشی شد.

بابک از خدایی (یا خدا از کاپیتانی) کمت نکنه که تنها جنس قابل فروش خودت بودی و خودت. فقط خودت بودی که خودت بودی. چی گفتم؟ حتمنی ملتفتی دیگه؟ اونهم که حیف! به یه نانجیبِ دست به جیب نا آشنایی فروختیمت که آخرش بدهکارمون کرد. هزارتا عیب و ایراد رو خداییت گذاشت و خسارت معامله رو طلب کرد. تحریم هم که هستیم هیچ شرکتی حاضر نیست معامله رو بیمه کنه. خلاصه هر چه نالیدیم که بابا این کف دست تو مو بکن، به خرجش نرفت که نرفت. حالا واسطه انداختیم بلکه تقسیط کنه. هیچی: خسرالدنیا و الاخره.

صحبت به درازا کشید. القصه ما موندیم و شیکم خالی و آبروی از کف رفته. خواستیم همینطور بنده و خدایی پیشت درد دل کرده باشیم. وگرنه زبونم لال، روم به دیفال، بندۀ گمراه خطاکار رو چه به ساحت کبریایی عریضه نویس کنه؟

راستیتش ما که از اول اینکاره نبودیم، اگه از زور شیکم گشنه و قار و قورش نبود اصلا از مکاسب و دخل و خرج سر در نمی آوردیم. دل خوشی هم از بازار و بازاریا نداشتیم. مگه نه اینکه گنده باقالیشون سی ساله انحصار صادرات طلای سبز و ارغوانی رو داره، هنوز بلد نیست بسته بندیش کنه؟ نمیشه حالا که اوضاع اینقذه بیریخته همه دورهم جمع شیم و اگه بلد نیستیم با هم خوب باشیم از نامردیمون کم کنیم؟ دست کم خودمون باشیم؟ آخه اگه همه بزنیم به نامردی دیگه فیلم فارسیمون هم جور نمی آد.

قربون اون عرش خدایی و عرشۀ کاپیتانیت برم، اینهم جا بود که مارو آفریدی، آخه؟

__________________________________________________________________

پی نوشت از بابک

پاک شد

نامه های ایرانی – تصمیم آقای پ

 

تصمیم آقای «پ»

آقای «پ» از خانواده‌ای روستایی، با سواد و با فرهنگ برخاسته‌بود. او غیر از خوشنویسی و نثرِ زیبای پدر، میراثی از مادر به امانت داشت که نه تنها بین برادران و خواهران، که در تمام استان ممتازش می‌کرد. آن میراث، صدایی گرم و رسا و حافظه‌ای عالی برای به خاطر سپردن آوازهای موطنش بود. لالایی‌ها، آوازهای هنگام کِشت و دروی محصول، سرودهای عشق و شکار و بزم، تعزیه‌ها و نوحه‌ها و داستانهایی منظوم از عمق زندگی مردم، همه در گوش و دل و سینه‌اش آسان می‌نشست؛ و آسانتر، به زبان و حنجره‌اش می‌گذشت.

آقای «پ» قبل از انقلاب از چهره‌های سرشناس و رو به شکوفایی موسیقی فولکلور در استان خود به شمار می‌آمد. خیلی‌ها بودند که همزمان یا حتی قبل از او، به لهجه محلی در رادیو و تلویزیون  آواز می‌خواندند. اما اغلب آنها در دستگاههای موسیقی ایرانی شعر محلی می‌خواندند. اگر هم نغمه‌ها محلی بود، ترانه‌هایی را اجرا می‌کردند که توسط معاصرین سروده شده بود. حتی این اواخر روی ملودیهای پاپ ایرانی و خارجی هم ترانه محلی می‌گذاشتند که خیلی جوان پسند و محبوب بود. اما آقای «پ» با حرکت روی مسیری خاص، اگرچه کمتر از دیگران محبوبیت داشت ولی به هدفی یگانه نزدیک می‌شد. با اینهمه او توانسته بود با اجرای چند ترانه مفرّح و سبُک، که داستان خواستگاریها و نامزدبازیهای شیرین و ساده‌دلانه روستایی را بازگو می‌کرد، پای ثابت جشنهای عروسی و دم گرفتن‌های سرخوش و مستانهٔ مردم شود.

این شهرت کوچک برای او هزینه‌ای غیر قابل پیش بینی ایجاد کرد. انقلاب شد و چند سالی هر که در رادیو و تلویزیون سابق مطرح بود بایکوت شد. خوانندگان محلیِ دیگر، هرکدام دستاویزِ دیگری هم برای بایکوت شدن به دست داده‌بودند. یکی از جورِ روزگار دائم‌الخمر شده‌بود و مدام زیرِ سایهٔ تازیانهٔ نومحتسبان بود؛ دیگری صاحب تالار عروسی با شکوهی بود که مکان فسق و فجور نامیده‌شد؛ سومی برادری زندانی یا خواهری تیرباران شده داشت؛ و آن دیگری در حضور وابستگان دربار برنامه‌ای اجرا کرده‌بود.

 آقای «پ» اما، با وجود زندگی متعادل و شغل و شخصیتی موجه و سابقه‌ای قابل قبول، به بهانه ابتذال از سوی یکی از بلند پایه‌ترین مقاماتِ دینی-دنیاییِ استان، ناچار به خانه نشینی شد. در طول سالهای خانه نشینی چند شاگرد تربیت کرد، و تمام دشتها و کوهپایه‌های استان را روستا به روستا در جست و جوی نغمات، گوشه‌ها، ترانه‌ها و حتی تعزیه‌های مختلف، زیر پا گذاشت. حالا او نه فقط یک خوانندهٔ خوش صدا، بلکه گنجینهٔ زندهٔ فرهنگ موسیقایی بخشی از میهن بود.

پایان جنگ و سالهای پس از آن که با باز شدن نسبی فضای فرهنگی همراه بود، برای او بی ثمر بود. آنچه باید اتفاق می‌افتاد – و بالاخره هم افتاد- نه تجدید نظرِ آن مقامِ با نفوذ؛ که مرگش بود. همزمان با نخستین سالهای رویِ کار آمدن اصلاح طلبان، یکی از آثارش در سطح ملی گُل کرد و او را به جایگاهش برگرداند. بالاخره درها به رویش باز شد. گرچه همچنان نمایش چهره‌اش در تلویزیون ممنوع بود، اما صدایش حتی از شبکه‌های سراسری پخش می‌شد. شاگردانش نیز به شبکه محلی تلویزیون راه یافتند. . آقای «پ» تبدیل به استاد «پ»، و رئیس شورای موسیقی استان شد.

سالها خانه نشینی وعزت نفسی که او را از خواندن سرودهای روزپسند و تعزیه‌های سفارشی باز ‌می‌داشت، تبدیل به اعتبارش در جامعه هنری شد. او مدیری بود که بر اساس شایستگی‌اش انتخاب شده‌بود.

آقای «پ» برآن بود که همچون تمام زندگیش آنچه را در توان دارد، پیشکش عشقش موسیقی کند. کلاسهای موسیقی و کنسرت‌های مختلف جوانان شکوفا شدند. اعتبارِ نامش، کلید بسیاری از مشکلات بود. دست کم تا مدتی این طور می‌پنداشت.

به زودی مشکلات مدیریت دولتی به سبک «ایرانی» خودشان را به رخ کشیدند. اندک اندک همه راهها به بن بست‌ تنگ نظریها و سلایق محافظه‌کارانه ختم شد. و این تازه در برابر وعده خلافی‌های بودجه‌ای و اعمال نفوذ های خارج از سیستم که باعث می‌شد، جوانان نومید او را آماج انتقادها و درشتی‌ها کنند؛ هیچ بود.

گرفتن اعتبار و بودجه به چیزی بیش از اعتبار هنری و اخلاقی و اعمالِ اصول مدیریت، نیاز داشت. آخر گناه آقای «پ» چه بود که دستش به دامن هیچ آقا و آقازاده‌ای نمی‌رسید؟ شاعران بزرگ ملی، نقاشان بنام و موسیقی‌دانان و خوانندگان خوشنام؛ در تمام سالهای خانه نشینی، او را تنها نگذاشته‌بودند. حتی شاملوی بزرگ و آیدای افسانه‌ای نیز بارها مهمان نوازی گرمِ او و همسرش را آزموده‌بودند. اما آشنایی با این جماعت مطرود و مغضوب، جز افزودن بر توقعات جوانان و کم محلی‌های بالادستی‌ها چه سودی برای هدفش داشت؟ هدفی که عمری را به پای آن ریخته‌بود: موسیقی استانش!

تا اینکه مدیر کل وقت ارشاد روزی همه مدیران را به جلسه‌ای اضطراری و نیمه سری فرا خواند. موضوع جلسه: برنامه ریزی برای استقبال و پذیرایی از شخصیتی عالی رتبه که پس از یک دهه آن استان محروم را به قدوم خود شرفیاب می‌کرد! مقامی پر ابهت و صاحب اختیار دین و دنیای رعیت!

دستور جلسه، برنامه ریزی برای خوش‌آمد گوییِ به یاد ماندنیی بود، تا چشم استانهای دیگر دربیاید و هر مدیری بکوشد سهم بیشتری را از برکات مادی و معنویِ سفر معظم‌له به استان گدایی کند.

در اینجا داستان آقای «پ» به پایان می‌رسد و نوبت به ما می‌رسد. به نظر شما، آقای «پ» چه باید می‌کرد؟ سنگ تمام می‌گذاشت؟ پا پس می‌کشید؟ قبولِ مسئولیت می‌کرد ولی خیلی مایه نمی‌گذاشت؟

بگذارید آنچه را که در تصمیم گیری آقای «پ» موثرند، جمع بندی کنیم:

اگر پا پس می‌کشید یا حتی ماستمالی می‌کرد نه فقط از تنها کاری که در زندگی دوست می‌داشت (خدمت عملی به موسیقی استان از هر نوع) محروم می‌شد، باید امید به انتقال گنجِ اندوخته خویش را یکسره از یاد می‌برد. نه تنها امیدِ جوانان به داشتن امکانات آموزشی و بودجه‌های بیشتر، به یاس تبدیل می‌شد، بلکه می‌بایست عمری تمسخر رقبای بی سوادش، که چشم دیدن او را نداشتند، تحمل می‌کرد.

اگر می‌خواست بازی را جدی بگیرد و اعتبار خویش را هزینهٔ اجرای سرودهای سفارشی و خیرِمقدم به آن مقام عالیرتبه (آنهم در برابر دوربینِ شبکه‌های سراسری) کند، همان جوانان او را مسخره و انگشت نما می‌کردند. دوستان و هم‌پیاله‌ای‌هایش که اغلب دلی شکسته و تنی خسته از جفاهای مقامات عالی‌رتبه داشتند، چه می‌گفتند؟ همانها که در بدترین سالهای گمنامی او را تنها نگذاشته‌بودند. از همه گذشته، به دور ریختن  سالها کفّ نفس و عزلتِ خود را چگونه تعبیر می‌کرد؟ به راستی کدام پاره از خویش را باید به دور می‌افکند؟ گوشش را باید بر کدام آوای خشمناکِ درونش می‌بست؟ آنهم او که همیشه گوشی تیز برای شنیدن آواها داشته.

با به خاطر داشتن این که در یک تشکیلات توتالیتر، کوچکترین تصمیمات زندگی روزمره اهمیتی وجودی و اخلاقی می‌یابد؛ آیا می‌توانید آقای «پ» را در تصمیمش یاری کنید؟

——————————————————————————–

پ.ن: هرگونه شباهتِ شخصیتها با واقعیت، نه تعمدی و نه تصادفی؛ بلکه اجتناب ناپذیر است

نوشته شده در نامه های ایرانی. برچسب‌ها: . 23 دیدگاه »

بهار را جشن بگیریم

باز کن پنجره ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد،

bah1

 و بهار،

روی هر شاخه، کنار هر برگ،

شمع روشن کرده است.

bah2

 همه ی چلچله ها برگشتند،

و طراوت را فریاد زدند.

کوچه یکپارچه آواز شده است،

bah3

و درخت گیلاس،

هدیه ی جشن اقاقی ها را،

گل به دامن کرده است

bah4

باز کن پنجره ها را ای دوست!

هیچ یادت هست،

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

bah5

هیچ یادت هست،

توی تاریکی شب های بلند،

سیلی سرما با خاک چه کرد؟

bah6

با سر و سینه ی گل های سپید،

نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

bah7

حالیا معجزه ی باران را باور کن!

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!

و محبت را در روح نسیم،

bah8

که در این کوچه ی تنگ،

با همین دست تهی،

روز میلاد اقاقی ها

جشن می گیرد.

bah9

خاک، جان یافته است.

bah10

تو چرا سنگ شدی؟

bah11

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

bah12

باز کن پنجره ها را…

و بهاران را باور کن!

bah13

باز کن پنجره ها را…

و بهاران را باور کن!

شعر فریدون مشیری
پنجره ها باز کرده ام، گل ها و بوسه ها پیشکش دوستان هم وطنم
نوشته شده در سروده ها, عکس. برچسب‌ها: . 20 دیدگاه »

این نوشته تیتر نداره – آی تو روحت خمینی

پیش نوشت: مطلب زیر هیچ ربطی به دژمن یا غرغره کردن پست های قبلی نداره، کلی صحبت می کنیم

 —————————————————————————————-

من آدمی پیر هستم؟ چه سئوال احمقانه ای. شما از کجا باید بدونین؟ چند وقت پیش دوست مجازی بسیار عزیزی در یکی از پرخواننده ترین وبلاگ های فارسی نوشت که من (بابک) یه پیرمرد احمق و خرفتِ تگزاسی هستم. برای اینکه حرف دوست عزیزم روی زمین نیفته، این سئوال احمقانه را از شما پرسیدم. پیر هستم؟ خب بستگی داره از کی بپرسین. برای بیشتر روشن شدن مسئله باید اول بگم که من 60 سالمه. بزنم به تخته، صحیح و سالم، سر و مر و گنده. بهترین فیچرم! هم یه کله پر موی سرمه که جوونای سی ساله حسرتشو می خورن! میشه گفت نسبتا خوب هم مانده ام، مثلا اگر بکسی که من رو نمی شناسه، بگم 40 یا 45 ساله هستم، می تونه باور کنه، که این البته هیچ ربطی به چیزی که می نویسم نداره. یه کم چسی اومدم. اگه از مادرم بپرسین خواهد گفت: ای بابا، اون هنوز بچه س. اگه از اُ مای گاد بپرسید – که موجودی 20-30 ساله از نژاد هومو سپین است-  که هر دفعه، هر جا، و بهر دلیل  کامنتی در بارۀ من یا خطاب بمن بنویسه به  مسن بودنم اشاره می کنه، شاید بگه یک پام لب گوره. می خوام بگم که همه چیز در این گیتی پهناور نسبیه و همین طور دید مردم نسبت به آنها. بضرص قاطع میشه گفت آدمی 60 ساله بیشتر، مثلا  ¾ یا اگر عمر طولانی داشته باشد 2/3 عمرش رو  پشت سر گذاشته. راستش  این مسئلۀ (60 ساله بودن) برای من اهمیت چندانی نداره،  می دونین؟ بمرور زمان بهش عادت کرده ام. مثل خوردن و خوابیدن، دوش گرفتن و مسواک زدن. هر چی باشه 60 سال زندگی کرده ام،  ونمی تونم 30 ساله باشم که.  در اینمدت فراز و نشیب و برد و باخت ها داشته ام، مسافرت ها رفته ام، عشق ورزیده ام، و جای پامو روی ماسه های لب دریا گذاشتم،  ولی با جرات می تونم بگم که اگه 60 ساله بودن خوب یا بده، خود من هیچ نقشی درش نداشته ام. همه ش زیر سر پدر و مادرم بود و امتیاز یا جریمه ش هم متعلق به اوناست.

 اینارو گفتم که بگم  اگه کسی رو بعلت سنش مورد تمسخر قرار بدیم، کاری احمقانه س. احمقانه هم نباشه، کوتاه فکریه یا دلیل عدم رشد فکرمون. یا در بهترین حالت، عصبانیت به شعورمون غلبه کرده و توان سنجیده گویی را ازمون گرفته ، لاجرم به لاطائل  پرداخته ایم. حقیقت اینه که 6  یا 60 ساله بودن نه  عیبه، نه هنر. مسخره یا افتخار کردن نداره. حماقت هم مانند سن، نسبیه. مثلا اگر یک ایرانی 40-30 ساله که از سرنوشت نسلش ناراضیه، نسل پیرمرد های 60 ساله را برای اشتباه  34 سال پیش رای دادن به جمهوری اسلامی ملامت کنه، بچند دلیل کاری نسبتا احمقانه س.  چرا که اگر کمی فسفر بسوزونه، متوجه میشه که آگاهی و تجربه ای را که از ماهیت  آخوند جماعت و عواقب وخیم مذهب در جایگاه حکومت کسب کرده ، مدیون اشتباه همون رای دهنده گان 34 سال پیشه. مردم ایران دیر یا زود باید می فهمیدن که موجودی  کثیف تر، دروغگو تر، دزد، طمعکار و جانی تر از آخوند روی کرۀ زمین وجود نداره و قرعۀ تاریخ بنام نسل ما افتاد.  بعبارت دیگه، اگر ما به خمینی رای نمی دادیم، 20 سی سال بعد زحمت و هم بار تقصیرش بگردن نسل شما (سی ساله ها)  می افتاد  و از فرزندانتون همون چیزی رو می شنیدین که ما از شما می شنویم. شما سی 40 ساله ها روشن و آگاه که بدنیا نیامدین، نه جانم.  قصد اهانت ندارم ها، همونجور که یه پدر از روی محبت به بچه ش میگه توله سگ، شما همون گوساله های ما گاو ها هستین که پیش رفتین.  همین امروزش میلیون ها نفر گاو و گوساله تو لباس  آدمها در مرز پر گه ر وطنمان غوطه ورند که از ضریح 10500 حروم زاده های مفتخورعرب حاجت و درمون مرض هاشونو می طلبن و باور دارن که یه سنگ سیاه بزرگ وسط صحرای عربستان خونۀ خداس. بیچاره های راه گم کرده ای که در فقر و نکبت دست و پا می زنن و بیشترشون نمی دونن که در کشوری ثروتمند زندگی می کنن، دیگه به  نداری و بیچارگی خو کردن. حالا حالا ها خیلی مونده که به گردپای دنیای متمدن برسیم.

کشور ما متاسفانه یه کشورِ مسلمونه با جمعیت 90 در صد شیعه. عقیدۀ شخصی منه که تا زمانی که اسلام و آخوند رو داریم، عقب افتاده و مفلوک و زبون خواهیم موند و گرفتار فقر و کثافت و دروغ و تباهی. غر زدن که سودی نداره، تجربه ای را که اندوختین، به یه کار بهتری بزنین. چه می دونم، تکونش بدین.  ولی اگه حتما می خواین پیشینیان رو برای فلاکت امروزتون ملامت کنین، برین یقۀ عمر بن خطاب و علی بن ابوطالب را بچسبین که مسلمانتون کردن.  یا چارصد سال بیاین جلوترو شاهان صفوی را ملامت کنین که  شیعه گری و آخوندبازی را دامن زدن. شاید شنیده باشین که میگن ما یه حکومت به آخوند ها بدهکار بودیم. تخم این مارمولک ها از زمان صفویه در کشور ما پاشیده شد. 1000 سال در سرزمین نکبت زده مان مشغول دروغگویی، سم پاشی،  مفت خوری و بدنبال قدرت بودن. خواب قصرهایی طلایی و بنزهای ضدگلوله دیدن و بالاخره خوابشون تعبیر شد.  منتظر رستاخیز نباشین، نگاهی به جهنم دور و برتان بندازین

https://www.youtube.com/watch?v=V6w9UtTEiFI&list=WLBE44A107243AC79D

 قیامت امروز و همین جاست. بله، ما اشتباه کردیم، یک دیکتاتور بی عرضۀ جاه طلب ولی میهن پرست را برداشتیم و آخوند شیاد متحجری را که دانسته یا ندانسته مامور کن فیکون کردن کشورمون بود، بجاش نشوندیم.  شما سوختین ولی تجربه اندوختین و به نسل بعدی منتقل کردین. امروز میلیون ها نفر از فرزندان شما چیزی رو می دونن که پدرانتون نمی دونستن: امام یعنی مفت خور و دروغگو و اگر بقدرت برسه و منافعش ایجاب کنه حتی جنایتکار و خون آشام. چه علی باشه چه خمینی

_____________________________________________________________________________________

شکستن سکوت

اسباب کشی به خانۀ دوم ادامه دارد

    دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند      از گوشۀ بامی که پریدیم، پریدیم    

.

بعد از منتشر شدن یک ایمیل خصوصی ( پست قبلی – زخم زبان) در وبلاگ یکی از دوستانم وبخواستۀ همان دوست که نوشت منظورش رنجاندن من نبود، و از من مثلا عذرخواهی کرد، بفکر فرو رفتم. اینروزها حال و هوای خوشی ندارم. رسیدن سال نو و عید نوروز هم در غربت وتنهایی  دردی را دوا نمی کند. از زبان نعمت آزرم:

.

نوروز! خوش آمدی صفا آوردی!
غمزخم فراق را دوا آوردی
همراه تو باز اشک ما نیز دمید
بویی مگر از میهن ما آوردی!

**

نوروز رسید و ما همان در دیروز
در رزم نه بر دشمن شادی پیروز
این غُصّه مرا کشت که دور از میهن
هر سال سر آمد و نیامد نوروز!

.

تصمیم داشتم من هم به انتشار ایمیل ها و کامنت های دو پست حذف شده بپردازم. کامنت های همان دوست را که سه ماه پیش مرا عزیزم، گلم می خواند،  به وجودم افتخار می کرد، 6 روز قبل از گذاشتن آن ایمیل کذایی در وبلاگش، برایم با هر پیام  بوس اینترنتی می فرستاد و مراتب ارادت و احترامش را ابلاغ می کرد، جمع آوری کردم. اینکه من هم آنچه سه ماه پیش می گفت، و هم اینکه 2 هفتۀ پیش می گوید باشم، باعقل جور در نمی آید. این رسم روزگار است و از سستی و ناپایداری عهد و پیمان های دنیای مجازی مان که  زود دیر می شود و روشنایی  تاریک. راست می گوید، من یک پیرمرد احمقِ تگزاسی هستم، اما نه برای آنچه او می گوید. نه!  احمق هستم چون او را دوست می دانستم. نمی دانستم که دروغ می گوید و اگر کفشش لای در گیر کند، در یک چشم بهم زدن مرا خواهد فروخت. باز هم دروغ خواهد گفت و در برابر چشمان بقول خودش 4000 نفر بی شرمانه قربانی ام خواهد کرد. یکی از دلایل برداشتن دو نوشته که کامنت های تهدید وتهمت را بدنبال داشتند، حفظ آبروی همین دوست عزیز بود، با وجود این که در ایمیلش مرا بباد ناسزا گرفته بود.

.

وقتی ایمیل را ویرایش کرد و در وبلاگش گذاشت، می خواستم و می توانستم ثابت کنم که دروغ می گوید. آشوب را خودش و خاله خرسۀ محافظش عمداً و با هدف خاصی اینجا شروع کردند و دامن زدند. چه خوب شد که صبر کردم و عنان عقلم را دست احساس جریحه دار شده ام ندادم. فکرش را بکنید، یکی او بگوید، یکی من، آخرش به کجا می انجامد؟ اگر 4 هزار نفر خوانندۀ او فکر کنند که من آنچه او نوشت یا حتی بدتر هستم، مگر چیزی از من کم می شود؟  با صبر کردن تصمیمم عوض شد. دلیلش را شاید روزی در گوشۀ خلوتی بنویسم. عدۀ انگشت شماری می دانند که من با سکوت و تحملم متانت بخرج داده ام. همین برایم بس است. چند روز پیش با پذیرفتن یک معذرت خواهی آبکی به او عیدی دادم و حتی برای خداحافظی، از کوتاهی در دوستی ام معذرت خواستم. این را هم به حساب عیدی دومت بگذار دوست پیشین من. اگر چهار هزار نفر ندانند، همان عدۀ انگشت شمار که گفتم خوب می دانند که دروغ گفته ای. خودت هم می دانی. و این داستان تمام شد.

________________________________________________________________________________________

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.