بیشتر از 20 سال با باور دشمنی مادرم نسبت بدخترش مبارزه کردم و برای ترمیم اوضاع هر چه در توانم بود، انجام دادم. حتی این روزها که دیگرتسلیم شده ام، وقتی با تحمل توهین و تحقیر، تقریبا هر روز بمادرمان زنگ می زند که حالش را بپرسد و ببیند چیزی لازم دارد یا نه، به خواهرم می گویم تو او را دوست داری، که انکار می کند. به مادرم می گویم من خودم دیده ام، شنیده ام، میدانم که از دخترت متنفری، اگر بمیرد راحت می شوی؟ می گوید «مزخرف نگو، تو مادر نیستی و هیچوقت نخواهی شد! مگر چنین چیزی ممکن است؟» بله ممکن است، نمونه اش خودت. دیگر رسما لُنگ انداخته ام. تنهایی و حس غربتِ همیشگی، زناشویی بدفرجام، و از دست دادن میهنم به یک مشت عمله و عمامه دیگر برای من حال و حوصله نمی گذارد که در دنیای فانتزی و فرمایشی مادرم رلِ بی طرف را بازی کنم. بوی لاشۀ این رابطه از اینسوی آب در هر مکالمۀ تلفنی بمشام می رسد. 7-6 سال پیش حدود 20 صفحه خطاب به مادرم نوشتم که قبل از فرستادنش، کپی اش را برای خواهرم فرستادم که مشورت بگیرم. خواهرم گفت نفرست، اوضاع بدتر می شود و فقط از من اجازه خواست که به همسرش نشان بدهد (تا او ببیند که بی کس نیست). حرفهایم تمامی ندارد، ولی گفتن و نوشتن من تا امروز فایده ای نداشته است. دلم می خواهد از مادرم بپرسم از کوبیدن و تحقیر دخترش اگر هدف خاصی را دنبال می کند، لطف کند و آنرا بمن بگوید. و اگر هدفی ندارد دلیل این رفتار غیر انسانی چیست. بالاخره، این پرسش را هر طور شده با او در میان خواهم گذاشت.
از کجا شروع کنم؟ مادر من زنی بدبخت، بقول آمریکایی ها غیر ممکن، بسیار خودبین، خود خواه و متکبر است. خودش را گول می زند که بسیار آدم خوبی است، که هیچوقت هیچ بدی یا اشتباهی از او سر نمی زند. از خوبی هایش می توانم بگویم که دانشگاه و فرنگ رفته و با سواد است – ولی ذوق ادبی ندارد. بغیر از زبان مادریِ ترکی و فارسی، فرانسوی میداند، قدری هم انگلیسی. عربی قرآن را هم می خواند و می فهمد. از لحاظ مادی در رفاه کامل است. خانه ای سیصد متری و سه طبقه در یکی از بهترین محله های پایتخت دارد که 2 طبقه باضافۀ زیرزمینش اش را اجاره می دهد. خسیس و مال پرست است و نوعی نبوغ مادی دارد. 32 سال پیش وقتی دلار از 8 تومان به هفده تومان پرید، برای آخرین بار 3000 دلار یکجا برایم پول فرستاد که خرج 4 ماه ترم آخرم باشد. قبل از آن هر چند وقت یکبار 1000 دلار می فرستاد، درست یادم نیست. دستش درد نکند، با آن پول تحصیلم را تمام کردم. تمام جزئیات آن واقعۀ تاریخی را، مو بمو بعلاوۀ دیالوگ هایی که با دیگران در باره اش داشته را بیاد دارد که همه در برابر این ایثار شجاعانه، دلار 17 تومانی خریدن، انگشت بدهان مانده بودند. با غریبه ها مهربان و بسیار مودب و بنظر من به اندازۀ چندش آوری تعارفی است. حقیقت تلخ اینست که در 87 سال زندگیش، نتوانسته برای دراز مدت با انسان دیگری زیر یک سقف بسازد (منهای وقتی که بالاجبار با مادر و برادرانش یکجا بود).
پسر خواهرم اینروزها در شرف زن گرفتن است. بعد از ده سال شغل مهندسی و بدون خرج خانه و خوراک داشتن، مثلا 40-30 میلیون خودش جمع کرده، پدر و مادرش با فروختن یک خانه (آپارتمان؟) ، و آپارتمانی کوچکتر خریدن، 20 تا داده اند، بیشتر از 20 میلیون مادرم داده، حدود 40 -30 تا هم از بانک و فامیل و سگ و گربه قرض کرده و با طرح ریزی خواهرم، یک آپارتمان 60-50 متری خریده که برای پرداختن قسط هایش فعلا اجاره اش بدهد. اینروزها صحبت عروسی خیلی کوچکی هم بمیان آمده که قبلا قرار گذاشته بودند نگیرند. مادرم اخیرا از خواهرم پرسیده چه کسانی را دعوت خواهی کرد و برای زمینه سازی (دورخیز برای دعوا) یک قوم و خیش ناتنی دور خودش را پیشنهاد داده است. خواهرم گفته مامان من الان عنم با گهم قاطی است (کلمات از من است-اگر اینجور با مادر حرف بزند اعدام می شود). گفته بخدا نمی دانم. کدام عروسی؟ هنوز معلوم نیست پولش را باید از کجا بیاورد. دو سه روز پیش مادرم گفته وقتی عروسی (یا عقد، درست نمی دانم) گرفتید، وقتی بزرگتر ها می خواهند به عروس و داماد کادو بدهند، تو باید اعلام کنی که چون مادرمن خیلی محترم و عزیز و -در واقع- مقدس است، لطفا جملگی حضار گوش فرا دهید، میکروفن را اول بدست ایشان خواهیم داد تا با خواندن قدری شعرِ تخمی، ببخشید پیش پا افتاده، از سعدی و یک سورۀ کامل از کلام الله مجید دهان همگی را سرویس بفرمایند. ولی مقدس؟! بقول آمریکایی ها: آر یو کیدینگ می؟ گویا تصمیم دارد کادوی چشمگیری (مثلا 10 میلیون)* هم آنجا بدهد. خوب باز هم دستش درد نکند، ولی چرا باید خواهرم جلوی 50 نفر بگوید مادر من مقدس است – در صورتیکه نیست -، خودش را تابلو کند و اول بسم الله چند نفر از خانوادۀ عروس خانم را هم برنجاند؟ توی آنها هم یکی دوتا پدر یا مادربزرگ هست، و این حرکت، ابتدا به ساکن، یعنی ما خودمان را بالاتر می دانیم. جالب اینجاست که حتی اگرخواهرم مقدس بودن مادرمان را جار نزند، چون او از مسن ترین ها و چون مادر بزرگِ داماد است، و چون جمهوری اسلامی سرزمین پر گه ر مردسالاری است، باحتمال قوی خواستۀ مادرم، نگفته انجام می شد.
این پول دادن های اوورت به کاوه پسر خواهرم داستانش مفصل است. ولی خلاصه اینکه علاوه بر محبت، با پولش از طریق ایجاد دِین، روابط را کنترل و تفرقه اندازی هم می کند و طرفش هم ظاهرا ظرفیتش را دارد. چند سال پیش ماشین پیکانش؟ را هم که دیگر راه نمی برد به او بخشید. به دخترها، مهین و فرشته، یکبار مقداری چس فیل داده و اینروزها دیگر فقط فحش می دهد. بی انصافی نباشد، بد و بیراه فقط به دختر بزرگتر مهین تعلق می گیرد که بنظر می رسد بخونش تشنه است. وقتی این را پیش می کشم، بدروغ می گوید «خوب دوستش دارم، ولی ازاو رنجیده ام». می گوید «مگر می شود آدم نوه اش را دوست نداشته باشد؟» چرا نمی شود؟ مگر تو نشده ای؟ بهانۀ این رنجیدن هم نامه ای است که دختر خواهرم 27 سال پیش، وقتی10-9 ساله بود برای من نوشته، از مادرش دفاع و بمادر بزرگش حمله کرده، بخود من هم یکی دوتا انداخته بود. مادرم آنزمان پیش من بود، آن نامۀ را برداشت (دزدید) و پس نداد. مختصر اینکه دلیل نوشتن آن نامه جواب به مزخرفاتی بود که من با گول خوردن از مادرم، برای خواهرم نوشته بودم و او قلبش گرفته بود. دو سه بار از مادرم پرسیده ام که عمر میانگین و بدردبخور** یک رنجش در قاموس تو چند سال است؟ کی این کینه از نوه ات را از قلبت بیرون خواهی کرد؟ حتی در مکالمه اش، دیگر نام و نشانی از مهین بزبان نمی آورد، مگر برای طعنه زدن و به زشتی یاد کردن. از دو تا دختر ها، با عنوان «اُبیرسی لر» یعنی «آنهای دیگر» نام می برد. اسم کاوه ولی از زبانش نمی افتد: «کاوه آمد. کاوه رفت. به محض ورود کاوه که جوان برازنده و خوش قیافه ای است، عربی اش گل می کند: فتبارک الله و ماشاالله. کاوه الٌهم صل علی محمد. بیچاره کاوه غذا نمی خورد. کار می کند. طفلک بعد از کار هم تازه می رود و به خانه اش – که یکنفر دیگر دارد رنگش می زند – سر می کشد. خیلی دلم هر روز برای کاوه می سوزد. بیچاره بی کس است، مثل آنهای دیگر نیست». اگر ده بار حرفی از مهین بزنیم، مادرم ده بار «ولی از او رنجیده ام» را یکجای مکالمه خواهد گنجاند.
راستش را بخواهید، 100 درصد مطمئن نیستم که واقعا از نوۀ دخترش متنفر است، یا چون، غلط یا درست، فکر می کند که خواهرم او را از همۀ بچه هایش بیشتر دوست دارد، برای شکنجۀ خواهرم بیرحمانه و درنهایت بدذاتی با او عداوت می ورزد. من مهین را پارسال در هلند برای اولین بار دیدم. همان بود که توی سرم ساخته بودم و بهتر. یک فرشته است. یک مادر فداکار و نمونه. یک بانوی تمام عیار. حساس و مهربان با قلبی بصافی آئینه. نه تنها حس عداوتی نسبت بمادر بزرگش ندارد، بلکه به خواهرم می گوید: ای بابا، ولش کن مامان. شوکت جونه دیگه. پیر شده، منظور بدی نداره. میان بچه های خواهرم، او مادر بزرگ را از همه بیشتر دوست دارد. دلش برایش تنگ شده است و وقتی حرفش بمیان می آید، چشمهایش اشک آلود می شود. در عرض یا طولِ 3 سال و نیمی که از جمهوری اسلامی با دخترش و بخاطر او فرار کرده، مادرم یکبار به او زنگ نزده که حال خودش یا دخترش را بپرسد. ولی او در تمام مناسبت ها، حتی عید نکبت فطر، یا هر وقت مادر بزرگش ناخوش و بستری بوده مرتبا با او تماس گرفته است. مادرم خوشبختانه حواسش خیلی جمع است، برای کسب محبوبیت که علاقۀ مالیخولیلیی بآن دارد، هیچ تبریک یا تسلیتی را جا نمی اندازد. گهگاه هم با این و آن (مخصوصا آنهایی که بنحوی از انحا در تضاد با خواهر یا زن من باشند) در اروپا و آمریکا تماس می گیرد. تلفن زدن و گرفتن را دوست دارد. هر روز 26 نفر
_________________________________________________
. از نفرت مادرم بدخترش مطلب قابل توجهی نخواندید، می دانم. تا قسمت بعدی حوصله داشته باشید
* 10میلیون شد 20 تا که ده تا شو عید نوروز (برای قرض خانه و کمک عروسی) بهش داد و ده تا روز ازدواج
** useful




![Varhaug old church (Long exposure) [Explored #4] Varhaug old church (Long exposure) [Explored #4]](http://static.flickr.com/7389/8753098499_c0604184a6_t.jpg)
























