خوراک آراِس‌اِس

فمینیسم چیست – بخش 2

نوشته‌شده در

 

بخش دوم: چیستی فمینیسم


تعریف اولیه: ساده ترین تعریف از فمینیسم تلاش و پیکار در راه برابری زن و مرد و رفع تبعیض از زنان است. همین تعریف ساده و کلی نیز به پهنه های گوناگون زندگی فردی و کم و بیش به همه زمینه های اجتماعی انسان مربوط می شود. در واقع فمینیسم از سویی با فلسفه، حقوق، فرهنگ، آداب و رسوم و ذهنیت های فردی و جمعی و از سوی دیگر با سیاست، اقتصاد و سایر مظاهر زندگی اجتماعی سر و کار دارد.

اصطلاح فمینیسم در فرانسه ابداع و در دهه 1890 به خدمت گرفته شد. این اصطلاح در تاریخ اندیشه نسبتا جدید است و چارچوب یا چارچوبهای جدیدی را ارائه می کند که در گذر زمان نیز دگرگون شده و معانی جاری چند وجهی آن بسیار متفاوت با معانی رایج در دهه 1890 است. به گونه ای که صاحب نظران معتقدند در این متن و زمینه هیچ تصور یا ایده آل ثابت و از پیش تعریف شده ای برای فمینیسم وجود ندارد. همچنین مهم است بدانیم که بین سیاست عملی جنبش زنان و تاریخ اندیشه ها تفاوت وجود دارد.

همانگونه که لفظ «سوسیالیسم» در عمل از ناسیونال سوسیالیسم آلمان (حزب نازی) و سوسیالیستهای اروپای غربی (مثل میتران یا اولاند) گرفته تا خمرهای سرخ و حکومت اتحاد جماهیر شوروی را به خاطر می آورد؛ فمینیسم هم گستره وسیعی از کنشگران سیاسی، فعالان مدنی، هنرمندان، اندیشمندان و فلاسفه را نمایندگی می کند که فاصله شان از هم کمتر از فاصله مثال فوق نیست. اینستکه کوبیدن یک فمینیست به دلیل اندیشه و رفتار طیف خاصی از فمینیستها، می تواند به اندازه اشتباه گرفتن استالین با نخست وزیر سابق سوئد مضحک و موجب خلط مبحث یا تمسخر باشد.

هر طیف از فمینیستها را بسته به اندیشه مبداء حرکت فکری آن طیف، می توان تا حدودی متمایز کرد. اما در عین حال جابه جایی عناصر میان اندیشه های فمینیستی و سایر صورتهای تفکر، گاهی کشیدن مرز و تفاوت گذاری بین طیف های مختلف فمینیستها را دشوار می کند.
با اینهمه می توان این گفته را که «… نظریه اجتماعی و سیاسیِ [موجود] توسط مردان، برای مردان و درباره ی مردان نوشته شده است و بخش عظیم آن هنوز هم چنین است.» با تقریب، فصل مشترک نحله های مختلف فمینیسم دانست.

می توان واکنشهای نظری فمینیسم به مفهوم «زن ستیزی» تاریخی را در سه دیدگاه خلاصه کرد:

1- زنان و نظریه پردازان از نظریه اجتماعی و سیاسی [غربی] حذف شده اند و وظیفه متفکران فمینیسم بازگرداندن آنان به این ساحت است (در حالیکه بخش عمده تفکر سنتی دست نخورده می ماند).
2- نظریه های سیاسی و اجتماعی موجود از ریشه مردانه و ضد زن بوده و باید به کل کنار گذاشته شده و طرحی نو درانداخته شود (هیچ اصلاح و تجدیدنظری در سنت ممکن نیست).
3- دیدگاه سوم پروراندن یک چارچوب نظری کاملا تصفیه شده از چشم اندازهای گذشته یا از میراث تاریخ سلطه ی مردانه غیر ممکن می داند و بنابراین خود اندیشه فمینیستی هم در چنین دیدگاهی، جزو و ادامه ی خصوصیت غرض آلود معرفت های نظری موجود تلقی می شود که «جنسیت» را به عنوان وجه تمایزی عمده برجسته کرده اند.

برای به دست دادن نگاه فمینیستها از چند و چون تبعیض تاریخی علیه زنان، استدلال فمینیستها را با هم مرور می کنیم:
تحت ستم قرار گرفتن مردان [در طول تاریخ تمدن] تراژدی است، اما تحت ستم واقع شدن زنان سنت است. جریان اصلی سنت نظری عموما انقیاد زنان را مسلم فرض می کند و این موضع را در تفکر سیاسی فاقد یک اهمیت محوری می انگارد.

انقیاد پذیرفته شده ی زنان به دو شیوه ی عمده در جریان اصلی اندیشه نمود یافته است:

1- دیدگاه نخست متضمن برداشتی است که زنان را چونان همدم هایی ناقص تلقی می کند. در اینجا زنان بر حسب نیازهای مردان چون کام جویی، تدبیر منزل، پرورش فرزندان و نظایر اینها تعریف می شوند (مثال در ادیان ابراهیمی و اندیشه یونانی).
2- دیدگاه دوم زنان را به مثابه موجوداتی متفاوت اما مکمل معرفی می کند. این دیدگاه ارزشمند بودن هر دو جنس را مفروض می گیرد. با اینهمه در عمل، زنان نه فقط متفاوت با مردان بلکه متضاد با آنها توصیف می شوند. مرد هنجار است و زن به طور سلبی در رابطه با آن تعریف می شود. مرد بدل به مدل «معیار» می شود و زن مخلوقی است با زوائد یا نواقصی. زن نسبت به مرد تعریف می شود. مرد اصل است و زن فرع. مرد نَفسِ مُدرِک (سوژه) است، مطلق است و زن «دیگری» به شمار می آید (درک درست این دیدگاه مستلزم توضیحات بیشتریست که ممکن است از حوصلۀ خواننده بیشتر باشد. گویاترین متن در خصوص تبیین مفهوم «دیگری» برای «جنس دوم» در کتاب معروف سیمون دوبووار به همین نام قابل مطالعه است).

فمینیسم چیست؟

نوشته‌شده در

 


این نوشته تنها تلاشی است برای معرفی مختصر فمینیسم به زبانی خیلی ساده. هدف نگارنده اینستکه بدون خسته کردن خواننده و با اختصار و ایجاز تاریخچه، مفاهیم کلی، خاستگاهها و انواع فمینیسم معرفی شود. کتاب «معرفت شناسی فمینیستی از دیدگاه ل. م. آلکوف» تالیف مریم روایی (انتشارات روشنگران و مطالعات زنان تهران 1390)؛ مرجع و راهنمای من در نوشتن این متن بوده و در بسیاری موارد عین عبارات و جملات و پاراگرافهای آن را نقل کرده ام. پاره ای از تاریخها و جزئیات از ویکی پدیای فارسی، http://feminism.ir/ و http://mardinanbi2.persianblog.ir/ و http://www.dw.de/ نقل شده است.


بخش نخست: تاریخچه
ایده برابری (جنبش حق رای):


«همانگونه که زنان حق دارند بالای چوبه ی دار بروند به همان میزان حق دارند پای میز خطابه بایستند» المپ دوگوژ _ اعلامیه‌ حقوق زن و شهروند.


متفکرینی که حاصل اندیشه هاشان در بیش از200 سال پیش منجر به نوشتن اعلامیه حقوق بشر شد، عموما مردان را مد نظر داشتند. دکارت، کانت، هگل و در این اواخر نیچه هیچکدام زنان را برابر با مردان نمی دانستند. ظاهرا نخستین بار واژه فمینیست توسط آلکساندر دومای پسر و در تحقیر مردانی که با آرمان حقوق برابر زنان موافقت نشان میدهند، به کار رفته است.

اما اندیشه های برابری خواهانه سیاسی در انتهای قرن نوزدهم بین بخش تحصیلکرده زنان طبقه بالای جامعه بریتانیا ، آمریکا و اروپا رایج شد. این اندیشه ها بسیار ساده و سرراست بودند: در هنگامی که کارگران و اقشار پایین جامعه حق رای به دست می آوردند چرا زنان فرهیخته و درس خوانده طبقه بالای جامعه چنین حقی نمی داشتند؟

از نظر تاریخی این گروه اولین فمینیستها بوده و آنها را فمینیستهای لیبرال می نامند. پایه های اندیشگی حرکت آنان نیز بر لیبرالیسم اولیه و اصول انقلاب کبیر فرانسه استوار بود. چهره شاخص نظری این حرکت Olymp De Gouge (1748-1793) نمایشنامه نویس و انقلابی مبارز فرانسوی است.

پس از دهه ها سکوت تئوریک و در سالهایی که کم و بیش همه زنان اروپایی حق رای یافته بودند؛ سیمون دوبووآر (1908-1986) فیلسوف فرانسوی با کتاب «جنس دوم» (1947) عملا آنچه را امروز به نام فمینیسم می شناسیم بنا نهاد: «هیچ کس زن بدنیا نمی آید، بلکه زن می شود» این سخن به این معنی است که «بین آنچه از حیث آناتومیک، زن به شمار می آید و آنچه جامعه آن را به عنوان «زن» می شناسد تفاوت وجود دارد و هرچند واقعیت های ناخوشایندی درباره زنان جامعه وجود دارد ولی این واقعیات مفاهیم خود را از جامعه اخد کرده اند [و ذاتی زنان نیستند].»

دهه آشفته 60 فمینیسم در میان طغیان جوانان و خشم و مقاومت انقلابی ایشان دوباره پدیدار شد. اگرچه پرچمدار حرکت همچنان «دوبووآر» بود اما انقلاب دانشجویی 1968 (حال و هوای فیلم Dreamers) و نهضت مخالفان استعمار الجزایر (نیزنهضت های حقوق مدنی سیاهان، ضد جنگ ویتنام و ضد فرهنگ -هیپیسم- در آمریکا) راه گشایش یک دگرگونی فرهنگی را نشان داد. نهادهای مهم دولتی کم و بیش اقتدار پیشین خویش را از دست دادند؛ کلیسا، دولت، ارتش، مدارس و حتی جمهوری های چهارم و پنجم فرانسه زیر حمله های انتقادی اقلیت فرهیخته و پر شور چپ گرایان قرار گرفت. سرانجام «اخلاق زدگی» که مانعی در راه گسترش فمینیسم به شمار می رفت رو به سستی نهاد و تقدس زدایی از ساختارهای بنیادین در درون خانواده راه را برای کاوش واقعی و انتقادی فردیت زنانه گشود. از این پس فمینیسم به عنوان جنبشی خودمختار و سامان یافته شکل می گرفت و تکوین می یافت.


تقویم مختصر آغاز فعالیت متشکل فمینیستی جدید در فرانسه:
1944 : اعطای حق رای به زنان (این حق از سال های 1914 تا 1920 تقریبا در بیشتر کشورهای مهم اروپایی به رسمیت شناخته شده بود)
ماه مه 1968: تشکیل گروه جنبش دموکراتیک زنان (MDF) (یک گروه فمینیستی وابسته به فدراسیون چپ دموکراتیک و سوسیالیست)
راهپیمایی های موافقین سقط جنین با حمایت سیمون دوبووآر و بخصوص راهپیمایی سال 1970: نثار تاج گل نمادین بر گور سرباز گمنام با عنوان «هدیه به همسر گمنام سرباز»
هشتم مارس 1974: تاسیس بنیاد زنان به ریاست سیمون دوبووآر و آغاز به کار مجله «مسائل زنان»
تقویم مختصر آغاز ریشه ها و فعالیت متشکل فمینیستی جدید در آمریکا:
1829: مقارن با جنبش ضد برده داری، زنان متوجه مشابهت رابطه ارباب و برده با زن و شوهر شدند: شکل گیری نطفه جنبش فمینیسم.
1848 : مجمع سنکا فالز (یک گرد همایی زنان) درخواست اعطای حق رأی به زنان در ایالات متحدهٔ آمریکا را تنظیم کرد.
1861 تا 1865: در جنگ داخلی آمریکا زنان عملا در خط مقدم نبردهای مسلحانه شرکت کرده و پس از جنگ در فرآیند دموکراسی آمریکا خواستار حق رای و حق مشارکت سیاسی شدند و بر موضع برابری زن و مرد تاکید کردند.
1890 : نوشته شدن «انجیل زنان» بر اساس این ادعا که انجیل روح مردانه ای دارد، چون توسط مردان نوشته و گردآوری شده است. بر اساس این تفکر مساله اخلاق، خانواده و آموزه های مسیحیت مورد پرسش قرار گرفت (انگاره مطرح در کتاب رمز داوینچی را می توان در همین راستا ارزیابی کرد).
1920 : اعطای حق رای به زنان [سفید پوست]
1960: در هم آمیختن مطالبات زنان در جنبش حقوق مدنی سیاهان، جنبش ضد جنگ، جنبش دانشجویی و ظهور چپ نو.
1966: تاسیس «سازمان ملی زنان» تحت پوشش تظاهرات سترگ برای حقوق مدنی و جنبشهای ضد جنگ [ویتنام]
1970 : تغییر نام گروه «زنانه، مردانه، آینده» به «فمینیسم، مارکسیسم، کنش».
1970 : پیدایش جنبش «روان کاوی و سیاست».
ماه مه 1970 : تاسیس «جنبش آزادی زنان» (MLF) و برگزاری نخستین همایش بزرگ در دانشگاه ونسن.
از دهه ی 1980 تا 1990 واژه ی جامعه ی پسا صنعتی و پست مدرن مصطلح شد و سرمایه داری بی سازمان در مقابل سرمایه داری بی سازمان یافته ی دوره پیشین به منصه ی ظهور رسید. همچنین مساله ی جهانی شدن نیز هویت بسیاری از زنان را دستخوش تغییر قرار داد. بر این اساس [و با کاربست نظریات فیلسوفان پست مدرن] جنبش جدید فمینیسم یعنی «پست مدرن» شکل گرفت که با وام گرفتن روش شناسی پست مدرنیسم بر هویت های فرهنگی و گرایش های پلورایستی فمینیستی تاکید کرد.
____________________________________________________________
اعطای حق رای و نمایندگی به زنان در آمریکا و سایر کشورها تاریخچه مفصلی دارد که در نوع خود خواندنی است و در این مجال نمی گنجد. به عنوان مثال نیوزلند و برخی ایالات آمریکا (مستقل از دولت فدرال) در اواخر قرن هیجدهم به زنان حق شرکت در رای گیری عطا کردند. یکی از مهم‌ترین رویدادها در تکامل اولیه جنبش‌های دفاع از حقوق زنان در اروپا ارائه دادخواستی با امضای ۱۵۰۰ زن به پارلمان بریتانیا در سال ۱۸۶۶ بود. از سوی دیگر باید اشاره کرد که برخی شروع موج اول فمینیسم را که به جنش حق رای معروف شد، از سال ۱۷۹۲، زمان انتشار مقاله‌ای از نویسنده انگلیسی ماری ولستون کرافت، با نام دادخواستی برای زنان، دانسته‌اند.
یکی از دلایل تاخیر بزرگ اعطای حق رای به زنان در فرانسه ترس لائیک ها پرهیز از تکرار تجربه تلخ اعطای حق رای به زنان در سایر کشورها بود. زنان از رای دهندگان عمده به احزاب محافظه کار و مذهبی از آب در آمدند. نظیر این اتفاق در تاریخ خودمان مخالفت قریب به اتفاق نیروهای پیشرو با اعطای حق رای به بی سوادان (سالهای پس از 1320) بود. چون آنها به سهولت آلت دست خوانین و دربار قرار می گرفتند. همینطور بود موافقت بخشی از روحانیت با به میدان آوردن زنان در انقلاب 1357 ایران. در صورتیکه همین روحانیت در دهه 40 با اعطای حق رای به زنان به شدت برخورد کرده بود.

محمود سریع القلم کیست؟

نوشته‌شده در

 نوشته از اژدها

13920928000264_PhotoL

اشاره ای است به چیزی که آقای سریع القلم در بارۀ (سیاست و؟) راننده های تاکسی گفته بود

اندر مصائبِ محمود، تندخامه‌ی جوان ۱
این کمترین محمود سریع‌القلم را می‌‌شناسد. بیش از چند دهه. این است که وقتی‌ درباره‌اش پرس‌و‌جو کردند نتوانست نوشتن را از سر بتاراند.
می‌ گویند ایستگاه ما؛ آن‌جا که ایستاده‌ایم، به نشستگاهمان؛ آن‌جا که نشسته‌ایم، وابسته است: آن‌چه می‌‌کنیم از آن که هستیم می‌‌آید. پس نخست از خاستگاه محمود می‌‌گویم، سپس از کارهاش و اندیشه‌هاش.
سریع‌القلم نزد جیم روزنا شاگردی کرده است و با راهبری او پایان‌نامه نوشته است. و روزنا بزرگی‌ بود میان بزرگان دیگر روابط بین‌الملل که تکانش در سیاست بین الملل را با دستیاری محمود و چند تن‌ دیگر نوشت و در اوان دهه ۹۰ میلادی در سخنرانی‌‌ای در دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی وزارتِ خارجه از محمود، آن «جوان» که شاگردی‌اش را کرده بود، سپاسگزاری کرد.
محمود نظریه‌های روابط بین‌الملل، سیاست خارجی‌ و روش پژوهش می‌‌داند؛ اقتصاد توسعه و اقتصاد سیاسی نه، اما توسعه را به عنوان قلمرو پژوهشی خود برگزید؛ روش‌های آماری و میدانی نمی‌‌داند، اما درباره فرهنگ ایرانیان کاری میدانی کرد که اگر دستپخت این کمترین می‌‌بود به هزینه‌ی خود همه را یک‌جا می‌‌خرید مبادا دیگران بخوانند و رودل کنند. از کار گروهی بسیار گفت، اما در جستارهای دانشگاهیش نامی‌ دیگر، چه ایرانی‌ چه فرنگی‌، نخواست یا نیافت.
محمود را اما نباید با محک ژرفای اندیشه سنجید. او رایزن پاره‌ای از قدرت و پایور پاره‌ای از دستگاه است و در هر دو از خود کاردانی نشان داده است. او دستگاهِ سیاسی و امنیتی جمهوری اسلامی را قانع کرده است و می‌‌کند که بگذارند با هر که می‌‌خواهد هر چه می‌‌خواهد بگوید چون آن‌چه می‌‌گوید در راستای افزایش قدرت و اقتدار دستگاه است و این سخن به گوش سه دسته از نخبگان جمهوری‌اسلامی خوش می‌‌آید:
حاج محسنی‌های سپاه که پس از جنگ دریافتند قدرت تنها از تعداد و قطر قبضه‌های توپ خودکشش بیرون نمی‌‌آید؛ امنیتی‌های راهبردی که هماره نان سفره مردم را بن‌مایه اقتدار می‌‌دانسته‌اند و کارگزاران بین‌المللی جمهوری‌اسلامی که با هوشمندی دریافته‌اند با دنیا باید با زبان دنیا گفت و با زبان دنیا شنید. بخشی از سپاه نمی‌‌خواهد تا ابد با ایالات‌متحده در کشاکشی راهبردی درگیر باشد، بلکه می‌‌خواهد ایالات‌متحده ایران را به عنوان بازیگری خودمختار در منطقه بپذیرد. این‌ها به محمود گوش می‌‌کنند که می‌‌گوید برای فرادستی در منطقه باید توسعه یافت و بدون شاخ و شانه کشیدن برای ایالات‌متحده آن را به راهی‌ برد که ایران را نه دشمن یا هماورد بلکه قدرتی‌ مسئول ببیند که در چارچوب زبانی مشترک می‌‌شود با آن به تفاهم رسید: زبان پیشرفت، رشد. توسعه. در نهایت مگر آدم‌ها از زندگی‌ چه می‌‌خواهند؟ سقفی بالای سر و بیمه‌ درمانی و درس خواندن و کار داشتن و زناشوئی و بچه؛ زندگی‌. توسعه تنها بهبود زندگی‌ نیست؛ بهبود پنداره‌ی دنیا از ماست. باید است و می‌‌پسندم و نمی‌‌پسندم ندارد. دیگران نیز زورگیری سیاست خارجی‌ از دیگر عرصه‌های دولت‌مردی را به زبانی دیگر وا‌گفته‌اند: عزتی (سرهنگ دکتر عزت‌الله عزّتی، پدر جغرافیای سیاسی و نظامی ایران که این کمترین منش او را می‌‌پسندد.) می‌‌گوید که هر کس بر ایران فرمانروایی کند، به حکم جغرافیا باید داد و ستد با کدخدای دنیا را سامان دهد تا امنیت یابد.
نکته این‌جاست که رشد و توسعه محمودانه از اجماع پلکانی نخبگان در بالا به دست می‌‌آید نه از سازماندهی مردمسالارانه تودگان در پایین. حقوق بشر در آن رعایت حق عابر پیاده، میان حرف دیگری نپریدن و رد نکردن چراغ قرمز است: نوع دگردیسی فرهنگی‌ که در آن زور وقتی‌ به چالش کشیده می‌‌شود که رفتار مردمان با هم آن‌قدر سامان یافته باشد که زر بتواند با زیور زور را رام کند: نهاد ثروت آن‌قدر ریشه یافته باشد که بتواند به یاری فرهنگ نهاد قدرت را به پذیرش خواسته‌های خود وادارد. و این چرخه، دست کم در کوتاه مدت، چالشی امنیتی برای دستگاه جمهوری ‌اسلامی نیست.
این دریافت از توسعه وقتی‌ در زرورق اندیشه‌ی روشمند و آزمون فرضیه‌های رقیب پیچیده می‌‌شود پایوران دستگاه جمهوری اسلامی را در همان نمد می‌‌مالد که فروشنده زبل فروشگاه‌های خیابان پنجم و سوهو همسر تپل و بی‌سلیقه خرپولی نفتی‌ از تگزاس را. فروشنده به زن نمی‌‌گوید لباس‌ها به تنش زار می‌‌زند. می‌‌گوید شما با این پوست درخشان و چشم‌های درشت و سلیقه‌ی بی‌همتا تنها کسی‌ هستید که می‌‌فهمد این بلوز بنفش و آن دامن صورتی و آن شال زرد قناری معجونی خیره کننده از زیبایی است: شما که پاکید و خوبید و به تنهایی صدام را شکست دادید آن‌قدر باهوشید که بفهمید توسعه‌یافتگی برزیستی دستگاه را بیمه‌ می‌‌کند. و مگر آن‌ها که در برابر این دیدگاه همخوانی نچ‌نچ به راه انداخته‌اند کیانند؟ عباسی، چشمک! رحیم‌پور ازغدی، چشمک! زرشناس، چشمک، چشمک!
اگر فروشنده لباس توانست با نمد‌مالی تپل تگزاسی را بتراشد؛ محمود هم خواهد توانست با این رهیافت از توسعه از این کنده الوار بی‌ گره در آورد.
خواهم گفت چرا.

سکوت، مقابله یا مصالحه

نوشته‌شده در

 نویسنده: بانو مروارید

1 IMAGE635258270534641311

یک عده به نام «گروه جیش العدل» پنج مرزبانِ ایرانی را گروگان می گیرند و فیلمِ این گروگان گیری را هم در شبکه های اجتماعی قرار می دهند .
به مدتِ کافی صبر می کنند تا همه متوجه شوند که این افراد به گروگان گرفته شده اند.
هدف شان از گروگان گیری را بیان نمی کنند و به طورِ مبهم اعلام می کنند که خواستارِ آزادی زندانیانِ وابسته به گروهشان هستند و اینکه با «جنایات » و «ظلم» رژیم ایران مخالفند و اینکه این گروه از حقوق اهل تسنن در ایران دفاع می کند .
بعد از مدتی درست در نزدیکی عید نوروز 1393یکی از این پنج تا مرزبان را (که تنها فردِ درجه دار در بین آنها بوده ) اعدام می کند و اعلام می کند که بخاطر (بقول خودشان) «قصاص خون شهید علی نارویی» این کار را کرده . اعلام می کندکه جسد این مرزبان را با اجسادِ پنجاه تن ازافراد گروهشان مبادله می کند.
تا اینجا را اغلب می دانیم و حتی حواشی بیشتر هم بر سر این قضیه شنیده ایم و بحث کرده ایم .
امّا چیزی که برای خودم جالب است نوع واکنش مردم عادی در شبکه های اجتماعی است.
خیلی ها ناراحت شده اند و ابراز تسلیت و تاسف کرده اند . جواب این سوال که «برای چهار نفر باقیمانده چه می شود کرد ؟» باعث ایجاد تنش و گفتگو شده . خیلی ها می پرسند که مگر این گروه کذایی نمی فهمد که این پنج سرباز (الآن چهار تا) برای رژیم ایران کوچکترین اهمیتی ندارند ؟
بعضی ها خواستار تجمع در مقابل سفارت ها ی مختلف در ایران می شوند یا اینکه کمپین در خواست حمله به گروه جیش العدل تشکیل می دهند .
واضح است که گروه جیش العدل هم مثل هر گروگان گیر دیگری کم و بیش می فهمد که چه چیزی چقدر اهمیت دارد یا ندارد . در موقعیتی که آنها داشتند و احساس ظلم و تبعیض می کردند و در عینِ حال هیچ راهی برای رسیدن به چیزهایی که حق خودشان می دانستند ، پیدا نمی کردند ، ناگهان با ترکیبی از شانس و اندکی برنامه ریزی ، توانستند توجه عمومی را به سمت خودشان جلب کنند . این سربازها اهرمی قوی برای فشار آوردن به درِ همیشه بسته ی گوشِ مسئولین حکومت ایران نبودند ، ولی گروگان گیری آنها و بعد کشتن یکی شان آنقدر زور داشته که سر و صدای مردم و رسانه های بیرون از ایران را کمی در بیاورد تا آنها هم بتوانند خودشان را تثبیت کنند و هم کمی امیدوار باشند تا به بخشی از خواسته هایشان برسند .
اگر کاملاً از مرحله پرت بودند در قبالِ آزادی سربازها خواستارِ آزادی زندانیان خودشان و در قبال جسدِ یک گروگان خواهان «جسد 50 تن» از افراد خودشان ، نمی شدند. می توانستند خواسته هایی به مراتب تند روانه تر مطرح کنند . چیزی که برای از دست دادن نداشتند.
در واقع جانِ این مرزبان های گروگان ،نه برای گروه «جیش العدل» مطرح است و نه برای حکومت ایران . تنها نقشی که این چهار سرباز به طور اجباری ایفا می کنند ، اهرمی کم زور و لرزان است که قرار است صداهایی در شبکه های مجازی و رسانه های بیرون از کشور بلند کند ، تا شاید (حتی به احتمال بسیار کم) حرکتی از سمتِ حکومت ایران برای «مقابله» یا «مصالحه» با این گروه انجام شود . همین! در این میان نه کسی چیزی به دست می آورد و نه کسی چیزی از دست می دهد ، فقط پنج جوانِ دیگر قربانی می شوند . پنج جوان دیگر از جوانانِ کشوری که هر روز به بهانه های مختلف چه حقیقتاً و چه مجازاً قربانیِ غلط کاری ها وخودخواهی های حکومت ایران می شوند.

//////////////////

پ.ن از بابک:

از بی بی سکینه

خبر آزادی مرزبانان هنوز از سوی جمهوری اسهالی تائید نشده است

از صدای حاج حسین اوباما  وآخوند ها ی اصلاح طلب در آمریکا

مرزبانان به مقامات ایرانی در پاکستان تحویل داده شدند

پ.ن 2: خوشحالم که زور اهرم (فشار افکار عمومی)  آنقدر بود که حکومت آخوندی را وادار کرد دست بعمل شود وامیدوارم که این 4 جوان ایرانی جان سالم بدر برده اند

 

من و سعدی

نوشته‌شده در

1-سعدیه 57_big


من با سعدی ماجراها دارم، از قهر و آشتی، دوری و نزدیکی! دبستان بودم که یک جلد قدیمی از گلستان سعدی به دستم رسید چاپ سنگی و با کاغذ زرد شده از گذشت زمان. ظاهرا کتاب درسی ششم ادبی یکی از عمه‌هایم بوده. مال آن وقتها که هنوز کتابهای درسی یکنواخت نشده‌بود. تصحیح و خلاصه شده توسط زنده یاد فروغی و حکایاتی متناسب با حال و هوای نوجوانان.
این کتاب را (مثل همهٔ چیزهایی که تازه به دستم می‌رسید از کتاب تا کفش و کیف نو!) با خود به بستر می‌بردم و سعی می کردم زیر نور ضعیف چراغ خواب هر طور شده چند صفحه‌ای از آن را بخوانم. همانوقتها هم خانم عاطفی کتابهای «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» زنده یاد «آذر یزدی» را معرفی کرد و بسیاری داستانهایش را خواند و سپس من هم دستم به آنها رسید. حکایات ساده شدهٔ گلستان را در جلد هفتم آن می‌شد خواند و با نص خود کتاب مقایسه کرد.
در دبیرستان به لطف دبیری با سواد کشف کردم که سعدی نه تنها سعدیِ نثر و گلستان است، بلکه اگر بخواهیم در هر ژانری از شعر فارسی (مثنوی، غزل، قصیده و حتی رباعی) سه تن از بزرگترین شعرا را نام ببریم، سعدی در همه موارد یکی از آن سه تن خواهد بود.
در زمان بلوغ و کشف عواطف عاشقانه، باز هم غزلیات سعدی که بر خلاف حافظ پیچیده و چند وجهی نیست (البته در معنا و نه کلام) و خیلی صریح عواطف و احساسات عاشقانه را بیان می کند، برایم گفتنی بسیار داشت و مخصوصا ترجیع بند معروفش را که در یک شب یلدا به اتفاق پسرخاله‌ام خواندیم و تجربهٔ لذتی فراموش نشدنی بود.


چند سال بعد کتابهایی به نام «هنر و ادبیات امروز» که به کوشش فردی به نام «ناصر حریری» جمع آوری شده‌بود؛ منتشر شدند. در آن مضیقه هنر و ادبیات (سالهای میانی وو پایان جنگ) که هنوز هیچ مجلهٔ ادبی و هنری مستقلی منتشر نمی‌شد، خواندن آن سلسله کتابها که در هر جلدش با دوتن از بزرگان ادب و هنر مصاحبه می‌شد، غنیمت بود. به خصوص برای من که آن سالها با خواندن و خواندن و خواندن، به دنبال کشف رموز زیبایی در شعر نو بودم، مصاحبه‌ای مفصل با «احمد شاملو»ی کبیر در حکم کشف متن وحی بود.
یکی از سئوالهای استاندارد مصاحبه، تعریف شعر بود. مصاحبه شوندگان (رضا براهنی، سیمین دانشور، سیمین بهبهانی، پرویز ناتل خانلری، احمد شاملو، …) هر کدام تعریفی به دست می دادند و برایش مصداقهایی می‌آوردند. یا شعر مطلوب خود را توصیف و تبیین می‌کردند.
دو تا از ابراز نظرهای شاملو در من تاثیر طولانی گذاشت: یکی در مورد «سهراب سپهری» و دیگری سعدی. نظرم برای سالها نسبت به هر دو شاعر منفی شد. بعدها که فکر کردم دیدم اتفاقا قضاوت شاملو نسبت به سپهری کمتر درست بود تا سعدی. چون ایرادی که به سپهری گرفته‌بود نه مربوط به ادبیات، بلکه به تعهد اجتماعی و سیاسی او راجع بود. «وقتی کمی پایینتر دارند کنار جوی بیگناهی را گردن میزنند، من نمی‌توانم گوشه‌ای بنشینم و بگویم «آب را گل نکنید…» ». البته من نسبت به شعر زنده یاد سهراب سپهری هرگز سمپاتی نداشتم و این جملات هم (هرچند بعدها پی به اشتباه بودنش بردم) برایم همچون یافتن دلیلی دیگر بر آنچه خود می‌دانستم بود. مدتی بعد در کتابی از «شفیعی کدکنی» انتقادهای معقولتری از شعر «سپهری» یافتم و رفته رفته آن قضاوت شاملو را (که یادگار سنت روسی تعهد ادبی – با پیشوایی به نام بلینسکی- بود) به فراموشی سپردم. انتقاد شفیعی کد کنی کاملا از جنس ادبیات بود و من دلیل خوش نیامدنم از اشعار سهراب را در آن انتقاد منصفانه، به بهترین زبان ممکن بازجُستم.
اما در مورد سعدی، قضاوت کمی بی‌رحمانه‌تر بود: « «زنبور درشت بی‌مروت را گوی- باری چو عسل نمی‌دهی نیش مزن!» این کجایش شعر است؟ اگر وزن را از آن بگیریم، چه عنصری از تخیل و شاعرانگی در آن وجود دارد؟» این قضاوت تند و تلخ برای سالها در دلم نشست. بخصوص که دیگران نیز از جهات دیگر در کار کوبیدن عقاید سعدی بودند: مصلحت اندیشی، درویش نوازی و تبلیغ قناعت، سکوت و کرنش در برابر شاهان و امرا و به پند و اندرز دادنشان قناعت کردن، خوار کردن خود در برابر معشوق، … و حتی اَمرَد بازی! این ها همه یادگار خوانش مدرن ادبیات بود که بیشترش در همان سنت چپ و پاره ای در تحول ادبی معاصر ریشه داشت.


به رغم اساتید سنتی مانند زنده یاد غلامحسین یوسفی (که صدایشان کوتاه تر بود و در میان جوانان کمتر شنیده میشد) دوره، دوره مخالفت با سعدی بود. تقریبا تنها حُسنی که در سعدی هنوز دیده می شد، نثر موجز گلستان بود. نثری که از غایت ایجاز به شعر پهلو می زد و هم نوسرایان، هم داستان نویسانی که در کار ابداع سبک ویژه خود در نثر بودند (مثل آل احمد و ابراهیم گلستان) نثر گلستانِ (سعدی) را، منبعی بی پایان برای آموزش می دانستند.
قضاوت بزرگان سرشناس ادبیات معاصر در من هم تاثیر کرد. گرچه نمی شد قضاوتهای دل را به سادگی نادیده گرفت. دوره دوره مولانا و حافظ بود. دستگاه حاکم بر فرهنگ و هنر تنها خواندن اشعار آنان را، آن هم با برچسب عرفانی طاقت می آورد. شهرام ناظری بیشتر و شجریان کمتر ناگزیر تنها در اشعار این دو به دنبال تصنیف می گشتند. اما هنگامی که در تلویزیون آن وقتها که موسیقی کم بود؛ ناگهان تصنیفی پرشور با صدایی کمتر شنیده شده گل کرد که:
«هر که دلارام دید از دلش آرام رفت ———– چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت»
«گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی ———- حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت»
بدون کم ترین تردید حدس زدم این سوز و شور خالص عاشقانه و زمینی را نه در مولانا و نه در حافظ نمی توان جست.
باز در تصنیفی دیگر که در آلبوم «شعر و عرفان» شهرام ناظری خوانده شد، به خود گفتم این حال دل عشاق خجول و نظرباز آن دوران را چه کسی جز سعدی می توانست این گونه به شعر تبدیل کند:
«دل و جانم به تو مشغول و نظر بر چپ و راست — تا ندانند حریفان که تو منظور منی»
شجریان در پاسخ به همان جو ضد سعدی و با موقعیت سنجی همیشگی خود، غزل های بخش آواز بیش از دو آلبوم خود را از سعدی انتخاب کرد: مرکب خوانی (نوا) و دستان.
اما زیباترین (نه مستدل ترین) متنی که در بزرگداشت سعدی خوانده ام، به سالهای ابتدای دهه پنجاه متعلق و در مقدمه دیوان شخص دیگری آمده است:
در مقدمه ای که زنده یاد مهدی اخوان ثالث بر کتاب «ورقی چند بر دیوان عماد خراسانی» نوشته است؛ در موضوع غزلِ خوب، حکایتی شنیدنی دارد که حتما باید خودتان عین جملات و عبارات نویسنده را بخوانید و لذت ببرید. به محض آنکه آن کتاب را دوباره پیدا کنم متنش را همینجا منتشر می کنم. خلاصه اش آنکه آدم زبان باز و قافیه پرداز، ممکن است در هر یک از انواع شعری خود نمایی کند و شاعرش بخوانند، اما غزل انگار از مقوله دیگریست.


این حکایت از سه شاعر معروف عصر قاجار قاآنی، یغمایی و وصال شیرازی نقل می کند که شبی را نزد غزلسرای صوفی مشرب خوشنویس وصال شیرازی، مهمان بودند. اسباب طرب و نشاط همگی جمع بوده و میزبان از باده و کباب و ساقی و مطرب دریغ نکرده بود.
قاآنی شاعری پشت هم انداز و قافیه پرداز و مدیحه سرای و شیرین سخن بود که قصایدش در دربار خواهان داشت. از او در مدح مهد علیا، مادر سبک سر و دسیسه گر ناصرالدین شاه هم شعری شوخ و شنگ و نکته سنج خوانده ام. اما دو دوست دیگر را چندان پروای دلشکستن و نقدِ تند و بی رحمانه غزلیات قاآنی نبود. باری به کنایه به او گفته بودند که دیوان غزلت را به «آب» تخلص کن! (یعنی به آب بینداز! یا اوراقش را بشوی!).
در آن شب میهمانی، پس از گرم شدن سرها، قوال (خواننده) از آنان درخواست کرد غزلی از خود به او بدهند تا بخواند. میزبان گفت من در این شهر (شیراز) رویم نمی شود که همسایه خواجه و شیخ باشم و ادعای غزلسرایی کنم! این بود که غزلی از سعدی را (با خط خوش خویش) به قوال (خواننده) می دهد.
این قسمت از نثر اخوان ثالث که در وصف موسیقی (در حقیقت بخش «درآمد») است؛ شاهکاریست که جرات بازگو کردن ندارم. به عقیده من زیباترین قطعه نثریست که در توصیف موسیقی سنتی ما نوشته شده. ضمنا باید بخاطر داشته باشیم که مهدی اخوان خود در نوجوانی کم کم داشت به تارنوازی در شهر مشهد شهره می شد، که به خواهش پدر آن را کنار گذاشت و خود را وقف شعر کرد.
باری نوازنده درآمد را میزند و صدای ساز را کم می کند تا خواننده شروع به خواندن کند:
«یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم —– گَرَم چو عود بر آتش نهند غم نخورم»
«ندانم این شب قدر است یا ستاره روز؟ —— تویی برابر من یا خیال در نظرم؟»
«ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح —- بر آفتاب، که امشب خوشست با قمرم»
قوال به اینجا که میرسد ناگهان صدا و شعله ای از آتشدان (منقل؟) به گوش و چشم میرسد. در پاسخ نگاهها، قاآنی گفت: «آنچه را که فلانی می گفت با آب بکن، با آتش کردم!» (یعنی دیوان غزلش را در آتش انداخت!) و پاسخ دوستانش چنین بود: «خوب کردی! آب و آتش هر دو از مطهراتند!»


***
باری به داستان خودم بازگردم! تاثیر سخن شاملو و مد ادبی زمانه چند سالی گریبانگیرم بود و هربار هم سراغ کلیات سعدی می رفتم همچون صوفیان حافظ که سراغ میخانه می روند پنهانی بود! اما بعدها به خودم آمدم. سعدی با هر مقیاس و معیاری که سنجیده شود، کوهی بلند و استوار در سلسله جبال ادیبان و شعرای این زبان باستانی است. هیچ راهی برای گشت و گذار در این کوهستان وجود ندارد که سعدی را دست کم، در چشم انداز خود نداشته باشد. مگر آنکه به اصرار چشم بر او فروبندی که این با گشت و تماشا در تناقض است!
این درس بزرگی برای من بود که هرگز دربست اختیار ذوق و سلیقه خود را در هیچ امری به دست بزرگان و صاحبان کرامات نسپارم. همین دو سه سال پیش با یک علاقمند به ادبیات و شاملو برخورد کردم. آلبومی از خوانده های شاملو که در ماشین داشتم مثل اسم رمزی ما دو نفر را به هم آشنا کرد و موجب آغاز یک دوستی پایدار شد. از آن دوست جوانترم بسیار چیزها آموختم. هرچه از جامعه شناسی خواندم و دانستم (هرچه هم ناچیز باشد) همه به معرفی و راهنمایی او بوده است و همیشه ممنونش هستم. اما اگر اندک چیزی از من به یادگار آموخته باشد همین تجربه من در مورد شاملو و سعدی است. بارها دیدم در قضاوتهایش به سخنان شاملو تکیه می کند. یا بر اساس قضاوت آدمها در خصوص شاملو در موردشان حکم صادر می کند. خیلی زود پندم در او کارگر افتاد: او هم بت را شکست.

سال اسب

نوشته‌شده در

از بانو مروارید نویسندۀ وبلاگ مروارید سپید

1 Horse-Beach

 

موش و بقر و پلنگ و خرگوش شمار
زین چار چو بگذری نهنگ آید و مار
آنگاه به اسب و گوسفند است حصار
همدونه* و مرغ و سگ و خوک آخرِکار

این دو بیت را پدرم بهم یاد داده .خودش زمانی که به مکتب خانه می رفته یاد گرفته بود ، برای به خاطر آوردن ترتیب سالهای شمسی (البته به تقویم ترکی که مختصری با سالشمار چینی حیواناتش متفاوت هست) . این روش برای به خاطر آوردن همیشه برای من خیلی کاربردی بوده .
چون این حیوانات 12 تا هستند پس هر دوازده سال یک بار به سالِ همان حیوان می رسیم . یعنی سال تولد من که مرغ هست در دوازده سالگی و بیست و چهار سالگی و سی وشش سالگی و (اگر برسم ) چهل و هشت سالگی من تکرار شده و می شود. بر طبق اعتقادات خرافی ، این سالهای مضرب دوازده نقش مهمی در سرنوشت زندگی فرد دارند.
سالی که انقلاب شد سال اسب بود . همه این موضوع را خاطر نشان می کردند و می گفتند (اعتقادات نیمه خرافی و نیمه سرگرمی ) که سالِ اسب سالِ تحرک است و مثلاً ملت هم حرکت کردند و به پا خاستند و این حرفها….. کاریکاتورهایی هم در این مورد کشیده شد که مثلاً اسب با لگد زده به شاه یا رژیم سلطنتی (مثلاً تاجی شاهی ) و سرنگونش کرده و از این صحبتها…. برای همین توی ذهنم مانده . الآن هم که دوباره سالِ اسب هست برایم ساده بود که بخاطر بیاورم که در مضربی از 12 هستیم در سالگرد انقلابی شدنمان . سی و شش سال شده . سی و شش سال از آن تحرک و جفتکِ اسبی گذشته و دیگر اسب مان اسب پر تحرک سابق نیست. یالش کم پشت شده و زینش یک وری و دندان هم دیگر در دهانش نمانده . اسب اینقدر فرمان های عجیب و غریب شنیده که دیگر نمی داند کدام طرف باید برود و چه کسی و چه چیزی را باید حمل کند . دیگر ممکن است حتی کاه هم برای تغذیه اش نداشته باشیم چه برسد به یونجه . پارسال و پیرارسال که مقوا دادیم بهش ….بماند.
اما این روند چیزهایی زیادی به مهتر های اسب مان یاد داد.


دیروز شنیدم که باز هم رییس قوه قضاییه در مورد حقوق بشر افاضات کرده و گفته که حقوق بشر یک مسئله جهانی نیست. یک بار هم قبلاً گفته بود که قبول نداشتن اعدام یعنی مخالفت با اسلام . البته واضح است که قطع ید و سنگسار هم همینطور هستند. اعتراف می کنم که یک جورهایی خوشم می آید از این آدم و آدم هایی شبیه او. بقول خارجکی ها استریت فوروارد هست. این خیلی کمک می کند به ما که بفهمیم یک مسلمان واقعی چه باور ها و چه کارکرد هایی دارد.مسلمان واقعی کسی است که بفهمد حقوق بشر با اسلام منافات دارد. اصلاً هر آدمی باید این را بفهمد . بشر ، زن ، هرنوع نژاد انسان و یا حتی حیوان ، حقوقی ندارد وقتی که پای شریعت به میان بیاید . اسلام یک مذهب معمولی مثل باقی مذاهب نیست. اسلام دارای شریعت است . شریعت همان چارچوب و ستون فقراتی است که فقه بر روی آن استوار شده و فقه همان علمی است (مثلاً!) که از یک کتاب (قرآن) می تواند قوانین مدنی بیرون بکشد . همان قوانین مدنی که ما فکر کردیم می توانیم قانون اساسی یک کشور (ایران) را از روی آن باز نویسی کنیم.در چارچوب این قوانین «حق الناس» و «حق الله » مطرح است و حمایت می شود («حق النفس» قابلیت اعمال قانون ندارد چون نمی شود از خودمان شکایت کنیم )و جرم و مجازات تعریف های خودش را دارد. نمی شود چنین چیزی را با حقوق بشر جمع زد. حتی مخرج مشترک هم نمی شود گرفت . سالها ست که روشنفکران دینی (این ترکیب روشنفکر دینی کم کم دارد به اندازه ی «کچل موفرفری» خنده دار می شود) سعی کرده اند به نحوی این دو را با هم آشتی دهند. ممکن نشده و نمی شود. کسانی که این را می فهمند حتی اگر مثل رئیس قوه ی قضائیه طرف اسلام را بگیرند و حقوق بشر را بیخود و الکی بدانند ، باز یک گام از کسانی که سعی دارند «اسلام مدرن» اختراع کنند، جلوترند.
این نوع آدم ها کمک زیادی می کنند به مردم ایران که شکاف بین خودشان و جهان را درک کنند و ریشه ی آن را بفهمند . حالا چه بخواهند به ریشه بزنند و چه نخواهند ، مختارند. این جور آدم ها بودند که در ظرف مدتی به کوتاهی عمر یک اسب ، چهره ی واقعی دین را به مردم ایران نشان دادند.

________________________________________________________

ریحانه جباری که از سال 1386 به جرم قتل در زندان است ، در واقع برای دفاع از خود در برابر تجاوز یک کارمند سابق وزارت اطلاعات به اسم سربندری ، فقط یک ضربه از پشت به کتف او زده و متجاوز در اثر خونریزی مرده. به این دختر قاتل می گویند . ولی به متجاوز نمی گویند متجاوز . می گویند مقتول. تنها روشی که وکیل مدافع می تواند با استناد به آن از دختر دفاع کند توسل به «دفاع مشروع» است . یعنی دفاعی که هر فردی حق دارد در صورتی که فرد دیگر به او حمله کرد انجام دهد و تازه نوع دفاع با شدت حمله متناسب باشد . در حالی که حمله ی تجاوز با حمله های دیگر فرق دارد . معمولاً زن یا دختر به دلایل فیزیکی زورش نمی رسد از خودش در مقابل متجاوز دفاع کند ، ولی اگر هم مثل این مورد حمله را دفع کند ، می شود قاتل ! حالا هم که می خواهند دختر را اعدام کنند .
نه اولین است و نه آخرین .
اولین بار که از این نوع خبر ها شنیدم و خونم به جوش آمد سال 76 بود . در مجله زنان خواندم. افسانه نوروزی و طرف هم تصادفاً بازیک اطلاعاتی بود . خوشبختانه بعد از هشت سال با پرداخت دیه افسانه آزاد شد (این دیه هم خودش یک نوع دیگر از نقض حقوق بشر است که مخالفت با آن مخالفت با سلام است!)
_________________________________________________________

سال نو شده و همه چیز وعده ی تغییر و تحول می دهد .
من هم دوست دارم فکر کنم که چیزی ، چیزهایی ، درواقع خیلی چیزها عوض می شود .
خوبیش هم همین است .
اسب ما دیگر پیر شده .وقتش است اسب ها ی جوان تر به میدان بیایند.

* همدونه – میمون

 

روز دوم

نوشته‌شده در

1 spring-flowers-pictures

 از آن دسته آدم هایی هستم که با کوهی از مشکلات روحی و افسردگی که از بیشترشون تا زمانی که به اینجا آمدم بی خبر بودم مهاجرت کردم و درست زمانی بوی گندش بالا زد که در آلمان ،در قابلمه رو باز کردم و دیدم اون تو عجب خبریه .

بازار شهر شام ، که سگ صاحبش رو نمی شناخت و خیلی هم طول کشید تا این شهر شام آباد شد.

الان خیلی بهتر شده همه چیز؛ اما گاهی به مثابه باز کردن و کندن اثر یک زخم که جاش می سوزه و خون رقیقی هم بیرون میریزه،  بعضی دردها و رنج ها بر می گردند و باید که مقاوم باشی و بزنی تو دهنشان .

تو دهنی بهترین چیز برای این دست اتفاقاته.  شاید لازم باشه گاهی تو دهن خودت هم  بزنی.

به خودت و یا روبرویی بگی خفه شو . گاله رو ببند. نگذاری که این لوپ ها و چرخه های بی انتها که مثل علامت بی نهایت ، هر چی توش می چرخی دوباره بر می گردی نقطه اول در ذهنت جا خوش کنند.

جز اینکه روح و انرژی و زمان رو در این چرخه از دست میدی ، هیچ چیز دیگه ای نداره!

اگر کسی رو احساس کردید که دوست دارید، همچنان دوستش داشته باشید اما نخواهید که گرفتارش کنید یا برای بدست آوردنش دست و پا بزنید. چون این دست و پا زدن ها تنها پایین رفتن در یک باتلاق هست که شما رو بیشتر پایین میبره و در نهایت خفه تون می کنه .

پس تا زمانی که آن بالا هستید ، بدون اینکه تقلای زیادی بکنید آرامش داشته باشید و به آرامی دست به حتی یک شاخه نازک بگیرید و به آرامی خودتان رو بالا بکشید.

سبک بال باشید ، هیچ وقت چیزی رو با خودتون نگه ندارید. این دنیا جز همان سه تیکه سفیدی که مسلمان ها میگن چیز دیگری رو برای شما باقی نخواهد گذاشت.

در مورد من ، حتی همون هم صدق نمی کنه چون وصیت کردم که من رو بسوزونند و خاکسترم رو از یک جای بلند به هوا بپاشند.

دارم به درجاتی از درویشی و شاید در نظر عده ای ک.. خلی نزدیک میشم ، اما همین ها من رو زنده نگه میداره.

موسیقی رو از یاد نبرید .مغز و روح انسان به بهترین نواها و آوازها احتیاج دارند. با این ها صیقلشون بدید.

حتی صدای خش خش برگ پشت شیشه اتاق میتونه آرامش بخش باشه ، میتونه حامل پیام باشه.

الان که پنجره رو باز کردم ، پرنده ها دارند غوغا می کنند … گنجشک ها با صدای جیغ جیغشون گوش باغ رو کر می کنند و همین جوش و خروشه که نفس بعدی رو به من هدیه میده .

جایی می خوندم که گنجشک بشدت حشریه و در مدت زمان کوتاه عمرش ، بطرز وحشتناکی با تعداد دفعات خیلی زیاد نزدیکی می کنه و بعد هم میمیره.

گنجشک نباشید اما جغد سر شاخه هم نباشید که فقط شب ها بدنبال موش گرفتنه .

مطمئن هستم ایران الان سراسر در رنگه ، گل ها سر باز کردن و طبیعت آوازش رو سرداده ، لابلای صدای آهن و چوب بطور حتم صدای مادر طبیعت هم شنیده میشه و گوشهاتون رو نوازش میده . زمانی که این پارگراف به پایان رسید چشم هاتون رو ببندید، عمیق ترین نفس عمرتون رو بکشید و بگذارید که به آرامی بازدم کنید … در طی بازدم به کارهایی که در سال نود و دو انجام دادید فکر کنید و وقتی نفس تمام شد ، دوباره نفسی عمیق بگیرید و به نود و سه فکر کنید . به زیباترین چیزی که همونجا بذهنتون میاد فکر کنید و سعی کنید که پررنگش کنید .رنگ های تازه بهش بدید و حتی سعی کنید به این فکر کنید که چه عطری داره هوای فکرتون.

آسمان دلتون رو آفتابی نگه دارید تا آفتابش به صورت دیگران هم بتابه.

قرار نبود که این نوشته ربطی به بهار داشته باشه اما حالا داره .

آمدن بهار بر همه شمایی که در بیرون و داخل ایران هستید و همه بدر و هلالی ها مبارک !

یادتون هم نره که تا هلال نباشه ، بدر معنی نداره.

———————

نوشته از خراباتی

 

یکم فروردین 1393

نوشته‌شده در

1 image001-752874

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

1 image002-754727

آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد

1 image003-756553

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

1 image004-758063

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار
1 image005-759446
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
1 image006-761844
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
1 image007-763960
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
1 image008-766491
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
1 image009-767794
جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
1 image010-768909
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
1 image011-770614
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
1 image012-772675
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
1 image013-773992
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ
1 image014-776302
سال نو مبارک
با بهترین آرزوها
.
.
.
  پ.ن: دوستان گرامی. هنوز تصمیم قطعی برای چند و چون این تارنما نگرفته ام. دو دل مانده ام
فعلا خودم دو سه ماه چیزی نخواهم نوشت. به چندین دلیل که سرتون رو درد نمیارم. معمولا موقع بهار و سال نو، غم بی وطنی و موریانۀ  آخوند کثافت که بجون میهنم افتاده، بیش از پیش بدلم هجوم میاره.
اگه میخواین بدر و هلال سوت و کور نمونه، آستین ها بالا، دست به کار شین. بترتیب الفبا: ایمان-جوات-خراباتی-کیوان-مروارید….دیگه کی اهلشه؟

سقوط هواپیما

نوشته‌شده در

6875_m 

دیدین بعضی خلبان ها وقتی به شهر مقصد میرسن، فرودگاه رو کمی رد می کنن، بعد ژیگول بازی در میارن و طیاره رو همچین یخرده کجش می کنن، دور می زنن و بر میگردن؟ خب این برای اینه که بدون اینکه از فرودگاه دور بشن، درست روبروی باند قرار بگیرن و احساس خوبی هم به شون دست بده که ما عجب دست بفرمون خوبی داریم. یکبار دیگه این غول پرنده رو به مقصد رسوندیم. بیشتر مسافرا هم میدونن چه خبره. این دفه داشتیم می رفتیم و هنوز خیلی مونده بود برسیم که ناگهانی هواپیما 30/ 40 درجه کج شد. من و یک آقاهه تو ردیف بغل دستی  نگاهی به هم انداختیم و لبخند معنی داری زدیم. بعد یهو 30 درجۀ هواپیما شد 90 درجه. لبخند ها ماسید. یا امام زمان، این دیگه چه طرز رانندگیه؟  بد تر اینکه هواپیما با سرعت سرسام آور و وحشتناکی شروع کرد به پائین رفتن. پائین رفتن که چه عرض کنم، سقوط. صدای بلند گو در اومد، خلبان یکی دو جملۀ کوتاه گفت که توی همهمۀ مردم درست قابل فهم نبود. غلط نکنم داشت می گفت، لِیدیز اَند جنتلمِن، لطفن اشهدتون رو بخونین، عنقریب  به فاک خواهیم رفت. حدس زدم که موتورها از کار افتا ده ن.  پیش خودم فکر کردم، خب موتورها از کار افتاده ن، فرمون هواپیما چه مرگشه؟ نمی تونی اقلا یه کم صافش کنی؟ دل و روده مون داره میاد بالا. خب، عقل خلبان حتما به این می رسه، لابد بنده خدا نمی تونه، شاید کامپیوترش هم فریز شده. بعد افکار شیطانی به م غلبه کرد: چه خوب می شد اگه یه آخوند گردن کلفت که داره میره کانادا چند میلیون دلار سرمایه گذاری کنه، اینجا بغل دستم بود و این چنگال پلاستیکی یا خودکارم رو فرو می کردم تو چشمش. کثافت دزد خجالت نمی کشه با این عبا و عمامه ش! بله، من که فردا خاک خواهم شد چه پرهیزی؟ من که عاشق یک قمری و بچه هاش توی پاسیوی خونه م شده بودم، من که مورچه ها رو با نوک انگشتام از روی کانتر آشپزخونه ور میدارم و با ادب و احترام، اسکورتشون می کنم بیرون، یهو تبدیل به یک جانی بیرحم شده بودم.  بعد یک فکر رمانتیک!  چطوره اون مهمان دار عسل چشم خوشگله رو که همش به م لبخند می زنه و چون فهمیده دوستش دارم، هی خارج از نوبت برام قهوه میاره، بیافکنم ش روی یک صندلی زی اسافل تا اعالی،  و فرنچ کیس ازش بگیرم. صندلی خالی هم که نیست، برای اینکار باید دو 3 نفرو از جاشون بلند کنم. بعضی از ما مرد ها یعنی دم مرگ هم میخواهیم پرچم اسلام عزیز رو یه جا فرو کنیم. همیشۀ خدا در جوش و خروش، موجیم که آسودگی ما عدم ماست. فکرشو بکن، مغزم تند تر از سرعت نور، از ایران رفت فرانسه و برگشت آمریکا.  چه خوب شد پسرم رو با خودم نیاوردم. حالا اون طفلکی غصه می خوره که بابام به چه وضع فجیعی مرد. با اینکه پائین رو نمی دیدم، مطمئن بودم که بالای آب هستیم چون پرواز ترانس آتلانتیک بود. داشتم فکر می کردم هواپیما با خوردن به آب، تیکه تیکه و منفجر میشه، از شدت ضربه میمیرم یا می سوزم، یا اینکه ارواح عمه م چند دقیقه شناور میمونه، میتونم لایف جکت تنم کنم و بپرم توی آب. عمق آب چقدره؟ حالا عمقش چه فرقی داره مرتیکه؟ چرا خب، عمقش هم مهمه. کجای اقیانوس هستیم؟ خوبه که نزدیک خشکی باشه. خلبانه حتمن ِاس اُ اس فرستاده. بر فرض اگر هم زنده بمونم و بپرم تو آب، اگه از سرما یخ نزنم، تا رسیدن کمک، چه بسا که جونورهای دریایی ترتیبم رو بدن. کاش اون آخونده هم زنده بمونه که تو آب خودم خفه ش کنم. ببینه وقتی یه دزد بی ناموس باشی، یه روز یه نفر پیدا میشه و وسط اقیانوس میاد سراغت. دیگه از سرعت سقوط سرم داشت می ترکید که از خواب پریدم.  ساعت 3 صبح بود. جیش داشتم.

روز تولد رضاشاه بزرگ

نوشته‌شده در

مرا مستبد بدانید, مرا دیکتاتور بنامید ، باز هم حکم میکنم

برای نجات و سعادت ملت ایران التماس نمیکنم ، بلکه حکم میکنم

 

1 rzasahhkm

 

 برای نجات فرزندانتان از ابله و وبا و بیماری ، حکم میکنم . برای زدودن جهل و خرافات و بیسوادی ، حکم میکنم

برای رساندن ایران به جایگاه شایسته اش در جهان ، حکم میکنم

برای آسایش و پیشرفت و رفاه همه ایرانیان ، حکم میکنم

برای باسواد شدن و دستیابی به دانش و بینش ، حکم میکنم

مرا دیکتاتور بنامید ، باز هم حکم میکنم

برای نجات جان شما از دست راهزنان و دزدان ، حکم میکنم

برای نجات ایران از تجزیه و برای یکپارچگی میهن ، حکم میکنم

برای کوتاه کردن دست انگلیس و روسیه ،از مال و جان و ناموستان ، حکم میکنم

برای نجات افکارتان از چنگ خرافات آخوندی ، حکم میکنم

مرا مستبد بدانید ، ولی باز هم من حکم میکنم

برای داشتن ایرانی متمدن و پیشرفته و قدرتمند ، حکم میکنم

برای ساختن دبستان و دانشگاه و راه آهن و کارخانه ، حکم میکنم

برای آزاد ساختن دست زنان ازچادربرای استقلال آنها ،حکم میکنم

هر تهمتی را به جان میخرم ،مستبد و قلدر و دیکتاتور میگردم ، اما

برای سربلندی و بزرگی و شکوه ایران و احترام و قدرت ایرانی باز هم

 حکم میکنم

سیزدهم مارس 2014

نوشته‌شده در

 

دوستان گرامی

 بفکر بستن (یا دست کم خصوصی کردن) بدر و هلال هستم. اینکار شاید یکی دو هفته  طول بکشد که تمام جوانب و عواقب کار رو بررسی کنم.  اگر ایمیل شما – که برای کامنت گذاشتن استفاده می کنید – ساختگی است، و اگر مایل هستید که تماستان را با من حفظ کنید و نوشته ها را بخوانید،  لطفا یک ایمیل به آدرس BabakAzTx@Gmail.com بفرستید.  بزودی با شما تماس خواهم گرفت (ایمیل از وردپرس دریافت خواهید کرد). در مورد خوانندگان خاموش، و 30 چهل نفری که وبلاگ را دنبال می کنند، نمیدانم تکلیف چیست و چه می شود. این عمل من را به بزرگی و بزرگواری خودتان ببخشید. 

این پروسه به این نحو پیش میرود:  اول یک دعوت از وردپرس دریافت می کنید به این فرم

1 da'vat

با کلیک کردن روی دگمۀ آبی رنگ «پذیرفتن دعوت نامه» جزو مشترکین وبلاگ می شوید و هر پست جدید را به شکل زیر دریافت می کنید:

1 blog

با کلیک روی دگمۀ آبی «کامنت» به وبلاگ میرسید و می توانید نظرتان را مثل همیشه بیان کنید و نظرات دیگران را هم بخوانید.

اگر عضو نشده باشید، پس از خصوصی شدن وبلاگ با تایپ کردن  babakus.wordpress.com پیام زیر را خواهید دید که جزئیاتش را درست نمیدانم (اینکه گذرواژه را چه کسی و کجا انتخاب می کند؟) .

1babakus

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 48 مشترک دیگر بپیوندید