27

گاوکراسی

نوشتۀ جوات لعنت الله

در خبرها آمده بود که 9 میلیون و هفتصد هزار نفر بیسواد مطلق داریم در حد گالیور
و بیش از ده میلیون نفر (و طبیعتا کمتر از یازده میلیون) سواد در حد انیشتن ، یعنی اسم مبارکشان را بنویسند و به جای تف و انگشت امضا بزنند (البته در عالم نسبی بودن تعریف ها و در عهد تیرکمان شاه قاجار میتوانستیم گروه دوم را در کست نخبگان و خواص جامعه قرار بدهیم)

این بیسوادی را با آن نوع از بیسوادی که نسبی است و طرفین در گفتگوهای چالشی یا دیسکیشن یا محاجه به یکدیگر حواله می دهند نباید یکی دانست
اما برای امروز ، سر جمع بدون چانه زدن می شود بیش از بیست میلیون بیسواد

جمعیت مملکت تقریبا هشتاد میلیون نفر است، به عبارتی 25 درصد شهروندان مملکتِ امام زمان (عج) بیسواد تشریف دارند ، بیائید تعارف و ژست های مهربانانه و بزرگوارانه را برای چند دقیقه کنار بگذاریم و راحت بگوئیم 25 درصد از شهروندان مملکت گآو تشریف دارند . . . (بله بله حق با شماست اهانت پسندیده نیست ، اون سواد نداره اما شعور کِ داره ، اونم میتونست باسواد باشه اگر بسترهای مناسب فراهم بود ، اما فعلا بیسواد است و بیسواد هم گاو تشریف دارد)

اجازه بدهید یک پرانتز دیگر هم باز کنیم ، در اینجا حق صنف گاوها و حومه نیز محفوظ است که بگویند چرا این بیسوادها را با ما مقایسه می کنید ، مثلا چرا به مرغ که ای کیو کمتری دارد تشبیه نکردید (به هر حال در عالم دموکراسی همه ی طبقات عالم حقوق و حق اعتراض را دار می باشند است)

از بحث اصلی دور نشویم1 گاو . . .

به صورت میانگین در رای گیری های مملکت بین 63 تا 69 درصد مشارکت داریم ، یک مشاهده ی یلخی و میدانی می گوید که اتفاقا همان 25 درصد گاوها به شدت اصرار دارند که در رای گیری های سیاسی و اجتماعی مثل ریاست جمهوری و شوراهای شهر شرکت داشته باشند ، آدم باسواد یا نیمه سواد دار را باید با سلام و صلوات برد پای صندوق رای ، هی می گوید رای من خوانده نمی شود ، رای را می دزدند ، رای دادن در سیستم تئوکراتیک یا دیکتاتوری یعنی کشک یعنی پشم ، آآمّآ اما گاوها با اشتیاقی وصف ناپذیر در صف رای گیری سبد می گذارند و نوبت می گیرند!

اگر نسبت و تناسب ببندیم این 25 درصد از جامعه احتمالا چیزی بیشتر از 50 درصد از آراء 63 تا 69 درصدیِ رای دهندگان را به خود اختصاص می دهند

به عبارتی گاوها نقش تعیین کننده و سرنوشت سازی در دموکراسی (ایرانی؟!) دارند

24

سلااااام تو خوبی؟ قربونت برم

طوطی مهربون و با حال

_tooti

سلام . تو خوبی؟ بیا تو

از این طوطی خوشگل و با معرفت معذرت میخوام که پست مخصوصش رو با این چند خط آلوده می کنم. همین چند ساعت پیش متوجه این موضوع شدم  و اگه چیزی نگم روی دلم میمونه
یک موجود پست و نامرد رفته در وبلاگ کسی که من هم قلمش رو دوست دارم، هم براش احترام و ارزش قائلم از طرف من با آیدی کاپیتان بابک این کامنت مزخرف و چیپ رو نوشته

میخواستم بگم طنزهات کمی بی مزه شده
راستش این پستت رو یکی از دوستام بهم معرفی کرد اما من بر خلاف قبل زیاد دوستش نداشتم.
میدونی ، چون من 40 ساله تو آمریکا هستم برای همین یکم رک حرف میزنم و دوست دارم آزادی بیان وجود داشته باشه .
مخلص شما کاپیتان بابک
دوست دارم به ما هم سر بزنید و از آزادی بیان در وبلاگم لذت ببرید

برای تکمیل کردن کثافتش «کاپیتان بابک» رو هم  با اضافه کردن  babakus.wordpress.com به بدر و هلال لینک کرده
فکر می کنم (و امیدوارم) صاحب وبلاگ از مزخرف و چرند بودن کامنت متوجه شده باشه که کار من نیست. چون 1- اون نوشتۀ خاص اصلا طنز نبود. 2- من احتیاج به معرفی ایشون ندارم چون  نام وبلاگش همیشه توی لیست وبلاگستانم بوده. 3- من توی وبلاگ ایشون خودم  رو کاپیتان بابک معرفی نمی کنم 4- من تا این حد مبتذل  و چندش آور نمی نویسم…..

از شما خوانندگان گرامی هم پوزش میخوام
و خطاب به نویسندۀ اون کامنت چیز زیادی ندارم بگم جز اینکه دلم به حالت می سوزه. موجود حقیر و ناخوشی هستی.

18

بچه پولدارهای تهران

این تیتر را خودشان برای صفحات اینستاگرام، توئیتر و فیسبوکشان انتخاب کرده اند.

حتما تا بحال در بارۀ صفحۀ اینستاگرام این عزیزان شنیده اید که در داخل و خارج ایران جنجال بپا کرده است. من بهیچوجه مخالف ثروتمندانی که با زحمت و کار شرافتمندانه پولدارشده اند نیستم. نوش جانشان.  ولی بنظرم کار این سوسول های پولدار که بگفتۀ خودشان می خواستند نشان بدهند

زندگی در ایران همیشه  بد نیست

در شرایط فعلی کشورمان ابدا کار شایسته ای نبوده چون بر خلاف گفتۀ این عزیزان، زندگی در ایران همیشه برای 70 تا 80 درصد مردم از آنچه می گویند هم بد تر است و این ها یا خبر ندارند یا…..؟  گویا صفحۀ اینستاگرام شان  بسته  شده. باز هم خودشان گفته اند بدلیل

  False Publicity

  خوب اگر پابلیسیتی نمی خواستید، مگر مرض داشتید چنین صفحه ای را درست کردید؟

False ? اگر فریاد مردم بلند شده، کجایش Fase است؟

انتظار داشتید مردم برایتان کف و سوت بزنند که ماشین تان بالای یک میلیارد قیمت دارد و توی استخر ویلای بابایتان قلیان می کشید و شامپاین می نوشید و سلفی می گیرید؟

چون بار صفحه با بیست سی تا عکس و اینترنت  26 کیلو بایت در ساعت جمهوری ایبولایی-اسلامی  سنگین میشه، فایل پی دی اف درست کردم. بقول آمریکایی ها ENJOY!

rk1

آنکه بارید زآسمان زر بسرش – یا خودش دزد بوده یا پدرش….شاید در مورد اکثر این جوانها صادق باشد

به صفحۀ فیسبوکشان هم سر بزنید و تفریح کنید تا بسته نشده

42

Great White Shark

_Amanda-copy

این عکس را یک معلم دبستان از داخل قفس غواصی اش  گرفته که تو  اینترنت غوغا بپا کرده

آماندا بروور در نیوجرسی* (آمریکا) معلم هنری بچه های کلاس اول تا پنجمه و به همه میگه که از هیچ گونه مهارت عکاسی  برخوردار نیست. ولی خیلی ها بعد از دیدن این عکس زنده که از داخل یک قفس آهنی گرفته شده، حرفش رو باور نمی کنن. عکس در اینترنت طوفانی بپا کرده. آماندا گفته فقط روی صفحۀ اینستاگرامش 350,000 لایک گرفته و اونقدر سرش رو شلوغ کرده  که  وقت برای تمرکز روی هیچ کار دیگه ای نداره. عکس یک کوسۀ بزرگ سفید «گریت وایت»  (یکی از بزرگترین کوسه ها) رو نشون میده که با آروارۀ کاملا باز شده و نهایت هیبت وحشیانه ای  که از یک کوسه میشه تصور داشت، به دو سر ماهی بزرگ که بطنابی بسته شده ن یورش میبره
( توضیح واضحات، چون داریم عکس رو  می بینیم )

عکس در فیسبوک هم در صفحات مربوط به کوسه ها دست بدست چرخیده  و تمجید و هم انتقاد شده. انتقاد از طرف کسانی که از داستان پشت پرده خبر ندارن  و مدعی میشن که قرار دادن طعمه در نزدیکی میله های آهنی (قفس) میتونه برای کوسه ای که در حال حمله هست،  خطری ایجاد کنه.  مقاله ای در مجلۀ «تایم لایت باکس» آفریقای جنوبی اشاره کرده که آماندا بعنوان یک داوطلب روی یک کشتی تحقیقاتی – توریستی بوده. خود او به «گرایند تیوی» گفته که برای انترنی تابستانی اش در جمع آوری اطلاعات در بارۀ این کوسه ها، رفتار، علائم و مشخصات خاص هر کوسه (بمنظور شناسایی آنها) به تیم تحقیقاتی کمک کرده. در ضمن روی کشتی  با توریست ها گفتگو داشته و در بارۀ غواصی توی قفس، در حضور چنین جانور درنده ای  براشون توضیح میداده که خیالشون راحت باشه.

 خلاصه ای از مقاله انگلیسی رو اینجا گذاشتم. بنظر من اعتراض این افراد (حامی حفاظت از حیوانات)  در مورد نزدیکی میله های آهنی قفس بکوسه کاملا بجاست، و خوبه که بجای اون دوتا سر ماهی تن لش خامنه ای  و پسرش مجتبی و بقیه کس و کار و ده بیست نفر از بادی گاردها شون رو از اون طناب ها  آویزون کنن که از قفس دورتر باشه وا احتمال  آسیب رسیدن به کوسه رو کمتر بکنه

Amanda Brewer is an art teacher in New Jersey, who assures anyone who will listen that she possesses no great skill as a photographer.

But many aren’t convinced after seeing the vivid image Brewer captured recently from inside a shark-diving cage off South Africa, an image so stunning and life-like that it has taken the Internet by storm.

The image has been shared so widely, and discussed so passionately, she said, that she has had little time to concentrate on anything else.

“Just on my Instagram page alone it has received more than 350,000 likes,” said Brewer, who teaches grades 1-5.

The image shows a great white shark looking as ferocious as a shark can look, with its jaws wide-open and fully extended, lunging after two fish heads tied to a rope.

On Facebook the image has been making the rounds on pages devoted to sharks and, especially, white sharks.

There it has drawn praise, but also criticism from folks who do not know the back story, and who claim that the use of bait so close to a metal cage is dangerous for lunging sharks.

Brewer, as pointed out in a story posted this week by Time Lightbox, was in South Africa volunteering with the eco-tourism and research group White Shark Africa.

She told GrindTV that as a summer intern she was helping to collect scientific data, jotting down everything she could about individual sharks, including unique markings (for ID purposes) and behavior. She also was on board to interact with tourists, to ease their concerns about cage-diving with apex predators.

via Stunning great white shark image ‹just luck› – GrindTV.com.

* نیو جرزی تلفظ میشه

147

فرصتی تا توشۀ ره را بی اندوزیم

در دو سه پست اخیر – و کامنت ها – بسیاری از مسائل ایران و دنیا رو شکافتیم . از داعش در سوریه گرفته تا هم کیشان و برادران  ایرانی شان در جمهوری اسلامی،  ظلم وزورگویی های رضا شاه و پسرش – یا بقول آخوند ها و روشنفکران عزیز پهلوی اول و دوم-  بمردم ایران که باعث انقلاب شکوهمند اسلامی 57  شد که بساط ظلم و ستم و دزدی را از میان برداشت. به شصت سال پیش از آن و کودتای 28 مرداد نگاه کردیم و …دیگه عقب تر نرفتیم.  این سوی آبها، استفن هاوکینگ سرانجام صریحا اعلام کرد که خدا وجود نداره ( یک پدری ازش در بیارم که بفهمه خدا یعنی چی) ، خبر حملۀ آمریکا به داعش (بقول بی بی سی) ستیزه جو های مسلمان در سوریه، مرد سیاهپوستی مبتلا به ایبولا از لیبریا به دالاس – تگزاس اومد که در سیر نزولی بازار سهام موثر بوده … بحث هامونو با یک برنامۀ زیبا و فرحبخشِ تلویزیونی در بارۀ پوشش اسلامی که هر چند از صدا و سیما پخش شده ولی هیچ ربطی به فاسد و عقب مانده بودن آخوند ها و نظام جمهوری اسلامی نداره، بپایان رسوندیم.  دیگه چی مونده که در باره ش صحبت کنیم؟ چطوره بازم از مشکلات زندگی خودم براتون بگم؟ تا شاید روزی نوبت خوشی و شادمانی ها هم برسه

پانزدهم سپتامبر
…..
حال حاضر، یکی از چیزهایی که من رو به شدت آزار میده، این اسم وبلاگ بالای صفحه س که چون در پس زمینه یک عکس شاعرانه گذاشتم و عرض قسمت روشن رو کم کردم، رفته طرف چپ (همین عکس پائین که شانسی نگه داشتم و خوب شد چون دوست دارم). در واقع اسم جایی نرفته، سر جای قبلی شه، ولی خب…ول کن بابا. راستی راستی بیکاری ها مشدی! بقول آمریکایی ها خدا یه کم عقل به تو بده، کمی هم پول بمن! آخه بدی اش اینه که اون بالا اختیارات صاحب وبلاگ بسیار محدوده. البته میشه اسم وبلاگ رو گذاشت یا برداشت. اگه بخوای اسم وبلاگ باشه، مدل، اندازه و جاشو آیت الله وردپرس تعیین میکنه. اگه عکس هم بذاری بالای صفحه که دیگه فاجعه ببار میاد، چون که زیرا. این یک مشکلِ بزرگِ زندگی بدون تلفات مالی و جانی حل شد. مشکلات جانفرسا بشکل گازانبری من رو احاطه کردن و اونقدر فشارم میدن تا اینکه می افتم به کسشر بهم بافتن. جریان درخت که یادتونه؟ هنوز حل و فصل نشده. آشغالی ها چوب ها رو نبردن.* حق هم داشتن بندگان بیچاره ام. فعلا هفت 8 تا چوب به این کلفتی بیشتر از ده روزه بغل خیابون افتاده و باید با ادارۀ درختان تماس بگیرم لابد. دو سه تاشونو از روی چمن برداشتم، یا هل دادم روی قسمت سیمانی جلوی خونه، داشت ریقم در می اومد. هالتر که نیست جای دست داشته باشه. کلفت، زبر و سنگین، هرکول میخواد برداشتن شون.

اینطوری شده بود که اذیتم می کرد

اینطوری شده بود ! ها ها ها

همین که یه نفر چهار پنج خط در بارۀ شکل و شمایل وبلاگش توی وبلاگش بنویسه نشون میده که آسانسور کاملا تا طبقۀ بالا نمیره. دوشواری اساسی دوم زندگی ام فقدان نمک بود. با اینکه خیلی کم نمک مصرف می کنم، وقتی غذا می پزید، نمک یکی از واجبات است. بعضی از فققها گفته اند حتی از نماز و روزه واجب تر است. چون نمک نداشتم و می خواستم کته بپزم، رفتم سراغ این بسته های کوچیکِ قاشق کارد و چنگال پلاستیکی که وقتی غذا to go – برای بردن – می گیرم به م میدن و من هیچوقت استفاده نمی کنم و چه خوب که دور ننداختم چون من یک جل جمع کن هستم. کته پزید و یکبار هم فکر کنم برای نیمرو از همون بسته ها استفاده کردم. بالاخره دیشب گفتم هر چه بادا باد، برم یک جعبه نمک بخرم و ماموریتم موفقیت آمیز بود. مشکل دوم هم چی؟ حل شد

بعد نوبت پسرم رسید. اینجا با قارپوز کمی در باره ش حرف زدم. وقتی با دوستاش برای 5-4 روز رفته بود «جزیرۀ کِیمَن» که ساحل خوشگل سفید ** – اینجا به ساحل تر تمیز میگن سفید، ضمنا انقدر هم توضیح نده – و آب فیروزه ای رنگ که تا 15-20 فیت کف دریا معلوم میشه، ببینه، جو گیر شده و با تلفن سامسونگ S 5 رفته تو آب که از اقیانوس عکسبرداری کنه. تلفات: 750$ . بعضی وقت ها حراج که میذارن مثلا 600$. وقتی برگشت فقط دو 3 ساعت وقت داشت، صبح روز بعد باید سر کلاس می رفت. برقی دوش گرفت و لباساشو شست و نیمه خشک کرد. چند دقیقه ای بحث مردانۀ ملایمی داشتیم. به ش گفتم یعنی بچگانه و احمقانه تر از این کار نمی شد. پرسید از دریا عکس گرفتن احمقانه س؟ گفتم ببین باباجون، قبل از اینکه من مجبور بشم برای این عمل شما ازت عذر خواهی بکنم، قالشو بکن. چی میگن؟ درش رو بگذار.*** دیگه کاریست که شده. بذارش اینجا ببرم مغازه ببینم درست شدنی هست یا نه، که نبود. گفتم حالا چند روز بی تلفنی میکشی تا – تو دل خودم: هم تاوان پس بدی، یاد بگیری هم – به ت ثابت بشه که بدون موبایل و اس ام اس و اینترنت، واقعا میشه زندگی کرد. ما کردیم که میگیم. از خانوم سو هم خواهش کردم براش تلفن لوکس و گرون قیمت نخره. گفت نه، تو فکرش نبودم. پسرک دیگه نتونست بما رو بندازه، برگشت بدانشگاه و یکهفته ده روز بعد، از آمازون یکی پیدا کرد و از پسندازش مایه گذاشت 200$. خوبه از ابرها پیاده شد فعلا. حالا نوبت منه که سوار ابرها بشم. راستی شما می دونین چرا دریا و آسمون آبی بنطر میرسن؟ من چندین بار که رفته ام توی آسمون، اون بالا اصلا آبی نبود. آب دریا هم که خب آبه دیگه. وقتی میگیری کف دستت بی رنگه. اگه جوابش رو می دونین با دفتر اطلاعات تماس بگیرین. تلفن پسرک امروز رسید که قرار شد راهش بندازیم و بدیم دوستش که برای آخر هفته میاد هیوستن براش ببره. والسلام. مشکل سوم هم حل شد الحم دولا.

بخاطر پسرم این چند روزه، فیسبوک رو که ارادت چندانی به ش ندارم، بیشتر چک می کردم ببینم پیامی برام گذاشته یا نه. با ایمیل میونۀ خوبی نداره آقا پسر، همه چی باید لحظه ای باشه. فقط اِس. امروز بعد از ظهر دیدم- شنیدم دینگ! ف بوک زنگ زد. دستور صادر شده بود که امروز قراره تلفن برسه، حواست باشه دم در یا صندوق پست رو چک کن. به ش گفتم یک پلیز هم یه جایی اول، آخر یا وسط جمله ت میذاشتی راه دور نمی رفت. با نوکرت که حرف نمیزنی، ناسلامتی بابات هستم! گفت پلیز. این جریان تلفن در واقع مهم نبود که بنویسم. می خواستم بهانه پیدا کنم اسم خانوم سو رو بیارم، که آوردم. من و خانوم سو یه جورایی شیرین و فرهاد وار شروع کردیم. اوائل زندگی مون که – بدلیل یکسال و نیم یا کمی بیشتر موندنِ اجباری مادرم پیش ما – بدترین زمان بود، حالا که بعقب نگاه می کنم از یک جهت بهترین دورۀ زندگی مون بود! اگه بشکافم که چرا، طولانی میشه، حوصله شو ندارم. امروز موقع رانندگی به دو آدم تنها روی کرۀ زمین فکر می کردم. چرا همه ش مخم میکشه اونطرف؟ چون 25 سال زیر یک سقف زندگی کردن و بعد هیچ… تاثیر داره دوست عزیز. خوشحالم که رابطه مون خیلی متمدنانه است. خانوم سو از این خونه – سه 4 بار این روگفتم – بغیر از دفتر و چند تا کتاب های کار و اکثر لباس هاش و تمامی عکس هامون، چیز دیگه ای نبرد. حتی کتابهای فارسیش که بعضی بنظرم ارزنده هستن، مثلا فرهنگ عمید در 5-6 جلد، رمان ها: خواجۀ تاجدار، ژان کریستف، نامه های وان گوگ، کتاب های شعر نیما، شاملو، سهراب سپهری و ده ها کتاب دیگه …و خاطره های اون کتاب ها، همه و همه اینجا موندن. نمیگم اینها رو بمن بخشیده. لابد یک روز سراغشون میاد. احساس می کنم که براش مهم نبود و نیست. برای من هم چنین. باخت هر دومون خیلی بیشتر از کتاب و فرش و اسباب اثاثیه بوده. بقول آذری ها خیلی خیلی (چوخ چوخ). گفتن بعضی چیزها کمی چندش آوره (چیپ) ولی یکی دو تا تا مثال میارم. مادرزنم یک فرش بزرگ بدخترش داده بود که هنوز اینجاست. من هر وقت به ظرف و ظروف چیده شده توی کابینت های آشپزخونه دقت می کنم، احساساتی میشم. همه چی با سلیقه و حساب جاگذاری شده. کف همۀ کابینت ها رو روزهای اولی که اومدیم اینجا، کاغذِ مخصوص چسبوند. خانوم سو از یکسو واقعا زن زندگی بود، من بودم که از یکسو مرد زندگی نبودم. چند ماه پیش دوستی ازایران ( فرهاد) که از کالج و 30 سی سال پیش همدیگه رو میشناسیم پیش من بود. 65 سالشه، رفته یک زن 30-35 ساله گرفته! بعدا کمی در باره ش می نویسم. یه جورایی هم خوب هم بد، شهرستانی، ساده و خوش قلبه. می گفت اگه زن من اینجا بود، قول میدم که خانوم سو رو برمی گردوند. به ش گفتم قول میدم که نمی تونست. پسرمون حریفش نشد! به گریه ش انداخت، ولی نتونست.  کابینت های آشپزخونه، بالای اجاق  رو باز کردم، اون تو پله های کوچیک پلاستیکی هست که چیز میزا بهتر دیده بشن و از فضای محدود حداکثر استفاده برده بشه. بعضی از ادویه ها توی ظرفهای شیشه ای مخصوص هستن و روی چندتاشون برچسب فارسی زده. مثلا روی یکی نوشته گلپری جون. ادویه هارو که نشونِ فرهاد می دادم، گفتم من بیشتر این زهرمارهارو نمی دونم چی هستن و مثل یک خر نتونستم جلوی اشکمو بگیرم.

مدت کوتاهی قبل از رفتن خانوم سو یک کارت اعتباری (دیسکاور) با اسم خودش به ش داده بودم که 14000$ روش محل دارم. توی این (تقریبا)  2 سال یک دلار برای خودش با اون کارت خرج نکرده. هفتۀ پیش دم ادارۀ پست قرار می گذاشتیم که همدیگه رو ببینیم، تلفن خراب پسرک را به ش بدم. پشت تلفن گفت من 25 دلار روی دیسکاور برای ثبت نام بچه چارج کردم چون بجز دیسکاور و امریکن اکسپرس کارت دیگه ای قبول نمی کردن. این مناعت طبع و پاک بودن او داغونم می کنه. قسط وامی  رو که حماقت کردیم و با گرو گذاشتن خونه برای اون بیزینس لعنتی اش- که تقریبا 200 هزار بما ضرر زد – گرفتیم با اینکه من براش امضا کردم، خودش همیشه پرداخت کرده و ادامه داده. من هم هنوز پول بیمۀ ماشینش رو میدم و یک چندرغاز خرج کوچیک دیگه. مخارج دانشگاهی پسرم رو تقریبا نصف نصف می پردازیم. اگه بخواد از من طلاق بگیره، میتونه – نیمه – لختم کنه. فعلا حرفی از طلاق نزده. اگه اینکارش مفهموم و مقصود خاصی داره، نمی دونم چیه. من هم هیچوقت این کلمۀ زشت رو پیش نخواهم کشید. همین جدایی خوبه، یعنی خوب نیست. جدایی بابک از خانوم سو جایزۀ اسکار که نگرفت، توی هیچ فستیوالی هم نشونش ندادن.  بعد از رفتنش،  برای مالیات (بر درآمد) 2012 و 2013، ما بعنوان زن و شوهر ثبت نام کردیم که صرفِش  (از مجرد) بیشتره و هر چی از عمو سام پس گرفتم باهاش نصف کردم.  بیشتر از مالیات، یک قسمت کله م هنوز فکر می کنه به نفع هر دومون هست که برگرده. دوستش دارم. حتی اگه یه روز بخواد با من بد تا کنه، یک موی سیاه – شاید هم خاکستری که  رنگ مو نمیذاره ببینم – نمی خوام از سرش کم بشه. هیچکس بمن این حق رو نداده بود که انسان دیگری رو، که غلطی کرد و زنم شد، غمگین کنم. دوستش دارم ولی نه اونقدر که وقتی می بینمش مثلا قلبم تند بزنه یا دستپاچه بشم. خلاصه یک زن و شوهر جدا شدۀ نمونه و سرمشق خاص و عام هستیم. قبلا نوشته بودم که همون اوائل به ش گفتم خوب فکراتو بکن و فقط اگه به صلاح خودت دونستی برگرد. من دلم میخواد برگردی، ولی بخاطر خواستن من بر نگرد. حالا آخرش چی؟ ظاهرا خانوم سو صلاح دیده که برنگرده. مال من چیه؟ دور بودن از این خونه و این در و دیوارها یکی از دلایلی است که بالاخره از اینجا خواهم رفت ولی کجا، هنوز نمی دونم.
دو سال وقت زیادی بود. تلاش بیشتر و کارهای مختلفی می تونستم برای برگشتن زنم بکنم که نکردم. در درجۀ اول، کمی بهتر کردن زندگی خودم. شاید …شاید اون هم منتظر بود ببینه من یک فیلی چیزی هوا می کنم یا نه. نخیر، کمافی السابق به عن بودن خودم ادامه خواهم داد. دو سه ماه بعد از رفتنش که مادام موسیو نشستیم قهوه خوردیم و حرف جدی زدیم، خانوم سو گفت تو برای خودت باید بخوای که عوض بشی، نه برای من. یعنی ژان ژاک روسو جلوی منطق خانوم سو غلاف می کنه. من هم یک آدم حرف گوش کن،  اونقدر عوض شدم که دیگه یک عوضی هستم. بجرات میتونم بگم مشکل چهارم حل شدنی نیست.

——————-

* بالاخره یک روز شنبه که برنامۀ جمع آوری هم ندارن اومدن، راننده هم پیاده شد و به کارگر کمک کرد. دو نفری شاخه ها رو انداختن پشت کامیون و خلاص

** white sandy beach

***  جالبه که در انگلیسی (آمریکایی؟) عین همین اصطلاح هست که میگن put a lid on it یعنی در شو بذار یا در بذار روش  در

52

ترويج سبک پوشش اسلامی – فقط موندم که چی بگم

_zendeh-bad-zendegi1

اون کت و شلوارپوش  یه کم شبیه آقای زیبا کلامه، نیست؟

ترويج سبک پوشش اسلامی در تلویزیون ایران جنجال‌ آفرید

  جنجالی که نوشته اند، دقیقا چی و کجا بوده، کسی میدونه؟

_zendeh-bad-zendegi

این زهرا خانم دختر اون حاج آفاست که در عکس بالایی می بینید.. موجود بغل دستی ایشون زن حاج آقا هست که فرقشون هم کاملا مشخصه. اگه دقت کنید اون نقطۀ سفید روی صورت زهرا خانوم متمایل به طرف چپ صورتشه ولی مال زن حاج آقا وسط صورت قرار گرفته

لال بشم اگه خالی می بندم، وقتی این عکسو اول گذاشتم اینجا اون نقطه سفیده بیشتر از این طرف چپ کلۀ زهرا خانم بود، بعد که ریفرش کردم  یه کم کشیده شده به وسط. نمیدونم چرا  تکون خورد. می ترسم  شما ها فکر کنین جریان نقطۀ سفید سر کاریه و می خواستم  گمراهتون کنم

حالا مخالفین نظام مقدس هی بیان بگن مملکت رسما به فاک فنا رفته. چه تونه  دائم غر می زنین؟  یعنی برنامۀ تلویزیون از این بهتر و دلشاد کننده تر میخواین؟

68

نامه های ایرانی – یاس و داس

آنچه در زیر می آید  از کتاب مهم آقای فرج سرکوهی با نام «یاس و داس» است. کتاب برای دانلود در وب در دسترس است. از جمله در سایت کتاب ناک.
هر اندیشه ای محتاج نقد است و هر حرکتی محتاج اندیشه. نقد نیز باید از خویش آغاز شود: تاریخ، فرهنگ و همۀ آنچه تشکیل دهندۀ ماهیت ماست. این کتاب (یاس و داس) یکی از مهمترین اسناد در آغاز نقد ایران و ایرانی به دست یکی از خویشتن است. بسیاری از باقی ماندۀ سنت چپ سیاسی در برابر آن و قضاوتهایش موضع گرفتند و به سیاق همۀ چپ¬های راست کیش، چماق تکفیر بر آن نواختند. کتاب آن چنان شورانگیز و با نقد بسیاری از شمایلهای روشنفکری و فرهنگی آغاز شد و سریع به فرهنگ و باورهامان رسید، که از شوق نفسم بند آمد. حیفم آمد که بخشهایی از آن را نخوانید و در هیجان و لذت این خودپیرایی با من شریک نگردید.
خود نویسنده اصالت و دیدگاه انتقادی مطرح شده در اثرش را مهم ترین ویژگی آن دانسته و دیگران را به نقد اندیشۀ مستتر در آن فرامی خواند. این شما و این هم چند خطی از «یاس و داس»

______________________________

جامعۀ ایرانی در کشاکش تضادِ سنت و مدرنیته، مدرنیتۀ تقلیدی و تحمیلی را به دوران پهلوی اول و دوم تجربه کرد. حکومت اسلامی، آن سوی انشقاق، دو دهه سنت گرایی افراطی را بر جامعه تحمیل کرد. زیستن در دو قطب افراط، زمینه ای را فراهم آورد برای باز شدن چشمِ نقدِ مردمان. ایرانیانِ درگیر در بحران هویت، اغلب، گناه شکست ها و ناکامی هایشان را به گردن دیگران انداخته اند و شانه از بار پذیرش مسئولیت خالی کرده اند. دیگران را مقصر دیدن، ریشه هایی عینی نیز در تاریخ قدیم و معاصر ایران دارد. به دوران پیش از مشروطه، در هر گوشۀ تاریخ ایران رد هجوم های ویرانگر اقوام گوناگون را می بینید و پس از مشروطه نیز نشانه های دخالت آشکار و پنهان دولت های قدرتمند زمان را. دست خارجی. از منظر تئوری توطئه انقلاب مشروطه را انگلیسی ها به انحراف کشیده بودند و روسها سرکوب کرده بودند. رضا شاه را انگلیسی ها سر کار آورده بودند و کودتای 28 مرداد هم کار آمریکایی و انگلیسی ها بود. اصلاحات ارضی را جان کندی رئیس جمهور وقت آمریکا خواسته بود و و و و . اسناد تاریخی موید این ادعاها نیز فراوان بود. اسباب نابینایی همیشه فراهم است. اما ایرانیان از نقش خود نپرسیده بودند. نپرسیده بودیم، به مثل، که در مشروطه با پای خود به سفارت انگلیس چرا رفتیم؟ ژرف نگرترین متفکران ما، سید جمال الدین ها، آخوندزاده ها، حیدرعمواغلی ها، تقی زاده ها، به انگلیس و روس چرا می نگریستند؟ استقبال از ترجمه های ادبیات اروپایی در میان روشنفکران و کتابخوانان ما چنین گسترده چرا بود؟ قانون اساسی مان را از قانون اساسی بلژیک ترجمه چرا کردیم؟ عین الدولۀ مستبد را صدراعظم مشروطه چرا کردیم؟ حق وتوی مصوبات مجلس را به مجتهدین چرا دادیم؟ در بابی کشی با ملایان و حکومت همکاری چرا کردیم؟ اصلاح طلب بزرگمان امیرکبیر، جلاد جنبش بابیان، جنبش روستائیان و بی چیزان، چرا شد؟ بیشترین نیروهای اجتماعی و روشنفکرترین لایه های جامعه از ظهور سردارسپه استقبال، چرا کردند؟ روز 28 مرداد برای دفاع از حکومت مصدق به خیابانها چرا نیامدیم؟ مصدق را تنها چرا گذاشتیم؟ 15 خرداد 42 چرا رخ داد؟ چرا و چرا و چرا؟
از خود نمی پرسیدیم؛ که ما خود را قربانیانی می دیدیم بازی خوردۀ نقش بازان و شیاطین دهر. استکبار و غرب و استعمار و امپریالیست های روس و انگلیس و آمریکا.
اما این بار به تله افتاده بودیم. انقلاب اسلامی بی بروبرگرد کار خودِ ما بود. خودآگاه و ناخودآگاه می دانستیم که جمهوری اسلامی را ما خواسته بودیم. ما بودیم که برای تحقق جمهوری خدا در خیابانها و کوچه ها راه افتادیم. 99 درصد از ما (حتی گروهی از چپ ها، حزب توده به مثل) در انتخاباتی آزاد به ولایت فقیه و حکومت نایب امام رای دادیم. تلاشهایی هم بود این سوی و آن سوی و به ویژه در میان هواخواهان سلطنت و اصحاب تئوری توطئه که با امثله و شواهدی می خواستند باور کنند و به دیگران بباورانند که انقلاب سناریوی قدرت های بزرگ بوده است. اما بیشتر ما در خلوت خود نقش خود و دوستان و همسایگان و خویشان خود در انقلاب را به خاطر داشتیم. آن استقبال پر شور از آقای خمینی را هم به یاد داشتیم.
ما که چند سال پیش از انقلاب، گام زدن انسان بر ماه را دیده بودیم شبی تصویر آقای خمینی، تصویر نایب منجی موعودمان در ماه را دیدیم. ما بودیم که این و آن کرده بودیم در انقلاب. دیده بودیم از همان روزهای اول انقلاب که دولت های قدرتمند غربی با جمهوری اسلامی به مبارزه برخاستند. دیدیم که همه آنها از روسهای هنوز سوسیالیست تا آمریکایی ها و انگلیسی ها، در جنگ مقابل ما صف بستند و به عراق کمک کردند. تحریم اقتصادی هم دیدیم. دست خارجی این بار علیه فاجعه بود.
ما بودیم، یا اکثریت ما، که از امام و اسلام در برابر دنیا دفاع کردیم. ما بودیم، یا اکثریت ما، که به جنگ رفتیم تا مزار مقدس را آزاد و کربلا را زیارت کنیم. هزارسال برای فجایع و ستمی که اشقیاء بر نوه ی پیامبرمان روا داشته بودند گریسته بودیم و خود را سرزنش کرده بودیم که چرا در آن ظهر گرم و خونین عاشورای حسینی در زمان و در مکان آن تراژدی مقدس نبودیم تا جان بی مقدارمان را فدای امام مظلوممان کنیم. هزارسال بر تنهایی امام اولمان گریسته بودیم که کوفیان عهد شکن او را تنها گذاشته بودند و ما نمی خواستیم اهل کوفه باشیم. هزارسال آشکارا یا به خفا تولد منجی موعودمان امام عصرمان را جشن گرفته بودیم که می آمد و عدل الهی و بهشت خدا را بر زمین که لگدمال ستم اشقیاء بود، تحقق می بخشید. حتی پیش از اسلام چشم انتظار او بودیم که در آن زمان سوشیانس اش می خواندیم. ما ایرانیان نزدیک به دوهزاره رویای ظهور منجی را در خواب دیده بودیم، با این رویا زیسته بودیم و در اولین فرصتی که نظام کهن سال شاهنشاهی را شکستیم رویای دوهزارسالۀ خود را تحقق بخشیدیم.
اماممان را آوردیم. منجی آمد و کابوسی دهشتناک، وحشت و ویرانی و تباهی و ستم و جنگ و استبداد بر ما نازل کرد. ما در رویای خود که اکنون چون واقعیتی بی تردید و قاطع در برابرمان ایستاده بود نگریستیم و از منجی موعودمان، از اماممان، از رویای دوهزارساله مان و از خودمان وحشت کردیم:
که بودیم ما، که چنین کابوسی را دوهزار سال تقدیس کرده بودیم؟

بمباران داعش در سوریه

US - IRAQ - UNREST - MILITARY

اصولا  با بمباران های آمریکا هر جا باشه همیشه مخالف بوده ام.  داعش یک ایدئولژی است. دقیقتر بگم ایدئولژی اسلام. و ایدئولژی را نمیشه بمباران کرد.  با این وجود تا زمانی که حتی یک پاسدار جمهوری اسلامی  در خاک سوریه می جنگه، یا یک دلار از پول ایران در سوریه خرج میشه، حالا که آمریکا داره داعش رو تو سوریه می زنه، آی حال می کنم یکی از این موشک های آمریکا اشتباهی بره تو ماتحت بشار اسد و اگه وضع سوریه هم مثل عراق یا بدتر از لیبی بشه، برای مردم سوریه متاسفم، ولی بزرگ میشن یادشون میره، یعنی
Oh well, that’s too bad

*
*
*
*
*
*
اگر کامنتی کمپلیمانی فحشی چیزی خواستین بنویسین، زیر پست پیشین مرقوم بفرمائید :-)

39

آخرین سنگر


هیچوقت سال 88 را فراموش نخواهم کرد. شکوه آغازش و پایان تلخ و ناگهانی ش تا زنده هستم با من خواهد ماند. خواهرم پشت تلفن می پرسید: داداش می بینی می شنوی صدای مردم را؟ خیلی جیگرند! بعد از 30 سال مردم ایران که گویی پیش تر بخواب رفته بودند، برای گرفتن حقشان آرام و یکپارچه با دستهای خالی بخیابان ها آمده بودند، گاه در سکوت، برخی حتی با چسب روی دهان شان، گاه با فریاد شعارهای حق طلبانه راهپیمایی می کردند. جمعیت براستی با شکوه و باور نکردنی بود. شاید 4-3 میلیون نفر. آنقدر زیاد بودند که کسی نتوانست درست تخمین بزند، چنان که همۀ دنیا را بمدت یکهفته تکان دادند. بام تا شام همه جا صحبت ایران بود. سردستۀ دزدان جمهوری اسلامی در نخستین واکنش بمردم ستمدیده باز تهدیدشان کرد که…از نامش و تکرار حرفش چندشم می آید. دزد بزرگ اول خبرنگاران خارجی را بیرون کرد و  بعد چاقو کش ها و بسیجی های موتورسوار مسلح  را بکوچه و خیابانها آورد. با چوب  وچاقو، باتوم و گلوله  بجان مرد و زن، پیر و جوان رحم نکردند. بگفتۀ شاهدان، از کشورهای عرب و دهات ایران غول های بزن بهادر به تهران آوره بودند، بهر کدام روزی 200-300 هزار تومان می دادند که مردم را بقصد کشت بزنند. یک نفر در مغازه ای از یک غول دهاتی که آمده بود نوشیدنی بگیرد پرسیده بود : قوچعلی جان، چطور میتوانی مردم هموطنت را  اینطور بیرحمانه بزنی؟  و پاسخ شنیده بود که: نمیدانم،  حاج آقا بما گفته اینها منافق هستند، چنان بزنیدشان که دیگر بلند نشوند. من فقط میخواهم کارم را تمام کنم، برگردم به ولایت مان و با پولی که میگیرم عروسی راه بیندازم و زن بستونم.

آنقدر مردم را زدند و دستگیر کردند که شعارها رفته رفته به خشونت گرائید:  مرگ بر دیکتاتور. رهبراهریمنی – تو دشمن میهنی، ایران زمین یکصدا – مرگ بر کودتا، ولایت یزیدی- خشم ما رو ندیدی، نه غربی نه شرقی – جمهوری ایرانی، مجتبی بمیری، رهبری را نبینی. این تظاهرات بسیار صلح آمیز شروع شد و بدلیل رنگ انتخاباتی میر حسین موسوی، و مفهوم تلویحی اش، جنبش سبز نام گرفت.  امروز صد ها نفر از اروپا تا آمریکا،  از قبالش کیسه دوخته اند و هنوز بمردم دروغ می گویند. و جز این نمی شود که باشد چون کلیت نظام جمهوری اسلامی روی دروغ  (تقیۀ)  امام بنا شده است. دزد دوم رژیم، آن کوسۀ دروغگو بعد از شلوغی ها در نماز جمعه بمردم هیجان زده که مرتب فریاد می زدند گفت: آرام باشید، اجازه بدهید من میخواهم همان حرف شما را  بگویم!  در سخنرانی اش بدون ذکر انتخابات، زیرکانه جانب مردم را گرفت و گفت اگر مردم ما را نخواهند کنار میرویم. و بعد از آن مردم جمهوری اسلامی را خواستند و قصۀ ما بسر رسید، کلاغه به خانه ش نرسید. جنبش سبزنمیدانم خوب بود یا بد. چون خارج از ایران در آرامش و آزادی زندگی می کنم و در آن شرکت نداشتم، اجازۀ تحلیل و قضاونش را  بخودم نمیدهم. برای ندا آقا سلطان، سهراب اعرابی ، ترانۀ  موسوی ، دهها و صدها جوان دیگر که بیگناه خونشان ریخته شد و هزاران زندانی سیاسی و پدر ها و مادرهاشان  که مسلما خوب نبود. فقط میتوان گفت مردم چهرۀ واقعی رژیم مذهبی و ضحاک رهبر را دیدند. عده ای هم شاید با اسلام کمی بهتر آشنا شدند.

قبل از جهانی و عالمگیر شدن فیسبوک، شبکه ای بنام «مای اسپیس» * وجود داشت.  هنوز هم هست ولی بالکل خراب شده. صفحۀ مای اسپیس را قبلا می شد مانند یک وبسایت با نوشتن کُد «اچ تی ام ال» ** هر طور که دلت می خواهد درست کنی و مقاله و عکس و ویدئو رویش بگذاری. چند روز پیش عکس های آن سال را پیدا کردم که 6-7 تاشان را روی مای اسپیس گذاشته بودم.  نمی دانم چرا یکهو دلم ریخت پائین.  یکنوع احساس بیهودگی به م غلبه کرد. همه چیز خراب شد، مای اسپیس، جنبش سبز. بقول علیرضا رضایی ترموستات آغا هم خراب شد. خود من هم خراب شدم، زندگیم دگرگون شد.  این عکس هارا بیاد آن خاطرۀ فراموش نشدنی، بیاد شور و دلهره و حس مباهات آن یک هفته که تمام دنیا فکر می کرد ایران  میرود که آزاد  شود، با شما باشتراک میگذارم.

i03_19383265

روی هر عکس اگر کلیک کنید، می توانید آنرا کمی بزگتر ببینید

i03_19377861

i03_19316351خس و خاشاک

i02_19401925

i02_19389155

i02_19361189

i02_19314853

i06_19429207

i06_19370591دکتر برو دکتر

i06_19328571

i05_19411363

i05_19370133

i04_19361589

i04_19311201

i11_19370633

i10_19372097 نمیدونم  چرا طرفداران نظام مقدس علاقه خاصی دارن که مثل بز از چیزهای سخت  برن بالا

i10_19321615

i08_19430173

i08_19370019

i07_19370055هی بگین احمدی نژاد  طرفدار نداشت. بیا اینم یکی دیگه. روی کله ش نوشته ما میتوانیم دکتر احمدی نژاد. بله شما می توانید حتی شعار انتخاباتی تان تقلبی باشد

i07_19329007

i01_19430609عکس پائین در رسانه های خارج انعکاس زیادی داشت

i01_19361479

خس و خاشاک. هموطن های نازنینم

i38_19379493

i37_19428245

i37_19379573

i03_19389279

i36_19379725

i35_19435781

i35_19357413

i33_19435763به اسلحه دست این چاقوکش که ترک موتور جلویی نشسته توجه کنید. عکس یکی شون را هم داشتم که خنجر توی دستش بود و شناسایی شده بود که سرهنگ فلانی است.  لباس شخصی تنش بود. او و دو سه نفر دیگر بیچاره ای رو گرفته بودن و جناب سرهنگ آماده بود که ….

i32_19369363

i29_19431609

i29_19314435

i39_19381431

i30_19359971

i28_19435733

i28_19392529

i27_19429335

i26_19367745

i25_19411881

i25_19360547

i24_19428465

i24_19392767

i24_19370655

i24_19315945

i16_19367441

i15_19392749

i14_19419293

i14_19370659برای زدن یک زن و مردی که روی زمین افتاده چند تا گردن کلفت ریشو لازمه؟ خیکی دست چپی یه چیزی هم تو دستشه

i12_19370059

i11_19428373اگه برای این چند صد نفر نوشابه و ساندویچ تهیه کردن که الحق خیلی زحمت کشیدن

i11_19391019

i19_19429217

i19_19392771

i19_19370025

i18_19421535دلبران نظام مقدس همه اینجا جمع شدن

i18_19392765

i18_19370691

i16_19392701

i23_19372825

i23_19324777

i22_19430851

i22_19392753

i22_19314379

i21_19430937

i20_19430939

i20_19392757

i23_19412015

i41_19382207

این 5 تا عکس آخر رو خیلی دوست دارم. یکی از یکی بهتر. عکس آخر مدت زیادی پس زمینۀ صفحۀ  «مای اسپیس» م بود

i17_19370165

باز هم تا چشم کار می کنه خس و خاشاک

i13_19391839

i29_19360635درود به شرف و مردانگی تون

i28_19359991

i27_19360543

______

* MySpace

** HTML

______


.

42

چرا مرد ها نباید ستون خانوادگی بنویسند

image001

جان عزیز،
امیدوارم بتونی بمن کمک کنی. اونروزی عازم کار شدم، شوهرم موند خونه، داشت تلویزیون تماشا میکرد. ماشینم درست راه نمی رفت، حدود یک مایل بعد از حرکت ایستاد و مجبور شدم پیاده برگردم خونه که از شوهرم کمک بگیرم. وقتی بخونه رسیدم، باورم نمیشد چی دیدم. شوهرم با دختر همسایه توی اتاق خوابمون بود.
من 32 سالمه و شوهرم 34 ساله س و دختر همسایه 19 سالشه. ده سال از ازدواج ما میگذره. وقتی با همسرم روبرو شدم، کوتاه اومد و اعتراف کرد که شش ماه هست که با این دختر رابطه داره. همسرم راضی نمیشه که پیش مشاور خانودگی بریم و من درب و داغونم و  نیاز به نصیحت فوری دارم. میتونی لطفا کمکم کنی؟
صمیمانه،
شیلا
———
شیلای عزیز،
از حرکت ایستادن اتومبیل بعد از طی مسافتی کوتاه میتونه بدلیل اشکال های گوناگون موتور باشه. اول لولۀ بنزین رو چک کن که آشغالی توش نباشه. اگه نبود، لوله های وکیوم و شیلنگ های ورودی منیفلد و سیم های «گروند» رو چک کن. اگه هیچیک از اینها اشکال رو برطرف نکرد، ممکنه خود پمپ بنزین ماشین خراب باشه که باعث میشه بنزین با فشار کم به «انژکتور» ها برسه.
امیدوارم این کمکت کنه
جان