حکم 16 سال زندان برای نرگس محمدی

باز یک حکم مسخره از صلواتی یک لات لمپن بی سرو پا که در جمهوری اسهالی قاضی شده

این سه نفرو می شناسین؟ اینا صدای مردم ایران هستن

این سه نفرو می شناسین؟  صدای مردم ایران هستن

از نوشته های خودش یاری میگیرم…

خدایا دور و برم پر از مادران رنج کشیده است- از اوین – !

بارجو هشدار داد که فکر نکن چون بچه کوچک داری بازداشت نمی‌شوی. [تو را] با کودکانت به سلول می‌آورم- از اوین.

«محکوم فتنه نیستم بلکه محکوم بی‌عدالتی و تبعیض هستم.» از نامه محمدى به ظريف .

انقد روزایی که توصیف کرده تلخه که متوجه نمیشی کی شروع کردی به گریه – از اوین!

Image NM3همین چند دقیقه پیش شننیدم: صلواتی 39 سال زندان برای علیرضا گلیپور -هوادار مجاهدین- حکم صادر کرد

واژۀ #لگام- برای مخفف کردن لغو گام به گام اعدام ساخته شده که در نظر داعشی های شیعه (قاضی صلولتی و لاریجانی گوه اسم کوچیکش چیه عن) حتی مخالف اعدام بودن جرمی سنگین و شایان ده سال زندانی شدن است. من اگه جای روحانی بودم میرفتم سرم رو فرو میکردم توی عن. مرتیکۀ آخوند مثلن رئیس جمهوره چپ و راست میزینن بهش و هیچ گوهی نمیتونه بخوره. فقط میاد میگه باید این چینن باشد، نباید آنچنان باشد

پ.ن: یک هواپیمای مصر در پرواز از پاریس به قاهره  با 66  سرنشین پس ار ورود به آسمان مصر ناپدید شده :(  ببخشید، ولی امروز خبر نرگس محمدی من رو بیشتر آزار میده. خیلی براش احترام قائلم

این سخنرانی نرگس محمدی رو اگه ندیدین حتما نگاه کنید

آتنا – باز هم؟

1Aatnaa-more

«پشت بام» آتنا فرقدانی

امروز برای یادآوری تکه‌ای کاغذ، بوم‌ها و تخته‌ها را ورق زدم… به ناگهان طرحی سیاه و سپید پیش رویم بود… آشنا، زرد و زخمی، گوشه‌ای از آن پاره و درمانده… خاطرات به ذهنم هجوم آورد؛ اولین هجوم، اتاقک بازجویی… «صدای تردید بازجو…صدای خنده‌ی من از کرده‌ی خود»… هجومی دیگر صدای پرسشی از درون بود که پیش از زندان، روی بام خانه، نشسته بر کولر آبی، خیره بر چراغ‌های چشمک‌زنِ شهر، از من پرسیده بود: تصاویر خواهند توانست صدایی شوند برای روشنایی این چراغ‌ها؟!! تردید… تردید… تردید!
آن هنگام در قدرت تصاویر شک داشتم… اما امروز که برای تفکر و رسیدن به ایده‌ای تازه، بار دیگر از کولر آبی بالا رفتم و در جایگاه همیشگی‌ام حضور یافتم، چشم در چشم پنجره‌ها… خیره به صدای پرستوها… تنها یقین کردم به معجزه‌ی یک حنجره: «حنجره‌ی تصاویر… رنگ‌ها… قلم‌ها… برای نشانی از سیاهی‌ها و سپیدی‌ها«

منتشرشده در صفحه‌ی فیسبوک نویسنده

پ.ن. نمی دونم چی بگم. خیلی خوشحال شدم

 

برو کار می کن

1-پسرک هیجان زده س. امروز دوتا و نصفی مصاحبه ی کاری داره. می خواستم روی گاه شماری این تاریخو ثبت کنم که بعد گم بشه. فکر کردم چرا اینجا نه؟  با احتمال قوی تا آخر اینماه کار گیرش میاد. امیدوارم اولی که خودش بیشتر دوست داره خوب پیش بره*. ما که پخی نشدیم ولی پسرم (به از مال شما نباشه) بچۀ سالم و شایسته ایه و لیاقت یه زندگی شاد و راحتو داره. بقیه ی این پست چرت و پرت برای پر کردن صفحه س، آت آشغال های ذهنم ببخشید مثل توالت رفتن I am bitter

2- امروز «تد کروز» Ted Cruz از کمپین کنار کشید. ترامپ – دلقک موج سوار- رسما کاندید حزب جمهوری خواهد شد. این بدترین موقعیت standing حزب جمهوری خواه در 45 سال اخیره که من اینجا اکسیژن تلف کرده ام. بگذار تا <بگریند> چون ابر در بهاران. بذار بی شرف های جهانخوار (که ساندویچ  جهان درست می کنن گاز میزنن) اونقدر گریه کنن تا چشاشون از حدقه در بیاد. فاجعۀ سیاسی بمعنا ی وافعی کلمه. هنوز نمیدونم این خمینی آمریکا اصلن دانشگاه رفته یا نه! بهش که نمیاد. اما میدونم کلی پول از باباش بهش رسیده، ثروتشو خودش از صفر نساخته -من مخالف ثروت و آدم جهان وطنی پرولتاریا  و از این کسشرا نیستم. ثروتش نوش جونش. فقط میخوام بگم مثلن مثل بیل گیتس و مایکل دل، ترامپ کاملن خود ساخته نیست. بنظر من قیافه ش، چه جوری بگم بطرز خطرناکی احمقانه س :-)-  لابد کمپین آخوندا برای کلینتون  توسط جاکشِ 1# شون تریتا پارسی از فردا شروع میشه ها ها ها. کدوم آخوند کله گندۀ بی پدری بود (خامنه ای؟) که یکی 2 سال پیش به هیلاری کلینتون توهین جنسیتی کرده بود؟ حالا می افتن به لیسیدن کونش

حرفاش شبیه خمینی دجاله. ولی بعید میدونم مثل ربدن خمینی به ایران بتونه برینه به آمریکا. ما که براش دعا می کنیم... با آرزوی موفقیت

حرفاش یه کم شبیه خمینی دجاله. ولی بعید میدونم مثل ریدن خمینی به ایران بتونه برینه به آمریکا. ما که براش دعا می کنیم… با آرزوی موفقیت. مثل جورج بوش گوه بزنه بتمام دنیا. برای دیدن مقاله انگلیسیِ رویا حکاکیان روی عکس کلیک کنید

3- بنظرمن ترامپ اگه  رئیس جمهور بشه، بیشترِگوه هایی رو که قول داده، نخواهد خورد. مگه شوخیه؟ مثلا بیرون کردن 11-10 میلیون مکزیکی غیر قانونی  ( یه لغت بهتر هست الان یادم نمیاد، غیر معتبر؟). در این دور و زمونه غیر ممکنه. بله نخواهد خورد (چرا، کمی خواهد خورد) ولی برای فان هم که شده، فان یعنی تنبون زرد کردن آخوندا از پاره تر شدن کونشون، دوست دارم دونالد-احمدی نژاد- ترامپ انتخاب بشه یه کم بخندیم. چون اگه قدرتی خدا=بابک چند ماه بعد با گور بگور شدن سد عنی خامنه ای یک رهبر دیگه بیاد (مثلث هخل رو شنیده اید؟) من دیگه هیچی برام مهم نیست. همین جا رسمن و کتبن برای بار سوم چهارم سلب امید می کنم.  کون لق آمریکا، گور بابای ایرانِ وبا زده و بچه های گرسنۀ آفریقا. زنده باد سردار نقدی و برادران لاریجانی، قاسم سلیمانی و بشار اسد، هیتلر استالین خمینی. صد بار گفتم، بمن چه اصلا؟ بلند میشم میرم پرتقال

می خورم

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد /// بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد

  • ——————-
  • مصاحبۀ اول مثل گوه پیش رفت، دومی فوق العاده خوب، بیشتر و بهتر از تصور خودش*

جنگ ایران با آمریکا

kl_1

پرزیدنت اوباما و جان کری وزیر امور خارجه برداشتن تحریم ها و آزاد کردن 5 آمریکایی توسط دولت ایران را بمنزلۀ پیروزی «دیپلماسی هوشمند» جشن گرفته اند. جان کری اظهار داشته که معاملۀ هسته ای بود که راه را برای حل کردن صلح آمیز تنش ایجاد شده از زندانی کردن آمریکاییان و هم چنین آزاد ساختن ملوانان دستگیر شده در خلیج فارس هموار ساخت. او پس از آزادی زندانیان گفت: نه من، نه آنها فکر نمی کنیم بدون آن پروسه (توافق) این اتفاق صورت می گرفت.

منتقدین برداشت دیگری دارند. بنظر میرسد که معاوضۀ آمریکایی هایی که بر خلاف قانون و با اتهامی ساختگی دستگیر شده اند با 7 ایرانی که با دزدیدن اطلاعات تکنولژیک نظامی و تخلف از قانون آمریکا مجرم شناخته و (یا تا حالا) محکوم شده اند، بیشتر از معاوضۀ زندانیان به پرداخت باج برای آزادی گروگان ها شبیه است. در واقع 1.7 میلیارد دلار پول ایران که در سال 1979 ظبط شده بود همزمان با عزیمت 3 زندانی آمریکایی از ایران توسط نیروی هوایی سوئیس از طریق بانکی به ایران منتقل شد، افزون بر 150-100 میلیاردی که جزو معاملۀ هسته ای قولش را به ایران داده اند. هیچ اقدامی هم در بارۀ 45 میلیارد دلاری که آمریکایی ها بدلیل آسیب ناشی از تروریسم اسپانسر شده توسط ایران در دادگاه برنده شده اند، انجام نگرفته است

بعلاوه، همزمان با آزاد کردن آمریکایی ها، سه آمریکایی عراقی تبار باحتمال قوی توسط گروه عصائب أهل الحق گروه میلیشای جهادی که توسط نیروی قدس سپاه پاسداران اسپانسر می شود، در عراق ربوده شدند. در این حین، دولت اوباما علامت قرمز 14 ایرانی دیگر را که مظنون به انتقال غیرقانونی اسلحه به سوریه بودند را از لیست (پلیس) اینترپل برداشت. چنین معاملۀ بدی را به سختی میتوان ، آنطور که جان کری ادعا کرده، «پیشرفتی تاریخی از طریق دیپلماسی» نامید.

پرسش های حول و حوش «معاوضۀ زندانیان» انتقاد گسترده تر از معامۀ هسته ای با ایران را تشدید می بخشند. از نظر بسیاری از منتقدین، اعتماد اوباما به صداقت و قابل اعتماد بودن ایرانیان اگر توهم گرایی نباشد، ساده لوحانه است. اینکه رئیس جمهور (ما) قول می دهد که «بازرس ها تشکیلات هسته ای کلیدی ایران را 24 ساعت شبانه روز، 365 روز سال تحت نظر خواهند داشت» چنان تردید هایی را تقویت می کند. به گفتۀ تام روگان – از نشنال ریویو- «کلید» کلمۀ سوراخ دار است: با توصیف تنها چندی از تاسیسات هسته ای بعنوان «کلیدی» پرزیدنت اوباما تلویحاً جلوگیری از بازرسی تاسیسات غیر-کلیدی ایران را می پذیرد. ایران بسادگی مراکز نظامی اش را برای تحقیقات سلاح هسته ای بکار خواهد گرفت و سپس ادعا خواهد کرد که این مراکز ممنوع الورود هستند یا پیش از بازرسی تمیزشان خواهد کرد

نظارت آژانس بین المللی اتمی هم جلب اعتمادی نمی کند، تنها چون نمی تواند هر وقت بخواهد تاسیسات مربوطه را بازرسی کند و مجاز به دیدن بقیه، از جمله تاسیسات مربوط به توسعۀ موشک های بالیستیک، هم نیست. بنابراین ادعای آژانس که ایران اورانیوم  98 در صد عنی شده اش را به روسیه فرستاده یا مرکز آب سنگین رآکتور هسته ای اراک را از کار انداخته را نمی توان با قاطعیت تائید نمود. و با در نظر گرفتن سابقۀ طولانی  پنهان کاری و دروغ های ایران، کسی هم از تعداد و میزان کامل تشکیلات اتمی اش چیزی نمی داند. حتی اگر اطمینان بخشی آژانس درست باشد، ایران هنوز تشکیلات و دانش غنی سازی اورانیوم برای ساختن بمب اتمی  را حفظ کرده و می تواند هر وقت بخواهد سانتری فیوژها را از نو بکار بیاندازد. خلاصه، اطمینان دادن رئیس جمهور بما که «ایران به بمب اتمی دست نخواهد یافت» زیاد معتبر نیست

اما شکست های اخیر در معاملۀ هسته ای با ایران با سابقۀ روابط ما با جمهوری اسلامی از زمان پیدایش آن در  1979 همخوانی دارد. تاریخ نمایانگر اشتباهات تکراری و شکست نیروی تخیل ماست، در اینکه بدرستی انگیزه  و باورهایی را که الیت حکومت مذهبی ایران را به پیش میراند درک کنیم

این سو تفاهم و کج خوانی ایران با انقلاب اسلامی آغاز شد. بسیاری از تحلیل گران سیاست خارجی آمریکا تظاهرات علیه شاه را بعنوان مقاومت برابر استعمار و حاکم مطلقی برداشت کردند که با پشتیبانی آمریکا قد برافراشته که در خدمت جنگ سرد و منافع شرکتهای بزرگ باشد. بنابراین (گمان شان این بود که-م)  کسانی که به شاه حمله می کردند انگیزۀ ملی گرایی، استقلال، حقوق سیاسی و آزادی های اجتماعی داشتند.

در حقیقت، اهرم اصلی انقلاب طبقۀ مذهبی برهبری آیت الله خمینی بود که از قدیم از سکولاریسم و مدرنیته ای که بزمان پدر شاه بر میگشت، عصبانی بود. چنان که خمینی در 1963 گفت «رژیم شاه یک هدف اصلی دارد: آنها اصولا با اسلام و موجودیت یک قشر مذهبی مخالفند.» منبع این دشمنی با اسلام بگردن غرب و نفوذ پلید آن گذاشته شد که منتقد اجتماعی جلال آل احمد آنرا «غرب زدگی» نامید. تاریخ نگار غرب بری روبین می نویسد شواهدی که ریشۀ مذهبی انقلاب را نشان میداد، از سوی مشاورین کارتر نادیده گرفته شد «مبالغات مذهبی بعنوان یک پوشش ظاهری (ماسک)، وسیلۀ مناسبی برای بروز دادن دردهای انباشته شدۀ سیاسی و اجتماعی دیده شد.» اما چنانکه خمینی گفت، «ما برای ارزان کردن خربزه انقلاب نکردیم.»

بدون درک درستی از انگیزه های رژیم ایران، به هنگام تقابل با خشونت آن نقطۀ ضعفی داشتیم. دم و دستگاه کارتر تسخیر سفارت آمریکا و بحران گروگان گیری را بعنوان بیان ناراحتی و گلۀ ایران از آمریکا تلقی کرد، که آخرینش اجازۀ معالجۀ  شاه تبعید شده در آمریکا بود. بنابراین بحران ، بجای اینکه بعنوان عمل خشونت آمیزِ جنگی مذهبی که ایران با آمریکا آغاز کرده بود دیده شود، می بایست با مذاکره حل می شد.

هنوز بدتر، آمریکایی ها متوجه نبودند که با رژیمی سر و کار دارند که پایبند به عقلانیت و دیپلماسی بین المللی نیست که فرض را بر این می گذارد که اختلافات با مذاکره و معامله بر مبنای اعتماد (به طرف مقابل) و پاداش یا مجازات های مادی قابل حل و فصل اند. برای ملا ها حفظ پرستیژ و حمله به آمریکا مهمتر از این بود که بخشی از سیستمی بین المللی با قوانین مشخصی باشند. هر علامت ضعفی – مثلاً نامه های محرمانه و دلجویانۀ کارتر به خمینی – نشان شان میداد که الله جریانات را مدیریت میکرد تا باعث پیروزی ایران بر غرب کافر شود. وقتی تلاش کارتر برای نجات گروگان ها در طوفان شن به شکستی فاجعه بار و کشته شدن 8 آمریکایی انجامید، خمینی با شور وشعف گفت: آن دانه های شن ماموریت الهی داشتند…. مردم ما خون میخواهند و مدرسۀ ما مدرسۀ جهاد است.»

در پایان کار گروگان ها آزاد شدند چون کارتر میلیاردها دلار ظبط شدۀ ایران در بانکهای آمریکایی را ترخیص کرد. به گروگان گیرها باج دادند و پیامی که ملا ها و گروه های جهادی در شرف تکوین که از تهران تغذیه می شدند گرفتند این بود که آمریکا در برابر قلدربازی سر فرود می آورد

همان برداشت نادرست از انگیزه های رژیم و خصلت مذهبی آن در دورۀ ریگان صورت گرفت. در 1983 یک گروه جهادی تحت تعلیم و پشتیبانی ایران در خوابگاه ملوان های آمریکایی در بیروت بمب گذاری کرد و 241 تن را به کشتن داد. این حمله با بیرون کشیدن نیروی آمریکا پاسخ داده شد، در حالیکه فرانسوی ها و اسرائیلی ها به تلافی حمله به شهروندانشان، پایگاه های تروریست ها را در درۀ بکا بمباران کردند. جورج شولتز وزیر امور خارجۀ وقت در خاطراتش نوشت: «ملوان ها با عجله، در میان تمسخر فرانسوی ها و ناامیدی لبنانی ها، بیروت را ترک کردند.» به اندازۀ شکست بعدی روس ها در افغانستان، پاسخ (نظامی) ندادن به کشتار سربازانمان جنبش جهادی در حال رشد را جسورتر و متقاعد کرد که آمریکای آبروریخته و راحت طلب در مقابله با تروریسم فرار می کند. ما نتوانستیم درک کنیم که چنان تصوری (از ما) روحیۀ دشمن مان را قویتر و آنها را سرشار از تحقیر ما می کند

در همین زمینه چند سال بعد، ماجرای ایران – کونترا به همان اندازه فاجعه بار بود. پس از اینکه یک گروه جهادی وابسته به ایران چهار آمریکایی، از جمله رئیس دفتر سیا  که زیر شکنجه کشته شد، را گروگان گرفت، نقشه ای طرح شد که برای آزاد کردن گروگان ها و باج پردازی بیشتر از 2000 موشک صد تانک  TOW و 100 موشک ضد هوایی HAWK با تخلف از تحریم تسلیحاتی به ایران بفروشند و درآمد حاصل صرف مسلح کردن چریک های ساندانیستای نیکاراگوئه شود. علاوه بر آزاد ساختن گروگان ها، باور بر این بود که این معامله رابطه مان با ایران را بهتر کند

در واقع کل این نقشه تنها برداشت ایران از ضعف ما را تائید کرد. جهادیون بسرعت جای سه آمریکایی رها شده را با گرفتن سه گروگان دیگر پر کردند. و این ایده که رابطه با ایران را که به آمریکا اعلام جنگ کرده بود، میتوان با رشوه های مادی نظیر فروش اسلحه بهبود بخشید، نمایانگر شکست مداوم در دیدن (شناختن) این رژیم بنا به گفتۀ خودش بود – بعنوان سپاه الله که از دستورات پیامبر پیروی می کند، طوری که خود خمینی گفت، «جنگیدن با همه تا زمانی که بگویند خدایی بجز الله وجود ندارد»

در حالیکه خون سربازان آمریکایی در عراق و افغانستان توسط گروه های وابسته به ایران ریخته شده، چنان دست سیاسی درازکردنِ به راه خطا رفته در طول ریاست احزاب دمکرات و جمهوریخواه تا بحال ادامه داشته است. تمام تلاش برای مماشات با ملاها بر مبنای منافع مشترک و احترام روی یک سنگ بنا شده است: شکست نیروی تخیل ما – برداشت نادرستی که مانع سیستم سیاست خارجی ما شده تا بپذیرد که الیت حاکم (ایران) نمی خواهد با دشمنی که آنرا «شیطان بزرگ» می پندارد، راه بیاید- ابر قدرتی که جلوی راه تسلط جهانی اسلام را، که چنان که قرآن می گوید الله برای خیر بشریت در نظر داشته، گرفته است. افزونتر، سو ء تفاهم (از) این باورهای پرشور مذهبی منجر به استراتژی و تاکتیک هایی می شود که محکوم به شکستند، زیرا با نشان دادن ضعف و ایجاد شک، خشونت بیشتر (تروریسم) را تشویق می کنند و به پرستیژ (جهانی) ما آسیب می زنند

این آخرین راهِ خطا برای تغییر عملکرد ایران و چنان که اوباما قول داده است تبدیل آن به «یک قدرت بسیار موفق منطقه که به هنجارها و قوانین بین المللی احترام بگذارد» چیزی نشده، درشرف شکست است. رژیم به سرکوب در ایران ادامه میدهد، چند روز بعد از برداشتن تحریم ها، از تقریبا 7600 تن کاندید های میانه رو برای انتخابات مجلس رد صلاحیت کردند. و با دستی پر از ~   تا 150 میلیارد دلار آزاد شده و میلیاردها بیشتر که، حالا که تحریم ها برداشته شده است، از فروش نفت و سرمایه گذاری های خارجی خواهد آمد، به دخالت در امور سوریه و عراق – توسط گروه های وابسته  – ادامه میدهد، در خلیج فارس با شلیک موشک نزدیک کشتی های ما، دم مار می جنباند، و اسرائیل – بگفتۀ رهبر عالیقدر خامنه ای، غدۀ سرطانی – را تهدید به نابودی و ژنوسید می کند. فرق قضیه فقط اینست که الان احتمال دستیابی ایران به سلاح هسته ای واقعی است و می تواند تهدید ها و رجزخوانی های پیروزی نهایی اش را اعتبار بیشتری ببخشد

بیشتر از سی سال مماشات و تعامل تحت ریاست جمهوری هر دوحزب، رژیم تئوکراتی را که از آتش اعتماد بنفس مذهبی ملتهب است و بدرستیِ راهش اعتماد دارد، تعییر نداده است. چنان که رابرت گیتس وزیر امورخارجۀ سابق گفته، » بنظر من این باور که ایران نهایتاً تبدیل به یک کشور عادی خواهد شد و شالودۀ مذهبی-انقلابی اش ، اهداف منطقه ای یا حتی آرمان دستیابی به سلاح هسته ای را رها خواهد کرد، واقع بینانه نیست.» در گفتار و رفتار، ایران آشکار کرده که با آمریکا در جنگ است. شاید وقتش رسیده که ما حرف ملاها را باور داشته باشیم و مطابقش عمل کنیم

Iran’s War Against America

When will we start taking the Mullahs at their word?

March 22, 2016Bruce Thornton -Reprinted from Hoover.org.

President Obama and Secretary of State John Kerry have celebrated the lifting of economic sanctions on Iran and the release of five American prisoners held by its government as a triumph of “smart diplomacy.” According to Kerry, it was the nuclear deal that paved the way for the U.S. to settle peacefully the conflict with the Iranians over the jailed Americans, as well as secure the release of ten American sailors detained in the Persian Gulf. “Were it not for that process, I do not believe this could’ve happened, nor do they,” he commented after the prisoners were released.

Critics have a different take. The exchange of Americans unlawfully detained on specious pretexts, for seven Iranians duly indicted or already convicted for violating American law by stealing military related technology, appeared to be less a prisoner exchange than a payment of ransom for hostages. Indeed, $1.7 billion of Iranian funds impounded in 1979 was wired to Iran just as three of the American prisoners departed from Iran in a Swiss Air Force jet––on top of the $100-150 billion promised to Iran as part of the deal. Nothing was done about the $45 billion in civil judgments awarded to Americans for damages suffered from Iranian-sponsored terrorism.

Moreover, hard upon the Americans’ release, three Iraqi-Americans were kidnapped in Iraq, most likely by Asaib Ahl al-Haqa, a jihadist militia sponsored by Iran’s Republican Guard Quds Force. Meanwhile the administration gave up “red-flagging” with Interpol fourteen other Iranians who are suspected of smuggling weapons to Syria. Such a bad deal could hardly be termed “historic progress though diplomacy,” as Secretary Kerry claimed.

The questions surrounding the “prisoner exchange” are intensifying the broader criticism of the nuclear deal with Iran. Obama’s reliance on the honesty and trustworthiness of the Iranians seems to many critics to be naïve, if not delusional. The president encourages such doubts when he promises, “Inspectors will monitor Iran’s key nuclear facilities 24 hours a day, 365 days a year.” “Key” seems to be a loophole word, as Tom Rogan of National Review has pointed out: “By describing only some nuclear facilities as ‘key,’ President Obama is tacitly accepting Iran’s obstruction of non-key facility inspections. Iran will simply use military sites for nuclear-weaponization research and then claim those facilities are off limits or clean them up before inspections.”

Nor does the International Atomic Energy Agency inspire confidence in its oversight, if only because it is not free to inspect at will all pertinent nuclear facilities, and is barred from others, such as those related to ballistic missile development. Hence IAEA’s claims that Iran has shipped its 98-percent enriched uranium to Russia, or has disabled the core of its heavy water nuclear reactor at Arak, cannot be definitively confirmed. Nor can anyone know the full extent of Iran’s nuclear sites, given its long record of evasion and lies. And even if the IAEA is correct in its assurances, Iran still retains the equipment and expertise for enriching uranium to bomb-grade percentages, and can restart their centrifuges at any time of its choosing. In short, the president’s assurances that “Iran will not get its hands on a nuclear bomb” are not very credible.

Yet the failures of this latest deal with Iran are consistent with the long history of our relationship with the Islamic Republic from the time it was created in 1979. That history reveals repeated mistakes, failures of imagination, and an inability to understand correctly the motives and beliefs that drive Iran’s ruling clerical elite.

This misreading and misunderstanding of Iran began with the Islamic Revolution. Many American foreign policy analysts interpreted the demonstrations against the Shah as an anticolonialist resistance to an autocrat propped up by the U.S. to serve its Cold War and corporate interests. Thus those attacking the Shah were motivated by aspirations for nationalist self-determination, political rights, and civil liberties.

In fact, the prime mover of the revolution was the clerical class, led by the Ayatollah Khomeini, who had long been angry at secularization and modernization campaigns that dated back to the Shah’s father. As Khomeini said in 1963, the Shah’s “regime also has a more basic aim: they are fundamentally opposed to Islam itself and the existence of a religious class.” The source of this hostility against Islam, moreover, was laid at the feet of the West and its baleful global influence, which Iranian social critic Jalal Al-e-Ahmad termed “Westoxification.” As Middle East historian Barry Rubin writes, the evidence showing the religious origins of the revolution was dismissed by Jimmy Carter’s advisors: “Islamic rhetoric was seen as a mask, as a convenient vehicle for expressing accumulated economic, political, and social grievances.” But as Khomeini said, “We did not create a revolution to lower the price of melons.”

Without a correct understanding of the Iranian regime’s motives, we were at a disadvantage when confronting its aggression. The Carter administration perceived the seizure of the American embassy in Tehran and the hostage crisis as Iran expressing its grievances to the United States, the latest one being allowing the exiled Shah to seek medical treatment in the U.S. Thus the crisis was one to be resolved through negotiation, instead of recognizing it as an act of aggression in the religious war Iran had declared on America.

Worse yet, Americans seemingly were oblivious to the fact that they were dealing with a regime that did not adhere to the received wisdom of modern Western diplomacy among nations, which assumes disputes can be resolved by good-faith negotiation and material inducements or punishments. For the mullahs, maintaining prestige and attacking the U.S. were more important than being part of an international system with a specific set of rules. Any sign of weakness––secret conciliatory letters from Carter to Khomeini, for example––was taken as a confirmation that Allah was guiding events to achieve Iran’s ultimate triumph over the infidel West. When Carter’s attempt to rescue the hostages ended in disaster and the loss of eight American soldiers in a sandstorm, Khomeini exulted, “Those sand particles were divinely commissioned . . . Our people is the people of blood, and our school is the school of jihad.”

In the end the hostages were set free because Carter released billions of Iranian funds that had been frozen in American banks. Ransom was paid to kidnappers, and the lesson drawn by the mullahs and the nascent jihadist groups nurtured by Tehran was that America could be bullied into capitulation.

The same misapprehension of the regime’s motives and religious nature took place under Ronald Reagan. In 1983 a jihadist group trained and funded by Iran bombed the Marine barracks in Beirut, killing 241 military personnel. That attack was answered by a withdrawal of U.S. forces, even as the French and Israelis bombed terrorist camps in the Bekaa Valley in retaliation for attacks on their personnel. As then Secretary of State George Shultz wrote in his memoirs, the Marines “left in a rush amid ridicule from the French and utter disappointment and despair from the Lebanese.” As much as the later defeat of the Russians in Afghanistan, the failure to retaliate for the murder of our soldiers emboldened the growing international jihadist movement, and convinced it that a demoralized and hedonistic U.S. would run in the face of terror. We failed to recognize that such perceptions of us increased our enemies’ morale, filled them with contempt for us, and so acted as a force multiplier.

Equally disastrous in this regard was the so-called Iran-Contra scandal a few years later. After Iranian jihadist proxies kidnapped four Americans in Lebanon, including the CIA station chief who was tortured to death, a scheme was hatched in which the hostages would be ransomed by selling over 2,000 TOW anti-take missiles and 100 HAWK anti-aircraft missiles to Iran in violation of an arms embargo, with the proceeds used to arm the Contras battling the Sandinistas in Nicaragua. In addition to securing the release of the hostages, the transaction was believed to be a way to improve relations with Iran.

In reality, the whole scheme merely confirmed Iran’s perception that we were weak. The jihadists quickly replaced the three released Americans by kidnapping three others. And the idea that relations with Iran, which had declared war on the U.S., could be improved by diplomatic gestures and material inducements like weapons bespoke the continuing failure to see the regime in its own terms––as an army of Allah obeying the Prophet’s injunction, as Khomeini himself said, “to fight all men until they say, ‘There is no god but Allah.’”

Such misguided diplomatic “outreach” has been continuous through Democrat and Republican administrations down to the present, even as Iranian proxies have shed American blood in Iraq and Afghanistan. Attempts to “engage” the mullahs on the basis of “mutual interests and respect” have all foundered on the same rocks: the failure of imagination that has kept our foreign policy establishment from accepting that the ruling elite does not want to come to terms with an enemy that it perceives is the “Great Satan”—the superpower that stands in the way of the Islamic global dominance intended by Allah for the “best of nations,” as the Koran says. Moreover, this misunderstanding of these passionate religious beliefs leads to tactics and strategies doomed to failure, for they damage our prestige by projecting weakness and doubt that encourage further aggression.

This latest misguided attempt at changing Iran’s behavior and transforming it into “a very successful regional power” respecting “international norms and international rules,” as Obama has promised, is already failing. The regime continues to stifle dissent at home: a few days after the sanctions were lifted, it disqualified almost 7,600 moderate candidates from running for parliament. And flush with up to $150 billion in released funds and many more billions to come from oil sales and foreign investment now that the economic sanctions have been lifted, Tehran continues to develop its nuclear capacity and missile technology, continues to meddle in Syria and Iraq through its terrorist proxies, continues to saber-rattle in the Persian Gulf by firing missiles near our ships, and continues to threaten Israel, “a cancerous tumor” in the words of Supreme Leader Khamenei, with genocide. Only now there is a real possibility Iran will acquire nuclear weapons, and make its threats and boasts of ultimate triumph more credible.

Over thirty years of “outreach” and “engagement” under presidents of both parties have not transformed a theocratic regime fired with religious certainty and confidence in the righteousness of its cause. As former Secretary of State Robert Gates has said, “My view is that the belief that Iran over time is going to evolve into a regular nation state and abandon its theological revolutionary underpinnings, its aspirations in the region, or even its aspirations for nuclear weapons is unrealistic.” In word and deed, Iran has made it clear that it is at war with America. Perhaps it’s time that we start taking the mullahs at their word and act accordingly.

 پ.ن 1- یک نکته که در پست پیشین یادم رفت: پرفسور تورنتون تلاش می کند توافق هسته ای آمریکا با جمهوری اسلامی را خیلی کوچک کند و کاملا بی ارزش نشان بدهد. اینطور نیست بنظر من. این برای اوباما موفقیت بزرگی بود، شاید مهمترین دستاورد سیاست خارجی او در 7 سال و خرده ای رئیس جمهوری اش. آزاد کردن چهار تا تروریست یا برداشتن نام چهارده قاچاقچی جمهوری اسلامی از لیست اینترپول، از ارزش این توافق: سیمان ریختن و نا بکار کردن مرکز بزرگترین تشکیلات هسته ای ج. ا. و به فاک دادن 200 میلیارد $ (یا بیشتر) از پول مردم فلک زدۀ ایران، آنفدر ها کم نمی کند. بله این موفقیت بسیار بزرگی برای آمریکا و دنیا (تا ده سال) بود که نگذارند آخوند و چاقوکش های ریشو بمب هسته ای بسازند. در مورد پول های آزاد شده هم باید گفت آمریکا به آخوندها و پاسداران حتی یک دلار پول از خودش نداده است. اینها پول خود ایران است که متاسفانه امروز به چنگ سارقین جمهوری اسلامی افتاده. این پرفسور خیلی دست راستی است، اما بقیۀ حرفهایش – کلا در مورد اینکه آمریکا درست به رذالت و کثافت جمهوری اسلامی پی نبرده – درست است.

پ.ن 2- من نظر کلی خودم را در مورد این مقاله در پست قبلی نوشتم. علاقمند هستم نظر چند نفر از شما گرامیان را هم بخوانم

 

در بارۀمقالۀ: جنگ ایران با آمریکا

Iran’s War Against America

نوشته ای از بروس تورنتون، پرفسور دانشگاه کالیفرنیا استیت در رشتۀ   Classics and Humanities  نویسندۀ 9 کتاب و مقالات متعدد در فرهنگ کلاسیک و تاثیرش بر تمدن غرب

Bruce Thornton is a Shillman Journalism Fellow at the Freedom Center, a Research Fellow at Stanford’s Hoover Institution, and a Professor of Classics and Humanities at the California State University. He is the author of nine books and numerous essays on classical culture and its influence on Western Civilization. His most recent book, Democracy’s Dangers and Discontents (Hoover Institution Press), is now available for purchase.

پیش نوشت بجای پی نوشت

1- علاوه بر لینک منبع ترجمۀ بعدی که فردا پیشکش خواهم کرد، کل مقالۀ انگلیسی را هم اینجا خواهم گذاشت تا یکی دو نفری (یا بیشتر) که انگلیسی خواندن دوست دارند، نگاهی بیاندازند. ترکیب پاراگراف ها را در برگردان حفظ کرده ام که مقایسه آسانتر باشد

2-من با بیشتر این مقاله موافقم منهای جملۀ آخر پاراگراف ماقبل آخر که می نویسد ایران (ببخشید، جمهوری اسلامی) می تواند به بمب اتمی دست یابد. آنطور که من از متخصصین شنیده و فهمیده ام،  این توانایی تا ده سال از جمهوری اسلامی گرفته شده است. مگر اینکه در دل کوه ها، زیرِزمین ها یا در پایگاه های نظامی چیزهایی داشته باشند که آژانس اتمی و دیگران ندانند .

درخت زقوم جهنم

اینم درخت زقوم که میوۀ تلخش شبیه سر شیطونه و اگه حرفامو گوش نکنین به تون میدم بخورین قبل از اینکه سرب مذاب روی سرتون بریزم. گفته باشم

3- از یک سو، اگر سیاستمداران آمریکا 20-25 سال پیش شعور نویسندۀ این مقاله را داشتنند، می توانستند با چیدن دُم آخوندهای دزد مفتخور، تحریم 100% پاسدارها، آقازاده ها – در مسافرت ها و معاملانشان- و کارچاق کن های جمهوری اسلامی در آمریکا(از قبیل تریتا فارسی NIAC و امثالهم) و حمایت همه جانبه از هر گونه جنبش مردم ایران علیه این رژیم اهریمنی، مسیر فاجعه (عن قلاب اسلامی) را تغییر دهند. از سوی دیگر، اگر مانند چپگرا های جهان وطنی معتقد باشیم که امپریالیسم ایران را مفلوک، ورشکسته و درمانده می خواهد، پس آمریکا راهش را درست  رفته و تنها آبروی خودش را در دنیا برده است.  برای آزاد و آباد شدن ایران، آخوند، ولی فقیه و هر چه گوهِ عمامه و ریش هست باید بروند توی کون خر یا به مستراح تاریخ…بنظر من گوه بهیچوجه اصلاح شدنی نیست. وقت را غنیمت بشمارید! از من بشما نصیحت، برای نجات بشریت و کرۀ زمین هم اسلام عزیز باید ریشه کن شود (غیر ممکن)  یا کلاً تغییر یابد، یک زقوم و زغنبوت دیگری  شود مثلا مثل مسیحیت. راهش را عوض کند و از سیاست و حکومت گورش را گم کند بیرون برود. اگر کشورهای متمدن دنیا دست روی دست بنشینند و فکر اساسی نکنند، تعلیمات اسلام عزیز دنیا را منفجر خواهد کرد.

4- با جملۀ آخر پاراگراف آخر هم که (تلویحاً) بطبل جنگ می کوبد، مخالفم. با هر گونه جنگ شدیدا مخالفم. اما اینرا بگویم  اگر آمریکا (مثلاً) یک موشک کوچولو موچولو توی اتاق خواب مجتبی خامنه ای یا آفت الله شاهرودی یا هر عرب دزدِ بی پدر دیگری بفرستد، ناراحت که نمی شوم سهل است، کلی هم می حال میکنم. آمریکا بی شوخی می تواند مردم ایران را تقویت و تشویق کند، بشوراند که  خودشان را آزاد کنند، همان طور که در سال 57 به خمینی گجستک دجال کمک  کرد ایران را به گوه بکشد. اما بنظر من آمریکا هرگز دست به این کار نخواهد زد چون دلش برای مردم ایران نسوخته و نباید هم بسوزد (خود مردم ایران هم دلشان نمی سوزد-شاید بتوان گفت %80 یا بیشتر قشر تحصیل کرده وابسته به حزب چلوکباب هستند و37 سال با گوه اسلام تمکین کرده اند و این گوه از همان روز ورود خمینی و سخنرانی در بهشت زهرا بویش بلند شد).  آمریکا خیلی هنر داشته باشد، گندی را که به عراق زده درست می کند، در خاورمیانه دیگر دردسر اضافی نمی خواهد، به اندازۀ کافی دارد و چه بسا مثل خر توی گل گیر کرده باشد

5- حالا خوبه من ماه پیش گفتم 6 ماه ساکت میمونم. اگه می گفتم می نویسم مثلا چه کار می کردم؟ پریشب حوصله م سر رفته بود، خودم را با این مقاله مشعول کردم. همانطور که آن بالا هم نوشته ام: از فضیلت خاموشی چندان بهره ای نبرده ام. این واژه را گوگل کردم، نتیجه حالب بود. تمام صحفحۀ اول را بدر و هلال گرفته است. باید برایش کپی رایت بگیرم. لول

خودکشی ایرانیان

امیر عباس فخرآور در کتاب 700 صفحه ای رفیق آیت الله که اگر ارزانتر نشود من نخواهم خرید، نوشته که خامنه ای دست پرورده  و مامور روسیه برای ضدیت با آمریکا، فروختن و به گوه کشیدن ایران است. زندگی و پیشینۀ این انگل گدامنش دزد برایم ارزش 45 دلارهزینه گذاشتن ندارد

 درست یا غلط، این ادعا قابل تامل است چون خامنه ای بدون تردید و بنا بر گزارش کوتاه پخش شده از کانال RT  در دانشگاه  PFUR  روسیه تحصیل کرده  و ظاهر و باطن امر هم نشان میدهد که تا امروز در هر دو هدف، بویژه به گوه کشیدن ایران، موفقیت شایان توجهی کسب کرده است.(اما چرا چنین مطلب مهمی پنهان شده؟ به لینک های پائین صفحه در بارۀ زندگینامۀ سیدعلی گدا نگاهی بیاندازید)  از آن گذشته 4 دقیقه و 20 ثانیه گفته های دکتر میلانی در بارۀ عن قلاب شکوهمند اسلامی هم اگر قبلا نشنیده اید شنیدنی است. این پیش زمینه و اسناد و اطلاعاتی که هر سال به حجمشان افزوده می شود، اگر داش کیوان دعوایم نکند، مرا باورمند تر می کنند که فاجعۀ سال 1979 میلادی یا هر چه بود، انقلابی خودجوش و مردمی نبود. مردم فقط آخرهای کار، با آتش زدن سینما رکس و دروغهای گوناگون آب و نان و مسکن رایگان به بازی گرفته شدند و احمقانه خودکشی کردند. کجای دنیا -البته بجز مرز پر گوه ر ما- یک آخوند دبنگوز عقده ای می تواند با یک هواپیمای اختصاصی بیاید و یک پادشاهی 2500 ساله را بگیرد و سر تا پایش را به گوه بکشد؟ عقل هم خوب چیزی است و البابک! البته بهیچوجه سیاست غلط شاه، خفقان سیاسی، چپ ستیزی مالیخولیایی و آخوندنوازی ساده لوحانه و ایجاد یک خلا ء سیاسی را که توطئه گران و خائنین بخوبی از آن بهره گرفتند را انکار نمی کنم. اگر ادعای فخرآور اعتبار داشته باشد، نشان دهندۀ اینست که چرا و چگونه آمریکا در امور خاورمیانه بطرز فجیعی از روسیه رودست خورده است. افزونتر، یادم نیست کجا شنیدم که سالها پیش -شاید قبل از نازل شدن وبا (خمینی) در ایران؟، یک چرچیل روسی گفته بود ما برای گند زدن به دنیا و کنترل آن یک لشگر (پتانسیل) یک میلیارد + نفرۀ مسلمان داریم. فقط کافی است آنها را بسیج کنیم (رم بدهیم). عنقریب تمام دنیا را به گوه خواهند کشید. فلذا اینچنین هم شد. چنان که افتد و دانی، شیعه و سنی که بجان یکدیگر بیافتند، کثافت، فساد، تخریب و کشتار کلهم منظومۀ شمسی را به گوه خواهد کشید. کاش آمریکا هم اینرا 40 سال پیش می فهمید و بجای پشتیبانی از طالبان، چپقشان را چاق میکرد.. نوکری چیز خوبی نیست، استقلال خوب است. اتوبوس هم از مینی بوس بزرگتر است. duh! ولی -با پوزش از هفشده درصد قشر فهمیده و متمدن- حالا که ما بیعرضه و توسری خور هستیم و قرار است نوکر و وابسته به دیگران باشیم، وابستگی به آمریکا را به نوکری روسیه و گوه های عرب و عرب دوست، انیرانیان (جمهوری اسلامی) ترجیح میدهم. وقتی نوکر آمریکا بودیم (که نبودیم و آن داستانی دیگر است) ، اقلا می توانستیم هر لباسی دوست داشتیم بپوشیم و زن و مرد توی دریا شنا کنیم، برقصیم و آواز بخوانیم. دلار هم 7 هشت نومان بود

12592586_2

میخواستم ساکت بمانم، نسبتا به چیزی که نوشتم وفادار مانده ام و به این دوران مدیتیشن ادامه خواهم داد. اینها فقط چس ناله های واپسین برای جلوگیری از غمباد گرفتن است. لی لی خنگه گفت: «چه می شود کرد؟  استطاعت مردم ما همین است.» مردمی که هزار+ سال است شکست خوردن از اعراب و قتل و تجاوز به آبا و اجدادشان را با بزرگداشت روز زینب و فاطمه، محمد و علی و کوفت و زهرمار…گرامی می شمارند و برای مردن اعرابی که آمدند پدرانشان را کشتند، خواهران و مادرنشان را یکی کردند، عزا می گیرند. هیچوقت درک نکرده ام چرا اینقدر مردم عجیب و غریبی هستیم ما ایرانی جماعت. از حق نباید گذشت، در تمام دنیا نمونه ایم.  نه تنها در استعداد عاریایی، اعدام و مصرف مواد مخدر، دزدی (خامنه ای) و خیانت (ابراهیم یزدی) در بی خیالی هم رکورد زده ایم. دیگر فرقی هم نمی کند، کار از کار گذشته و روز به روز بدتر می شود. امروز بهتر است بپرسیم سرانجام مردمِ ایران جمهوری اسلامی را نابود خواهند کرد یا جمهوری اسلامی ایران را؟

 

کلاه مخملی ها در همایش اصولگرایان

نصیحت لی لی را بکار می گیرم که غمباد نکنم

همایش بزرگداشت شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) با عنوان عطر یاس با حضور حداد عادل، نماینده مجلس شورای اسلامی، مهرداد بذر پاش، نماینده مجلس شورای اسلامی و مهدی چمران، رییس شورای شهر تهران، دوشنبه ۳ اسفند ۹۴ در سالن همایش های حسینیه شهدا برگزار شد.
جمعیت آبادگران ایران اسلامی برگزار شد. از نکات جالب توجه ان حضور گسترده کلاه مخملی ها در این همایش بود

247371_432

247372_834

247373_268

247374_656

247375_564

247376_876

247377_405

247378_628

247379_870

247380_134

247381_139

247382_361

حکایت هم چنان باقی است

.

من خسته ام. شاید برای شما خنده دار یا مسخره باشد یا نباشد که – برای نمونه- جاده ای که جمهوری اسلامی وسط دریاچۀ رضائیه ساخت، خشک شدن نه، خشک کردن دریاچه ها، رود کارون، زاینده رود و بسیاری از تالاب ها، %85 آبهای زیرزمینی ایران، دست درازی آخوند ها و پاسدارهای دزد بی ناموس به کوه ها و جنگل های ایران، مرا همانقدر غمگین می کند که وضعیت کارتن خوابها، گرسنگان، تن فروش ها، معتادین شیشه و تریاک و زهرمارهای شیمیایی چینی، زندانیان سیاسی، مردم فلک زدۀ سیستان و بلوچستان و خوزستان و…. دلم می خواهد ایران خیلی زود از چنگ این دیوث های بی شرف آزاد شود، نه سی 40 سال یا 200 سال دیگر. پنج شش سال اینجا گاهی از خودم نوشتم و گاهی داد و بیداد کردم، به آخوند و لوطی اش، پاسدار فحش دادم و دیگر خسته ام. اگر ورق برگردد و فردا آخوند بازیچه و میمونِ پاسدار شود، اگر تا بحال نشده، اگر شاهرودی گوه عرب ولی مطلقۀ 80 میلیون ایرانی شود، اگر ایران را بجنگ بکشانند، اگر اگر اگر…اگرها به چه ابتذالی کشیده شده! نمی گویم ژاپن و آلمان، چرا باید اینفدر از ترکیه پس بمانیم؟ از ماست که بر ماست؟ بیدار خواهیم شد؟ اگر جمهوری اسلامی چهل سال دیگر بماند، ایران هم خواهد ماند؟

مانند بسیاری از مردم طبقۀ خودم، نمی توانم سرم را بیندازم پائین و چیزی نگویم و ننویسم، انگار نه انگار که یکمشت دزد عرب و ایرانیانی بمراتب بدتر، چه بسر ایران آورده اند، بیخیال و باری بهر جهت باشم. با هر خبر و رویدادی از جمهوری اسلامی، آتش نفرت و کینه ام افروخته و افروخته تر می شود. نمی گویم این خوب است. وقتی می دانم اینجا هیچکاری از دستم بر نمی آید، بهتر نبود منهم بی خیال می شدم و به چلوکباب کوبیده ام می پرداختم؟  دوستانی که بمن لطف زیادی دارند، می گویند از خودت بنویس. من همینم. خودِ نفرت، و از این نفرت بیزارم. سی چهل سال پیش با نفرت و کینه بیگانه بودم، این نفرت را جمهوری اسلامی در من کاشته و پرورانده است. وقتی می بینم مردم رفته رفته به ذلت و نکبت عادت می کنند (اداپته می شوند)  و هر سال که می گذرد، دعا می کنند که فقط اوضاع بدتر نشود، این آخوند نیاید، آن آخوند بیاید، روحم  آزرده می شود. روح من آزاده و عاصی است، مانند محمد مختاری ها ایستاده مردن را به در ذلت نشستن ترجیح میدهم. با شل کن سفت کن کاری از پیش نخواهد رفت. باور من اینست که گوه (جمهوری اسلامی) را نمی شود اصلاح کرد. مردم ایران یا باید آتش بپا کنند، برای آزادی شان بجنگند یا بتدریج خواهند مرد. از شما گرامیان پوزش می خواهم که نخستین روز سال نو با چنین پیامی پیشتان آمدم. .

GOHe dozd

دو تا گوه اول و دوم بس نبود حالا این جاکش عراقی دندون تیز کرده سوار مردم بشه

من خسته ام. روحم تحمل نکبت جمهوری اسلامی را ندارد. از نام سه کلمه ای کشورم و پرچم عقرب نشان عربی اش و از دهان گوزیدن های بواسیر عظمی سید علی گدا متنفرم. از رئیس جمهور آخوندی که نمی تواند نام تبه کاران و دزدان را بزبان بیاورد،  ولی زر می تواند بزند، از سلیمانی و سپاه قدسش، از ارتش ریش و پشم و بشکۀ عنش فیروزآبادی، از نقدی و لاریجانی های عرب در بالاترین مقام های ریاست عقم می گیرد. تراژدی دردناکی که امروز مردم ایران با آن دست بگریبان شده اند، عمیق تر از آنست که با نوشتن تجزیه و تحلیل یا با فحش دادن دل آدم خنک شود. صرفنظر از خبرهای خوب جم تیوی و اینکه آقاراده ها چه ویلاهایی دارند و چه لامبورگینی و پورشه هایی سوار می شوند، نصف بیشتر جمعیت آن سرزمین طلاخیز و %90-80 کارگران زیر خط فقر بسر می برند. زمان و زمانه ای است که مردم پشت جنایتکاران چند سال پیش که امروز اصلاح طلب و محبوب شده اند، سینه می زنند. چرا فراموش می کنند؟ چطور تحمل می کنند؟ کاش می فهمیدند امام زمانی که انتظارش را می کشند، همان خمینی دجال بود که آمد و خدعه کرد و ایران را بخاک و خون کشید. امام دیگری در راه نیست! مردم مغلوب و درمانده شده، مفلوک و منفعل مانده اند. آن چند صد یا هزار نفری هم که فریاد دادخواهی می زنند، پشت میله ها برای شنیده شدن صدای فریادشان دست به اعتصاب غذا می زنند، کم کم خاموش می شوند و میمیرند. همۀ ایران را یک خانۀ دروغ و نیرنگ، سیاه و تباه، یک زندان بزرگ و در چنگال مرگ می بینم و باید مدتی – یا برای همیشه – از این مرگ و سیاهی فاصله بگیرم. کلمات از این همه خفت و حقارت فرار می کنند. کاش می توانستم از دلم عکس بگیرم و نشانتان بدهم که با من چه ها می کند. شش ماه، تا آخر تابستان اینجا سکوت می کنم. بعد از شش ماه، با دستانی پر از قصه و ترانه یا برای بدرود گفتن همیشگی پیش شما باز خواهم گشت.

 دوستتون دارم. سال نو را برانون سرشار از شادی تندرستی و پیروزی آرزو می کنم، عید نوروز رو شادباش میگم

پیتزا برای سلامتی تان خوب نیست

دو سه روز پیش دوستم فریدون (آقای ویتامین) باز آمده بود. قبلا در باره اش نوشته بودم ( هرکی هر کی-نوامبر 2014) . همان جوان 68 ساله که زن 33-32 ساله گرفته است و می خواهد برایش کارت سبز بگیرد. فرستادن مدارک و کاغذ بازی هایش را من بعهده گرفته بودم. سیتیزن آمریکاست و بهش گفته بودم که نیاز به وکیل ندارد. کارها همه خوب پیش می رفت تا اینکه رسید به مسئلۀ ساپورت و گیر کرد. چون در 5 سال اخیر مثلا 2 سال و چند ماه اینجا کار کرده بود فکر می کرد باید 3 سال کار کرده باشد و باید کسی را پیدا کند که ساپورتش (تضمین) کند. اینهم تنها شامل پر کردن یک فرم و یک امضا از آدمی واجدالشرایط و فرمالیتۀ محض است و برای تضمین کننده هیچ مسئولیت دیگری ایجاد نمی کند. طفلک فریدون با لاله زن جوانش، 2 دختر از ازدواج پیشین و یک پسر 3 ساله که با لاله دارد، یک پایش اینجاست، پای دیگرش در مرز پر گه ر جمهوری اسلامی. بچۀ خوب و پاکی است ولی با اینکه هشتاد سال آمریکا زندگی کرده و مدرک مهندسی هم گرفته، از تکنولژی چیزی سرش نمی شود. مثلا نمی داند چرا جایی که اینترنت (بقول خودش وای فای) نیست، وایبر موبایلش کار می کند. یا اینبار از من می پرسید آن جی میل که دفعۀ پیش برایم درست کردی، مشخصات و پسوردش چی بود؟! ای بابا، چه می دانم! خوب یک جایی می نوشتی اش. بهر دری برای ساپورت زد، تیرش بسنگ خورد. آشنایی در بومانت دارد که بیشتر از 40 سال یکدیگر را می شناسند و بگفتۀ خودش (آن آشنا) حتی در ولایت بخانه شان رفته و با هم نان و نمک خورده اند. این آشنا مولتی میلیونر است. 30 سال پیش یک ساندویچ فروشی روبروی ساختمان کامپیوتر دانشگاه ما باز کرد و بعد کتابفروشی مجاورش را هم خرید و بقول فریدون ماهی 25 هزار دلار – نمی دانم چطور – در آمد دارد. دفعۀ پیش که فریدون بآمریکا آمده بود، به این آقای آشنا – مثلا بگوئیم اسمائیل – تلویحاً رو انداخته بود که به کسی نیاز دارم برایم فرم ساپورت پر و امضا کند. او هم بروی مبارکش نیاورده و گفته بود انشاءالله یکی را پیدا میکنی. ممنون از دلگرمی دادن شما! ایندفعه خود اسمائیل باهاش تماس گرفته گفته بود – مضمونش چنین بود – که دفعۀ پیش در حق تو بی انصافی یا نامردی کردم، بیا یک روز صحبت کنیم.

عقبگرد: مسئلۀ کارت سبز گرفتن چشم و هم چشمی است. کمی هم از این ماجرا بوی زن ذلیلی می آید. لاله دختر خاله هایی؟ اینجا دارد که پدر یا عمویشان مولتی میلیونر است، کارخانه مارخانه دارد. دو تا دختر کارت سبز گرفته اند و کاراصلی شان رفت و آمد در مسیر تهران – دالاس است. چون پیدا کردن ساپورت دشوار شده بود، فریدون بالاخره با اکراه و لابد پیشنهاد همسرش، با این آقای میلیونر ملاقات کرد. او بهش گفته بود مگر مغز خر خورده ای پسر جان؟! این زن می آید اینجا، بعد ولت می کند و پی کارش میرود. تو اصلا در مورد این زن قبل از گرفتنش تحقیق کردی؟ (بتو چه پفیوز؟!) و خلاصه گفته بود چون کفشم پایم را می زند، من نمی توانم برایت امضا کنم. همین آقای محترم رفته بود ایران و پیغام رسانده بود که چه نشسته اید ملت مسلمان که حسین را کشنتد، فریدون در آمریکا زن دیگری دارد و عشق و حال می کند و …خلاصه بلوایی بپا کرده بود! بیچاره فریدون فقط کار می کرد و دنبال ساپورت کننده می گشت! چرا ما ها اینطوری هستیم، یا شده ایم؟! من نسبت به دخترهای فریدون سمپاتی پیدا کرده ام چون مادر فداکارشان چند بار ول شان کرده و رفته (بار آخر با مرد دیگری و برای همیشه به هلند). وابستگی شدیدی به پدرشان دارند که از 2 و 4 سالگی نگه شان داشته، تر و خشک شان کرده است. وقتی حرفش پیش آمد و فهمیدم فریدون در نظر دارد، اگر کارش درست شد، با همسر و پسرش بیاید (دخترها بمانند) و کس شعر می بافت که بزرگ کردن دختر در آمریکا چنان و بهمان است، در مورد پیگیری پرونده اش سرد شدم. یعنی وقتی گیر کرد، من هم دست روی دست گذاشتم. وقتی تصمیم گرفت فرم ساپورت را با هر چه دارد و ندارد خودش پر کند، %15-10 اش را پر کرد و برای من (ایمیل) فرستاد، گفتم من نمی توانم اینرا تکمیل کنم، چون خیلی طولانی 10-12 صفحه است، من که چیزهای شما ها را نمی دانم. در جواب ایمیل های اضطراری شان که ایوای چه خبر، پرونده را بسته اند (نبسته بودند) یکی دوتا ایمیل سرد و فرمال برایش فرستادم، گفتم وقتی تماس میگیری لازم نیست هی مطالب را تکرار کنی، اینها را که می گویی 11 ماه پیش میدانستم. یکسال مهلت داشتیم (فرم ساپورت را بفرستیم) و عاقبتاً 13 ماه از مکاتبه با ویزا سنتر گذشت و خلاصۀ کلام 800-700 دلار ضرر کرد که پرونده را از نو بجریان بی اندازد. آمدن فریدون و اسکان در ینگه دنیا در این سن و سال، با یک زن جوان و 3 فرزند قد و نیم قد با عقل جور در نمی آید. دست کم ماهی 4-3 هزار دلار پول می خواهد که ندارد. اینها را دفعۀ پیش که آمده بود بهش گفته بودم و قبول داشت.

چرا اینها را می نویسم، چه نتیجه ای می خواهم بگیرم، هنوز درست نمی دانم. بجای دلم مغزم گرفته است چون دیگر دل ندارم که بگیرد. هی عقب و جلو می روم و گیجت می کنم. حتما بالاخره به یک جایی می رسیم. در سفر پیشین فریدون، وقتی بزنش گفت کسی پیدا نمی شود، چه کنم، با کونم که نمی توانم از دیوار صاف بالا بروم؟! دعواشان شد. زن شروع کرد به پیامک های تند و تیز فرستادن که همه چیز دیگر تمام شد. وقتی برگشتی سراغ من نیا، قفل خانه را هم عوض کردم، حق نداری پسرت را ببینی. برو گوه بخور. نه چاخان کردم، گوه بخور را نگفته بود، من روغنش را زیاد کردم. فریدون دو سه تا از پیامک ها را نشانم داد و پرسید تو میگویی چه کنم؟ جوابش را دیگر نداد تا برگردد. من فکر کردم دیگر کارشان تمام شده، ولی برگشت و معلوم شد اوضاع آنقدر هم وخیم نبوده. آن مردک با دروغ هایش در بارۀ (زن داشتن و عشق کردن) فریدون نفت روی آتش ریخته بود. با برگشتن فریدون دروغهای آن مرد فاش شد و بعد ایمیل های ویزا سنتر ( مشترکاً به من و لاله)  که اگر می خواهید پرونده را دنبال کنید، بیائید و دوباره بما پول بدهید، آب روی آتش ریخت. دلگرمی ایجاد شد که پرونده را کلاً نبسته اند، فریدون دوباره برگشت که ساپورت پیدا کند. آرام روی پنجرۀ آشپزخانه، پشت خانه ام می نواخت و من خواب بودم، مثلاً حدود 5-4 بعد از ظهر! لابد 9-8 صبح خوابیده بودم. نه ساعت نگاه می کنم، نه تلفن جواب میدهم. فکر کردم دارم خواب می بینم. دیدم نه! حتی وقتی چشمم را باز می کنم، هنوز صدای ضرب روی پنجره می آید.

اسمائیل چه می خواست بگوید؟ هیچ! بیخود جرقۀ امید در دل فریدون روشن کرده بود. به ش گفته بود من خواهرم فلان کرده، دختر خاله ام بهمان شده و خلاصه از من بر نمی آید! خوب تو که نمی خواستی کمک کنی، چرا تماس گرفتی که بگویی من در حق تو ناروا کرده ام؟ حالا که بد تر شد! کارش واقعاً قابل درک نبود. فریدون بالاخره پیش یک وکیل بعد از این – کار چاق کن- ایرانی رفت و او بهش گفته با همین 2 سال و خرده ای کار کردنت، درآمد کافی داشته ای که برای زنت اقدام کنی. حدود 1200$ هم ازش دستمزد میگیرد تا کاری را که من شروع کرده بودم، بپایان برساند…….. پس، اگر برساند، کل ضرر شد فعلاً حدود 2000$ ……..(بدون حساب کردن هزینۀ رفت و برگشت ها)  I am so sorry  یعنی آی ام سو ساری! هنوز معتقدم دارد اشتباه می کند. هنوز به کارچاق کن پولی نداده، اصلا قرار بود سه چهار روز پیش به ایران برگردد، دخترانش بی تابی می کنند. می خواست زنگ بزند رفتنش را چند روز عقب و پرونده را دوباره راه بیاندازد. امروز و فردا وایبرش می کنم ببینم چه شد. این هارا هم بگویم که لاله –دستش درد نکند – دخترها را مثل یک مادر نگهداری می کند. به شکر من، همگی با هم خوب می سازند. برادر فریدون که بیست سال در مزرعه ای با ارزش یک میلیون دلار که متعلق به فریدون است، مفت زندگی کرده و از درآمد بادام و پسته و چه می دانم هلو، یک شاهی به فریدون نداده، حالا نصف مزرعه را هم – نمی دانم چرا – می خواهد. همه توی سر یکدیگر می زنند. یکی از پسران فروشندۀ مزرعه هم تاقچه بالا گذاشته، امضا نمی دهد که فریدون برای مزرعه قباله – که ندارد – بگیرد. کارها پیچیده شده اند.

گرسنه بود، پرسید برویم کافه کباب؟. رفتیم ، کوبیدۀ گوسفند تمام شده بود، جای شما خالی ماهیچه گوسفند با باقالی پلو خوردیم. کره اش را فی الفور توی بشقاب من گذاشت. قبلا نوشته بودم که فریدون در عمرش نه تنها لب به سیگار و مشروب نزده، کوکاکولا، کره، قهوه، گوشت گاو، خوک، کالباس، یا هر نوع غذای پروسه شده نمی خورد. فقط مرغ و ماهی، عسل و بادام و سیب پرتقال و….. هر روز ورزش می کند و بیش از حد نیاز سالم است. وقتی اینجا می آید، کوچک نوازی می کند و کوبیدۀ گوسفند حاضر است بخورد. وقتی در بارۀ سلامتی و غذا خوردنش سخنرانی می کند، من بفکر خودکشی می افتم. اینبار بهش گفتم، ببین فریدون سوء تفاهم نشه، نمیگم کار تو بده، ولی من دود می کشم، مشروب هم پاش بیفته می خورم. هر چی دوست داشته باشم می خورم لذت می برم، وضع سلامتی ام هم اِی… بد نیست، راضی ام. ولی اگر 5 یا ده سال دیگر هم بمیرم، هیچ گله ای ندارم. یکه خورد و تقریبا رنگ صورتش پرید که این حرفها چیه؟! چون از مرگ من خیلی ناراحت شده بود، بلافاصله اضافه کرد:  پیش وکیل و حسابدار که رفته بودم، اون خانومه  ازم پرسید تو ورزشکار هستی؟ بدنت خیلی ظریف یا ورزیده س (یا چیزی شبیه این). گفتم به به چقدر کیف کردم اما من سرم از اینقدر مواظبت افراطی درد میگیره! ترجیح میدم چیزای خوشمزه (که بیشترشون مضر هستن) بخورم ولی تو هم کار خودتو بکن. گفت نه خب، زیاد هم افراطی نیستم. مثلا زنم یکبار پیتزا درست کرده بود خوردم، چون همه ingredient اینگیری دیِنت هاش طبیعی بود. گفتم خب اینکه خیلی خطرناکه، نکن از اینکار ها، از جونت مگه سیر شدی؟ لبخند یخی زد و گفت: پس دیگه جوک میگی؟ ماجرای یکبار پیتزا خوردن فریدون ته مغزم چسبیده بود

از خاطرات خارخاسک

.

پنج شنبه 26 اردیبهشت ماه 70
زمان به سرعت سپری می شود. صدای جیک جیک #گنجشکها چه دلنشین است. هوا کمی گرفته است، اما نه آن قدر که دل آدم بگیرد. آسمان #خاکستری یه کم رنگ است و تکه تکه ابرهای کمی تیره تر، روی آن خاکستری کم رنگ چسبانده شده. نمی دانم سرخوش هستم یا خسته، شاید تصور می کنم خدا دوستم دارد.
چرا خسته هستم؟ چرا دوست ندارم به عقب برگردم؟ چرا هنوز بزرگ نشده ام و روحم کودکانه حس می کند، کودکانه فکر می کند و زود خسته می شود؟ خدایا می توانم دوباره دوستت داشته باشم؟ چقدر به دامان تو برای خستگی در کردن نیاز دارم.
خورشید پنهان شده است زیر ابرهای تکه تکه، سکوت زیبایی حکم فرماست، جلوی در انبار ایستاده ام. از باغچه ی پریشان، بوی علفهای گلستانه می آید! چقدر از این که در کشورمان جنگ تمام شده است خوشحالم، چقدر به صلح احتیاج دارم. عجیب است چقدر تغییر کرده ام، من از بمب ترسیده ام، از موشک از آوارگی می ترسم. دو سه سال پیش این چیزها بخشی از زندگی من بود اما امروز از این ها فراری ام. صدای گنجشک ها زیباست. نسیم می وزد لای برگهای درختانِ یاغی یه باغچه ی پریشان و برگ ها چه موزون می رقصند. خدا آن بالاست نگاه می کند، بالاتر از ابرهای خاکستری، بالاتر از خورشید و چه مهربان دامنش را گشوده است. می توان به آن پناه برد. صدایم را می شنوی مهربان، کم مانده است عاشقت شوم؟ کبوترها را که عاشق کرده ای.
حاشیه: جلوی انبار یک حیاط قدیمی نه چندان بزرگ است وسطش یک باغچه بزرگ دارد. درواقع فقط چند ردیف آجرهای بزرگ مربع شکل دور و بر حیاط است و بقیه اش باغچه با درخت خرمالو، انگور، بوته های گل رز خشک شده و چند درخت دیگر که نمی شناسم. باغچه خیلی درب و داغان و پریشان است. پر از ضایعات چرم و آشغال پاشغال های دیگر، تصمیم گرفته ام این حیاط را مرتب کنم. باغچه باید شاداب باشد. حالا که چشم اندازم فقط این باغچه است. باید چشم اندازم را دلنواز کنم.
اما اول باید انبار را سرو سامان بدهم. هنوز این تو خیلی کار دارم. شاید هم روزی نیم ساعت باغچه را مرتب کنم. هرچند » میم» دوست ندارد من خیلی توی محوطه و حیاط آفتابی شوم. کلا اسیری آورده، مدام به من می گوید: اینجا محیط کارگری است مواظب باش. ( مواظب هستم خوب. اما توهم زر زیادی نزن من را که نمی توانی زنجیر کنی من کار خودم را می کنم.)

************************************************

خودم که نمی نویسم، بیکار هم ننشسته ام. بعد از نزدیک به یک سال غیبت و سکوت، خارخاسک خاطرات 15 تا 20 سالگی اش را در وبلاگش منتشر می کند. یکهفته است که این خاطرات را می خوانم و دیگر هیچ!  اینرا که اینجا گذاشتم، بیست و چهار سال پیش نوشته است. دفعۀ پیش که نوشته ای چنین اثر گیرایی رویم داشت، ژان کریستف رومن رولان را می خواندم. نمی گویم خارخاسک قدرت رومن رولان را دارد، اما چیزی توی بعضی از نوشته هایش هست که به روح و قلبم نفوذ می کند و دوست دارم آن چیز را کشف کنم

زیاد پایبند علامت گذاری درست(نقطه و کاما) نیست. بعضا آنجا که لازم نیست کاما و حتی نقطه می گذارد و جایی که لازم است نه! دو سه تا هم غلط املایی دارد (مثل خاکستری یه کم رنگ!). می خواستم تصحیح کنم و بعد تصمیمم عوض شد. نوشته اش را عینا کپی کردم چون همین طور با غلط غولوط هایش قشنگ است12508836_90!

دختری 19 ساله  که جنگ و بمباران تهران را تجربه کرده (برادرش چند سال؟ اسیر جنگی بوده، آزاد شده و برگشته) تازه دیپلم گرفته و برای اینکه بتواند مستقل باشد و برای روح بلند پروازش پرواز کند، علیرغم میل پدرش، در کارگاه کفشی از منصور که بعد ها آقای «میم» می شود، مدیر شرکت/کارخانۀ  (کفش) کار گرفته است. همین 2 روز پیش بعد از دعوای حسابی با بابا و چند روز با هم قهر بودن، به پیشنهاد مامان سراغ بابا رفته، بغل و بوسش کرده، برایش ناز و شیرین زبانی کرده و آشتی کرده اند. آن آشتی کردن چقدر شیرین بود! در آن 8 سال، خمینی، شیاد خون آشام و جمهوری اسلامی چه زندگی هایی را تباه کردند. یادتان مانده، قرار بود من دیگر دلم برای ایران نسوزد؟ آب و خاک ایران بمن چه؟  گفتم که گور بابای ایران که جمهوری اسلامی باشد و روی حرفم میمانم! به قدرت اسلام عزیز و بحق امام زمان، چیزی نمانده خشک و خراب نکرده باشند.  یک زندان بزرگ با وسعتی بیشتر از 3 برابر فرانسه که به نصف آن ریده اند! اما نسبت به مردم – کسانی مانند خواهرم، همسر و فرزندانش، خارخاسک، برادرش سیاوش و پدر و مادرهاشان، مهمتر از همه مادران عزادار ندا، سهراب، ستارها…..نمی توانم بی تفاوت باشم. نمی توانم

ایرانیان و دایره‌ی بسته‌ی یک کاف و سه گاف

 دودوزه نوشت:

حالا که به لطف اینترنت، هر ننه‌قمری از جلق زدن برای پورن‌استارهای لاس وگاسی تا قله‌های علوم سیاسی به قدر دو برگ دستمال، یک شاش و 10 دقیقه زمان فاصله دارد، ما نیز برای عقب نماندن از قافله‌ی گنده‌گوزی، ابتدا بر این و پس از کمی تعمق بر آن شدیم تا مانند سایر پیامبران خطه‌ی نجاست‌پرورِ خاورمیانه، نوشته‌ای از خویش به یادگار گذاریم و در آن، تمامی مشکلاتِ جن و اِنس از حضرت کیومرث(ع) تا سَیّد سوشیانس(عج) را پنبه‌زده و پوزه‌ی همه‌ی استادان ریز و درشتِ یاوه‌گوی را به خاک صحنه بمالیم. بعدش دیدیم از آنجایی که کون‌گشادیِ عاریاییِ ما اجازه‌ی تفکری عمیق‌تر از اندازه‌ی مشخصی را به ما نمی‌دهد و از طرفی شیرین‌بختانه موسِم انتخابات هم بود، گفتیم کار خودمان را ساده کرده و خروسکی به عروسک انتخابات بزنیم. اما اشکال کار این‌جا بود که این‌بار، اندازه‌ی بلاهت جاری در رفتار و گفتار بسیاری از هم‌میهنان همیشه در صحنه‌ی این کارناوالِ رقت‌انگیز به قدری بود که خواهی‌نخواهی واژه‌ها به متلک و متلک‌ها به فحش دگر می‌دیسیدند و این برای اندیش‌مند یگانه و سترگی چون ما پسندیده نبود. پس با صرف یک کاسه سنجد، بر کون‌گشادی ذاتی‌مان غالب آمده و ژرفای بیشتری به تفکرات خویش بخشیدیم و به لطف الهی دریافتیم که این هیپنوتیزم ملی، تبلور چیزی بزرگ‌تر و ریشه‌دارتر است که تا آن، حل نشود خیلی چیزهای دیگر ویژتن! همین معضلی که عرض شد نیز بر جای خود باقی خواهد بود و آن چیزی نبود جز همان دو صفتی که کار مرا در نوشتن این سطور به اینجا کشانده بود. کون‌گشادی و گنده‌گوزی. یک کاف و سه گاف.
جانم برای‌تان بگوید که وقتی ما آردِ رفتار خودمان و دیگران را حسابی بیختیم و الک تحلیل‌مان را آویختیم، دیدیم ما ملتی هستیم با تفکری کشاورزی، ساده و خطی که تبلور همه‌ی مصیبت‌هایمان همین کون‌گشادی و گنده‌گوزی‌مان است. برای دومی نیاز به پهلوان‌پنبه‌های بومی داریم و برای اولی نیاز به بهانه‌های صد‌من‌یک‌غازِ خودساخته. بعدش فهمیدیم بی‌خود نیست که ترکیب مزخرفی مثل ملی-مذهبی از دل این جامعه در می‌آید و این‌همه طرف‌دار پیدا می‌کند چون ملی‌اش گنده‌گوزی‌مان را ارضا می‌کند و مذهبی‌اش کون‌گشادی‌مان را. تازه همین‌ها را هم به عنوان مشکل قبول نمی‌کنیم و برای همین فرارِ از واقعیت و خودسازی است که سال‌هاست هی گُه روی گُه مالیده‌ایم و این همه تبصره در قوانین تخمی‌مان و ضرب‌المثل‌های متضاد در اخلاق و ادبیات‌مان و مغلطه در کلام و اندیشه‌مان داریم. حالا کافی است کسی پیدا شود و فقط کمی، یکی از این دو را قلقلک بدهد تا آن روی سگ‌مان را برایش کار بگذاریم. کافی است در خلال کلامش هرچقدر هم که مودبانه و منطقی باشد بفهمیم که نادانیم. کارش تمام است و اگر طرف آنقدر ناشی بوده که قبلش کاری نکرده باشد تا مثل سگ ازش بترسیم خشتکش را روی سرش خواهیم کشید. خلاصه بی‌توجه به این‌که به خاطر کون‌گشادی‌مان به چه اِدباری افتاده‌ایم، همه‌ی دنیا باید برای جهان‌پهلوانان‌مان حریم ول بدهند چون این‌ها تنها بازمانده‌های غروری گنده‌گوزانه هستند که با آن می‌توانیم ثمرات اجتناب‌ناپذیر کون‌گشادی خودمان را به گردن این و آن بیندازیم و درشیره‌کش‌خانه‌ی توهمات مِلّی‌مان خُمار پیروزی‌هایی باشیم که نه‌تنها هیچ نقشی در آن‌ها نداشته‌ایم بلکه هما‌ن‌ها را هم همین فرنگی‌های مادر مرده برای‌مان کشف کرده‌اند وگرنه مانند اجداد فلک‌زده‌مان تا همین 200 سال پیش، از آنها هم خبری نداشتیم.
خودتان ببینید که از بعد از مشروطه و به دنبال آن، مدرنیته‌ی وارداتی، در این مملکت این همه پزشک و مهندس و کلاهبردار ریز و درشت تولید شده ولی به جز انگشت‌شماری که همان‌ها هم یا مسخره شده‌ و در انزوا ترکیده‌اند یا دُم‌شان را روی کول‌شان گذاشته و از این لجن‌زار بُریده‌اند، یک نخبه‌ی فکری یا فیلسوف درست و حسابی به معنای مدرن آن عمل آمده که این مردم قبولش داشته باشند؟ اینها را هم که کنار بگذاری تهِ این تغار چهارتا ملا-مُکَلّای شارلاتان مثل شریعتی و سروش و گنجی ته‌نشین شده‌اند که به جای اینکه کون‌شان را هم بکشند و تفکری تولید کنند محتویات روده‌ی توده‌های عامی را گواریده، دوباره ریده و به خورد خودشان داده‌اند! یعنی وقتی در همه‌جای دنیا، نخبگان، افکارعمومی را غنا می‌دهند توی این خلادانی، یک مشت آدم عصرحجری کسانی را به اسم نخبه می‌پذیرند که توانسته باشند سنده‌ی قوانین جنگلی‌شان را به زَروَرَقِ زبانی پرمغلطه بپیچانند و تحویل خودشان بدهند تا مبادا این چرخه‌ی کون‌گشادی-گنده‌گوزی از کار بازایستد و این جانوارن دوپا لحظه‌ای به بی‌چارگی خودشان واقف شوند. بی‌خود نیست که توی چنین باغ وحشی روشن‌فکر می‌شود فحش و مُلّا می‌شود تاجِ سر.
حتمن دیگر تا الان رگ غیرت خاورمیانه‌ایِ گردن و یک جای دیگرتان حسابی شق شده و بعد از یک خروار فحش آب‌نکشیده که نثار اناث و ذکور خانواده‌ی نویسنده کرده‌اید، دارید به خودتان می‌پیچید که مگر دیگر ملل، آدم‌های کون‌گشاد و گنده‌گوز ندارند که به ما فرزندانِ خلفِ حسین‌بن‌کوروش گیرداده‌ای؟ باید عرض کنم دارند ولی نه بر خلاف ما هر دو را با هم و آن‌هم در تمامی لایه‌های اجتماعی. ملل پیشرفته که قابل شما را ندارند ولی شما عجالتن آقایی کنید و همین اعرابِ به قول دوستانِ گوسپندخورمان، سوسمارخورِ آن طرف خلیج همیشه پارس را ببینید. درست است که کون‌گشادند ولی گنده‌گوز نیستند. پول بادآورده‌شان را می‌دهند تالایق‌ترین‌ها(حالا اگر عرب هم نبودند به احلیل‌شان) برای‌شان کار کنند، تولید کنند و حتا بهشان مشاوره هم بدهند که پول‌ها را چطور خرج کنند ولی ما چی؟ ما نه. ما گنده‌گوزیم. نمی‌توانیم راحت بتمرگیم و نان و ماست‌مان را زهرمارمان کنیم. باید حتمن همه چیزمان ایرانی باشد. پس می‌زنیم زیر پِلِ همه‌چیز چون علم‌مان باید ایرانی باشد، اقتصادمان باید اسلامی! باشد و باید سرآمد همه‌ی جهانیان باشیم. ولی از آن طرف چون کون‌گشاد بوده‌ایم و برای چنین گنده‌گوزیِ بی‌بَر و بنیادی، تفکر و ابزار لازمش را تولید نکرده‌ایم، یک آخوند زپرتی بی‌سواد را از توی خلای حوزه‌ی جهلیه در می‌آوریم و تا عرش بالا می‌بَریم تا از دهان متعفنش برای‌مان بریند که اقتصاد مال خر است و استاد دانش‌گاه و هنرمند و سیاست‌مدارمان هم هرهر از خنده ریسه بروند و عبد و عبید چنین الاغ بی‌پدرومادری بشوند. بعد همه با هم مثل شترِ مست، حشری بشوند و شال و کلاه کرده به جنگ امپریالیسم بروند. اما امان از کون‌گشاد و راه سخت! بعد از 37 سال عروگوز کردن، در جا زدن و رودست خوردن از خودشان و دیگران، به چنان فلاکتی می‌افتند که برای پس گرفتن پول خودشان، از رهبرمعظم تا پیشه‌ورش باید جلوی همان امپریالیسم تعظیم و التماس کنند تا بلکه تُفی به ماتحت‌شان بیندازد. و بعد چه؟ دوباره گنده‌گوزی! حکومتش اسم این لواط اجباری را می‌گذارد پیروزی و نرمش قهرمانانه و کم آوردنِ دشمن و ملتش طرف معامله‌ی ایرانی را می‌کند بزرگ‌ترین سیاست‌مدار قرن. نان قرض دادن حکومت و ملت به هم‌دیگر را می‌بینید؟
فکر کرده‌اید بی‌خودی‌است که تمام رفتار ما ملت از سر تا دُم، این‌همه درهم برهم و پیچیده است؟ ما برای توجیه گنده‌گوزی‌ مفرط خودمان نیاز به قهرمانان بادکنکی و برای توجیه تنبلیِ فکری‌مان نیاز به حکومتی خودکامه داریم که تقصیرها را گردنش بیندازیم و بتوانیم کون‌گشادی مزمن خودمان در نیافتن راهی برای خلاصی از این دور باطل را توجیه کنیم و حکومت‌اسلامی هم در گیرودار هم‌سازی و هم‌نوازی با امتش این را خوب فهمیده. چیزی که شاه نفهمید و برای همین هم بود که هرچند گنده‌گوز بود ولی وقتی فهمید که با کون‌گشادی کاری از پیش نمی‌رود و خواست به ملت حالی کند که مدرن شدن تلاش می‌خواهد، با وعده‌ی آب و برق مجانیِ آن سید بی‌همه‌چیزِ هندی و دارودسته‌اش، همین ملتِ کون‌گشادِ طمع‌کار، زیرآبش را زدند.
گفتم شاه، همین به اصطلاح اوپوزیسیونِ برانداز را نگاه کنید!‌ 37 سال است که یک بند به طبل 60 سال پیش می‌کوبد. مطلقن کوچکترین تولیدی نداشته. نه یک برنامه‌ی منسجم و نه انگیزه‌ای برای تکان دادن به تنِ لشش. فقط با زیر بغل عرق کرده، کراوات زده و تمرگیده یک گوشه و با خاطرات خوش خودش جلق ذهنی می‌زند. بخش بزرگی از آن مثل یک سگ هاف‌هافوی پیرِ بی‌دندانِ کون‌گشاد، هر از گاهی یک واق‌واق بی اثری هم میکند تا شاید دولت امریکا سهمی از بودجه‌ی مبارزه با دیکتاتوری را مثل استخوان، جلویش بیندازد و در این راه از پایین کشیدن شلوار رقبا جلوی دوربین تلویزیون‌های صد من یک غازهم ابایی ندارد. تازه اگر پا بدهد حاضر است از خود همان رژیمی که وانمود می‌کند در حال مبارزه با آن است، یواشکی صدقه‌ هم بگیرد و برایش پااندازی هم بکند تا خدای نکرده یک دم از آلاف و اولوفش عقب نیفتد. بخش دیگرش هم در چرخه‌ی تکرار ایدئولوژی‌های بی‌پایه و مایه‌ی خودساخته‌ای که آن‌هم ریشه در کون‌گشادی و کینه‌های یک مشت روستایی‌زاده‌ی عقده‌ای دارد با استقامتی حیرت‌انگیز در برابر تفکر و تعقل و با قربانی کردن آخرین نفرات بازمانده  از سلاخی‌های خون‌بارَش، گدایی پول و اعتبار از امپریالیسمی را می‌کند که هنوز مدعی دشمنی با آن است!
همان‌طور که گفتم بر خلاف تصورِ چیزی که خودش را اوپوزیسیون نامیده، حکومت‌اسلامی، هم به کو‌ن‌گشادی ملت پِی برده و هم به گنده‌گوزی‌شان و بین این دو تعادلی را برقرار کرده که تا امروز آن را سرپا نگه‌داشته. کاری که شاه بلد نبود بکند. خودتان بهتر از من می‌دانید که تا وقتی درجه‌ای از تعادل در ساختاری نباشد آن ساختار سر پا نمی‌ایستد. هرچقدر ضعیف یا ناکارآ هم که به نظرمان بیاید باید دست‌کمی از تعادل بین اجزای آن باشد تا بتواند ساختار نامیده شود. این آن چیزی است که اوپوزیسیونِ درب داغان و احساساتی ما نمی‌خواهد بپذیرد چون اگر بپذیرد در راه عقلانیت قدم گذاشته و باید عواقبش را هم پذیرا باشد و این یعنی التزام به تفکر و چاره‌جویی و برنامه‌ریزی ممتد. چیزی که کون‌گشادی‌اش را تهدید می‌کند. این‌جاست که گنده‌گوزی‌ها شروع می‌شود. یک طرفش تمام دنیا را در برابر شاهنشاه قرار می‌دهد تا کون‌گشادی خودش و گنده‌گوزی شاه را گردن دیگران بیندازد و طرف دیگرش با عکس‌های دهه‌ی پنجاه، دل خودش را خنک می‌کند و ملت را حیوان می‌نامد ولی از یادش می‌رود که خودش هم همان خُلقیات را دارد و این‌جاست که باز این مدار، بسته می‌شود.
حالا اینها را ول کنید و توی خود همین حکومت بیایید و جریان اصلاحات را ببینید و با همین سنگ، محکش بزنید. کون‌گشادی در لایه‌های جریان خودخوانده‌ی اصلاحات به اندازه‌ای است که بعد از این‌همه سال هنوز برنامه‌ی مشخصی ندارد و نگفته دقیقن چه چیزی را می‌خواهد و می‌تواند اصلاح کند. تنها کاری که یکی دو بار توانسته بکند در اقلیت قرار دادن جریان تندرو بوده که حتا در همین اندازه هم مثل خر ِلَنگی، زیر بارش مانده و باید هم بماند چون از انفعال چیزی عمل نمی‌آید. البته زیاد خودتان را ناراحت نکنید. بدانید که همین بی‌برنامگی و انفعال است که آن‌را میان طرف‌دارانش محبوب کرده چون اگر برنامه‌ای مدون و با ضمانت عملیِ متکی به تلاش ملی داشت، در میان ملتی به این درجه از کون‌گشادی، محبوبیتی پیدا نمی‌کرد. این جریان فقط مامور است تا هر دو سال یک‌هفته، کاری کند تا ملت، گنده‌گوزی‌شان ارضا شود و فکر کنند دارند کار مهمی می‌کنند و در سرنوشت خودشان سهمی دارند که البته بیشتر از این هم حق‌شان نیست و خودشان هم بیش از این نمی‌خواهند. همین تعامل بین نظام و ملتی کون‌گشاد و گنده‌گوز است که کار حکومت در افسار زدن به عوام کالانعام را آنقدر ساده می‌کند که خودشان می‌شوند کارگزار نظامی که ظاهرن می‌خواهند سر به تنش نباشد. تا آنجایی که فکر می‌کنند رای دادن به چند جانیِ علیه بشریت، رفراندم است. از این ساده‌تر می‌شود سختیِ کاری مثل رفراندوم در حکومت‌اسلامی را با یک گنده‌گوزی ساده در این حد تنزل داد؟ به‌خدایی که نیست اگر بشود.
و اما ساختار انتخابات‌مان. آن‌هم مثل هر چیز وارداتیِ دیگری که به محض ورود به این خراب شده به گه کشیده می‌شود نسخه‌ی ایرانی شده‌ای از انتخابات امریکاست با این تفاوتِ اساسی که آن‌جا، پول که یک زبان بین‌المللی و همه‌فهم دارد حرف آخر را می‌زند ولی اینجا زور. حالا بیایید ببینیم چرا زور. جوابش ساده است. گوش کردن به زبانِ پول، دانش، پشت‌کار و سیاست می‌خواهد و این در تضاد کامل با کون‌گشادی مزمن ماست. اینجاست که این انحصار به دست کسی می‌افتد که زور بیشتری دارد. ولی برای این‌‌که این ملتِ کم‌سوادی که با توهمِ دموکراسیِ مدلِ اسلامی-سوسیالیستیِ خودش انقلاب کرده و طبقه‌ی بی‌هویتِ درس‌خوانده‌اش برای قبول شدن در کنکور، سفره‌ی ختم انعام و ابوالفضل نذر می‌کند و گنده‌گوزی یک جامعه‌ی ظاهرن مدرن را با کون‌گشادی یک جامعه‌ی بدوی درآمیخته، به ماتحتش فشار نیاید، یک سیرکی برایش درست کرده‌اند از دو جریان(و نه حتا حزب) که معلوم نیست در آن کی به کی است. به هم یار قرض می‌دهند و این شرکت‌کنندگان بیچاره هم درست مثل تست کنکورشان جلوی اسمی که از قبل خوانده‌اند تیک می‌زنند. تو بگو به کی رای بدهم تا من فکر کنم مبارزه کرده‌ام و به خودم افتخار کنم. گنده‌گوزی و کون‌گشادی!‌ اینطوری است که قصاب دیروز و پریروز با یک اسم جدید از همه‌ چیز تبرئه می‌شود و ابلهی به یاد مقتولان، آب در چشم می‌دواند و به قاتلان‌شان رای می‌دهد وانگار که خایه‌ی غول را شکسته باشد، عکس شاه‌کارش را با دیگران به اشتراک هم می‌گذارد! خوب که نگاه کنید می‌بینید درست همان داستان شفاعتی که قولش را در آن دنیا به شیعیان بی‌سواد خود داده‌اند، در همین دنیا دارد برای خودشان کار می‌کند. بزن، بکن، بدزد، بکش و رستگار شو.
فارغ از این‌که در این مملکت چه می‌گذرد و به کجا خواهیم رفت تنها وجه دردناک قضیه برای آدمی مثل من این است که با روی کار ماندن حکومت‌اسلامی، نسلی تربیت شده که این دو خصلت را به چنان درجه‌ای از شدت کسب کرده و بازتولید می‌کند که آدم سرسام می‌گیرد و بدتر از آن، این‌که به‌نظر می‌رسد دست‌کم در میان‌مدت، راهی برای فرار از این چرخه‌ی فلاکت‌بار وجود ندارد.
خب! کون‌گشادی ما اجازه‌ی نوشتن بیش‌ از این را نمی‌دهد پس نه خودم را خسته می کنم و نه شما را کلافه. پیشنهاد می‌کنم شما هم مثل من هر جا در تحلیل رفتارهای چپکی خودتان و دیگر هم‌مینهان‌تان به دیوار سفت خوردید، با همین دو شاخصِ ساده موضوع را محک بزنید تا به اعجاز آن پی ببرید و بی‌خود هم زحمت نقد این نوشته را به خودتان ندهید چون اگر سواد نقدش را نداشته باشید که گنده‌گوزی زیادی کرده‌اید و اگرهم داشته باشید من آن‌قدر گنده‌گوزم که نخواهم پذیرفت. پس شما هم نه خودتان را خسته کنید نه مرا کلافه.
*****