پس می توانم بهتر باشم

آنقدر شراب خوردم که کم مانده بود لیوان از دستم بیافتد و تمامش تقریبن سه چهارم بطری بود. هوس کردم چند خطی بنویسم، عن سگ ولگرد به گور پدر هر چه آخوند و پاسدار دزد و 22 بهمن و انتخابات مضحک شان. خوبست که من یک مست لایعقل نیستم و تنها با هر از گاهی، کمی لب تر کردن، کِیفم کوک می شود. بیست و چند سال پیش رفته بودم دکتر که ببیند من چه مرگم است. اینرا دست کم از 2008 می نویسم و می پرسم، هنوز معلوم نشده. یک دکتر در یک جلسه ی 15 دقیقه ای چطور می خواهد بفهمد؟ پرستار پیش از دکتر ازم پرسید مشروب می خوری، سیگار می کشی، چند سال؟ گفتم (بترتیب) بله، بله، تمام عمرم. پرسید خوب چقدر می خوری؟ گفتم مثلن سالی 2  سه بار توی پارتی مارتی. گفت خوب، این که مشروب خوردن نیست. حالا وقتی می خوری چقدر می خوری؟ گقتم تا وقتی که بیهوش شوم بیافتم روی زمین یا مشروب تمام شود whichever comes first . دید حریف من نمی شود، رفت که دکتر را صدا کند.

 خرس گنده  پسر 22 ساله ی من گواهی نامه ی رانندگی ندارد. تقصیر من است ولی زیاد مهم نیست. هیجده ساله که شد وقتی با خانوم سو و ماشین هاندی رفته بودند که امتحان رانندگی بدهد، کاشف بعمل آمده بود که من sticker برچسب؟ مالیات سالانۀ جیپ را چسبانده ام روی شیشه ی هاندی و امتحانش کنسل شده بود. اینهم از مزایای دو سه تا ماشین داشتن و سر انسان توی کونش بودن است. بعد از آن به دانشگاه رفت و چون مخش از من بهتر کار می کرد گفت ماشین نمی خواهد چون به دردسر و هزینه اش نمی ارزد و درست می گفت.  نزدیک مدرسه آپارتمان گرفت، درسش را خواند و خوب هم خواند و – همین جا نوشتم که – حدود یکماه پیش تمام کرد.

دوست دخترش در دالاس درس دندانپزشکی می خواند. هر وقت سرش خلوت باشد، پسرک بدیدنش میرود و تجدید دیدار می کنند. ف اولین و تنها دوست دختر پسر من است که خاطرخواهش هم شده است. برایش لباس زیر و خرت و پرت -و برای اولین ولنتاین شان جواهر- میخرد. بمن یکبار گفت آخر زنها اینجور و آنجور هستند و من مستفیض شدم. یکی 2 سال پیش یک کارت اعتباری بهش داده ام که در مواقع اظطراری با شرط خبر دادن بمن ازش استفاده کند، و-اینروزها- بلیط اتوبوسِ دالاس بخرد. چند هفته پیش بهش می گفتم این نشانه ی استانداردهای دوگانه ی ما ایرانی هاست. امکان نداشت من کارت بدخترم می دادم که بگیر و برو هر وقت دلت خواست با دوست پسرت لاو بترکون. اما خوب، صد در صد هم مطمئن نیستم چون دختر ندارم. سی سال پیش، در شهر دانشگاهم دوست کم سواد، باحال و بامعرفتی داشتم که فعلن در کانزاس گمش کرده ام. می گفت من اگر دختر داشته باشم از 15 شانزده سالگی بهش خواهم گفت با هر کس که دلش خواست بخوابد. سالها بعد زنش دختری زائید و برای نام گذاری اش با من مشورت کردند. از غزلنامۀ  حافظ پیدا کردم که: سحرم دولت دیدار به بالین آمد واسمش را سحر گذاشتند.

پسرک را پیش مادرش گذاشته و بهش گفته بودم تا وقتی که به چیزی احتیاج داری، یا برای مصاحبه ی کار بشهر دیگری باید بروی، برای دیدن پدرت و اینجور لوس بازیها با من تماس نگیر. چون ازش دلخور بودم که قبلن نوشته بودم چرا. بعد از حدود سه هفته دیروز زنگ زد که واتز آپ؟ گفتم nothing new, same old thing. گفت  that’s what I thought . ببخشید که انگلیسی حرف می زنیم، تقصیر من نیست. خدا، یعنی خودم شاهدم که بسیار تلاش کردم که این جانور فارسی حرف بزند و بعد از اینکه بمدرسه فرستادیمش، دیگر حریفش نشدیم. کار بجایی رسید که وقتی انگلیسی چیزی می گفت جواب نمی دادم. باز هم نشد که نشد. ولی آنهم تقصیر من بود که همیشه خانه نبودم و توی دریا کار میکردم. فارسی را خوب می فهمد ولی با زحمت و لهجۀ قراضه صحبت می کند. خواندن و نوشتن که هیچ :-(.

باز برای رفتن به دالاس بلیط خریده بود. یکساعت حرف زد – از گربۀ جدید پرسید، که بعد شاید در باره اش بنویسم، از پروژه های کامپیوتر و اپ* که برای اندروید می نویسد گفت و…..پرسیدم کی میروی؟ گفت برای روز قبلِ ولنتاین بلیط خریده ام ولی میخواهم ازش بپرسم که اگر امتحان و اینها ندارد، زودتر بروم و…باید بیایم آنجا و چندتا لباس بردارم، غذا بخورم و چه و چه و خلاصه نمی خواهم اینجا باشم و آخر سر پرسید پس می توانی بیایی دنبالم؟ معلوم شد چرا بمن زنگ زده. با ف تماس گرفت و دوباره با من که بگوید زودتر خواهد رفت که عوض فقط یکروز، سه روز در دالاس باشد. با ده 20 دلار بیشتر، بلیطش را از سیزدهم به یازدهم تغییر داد. اتوبوسش ساعت 5:30 راه می افتاد. بدترین زمان روز برای رانندگی در اتوبان های هیوستن. آوردمش، کمی با گربه بازی کردیم و خندیدیم از بس این گربه بد تر از من دیوانه و بطرز عجیبی فرندلی** و مهربان است، چرتی زدیم و حدود 4:40 راه افتادیم که برویم مرکز شهر. به ف نگفته بود که زودتر می رود تا مثلن سوپریز باشد.

20160122_222703-r

اینهم گربه جدید (دوم)  که پسرم از خیابان برداشت و مجبور شد پیش من  بیآورد چون خانوم سو گفته بود no way

توی راه ف بهش زنگ زد که کجایی و باور نمی کرد که 2 روز زودتر یارش را خواهد دید، فکر می کرد شوخی می کند. گفتم توی اتوبوس که نشستی چون هر دو آیفون دارید، باهاش face time  بکن تا باور کند که پیشنهادم باندازۀ کافی مدرن نبود. لابد چیز بهتری مثلن مثل snap chat هست که من بلد نیستم. کمی از 5 گذشته، وسط راه به ترافیک وحشتناک -سپر به سپر- هیوستن برخوردیم. گفتم اگر دلیل این ترافیک تصادف نباشد، معنی اش اینست که تا مرکز شهر اوضاع همین است و خوب نیست، نمی رسیم. هر چه جلوتر می رفتیم نا امید تر می شد (یم). بالاخره حدود 5:20 برای ف پیامک فرستاد که به اتوبوس نمی رسیم. گفتم اگر اتوبوس – همانطور که دفعۀ پیش دیر آمد – دیر راه بیافتد، شانس رسیدن داری. گفت نه، معمولن سر وقت راه می افتد. چه بد که دو سه ساعت (رفت و برگشت) توی این ترافیک باید بشینیم فقط برای اینکه برگردیم خانه، کاش نیمساعت زودتر راه می افتادیم، نمی دانم چرا فکرش را نکردم. خطم را به دست راستی عوض کردم که کمی بهتر حرکت میکرد. الکی بهش گفتم 10 درصد شانس داریم، کاملن ناامید نشو.

یکی دو «اگزیت» exit به خروجی مان مانده، حرکت ماشین ها کمی بهتر و باز هم بهتر شد. آخر سر با سرعت 70-80 مایل و 320 قوه اسب 5:28 به «اگزیت» downtown رسیدم. بماشین جلویی کمی فحش نژادپرستانه دادم که چینی فلان فلان شده راه برو خبر مرگت. خوشبختانه ایستگاه اتوبوس زیاد دور نبود. با سرعت حدود 50-60 مایل در حد سرعت 30 یا 35 دو سه تا سبقت آرتیستی گرفتم واز شانسم 4-5 تا چراغ سبز را رد کردم. جیمز باند شده بودم حسابی. ساعت 5:34 به چهارراه موعود رسیدیم و اتوبوس را دیدم که سه چهر نفرِ آخر سوارش می شدند. پسرک چند لحظه مسخ شده بود؛ باور نمی کرد. گفتم یو مید ایت، you made it بدو بدو. . وقتی سوار اتوبوس شد، پیامک فرستاد که 90 ثانیه دیرتر اگر می رسیدیم، نمی شد. unbelievable! ، هر دقیفه هر چراغ سبز، هر شتاب ماشین، مهم بود. بعد از من در را بستند. قبلن توی راه گفته بود که بارها در شهر دانشگاهم دیده ام که حتی یک دقیقه دیر برسی، در اگر بسته شد، دیگر بازشدنی نیست. خودم هم دو تا دختر را دیدم که موفق نشدند و از دم در دست از پا درازتر برگشتند.

موقع برگشتن، یاد مروارید و قضیۀ معجزه اش افتادم. می دانم قیاس مع الفارق است ولی دوباره با یاد آن نوشته، احساس خوبی به م دست داده بود که بگویم: باید همیشه تلاش کنم خوب -و موفق-باشم. نمی گذارم که اتفاقات بسرم بیایند، خودم باعث اتفاقات می شوم.*** اگر سرزمینی را آخوند، دروغ، خیانت و اسلام عزیز به گوه نکشیده باشند، واقعن می شود قدر زندگی را دانست، و بهتر زندگی کرد. باید پرسید: چقدر تحسین آمیز است بانویی که سرطان سینه  دارد و سال پنجم متاستاژ را می گذراند، وبلاگ درست کند و به ت امید و دلگرمی بدهد که میتوانی بهتر باشی؟ خیلی.

———–

* مخفف application

** friendly

*** I make things happen

رقص بدقوارۀ آمریکا با ایران

نوشته ای از Aaron David Miller از موسسۀ دانش پژوهان Woodrow Wilson – گزارش CNN

جمهوری اسلامی برای انتحابات یک مشت قسیل مفتخور – مجلس خبرگان – آماده می شود

 تصویری از طویلۀ جمهوری اسلامی – شارلاتان هندی نسب جاسوس انگلستان بنیانگذار خون آشام مستراح اسلامی سمت چپ و جاسوس پست فطرت روسیه دیوث دزد بواسیر عظمی سمت راستِ سمبل واژن-خنجر سیک های هندی که روی پرچم ایران ریده اند

America’s awkward Iran dance

این پرسترویکای ایرانی نیست

Iranian President Hassan Rouhani delivers a speech under portraits of Iran’s Supreme Leader Ayatollah Ali Khamenei, left, and the founder of the Islamic Republic, Ayatollah Ruhollah Khomeini, right, in a suburb of Tehran on June 3, 2014.

Iranian President Hassan Rouhani delivers a speech under portraits of Iran’s Supreme Leader Ayatollah Ali Khamenei, left, and the founder of the Islamic Republic, Ayatollah Ruhollah Khomeini, right, in a suburb of Tehran on June 3, 2014.

  این نوشته را دیروز پیدا کردم.  به نظرم دانش نویسنده در باره ی  جمهوری اسلامی شایان توجه و بواقعیت نزدیکتر از مقاله هایی است که در نشریات لیبرال (که از حاج حسین اوباما و اسلام عزیز پشتیبانی می کنند) خوانده ام. . بهرحال فکر کردم ارزش ترجمه کردن دارد.

نویسنده: ان اپلبام برنده ی جایزه ی پولیتزر است. آخرین کتابش Iron Curtain: the Crushing of Eastern Europe, 1944-1956.

Sanctions have been lifted on Iran, and a moment of change has arrived. President Obama has called this “a unique opportunity—a window—to try to resolve important issues.” The brilliant ex-diplomat Nicholas Burns has said we are at a “potential turning point in the modern history of the Middle East.” And of course they are right. The diplomacy of the Middle East will now change, for better or for worse, forever.

تحریم ها برداشته شده اند و لحظه تغییر فرا رسیده است. پرزیدنت اوباما اینرا «فرصتی منحصر بفرد – پنجره ای – برای حل کردن مسائل مهم خوانده است.» نیکولاس برنز، دیپلمات نخبه ی سابق اظهار داشته که «ما احتمالاً به نقطه ی عطفی در تاریخ مدرن خاورمیانه رسیده ایم.» و البته آنها درست می گویند. دیپلماسی در خاورمیانه اکنون، خوب یا بد، برای همیشه تغییر خواهد کرد.

But be very wary of anyone who claims anything more, and certainly be careful of anyone who claims anything more for Iran itself. President Hassan Rouhani is not Mikhail Gorbachev, and this is not a perestroika moment. Iran is not “opening up” or becoming “more Western” or somehow more liberal. Maybe Iran’s foreign minister will now pick up the phone when John Kerry calls. But other than that, the nature of the Iranian regime has not been altered at all.

اما مواظب کسی باشید که ادعایی بیش از این داشته باشد، و قطعا کسی که برای خود ایران ادعای بیشتری کند. پرزیدنت حسن روحانی میکائیل گورباچف، و این زمان پرسترویکا نیست. ایران «باز –آزاد» یا «بیشتر غربی» یا بگونه ای بیشتر لیبرال نخواهد شد. شاید وقتی جان کری زنگ بزند، وزیر امور خارجه ی ایران گوشی را بردارد. گذشته از آن، خصلت رژیم ایران ابداً تغییر نکرده است.

On the contrary, the level of repression inside the country has actually grown since the “moderate” Rouhani was elected in 2013. The number of death sentences has risen. In 2014, Iran carried out the largest number of executions anywhere in the world except for China. In 2015, the number was more than 1,000. Partly this is because Iran’s chief justice has boasted of the eradication, i.e. mass murder, of drug offenders, many of whom are juveniles, or convicted on dubious evidence.

برعکس، از زمانی که روحانی «میانه رو» در 2013 انتخاب شد، میزان اختناق در کشور در واقع افزایش یافته است. احکام قتل بیشتر شده است. منهای چین، ایران در 2014 بیشتر از هر کشور دنیا حکم اعدام اجرا کرده است، تعداد سال 2015 بیشتر از هزار نفر بود. این تا اندازه ای بدلیل بالیدن رئیس قوه ی قضائیه ی ایران به نابود کردن متخلفان مواد مخدر است. (این) کشتار دست جمعی کسانی (است) که بیشتر شان جوان و بچه سالند یا با شواهد مشکوک محکوم شده اند.

Political pressure and religious discrimination have increased, too. Women who don’t wear veils are still liable to arrest and sentencing. The penalties for apostasy, adultery, and homosexuality are still high, up to and including capital punishment. Cultural dissidents are also under pressure, even more so since the sanctions-lifting deal was announced. On Jan. 7, the poet Hila Sedighi was arrested after landing at Tehran Airport and detained for 48 hours, presumably as a warning. Last October, a Kurdish filmmaker received six years and 223 lashes for “insulting the sacred.” When four Americans were released from Iranian prisons last week, the International Campaign for Human Rights in Iran noted that hundreds of other political prisoners, including some foreigners, remain in Iranian prisons.

فشارهای سیاسی و تبعیض مذهبی نیز افزایش یافته است. هنوز زنانی که چادر نمی پوشند، ممکن است دستگیر و جریمه شوند (نادرست- مترجم). ارتداد، زناکاری و همجنس گرایی هنوز جرایمی سنگین تا حد اعدام دارند. حتی از زمانی که معامله ی لغو تحریم ها اعلام شد، مخالفین (فرهنگی) رژیم هم تحت فشار بیشتری هستند. روز هفتم ژانویه هیلا صدیقی (شاعر) هنگام ورود به فرودگاه تهران، فرضاً بعنوان اخطار، دستگیر و 48 ساعت بازداشت شد. یک فیلمساز کرد در اکتبر پیش برای توهین به مقدسات به 223 ضربه ی شلاق و شش سال زندان محکوم شد. هفته ی پیش وقتی چهار آمریکایی از زندان (ایران) آزاد شدند، سازمان حقوق بشر ایران (که من نمی دانستم وجود دارد-گوه سگ به قبر خمینی و ریش خامنه ای- مترجم) اعلام کرد که صد ها زندانی سیاسی دیگر، از جمله چند خارجی، هنوز در زندان بسر می برند.

If it were possible to separate all of these stories into a box and call Iran a country with “bad human rights” but “improving foreign policy,” then maybe there would be a case for ignoring them. But—as we’ve learned to our cost, in Russia among other places—regimes that need violence to repress their citizens do not make reliable diplomatic partners: Any ruling clique that fears popular revolt will always, at the end of the day, tailor its foreign policy to the goal of keeping itself in power. Right now, Rouhani and his foreign minister, Javad Zarif, think that lifting sanctions will help improve Iran’s economy and create popular support. But if it doesn’t, then they or their successors will immediately direct public anger and emotion at the Great Satan once again.

اگر ممکن بود همه ی این داستانها را توی یک جعبه گذاشت و ایران را کشوری نامید که «حقوق بشر بد» و «سیاست خارجی در حال بهبود» دارد، شاید می شد که توجهی (بآنها) نکرد. اما – هم چنان که در روسیه میان دیگر جاها هزینه پرداخته و آموخته ایم، رژیم هایی که برای کنترل و آرام کردن شهروندان شان نیاز به خشونت دارند، در روابط دیپلماتیک شرکای قابل اعتمادی نیستند. هر اقلیت حاکم که از شورش مردمی می هراسد نهایتاً همیشه سیاست خارجی اش را با هدفِ ماندن سر قدرت طراحی خواهد کرد. هم اکنون، روحانی و وزیر امورخارجه اش جواد ظریف فکر می کنند برداشتن تحریم ها شرایط اقتصادی ایران را بهتر و (نتیجتا –م) پشتیبانی مردمی (برایشان-م) ایجاد خواهد کرد. اگر نه، آنها یا جانشین هاشان بلافاصله خشم عمومی را دوباره به طرف شیطان بزرگ هدایت خواهند کرد.

The same warning applies to the Western businessmen lining up at the borders to enter Iran. No doubt there will be many Iranians willing to help them get rich, if it’s mutually beneficial. No doubt some will make money, though it might be hard to hold on to it in a country whose courts are politicized and whose judges are selected by an arbitrary and opaque process. But either way, there isn’t much point in wishfully hoping that foreign investment will “open up” Iran either: In the current circumstances, it’s far more likely to enrich the existing elite. If so, the result will be greater repression, more effective disinformation, and of course more money for the export of the ideology of the Iranian revolution to Syria, Lebanon, and Iraq.

همان هشدار شامل معامله گران غربی  می شود که در مرزها برای ورود به ایران صف کشیده اند. بدون شک ایرانیان زیادی مایل خواهند بود، اگر برای طرفین سودمند باشد، به آنها یاری برسانند که ثروتی بهم بزنند. بدون شک برخی پول خواهند ساخت، هرچند نگاه داشتن آن در کشوری که دادگاه هایش سیاسی اند و قضات طی پروسه ای دلبخواه و غیرشفاف برگزیده می شوند، ممکن است دشوار باشد. بهر روی، امید بستن خوشبینانه به اینکه سرمایه گذاری خارجی ایران را «باز» خواهد کرد هم ثمری ندارد: در شرایط کنونی، احتمال بهره مند شدن طبقه ی الیت حاضر بمراتب بیشتر است. در اینصورت، نتیجه اختناق بیشتر، دروغپردازی موثرتر، و البته بودجه ی بیشتر برای صادر کردن ایدئولژی انقلاب ایران به سوریه، لبنان و عراق خواهد بود.

So yes, change has come to Middle Eastern diplomacy. But change has not come to Iran. And until it does, Iran will remain a source of instability and violence all across the region.

  بنابراین، بله دیپلماسی خاورمیانه دگرگون شده،  اما تغییری در ایران پیدا نشده است. و تا آن زمان، ایران منبع عدم ثبات و خشونت در تمامی منطقه باقی خواهد ماند.

I wanna put on my boogie shoes

 

از 1:19 دقیقه تا 1:30 و حرکت پاهای سگ و دختره توجه کنین :-)

عن سگ اسرائیلی تو دهن و ریش و چفیه ی ولی فقیه  – عن این سگ باهوش و باحال هم واسه بقیه آخوند -انگل -های مفتخور دزد و پاسدارهاشون و روح خمینی و قبر شیخ نمر النمر که بی نصیب نمونن

حزب الله از تاسیس تا امروز

نوزده دقیقه و 37 ثانیه مستند از خیانت جمهوری اسلامی به ایران و مردمش

تازگی ها فکر اینکه بعد از گور بگور شدن خامنه ای دیوث چه به سر ولایت فقیه خواهد آمد فکرم را مشغول کرده است. بنظر می رسد که آخوندی به بی شرفی این انگل کثافت یا بی شرف و گوه تر از او توی دم و دستگاه جمهوری اسلامی ردیف نکرده باشند. خامنه ای با عقده ی حقارتش – و شاید با آرزوی احمقانه ی به تخت سلطنت نشاندن مجتبی – نگذاشته هیچ آخوند مفتخور کثافتی به مقام و مرتبه ی رقابت و جانشینی او برسد. ممکن است این عقده ی بواسیر عظمی نهایتن به سود مردم ایران تمام شود. از سوی دیگر ممکن است که سپاه چاقوکشان جمهوری اسلامی که تا امروز – یواشکی آرام آرام – پشت خامنه ای به دزدی و جنایت و غارت پرداخته، مجبور شود کلهم زمام امور را علنن بدست بگیرد تا نظام چپاول و غارت شان از هم نپاشد. بهر حال، با به درک واصل شدن بواسیر عظمی چهره ی ننگین جمهوری اسلامی  دگرگون خواهد شد

let’s hope for the better, but

به باور من، اگر ولایت فقیه بماند یا چاقوکش های پاسدار با زور تفنگ و باتوم جمهوری اسلامی را سر پا نگه دارند، متاسفانه بیست سی سال دیگر باید برای ایران فاتحه بخوانیم

————

پ.ن. FYI  مادر من کامپیوتر و اینترنت ندارد. نرخ تلفن از آمریکا برای یک دقیقه

نیجریه – 3.9 سنت / رومانی 1.4 سنت / آفریقای جنوبی 1.9 سنت / اوکرائین 7.9 سنت / روسیه 1.9 سنت / یمن 8.9 سنت / اتیوپی 14.9 سنت / اردن 7.9 سنت / کویت 7.4 سنت / ایران 13.4 سنت

6 هفت ماه پیش نرخ ایران حدود 7-6 سنت بود، باهاشان تماس گرفتم که چه شد؟ گفتند از آنطرف (پاسداران جمهوری اسلامی) نرخ ها را بالا بردند

نگفتم پسر من آمریکایی است؟

 

در سفر سوم ام به شهر دانشگاه پسرم باز از Airbnb  اتاق گرفته بودم. ایر بی اند بی چیه؟ یک روز پیش از graduation  رفته بودم که طبق معمول ریلکس باشم. روز بعد را هم همان جا ماندم که پدری فداکار، شورآفرین و دل انگیز باشم.  ضمنن این گراجوئیشن و ریلکس،  دونت وُری بی هپی، و سوم ام نوشتن بجای سومم، مدل جدید فارسی نوشتن است که بتازگی مد شده. اصولن آدم ریلکس طلب و ریلکس دوستی هستم. بعد از ریش زدن و دوش گرفتن،.سلانه سلانه، لیوان coffee در یکدست، سیگار الکترونیک دست دیگر، لنگان خرک خویش بمنزل می رسانم. معمولن همیشه 20-10 دقیقه زودتر از وقت موعود. برای سفر قبلی ام به هلند سه ساعت و نیم پیش از پروازم در فرودگاه بودم. از بدو بدو عرق کردن و تندشدن ضربان قلب که می رسیم یا نه و جمهوری اسلامی نفرت دارم. ترجیح میدهم اصلن نروم!

سفر اول و دوم – با فاصله ی 5 روز – بدلیل ناخوشی پسرم همراه با تشویق های لاینقطع و ایول ایول گفتن های خواهرم از ایران برنامه ریزی شده بود. شواهد حاکی اند – و خودشان هم می گویند – که پسرک از دوست دخترش – یگانه دختری که در تمام عمرهایش بوسیده – مونو ( مونوکلئوزیس کوتاه شده) گرفته که به ش بیماری بوسیدن هم می گویند. سفر اولم یکهفته ماندم، سفر دوم پنج روز که این عملیات انقلابی از طرف کسی که تلفن خانه اش را جواب نمی دهد، بدیدن هیچکس نمی رود و چون طاقت شنیدن گله و تهمت های تکراری و حرفهای غیر منطقی را ندارد، بعد از تصمیم گرفتن، تلفن زدن بمادرش دو سه ماه طول می کشد، حیرت انگیز و از عوارض یک پدر نسبتن کسخل و مزایای بازنشسته بودن است. سفر دوم دیگر برای ناخوشی اش انجام نشد چون خوشبحتانه حالش خیلی بهتر، تقریبن خوبِ خوب شده بود. رنگ و رویش برگشته بود و با دو برابر غذا خوردن و نوشابه ی Boost حاوی پروتین وزنش هم بهتر بنظر می رسید. زمان شدت ناخوشی اش بعلت گلودرد نمی توانست غذا بخورد، یکشب رفتیم و بمناسبت خوب شدنش پدر و پسر هر دو استیک و لابستر خوردیم که جای شما خالی، چسبید. خیلی وقت بود با هم رستوران خوب نرفته بودیم. کارهای مهم دیگری داشت، از جمله تحویل گرفتن کت شلواربسیار شیکی که خانوم سو برای مصاحبه ی کاری اش خریده بود و خرید مخلفات تکمیل کننده و چند پیراهن و شلوار و……. وقتی جلوی آپارتمانش رسیدیم پرسید:is that it? همین؟ قبلن گفته بودم که بدلیل پارکینگ نداشتن بیشتر از 10-5 دقیقه نمی توانم به آپارتمانش بروم. ماشین را سه سوته tow می کنند. توی دلم گفتم به به، ببین چقدر تو خوبی، چه پدر نازنینی هستی که از دیدنت سیر نمی شود. پرسیدم چطور مگر، جای دیگری در نظر داری؟ چیز دیگری می خواستی؟ گفت Boost ام تمام شده، بدم نمی آید باز هم بخریم. رفتیم سوپرمارکت و صد چوق هم آنجا سلفیدم و  آخر سر به Airbnb  ام برگشتم.

il_570xN.446296037_t4oj

چون بعد از مراسم فارغ التحصیلی 6 دسامبر هنوز دو تا امتحان و یک پروژه اش مانده بود که بگذراند، در واقع بعد از امتحان دومش میتونم بگم امروز یازدهم دسامبر رسمن گراجوئت شد

در نامه ای که پیش از رفتن به مراسم گراجوئیشن برایش ایمیل کردم – همین پائین، سه چهار خط زیر عکس مارک زاکربرگ و زن و بچه اش (دو پست پیش) را بخوانید که کار من آسانتر شود و چیزی را تکرار نکنم – به ش گفته بودم که آنروز حرف زیادی برای گفتن نخواهم داشت و بیشتر از حد لازم ( یعنی تماشای مراسم و دادن کارت تبریکش) نخواهم ماند. قرار بود همه از دانشگاه به خانه ی خانم دکتر بعد از این دختر دایی اش بروند، پسرم کادو هایش را بگیرد، شام بخورند و خوش باشند. من آنجا نرفتم. شام خوردن و خوش باشیدن هم بدلیل بدحال شدن مادرزنم و کار به آمبولانس و بیمارستان کشیدن، میسر نشده بود. نامه ام نسبتن مفصل -یک و نیم صفحه -بود که اینجا بآن نمی پردازم. توی کارتش بقول هم اتاقی شوخ سال آخر دانشگاهم مجید که علاقه ی خاصی به صد دلاری داشت، پنج تا صد دلاری گذاشتم و نوشتم:

پسرم

با موفقیتی که تو در نتیجه ی تلاش هایت بدست آورده ای، امروز یکی از شادترین روزهای زندگی من است

کلمات از قوی ترین ابزاری هستند که ما «آدم ها» در اختیار داریم. کلمات می نوانند زخم کسی را التیام بخشند و یا باعث غم و درد کس دیگری شوند

 Be Well! امیدوارم همیشه خوب باشی! کلماتت را هشیارانه انتخاب کنی و زندگی شادی داشته باشی

برادرزنم آفای م. پرسید ماشینت را کجا پارک کردی؟ گفتم  با Uber آمدم ماشین نیاوردم. گفت اوبر چیه؟ به پسرم گفتم برای دایی ات بعدن تعریف کن اوبر چیه. گفتم ده دلار میدهم دوباره Uber می گیرم و برمی گردم. م بشوخی گفت خب هشت دلار بده من می برمت. خلاصه مثل همیشه گرم بود، خیلی محبت کرد و من را رساند به خانه ای که در آن اتاق گرفته بودم. تا به آنجا برسیم دستگیرشان شده بود که من بخانه ی دخترشان نخواهم رفت. خانوم سو می خواست همانشب به هیوستن برگردد که برنگشت. وفتی پیاده می شدم به پسرم گفتم من فردا هم اینجا هستم . اگر چیزی لازم داشتی تماس بگیر ولی اگر لازم نداشتی تماس نگیر. با این وجود فردایش زنگ زد و با زرنگی و متانت خاص خودش، جویای حال شد و احوالات تحویلم داد و برای خودشیرینی بستنی مخصوصی که فقط یک مغازه دارد -چون آن مغازه بمن نزدیک بود – و سوشی هم خواست که «چیزی خواسته باشد.»..

در سفر دوم، سه شنبه 24  نوامبر روز بعد ار خرید و تامین آذوقه جات خیالم راحت بود که اوضاعش روبراه است، سراغش نرفتم. چون پنجشنبه Thanksgiving بود و قرار بود ملت همیشه در صحنه خانه ی دختر دایی فوق الذکر جمع باشند و من قصد رفتن نداشتم، دعوت هم نشده بودم، چهارشنبه فکر کردم خوبست قبل از برگشتن به هیوستن، پسرم را ببینم. پیامکی در باره ی پروژه ای که تمام کرده بود فرستاد که بقیه ی هفته را از مدرسه آزادم …گفتم پس عصر، غروب می بینمت.

نوشت: ممکن است به خانه ی دختر دایی ام بروم پسر دایی ام  آمده.

– اُکی پس غروب نمی بینمت

– هنوز قطعی نشده. ولی میدونم پویا اینجاست و پونه هم ازم خواسته برم

– می فهمم. شاید یه نفر جریان رو قطعی کنه…فردا هم که تنکس گیوینگه. درسته؟

– بله درسته

– wtfمن  چه غلطی اینجا می کنم؟ اگه تو چیزی نیاز نداری، پویا اینجاست و پونه دعوتت کرده،  من کونم را برمی دارم میبرم هیوستن ( نه، همیشه اینطور حرف نمی زنم)

– من ممنونم که اومدی ولی من که ازت نخواسته بودم بیایی. تو میدونستی پنجشنبه تنکس گیوینگه. تو آلردی با بردن من به mall کلی کمکم کردی

– go to hell  گم شو برو جهنم

– اُکی

– مگه من گفتم تو خواسته بودی که بیام؟ این چه گوهی بود؟ خیلی فاکینگ ممنونم. و تنکس گیوینگت رو هم فاکیدم

اینجا چهار پیام طولانی پیاپی فرستاد و باز در باره ی تنکس گیوینگ توضیحات زائد داد و اینکه دیگر مریض نیست و نیازی به سوپرمارکت رفتن هم ندارد. پروژه اش تمام شده، لابراتوار هم نباید برود، لباس مباس هم که برایش خریده ام. نمی داند دیگر باید چه کار کند، چه کاری مانده

گفتم: پس (با این توضیحات) لابد اینکه گفتی: «من که ازت نخواسته بودم بیایی» خیلی حرف زیبایی بود

باز چرت و پرت در باره ی کمک های من و در عین حال لزوم رفتنش به مراسم تنکس گیوینگِ لعنتی که از پیش برنامه ریزی شده است، نوشت. یاد احمدی نژاد افتادم.

گفتم: امشب تنکس گیوینگ نیست. تو منو امشب چون پویا به شهر اومده اُوت کردی. می فهمی؟ حالا برو حال کن و بازم ممنونم. حرف دیگری برای گفتن ندارم.

– متاسفم. اُکی؟

– نه اُکی نیست

آخر نامه اش نوشته بودم میخواهم تاکید کنم ازت عصبانی نیستم، تنها احساسم جریحه دار شده است.

تلویحن نشان داده ام که کلمات قصارش در رفتار و عملکردم نسبت به او تاثیری نداشت و نخواهد داشت. هر روز، گاهی دو سه بار، زنگ می زند و از نگرانی هایش، اینکه روی چه مطالبی تمرکز خواهد کرد و خوب گذراندن دو امتحان آخرش مفصل حرف می زند. من هم روی قولم میمانم. وقتی کار پیدا کند، موستانگ را که هنوز بوی ماشین نو می دهد، به او خواهم داد. کمکش خواهم کرد تا مستقر شود و مرد باشد.  چشمم به حقیقتی تلخ، اینکه کجای زندگی پسرم ایستاده ام، و او- با اینکه اینجا همه کس من است-نباید همه چیزم باشد، باز شد. هیچوقت برای یاد گرفتن دیر نیست.* سر پیری، باز چیزی آموختم و برای اینهم لابد باید از پسر آمریکایی ام سپاسگزار باشم.

—————————————–

در باره ی تیتر این نوشته:  ژوئیه 2011 نوشته بودم پسر من آمریکایی است

* It’s never too late to learn

پ.ن: 1- روزی که خرید می کردیم توی mall بطری های نوشابه مان قاطی شد. احتمال ضعیف میدهم که من هم مونو بگیرم. چند روزی حالم خوش نیست. شاید هم کلیه ی راستم از کار می افتد یا بزنم به تخته سنگ درست کرده

2-هه هه خبر خوب! خودم را شکر، سریال لطیفه تمام شد. عمر خاک تو سر لطیفه را گرفت و برد. حالا ممکن است :  یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم، و چند صباحی عاشق گوزل بشوم

 

 

پاریس: جنگی که داعش می خواهد – 3 بخش پایان

Paris: The War ISIS Wants

نویسندگان : Scott Atran and Nafees Hamid

ruthven_1-070915_jpg_600x625_q85

چنان که تحقیق در باره ی کسانی که به القاعده پیوسته اند نشان داده، ازدواج پیشین مانع داوطلبین پیوستن به داعش نمی شود. و در میان افراد سطح بالای این گروه ها، هستند بسیاری که به تحصیلات شایسته ای، بویژه در مهندسی و طب، دسترسی داشته اند که لازمه اش دیسیپلین است و اینکه شخص (محصل) حاضر باشد برای پاداشش صبر کند. اگر مردم حاضر باشند جانشان را فدا کنند، مزایای مادی جلوشان را نخواهد گرفت. در واقع تحقیق ما نشان میدهد که قول مادیات یا تشخص دادن (به اینگونه افراد-م) اغلب تاثیر معکوس می گذارد و باعث افزونی وابستگی اعضای سرسخت می شود.

وزارت امور خارجه ی آمریکا در برنامه ی کم مایه و بی تاثیر شبکه ی همگانی اش»فکر کن و برگرد» تلاش کرد تا جوانها را با پیام های غالبن منفی منصرف کند. » پس داعش می خواهد آینده بسازد، آیا سر بریدن آینده ای است که می خواهید، یا اینکه کسی جزئیات رژیم و لباس تان را کنترل کند؟» مگر ممکن است کسی اینها را نداند؟ واقعن برای کسانی که علیرغم یا حتا بخاطر این (دلایل-م) به جنبش کشیده می شوند، اهمیت دارد؟ چنان که دختر تین ایجری از حوالی شیکاگو به مامور اف. بی. آی که مانع پروازش به سوریه شد، پاسخ تند داد: «خوب، پس بمب های بشکه ای که هزاران نفر را به کشتن می دهند، چه می شوند؟ شاید سر بریدن ها جلوشان را بگیرند.» و برای بعضی، اطاعت محض (کورکورانه) نوعی آزاد شدن از سردرگمی در اینکه یک انسان خوب می تواند چه کار کند، بشمار می آید.

بر عکس، داعش ممکن است صدها ساعت برای بسیج افراد و گروههای دوستانه زمان بگذارد، بجای درس دادن با آنها همدردی کند، که یاد بگیرند ناامیدی و شکایت شان از یک برنامه و تم جهانی برای راندن یا نابود کردن همه ی مسلمانان است، و از اینراه عصبانیت و تلاشهای ناامید شان بیانگر خشم و طغیانی بر مبنای اخلاقیات باشد. زن جوانی از سوریه برای (زن) دیگری پیام می فرستد:

می دانم اینکه مادر و پدری را که دوستشان داری، پشت سر بگذاری و تا به اینجا نرسیده ای، به شان نگویی که همیشه دوست شان خواهی داشت، دشوار است. ولی تو برای چیزی بیشتر از بودن با آنها و احترام گذاشتن به آنها بدنیا آمده ای. می دانم این شاید سخت ترین کاری باشد که مجبور به انجامش باشی، اما بگذار کمکت کنم که بخودت و آنها توضیح بدهی.

و هر تماس جدی ای بایستی مناسب افراد خاص و شبکه هاشان باشد، و نه حرفهای تکراری برای بازاریابی میان عموم. جوان ها با هم حس همدردی دارند، معمولن برای یکدیگر کلاس درس ترتیب نمی دهند. طرفداران داعش تقریبن پنجاه هزار حساب توئیتر و هر کدام شان بطور میانگین هزار دنبال کننده دارند.

:ماه پیش، در امٌان یک امام سابق داعش بما گفت

جوانانی که بسوی ما آمدند، مانند کودکانی احمق نیاز به سخنرانی نداشتند، بیشترشان افرادی حساس اما گمراهند. ما باید پیام بهتری به شان بدهیم، وگرنه آنها را به داعش خواهیم باخت.

در گرد هم آیی آسیای شرقی در سنگاپور، برخی از نمایندگان دول غربی معتقد بودند که خلافت نوعی زورآزمایی سیاسی مرسوم و معمولی است که ماسک افسانه و میثولژی بخود زده است. تحقیقات در باره ی این جنبش نشان می دهد که دید آنها برداشت نادرست خطرناکی است. خلافت بعنوان یک جنبش محرک میان بسیاری از مسلمانان، از لوانت تا اروپای غربی، دوباره سر علم کرده است. چنانکه یک امام در بارسلونا که با مسیحیان و یهودی ها دیالوگ برقرار می کند، بما گفت: «من مخالف خشونت القاعده و داعش هستم، ولی آنها درد ما را در اروپا و سایر نقاط روی نقشه ی دنیا گذاشته اند. قبلن ما فقط مورد بی اعتنایی قرار می گرفتیم. و…مانند یهودی ها و رویای صیهونیسم، ما هم اکنون خواب خلافت می بینیم. شاید دولت فدرال مسلمانان مانند اتحادیه ی اروپا. خلافت سر رسیده است، اینجاست، در قلب هایمان، حتا اگر ندانیم چه شکل و فرمی خواهد داشت.

فرانسه، آمریکا و متحدین شان ممکن است به نیروی نظامی متوسل شوند، که جنگی همه جانبه می تواند نتایجی پیش بینی نشده و ناخواسته بدنبال داشته باشد. اما حتا اگر داعش نابود شود، در نسلهای بعدی پیامش بسیاری را جذب و مسحور خواهد کرد. تا زمانی که ما شور و هیجانی را که (پیام داعش –م) می تواند میان جوانان سرکش و ناراضی برپا کند، نشناسیم، خطر قویتر کردن شان و دامن زدن به آشوبی که داعش طالب آنست، تهدیدمان می کند.

فرق مارک زاکربرگ با یااااعلی خامنه ای

750-klkdiksikd

دو سه روز پیش نامه ای برای پسرم نوشتم و ازش گله کردم چون بدنبال ناخوشی اش، هفته ی پیش که برای بار دوم رفته بودم چند روزی پیشش باشم و به ش برسم، دلم را شکست. به ش گفته بودم که اگر خواست جواب بنویسد

1- با سه چهار کلمه جریان را رفت و روب (سنبل ) نکند و

2- دو هفته ای صبر کند که سرش خلوت باشد  تا احیانن با چرند نویسی و bullshit به شعور من توهین نکند

چون تیزهوش و سیاستمدار است، دیشب زنگ زده بود که مثل همیشه از در و دیوار صجبت کند و مزه ی دهانم را بچشد، ببیند باهاش معمولی حرف میزنم یا اینکه  «قهر کرده ام» و اوضاعش خیلی خراب است. بیشتر از یکساعت حرف زدیم که تمامش در باره ی  دانشگاه، دوست دخترش و کار آینده اش بود. نه او و نه من، می خواستیم در باره ی مطلب نامه ی من صجبت کنیم

اواخر صجبت مان حرف از کمپانی های بزرگ tech آمریکا پیش آمد و به ایرانیان فرهیخته و نابغه کشیده شد. پرفسورهای دانشگاه هایی مانند «ام آی تی» و استنفورد» و غیره نظیر فیزیکدان علی نیری ، جامعه شناس پرقسور عباس میلانی و ریاضی دان برجسته مریم میرزاخوانی و… را به او معرفی کردم که از جمهوری چُسلامی گریخته اند. گفتم در سی و چند سال هزاران هزار از بهترین مغزها  از ایران رفته اند و بهترین دانشگاه های دنیا با آغوش باز آنها را پذیرفته اند که شاید این بزرگترین باخت – یا دست کم  از برزگترین باخت های – کشورمان در اثر تراژدی جمهوری اسلامی شدن ایران باشد

پسرم همیشه اخبار را از reddit.com می خواند. حین صحبت مان یهو  این خبر  اینترنت را  ترکاند: .

فرق مارک زاکربرگ با خامنه ای اینست که زاکربزگ از یکسو، بمناسبت تولد دخترش، نامه ای برای او نوشته و با بخشیدن %99 دارایی خود – 45 میلیارد $ – به موسسات خیریه، برگ زرینی به تاریخ بشریت افزوده . سوی دیگر،  خامنه ای که به سید علی گدا معروف بود (چون لابد آخوند دوزاری فقیری بوده)  بدون هیچ مناسبتی  و بدون خبر دادن به احدی، دست کم 45 میلیارد $  ( شاید 100-90 میلیارد$) از سرمایه ی مردم نگونبخت و نیازمند ایران را دزدیده و آبروی بشریت را برده که چرا و چگونه چنین  موجود پستی امروز یکی از ثروتمند ترین افراد دنیا ، و بدون شک بزرگترین دزد تاریخ بشریت است

و این چند سئوال را برای من پیش میآورد:

اگر من بگویم شایسته است که عن سگ مارک زاکربزگ به ریش و دهان و چفیه ی خامنه ای رهبر معظم عن قلاب اسلامی مالیده شود، عایا حرف بدی زده ام؟

اگر من بگویم: هر ملتی سزاوار حکومتی است که دارد، بیشتر مردم با من موافق خواهند بود. اما اگر بنویسم  مردم ایران لایق همین خامنه ای و احمدی نژاد و جاکش های پیش و پس از او هستند، خیلی ها – دست کم توی دلشان – دلخور خواهند شد که چرا بمردم توهین کردم! یعنی پس و پیش کردن کلمات و طرز بیان یک مطلب به اثری که می گذارد، مربوط است. چند روز پیش جوات نوشته بود

کلن این خاورمیانه (یا دقیق تر غرب آسیا) وضعیت جالبی داره
پوتین عوضی
اردوغان از پوتین عوضی تر
امیر الموءنین ابوبکر البغدادی عوضی تر اردوغان
خامنه ای عوضی تر از امیر المومنین
بشار اسد عوضی
ملک سلمان عوضی تر از همه
یِ مُشت عوضی افتادن بِ جون هم

اینجا [خاورمیانه] محدوده ی اکثریت عوضی هست ، عوضی ها انتخاب های عوضی دارن

.
عوضی ها پشت سر عوضی ها سینه میزنند ،
شبیه زندانی بزرگ از اوباش ، اراذل بیماران خطرناک و جنون زدگان که در دسته های مختلف به رهبری یک عوضی در مقابل یکدیگر گارد گرفته اند….

————————-

حقیقتی تلخ که دلم را آزرد. اینکه خامنه ای، یک آخوند بی مقدار و بی شرف چنین و چنان می کند، بیشتز تفصیر از اوست یا از مردم ایران؟

پاریس: جنگی که داعش می خواهد – 2

Paris: The War ISIS Wants

نویسندگان : Scott Atran and Nafees Hamid

anonymous_1-081315_jpg_600x519_q85

 

مانند بمب گذاری ایستگاه قطار مادرید در 2004 و ایستگاه زیرزمینی لندن در 2005، آنچه تاکنون از گزارشهای ناتمام بر آمده، نشان میدهد که حملات پاریس توسط شبکه ی گسسته ای از دوست و فامیل و هم سفرانی صورت گرفت که پیش از ملحق شدن به داعش، هر یک به سهم خود مسیر مستقلی بسوی اسلام رادیکال طی کرده بودند. اما اعمال هم آهنگ شده شان در چند جای پاریس حکایت از سلسله ی گسترده و قابل توجهی از تعلیمات، نقشه پردازی، بررسی و کنترل (از جمله با پیام های رمزی) توسط داعش دارد که احتمالن با کارگردانی عبدلحمید ابود صورت گرفته است. عبدالحمید، معروف به «بلژیکی»، مراکشی تباری بیست و هفت ساله از منطقه ی مولنبیک، با سلاح عبدالسلم زندانی بود و بارها بین اروپا و خاورمیانه مسافرت کرده بود.

این تشکیلات منظم توسط گروهی بزرگ وابسته به جنگنده گان فرانسوی در سوریه سازماندهی شده است. در ماه آوریل سناتور فرانسوی ژان پی یر سو گفت 1430 مرد و زن از فرانسه، در مقایسه با تنها بیست نفر در 2012، به عراق و سوریه راه یافته اند. حدود بیست در صد این افراد از دین (پیشین شان) برگشته اند. آخرین گزارش از مرکز مبارزه با تروریسم «وست پوینت» که سوابق 182 جنگنده از فرانسه را در دست دارد، حاکی است که بیشترشان در دهه ی سوم زندگی شان هستند. تقریبن 25 درصد از پاریس و مابقی از نواحی پراکنده ی کوچک تر فرانسه هستند. بنا بر اطلاعات وزارت کشور فرانسه، 571 تبعه یا مقیم فرانسه، بعضی با شعبه ی جبهه النصر القاعده اما بیشترشان با داعش، در حال حاضر در سوریه و عراق بسر می برند. بیشتر از 260 نفرشان به فرانسه برگشته اند، و بیشتر از2000 نفر از فرانسه مستقیمن به فعالیت در شبکه های جهادیِ گوشه و کنار اروپا محکوم شده اند: پلیس از پیش عده ای را در بلژیک و آلمان در رابطه با حملات پاریس دستگیر کرده، ورود یک سوریه ای را به اروپا از طریق یونان مشخص کرده است. 

داده های FSPRT سازمان بررسی تروریسم فرانسه 11400 رادیکال اسلامی را شناسایی کرده است که 25 درصدشان زن و 16 درصد «ماینور» زیر 18 سال هستند. میان ماینورها، دختران اکثریت دارند. مراحل قانونی علیه 646 نفر متهم به فعالیت های تروریستی هم اکنون در جریان است. نخست وزیر فرانسه مانوئل والز پس از حملات روز جمعه اذعان داشت که حتا پیگیری همه جانبه ی افرادی که مستعد اعمال خشونت بارند، عملن غیر ممکن است: تحت نظر داشتن 24 ساعته ی یک نفر ده الی بیست مامور امنیتی می خواهد، که تعدادشان 6500 نفر در تمام فرانسه است. 

داستان فقط کنترل ورود افراد به فرانسه نیست. مرکز جلوگیری از تفرقه ناشی از اسلام (اسلام عزیز هاهاها -م) تخمین می زند که 90 درصد اتباع مسلمان فرانسه که باورهای افراطی دارند، صاحب پدر و مادر بزرگ های فرانسوی و 80 درصدشان از خانواده های غیر مذهبی هستند. در واقع اکثر اروپائیانی که جلب جهادیسم می شوند از سوی دوست و آشنای اجتماعی خود را از نو بازیافته، بدنیای دین افراطی پا گذاشته اند. در فرانسه، و کلی تر بگوئیم در اروپا، از هر چهار نفر که بداعش می پیوندند، سه نفر همراه با دوستان، تنها یک نفر از پنح نفر با عضوی از فامیل و عده ی بسیار قلیلی بوسیله ی فردی غریبه به این عمل مبادرت می ورزند. بسیاری از این جوانان خود را نه به سرزمین والدین شان و نه به جایی که زندگی می کنند، وابسته می بینند. بقیه ی عوامل ضعیف و مبهم اند. یک زن از حومه ی Clichy-sous-Bois پاریس متحول شدن خود را به یک ترانس تشبیه کرد که از بدو تولد جنیست اش را نپذیرفته است: من مانند مسلمانی بودم که در یک بدن مسیحی اسیر مانده است. او باور داشت که تنها در نقش یک مسلمان شرافتمند با داعش توانسته زندگی اش را کامل کند. 

برای آنها که تقلا کرده اند تا بزندگی شان معنا ببخشند، داعش انگیزه ای هیجان آور است، بازخوان به اعمالی که اجرش عظمت و اعتبار در چشم دوستان است، و از طریق دوستان احترام و بیاد ماندن در دنیایی وسیعتر که بسیاری شان نخواهند بود تا ازش لذت ببرند. یک همه پرسی در ژوئیه 2014 توسط ICM  نشان می دهد که یک چهارم جوانان هیجده تا بیست و چهار ساله فرانسه، از هر ایل و تبار،  نظری خوب یا خیلی خوب در باره ی داعش دارند. حتا اگر این تخمینی بالا باشد، در مصاحبه های خود ما در منطقه ی وسیع و بیروح  banlieues «بانلیو» در میان جوانانی که می خواهند یاغی و سرکش باشند، که بخیال خود از خلق تحت ستم دفاع کنند، تحمل یا پشتیبانی شگفت آوری برای داعش مشاهده کردیم. 

اما اشتیاقی که این جوانان نشان می دهند نه اینست که یک مسلمان سفت و سخت باشند بلکه یک مجاهد جنگنده: که گامی افراطی بردارند، که بلافاصله ارضا کننده است، زندگی را دگرگون می کند، و با قربانی کردن خویش به آن معنا می بخشد. هر چند احساس حاشیه نشینی وغیض ممکن است در مدتی طولانی در وجود شخصی انباشته شود، اما تغییر ازهویتی سردرگم به مجاهد تند و خشمناک است. مرگ شش تن از هشت مهاجم پاریس توسط بمب انتحاری و یکی در رگبار گلوله ی پلیس به واقعیت و صمیمیت این تعلق شهادت می دهد، هم چنان صدها داوطلب مرگ فرانسوی در سوریه و عراق.

چنان که یک بیست و چهار ساله که به جبهه النصر در سوریه پیوست بما گفت:

آنها {جوامع غربی} بما می آموزند که سخت کار کنیم و اتوموبیل خوب و لباسهای خوب بخریم، ولی این خوشحالی نمی آورد. من یک انسان درجه سوم بودم چون در یک سیستم فاسد ادغام نشده بودم. اما نمی خواستم یک گانگستر خیابانی باشم. پس من و دوستانم تصمیم گرفتیم راه بی افتیم و مردم را دعوت به اسلام کنیم. گروه های مسلمان دیگر در شهر فقط حرف می زنند. گمان می کنند بدون اینکه بجنگند و در راه الله تلاش کنند، یک دولت اسلامی از بهشت (آسمان) بسرشان خواهد بارید.

فرانسوی های به اسلام گرویده از خانواده های مسیحی جنجالی و پر سر و صداترین مدافعان داعشند. عاملی در جنگیدن برای نزاع دیگران هست که فرد را وحشی و بیرحم می کند. وقتی از یک بدن ساز پیشین از Epinay-sur-Seine  ناحیه ای در شمال پاریس پرسیدیم چرا دینش را به اسلام تغییر داده، گفت که زندگی اش را مکررا درون و بیرون از زندان و همیشه با دردسر گذرانده بود. «زندگی ام داغون بود، چیزی بنام خود نداشتم، تا اینکه ایده ی دنبال کردن راه مجاهد قانون زندگی کردن را بمن آموخت» : که انرژی اش را در راه جهاد بکار گیرد و از برادران هم کیش اش، زیر حمله ی کفار فرانسه یا هر جای دیگر، دفاع کند، «از فلسطین گرفته تا برمه.»

چون بسیاری از داوطلبین (جهاد- م) خارجی در کشور میزبان خود به حاشیه رانده شده اند، دول غربی و NGO ها (سازمان های مردمی) گمان میبرند که اگر به شان کار، همسر و دسترسی به تحصیل ارائه شود از میزان خشونت و کشش خلافت (اسلامی –م) کاسته خواهد شد. اما گزارشی از بانک جهانی که هنوز منتشر نشده رابطه ی قابل اعتمادی بین افزونی اشتغال و تقلیل خشونت نشان نداده که حاکی بر اینست که حتا با چنان امتیازاتی مردم می توانند هنوز تحت تاثیر جهادیسم قرار گیرند. وقتی از یک نماینده ی بانک جهانی پرسیدم که چرا گزارش مذکور منتشر نشده، پاسخ داد: «مشتریان ما – یعنی دولت ها – راضی نخواهند بود چون خیلی روی این ایده سرمایه گذاری کرده اند.»

—————————————

پی نوشت:

1- مقاله ماشالاه !هنوووووز تمام نشده. یک و نیم صفحه اش باقی است. کار این بخش کمی بیشتر بود و چند روزی گذشته که به خامنه ای دزد دیوث فحش نداده ام، حوصله ام سر رفت گفتم حوصله ی شما سر نرود، موضوع این مقاله هم را فراموش نکنید

2- اما خودمونیم خانم مهندس ما لی لی خنگه هم ایول داره ها! جهاندیده س که بیشتر مربوط به پول باباش میشه اما بزنم به تخته کله ی خودشم خوب کار می کنه. بیخود نیست جوات عاشق سینه چاکشه

3- کی میدونه عشق از چی میاد (ریشه ی لغت رو میگم)؟ دیروز از تیوی شنیدم، جالبه….و راستی فارسی عشق چیه؟ من نمی دونم. ما ایرانیان قبل از حمله ی اعراب همون طور که رئیس طویله اسلامی لاریجانی گفته وحشی و بی فرهنگ بودیم، عایا عاشق هم نمی شدیم؟

 

پاریس: جنگی که داعش می خواهد

 

Paris: The War ISIS Wants

نویسندگان : Scott Atran and Nafees Hamid

Smoke billows behind an Islamic State group sign during clashes between militants from the Islamic State group and Iraqi security forces during a military operation to regain control of the town of Sadiyah, 60 miles (95 kilometers) north of Baghdad, Iraq in Diyala province, Iraq. Iraqi authorities say Iraqi troops backed by Shiite militias have retaken two towns seized previously by militants in an eastern province. (AP Photo)

Smoke billows behind an Islamic State group sign during clashes between militants from the Islamic State group and Iraqi security forces to regain control of the town of Sadiyah, 60 miles (95 kilometers) north of Baghdad. (AP Photo)

متاسفانه شوک ناشی از حملات همآهنگ و حساب شده ی روز جمعه در پاریس، صحنه ی خونریزی های بی ملاحظه، خشم عمومی علیه تند روی های اسلام، و قول برخورد بی رحمانه با «وحشیان دولت اسلامی» از سوی رئیس جمهور فرانسه، دقیقن همانست که داعش می خواست. زیرا هر چه خصومت با مسلمانان در اروپا بیشتر و درگیری نظامی غرب در خاورمیانه عمیقتر شود، داعش به هدفش، ایجاد و بهره گیری از بحران نزدیکتر خواهد شد.

این استراتژی داعش است که همزمان با در آشوب انداختن دشمنانِ بمراتب قوی ترش، به حقانیت خویش میان پیروانش افزونی داده است. پیچیدگی نقشه ای که در فرانسه پیاده کرد، هم چنین نشان می دهد که داعش تا چه میزان در یافتن و پرورش منابع پشتیبانی در میان شهروندان کشورهای سکولار غرب موفق بوده است. حمله به داعش در سوریه، این حرکت جهانی را که اکنون شامل دوهزار فرانسوی می شود، متوقف نخواهد کرد.

آنچنانکه تحقیق خود ما ضمن مصاحبه هایی با جوانان پاریس، لندن، بارسلونا، هم چنین جنگنده های به اسارت گرفته شده ی داعش در عراق و القاعده در سوریه نشان داده، داعش را بسادگی نوعی تروریسم یا تندروی افراطی پنداشتن، پوشاندن چهره ی دیو است. رد کردن داعش بعنوان گروهی آنارشیست و آشوب طلب، نمایانگر پرهیز جستن خطرناک (ما) از شناختن و مقابله با ماموریت وسوسه انگیز آن برای تغییر و نجات دادن دنیاست. از نگاه پیروان داعش، آنچه جامعه ی بین المللی خشونت بی دلیل و وحشتناک می شمارد، قسمتی از پاکسازی اعلای روح از طریق قربانی کردن (خود و دیگران) است. خشونتی عمدی که ابوبکر بغدادی، خلیفه ی خود خوانده ی داعش، آنرا «آتشفشان جهاد» نامیده است؛ دریایی از جهادیون که نهایتن متحد شده دنیای امروزی را نابود کرده، دنیای قدیمی- نوی بر مبنای عدل و صلح جهانی زیر درفش پیامبر بر پا خواهند کرد.

در واقع خشونت نمایشی و تئاتر گونه ی داعش چه در خاورمیانه و اکنون در اروپا، بخشی از نقشه ی آگاهانه ایست که ضمن ایجاد حس معنویتی مقدس بین باورمندان و پیروانش، دشمنان و کسانی را که نامصمم هستند از ترس زهره ترک کند. این استراتژی در مانیفست «اداره ی توحش» * 2004 برای شعبه ی عراقی القاعده نوشته شده بود، توحش از «وحش» یا «حیوان» گرفته شده، پس حکومتی حیوانی (می زاید) . بخشی از مفاد آن:

حملات علیه دشمنان مسیحی- صیهونیست را، هر جای دنیای اسلام یا، اگر بشود، حتا بیرون آن باشند، متنوع و گسترده کنید، تا تلاشهای اتحاد دشمن را پراکنده ساخته، حتی الامکان تقلیل دهید.

برای کاری بودن، حملات باید روی هدف هایی صورت گیرند که بهیچ وجه قابل دفاع نباشند تا منجر به شرایط فلج کننده ی امنیتی شوند.

اگر یک تفریحگاه (ریزورت) توریستی که مسیحیان از آن بازدید می کنند، مورد حمله قرار بگیرد، تمام اماکن توریستی دنیا می باید با نیروهای امنیتی بیشتری مورد محافظت قرار گیرند که دو برابر اندازۀ معمولی و مستلزم صرف هزینه ای هنگفت است .

مهم اینجاست که اینگونه تاکتیک ها برای جلب جوانهای بی بند و باری طراحی شده که میل و آمادگی طغیان علیه اتوریته دارند، حاضرند خودشان را فدا کنند و سرشار از انرژی و ایده آلیسمی اند که تبلیغات میانه روها (وسطیه) خواهان فرونشاندش هستند . هدف اینست که

جمعیتی که از میان مردم جلب شده اند به سوی سرزمین های تحت کنترل ما پرواز کنند، بویژه جوانها…{زیرا} جوانهای ملت با طعیانی که درونشان غلیان می کند، به طبیعت غریزی بشر نزدیک ترند.

نهایتن، حمله های وحشیانه ی ما باید غرب را هر چه فعال تر و عمیق تر به درگیری نظامی (با ما) بکشاند

روی (فاش سازی) ضعف نیروی متمرکز آمریکا تکیه کنید تا جنگ روانی رسانه ای و جنگ توسط پادوهایش را رها کند و مستقیمن وارد نبرد شود.

پس از یازده سال، داعش این روش را علیه مهمترین متحدین آمریکا در اروپا به کار گرفته است. برای داعش ایجاد بحران در فرانسه یک نیروی محرکه (سمبولیک) است. نخستین اقدام نظامی اساسی خلافت اسلامی در تابستان 2014 برای از بین بردن مرز بین المللی بین عراق و سوریه صورت گرفت – سمبلی از تفرقه ی دلبخواهی (من درآوردی) که بدنبال شکست حکومت عثمانی خاستگاه آخرین خلافت اسلامی، توسط فرانسه و انگلستان  بین دنیای اعراب و اسلام تحمیل شد. و چون چراغهای پاریس نمایانی از سکولاریسم دنیوی و جاهلية غافل از رهنمود مقدس (الله) هستند، بایستی خاموش شوند تا زمانی که دوباره با پرتو الهی ( سورة النور ) نور بی افشانند.

اینکه هر ذوج اتحادیه ی اروپا 1.59 فرزند دارد و قاره به نیروی کاریِ قابل توجهی نیاز دارد، در حالی که با بحران مهاجرت و خصومت بیش از هر زمان پیش با پناهندگان روبروست، خود بحران دیگری است که داعش می تواند بخوبی از آن بهره مند شود. مقامات فرانسوی پاسپورت احتمالن جعلی یک سوریه ای و دو پاسپورت قلابی ترکیه ای مرتبط با حملات پاریس را پیدا کرده اند که نشان میدهد داعش از بحران مهاجرت اروپا سواستفاده می کند، به خصومت و شک عمومی نسبت به مهاجرین قانونی دامن می زند تا بین مسلمانان و غیر مسلمانان اروپا بیشتر تفرقه بی افکند.

امروز فرانسه دارای بیشترین اقلیت مسلمان در اروپاست. علاوه بر آن، مسلمانان اکثرن از طبقات پائین جامعه یادآور گذشتۀ استعمارطلب فرانسه و بی اعتنایی به عواقب آنند. برای مثال، گرچه تنها هفت تا هشت درصد جمعیت فرانسه مسلمانند، حدود هفتاد درصد زندانیان را مسلمانان تشکیل می دهند، شرایطی که عدۀ زیادی از جوانان مسلمان، درون و بیرون زندان ها را در معرض و متاثر از عقاید رادیکال قرار میدهد. داعش درون این بافت اجتماعی، موفقیت بدست می آورد. فرانسه بیشتر از هر کشور غربی جنگنده های خارجی به داعش داده است.

در حمله به سالن کنسرت «باتاکلن» که بیشترین قربانیان را داشت، یکی از مهاجمین بنام اسماعیل عمر مصطفایی، شهروند فرانسوی پاریس و الجزایری- پرتقالی تبار بود. او سابقۀ جنایی داشت و بین 2013 و 2014 برای چند ماه به سفر سوریه رفته بود. سابقه ای مشابه برادران «کواچی» شهروندان فرانسوی الجزایری تبار که در پاریس زندگی می کردند و پیش از حمله بدفتر «شارلی ابدو» در ژانویه، توسط القاعده در یمن تعلیم دیده بودند.

از جمله مهاجمین حمله ی روز جمعه (سیردهم نوامبر)، دو برادر بودند، یکی سلاح عبدالسلم سلاح؟! 26 ساله که فراری است و برادرش ابراهیم 31 ساله که بمب انتحاری خود را نزدیک استادیوم فوتبال «استادیوم فرانسه» ** منفجر کرد. برادران عبدالسلم، با اینکه فرانسوی بودند در مولنبیک ناحیه ای فقیر نشین در بروکسل متشکل از اعراب مهاجر، زندگی می کردند. سال پیش، سلاح هایی از این ناحیه را به «عامدی کولیلابی» سی و سه ساله، متولد پاریس مالی تبار که با یکی از برادران کواچی در زندان بسر برده و مرتکب حمله ی مرگبار به رستوران یهودی در پاریس بود، و مهدی نموچه، فرانسوی الجزایری تبار 29 ساله که بیشتر از یکسال با داعش در سوریه بود و مسئول تیراندازی به موزه ی یهودی بلژیک شناخته شده بود، ردیابی کرده بودند. یکی دیگر از بمب گذاران انتحاری پاریس «بلال حدفی» فرانسوی بیست ساله هم پیش از برگشتن به بلژیک دوشادوش داعش جنگیده بود. نسبت به جمعیتش، بلژیک بیشترین داوطلبان جهادی از اروپا را دارد. دو بلژیکی دیگر، یکی شان هیجده ساله، باضافه ی «یوسف سلاحل» مصری بیست و هفت ساله در حمله ی پاریس دست داشتند.

———————————————————

پی دی اف مقاله – انگلیسی

پی دی اف فارسی را هم در بخش بعدی خواهم گذاشت

پی نوشت:

1- من نوشته و نگاه  اسکات اتران را نزدیک به علی نصیری می بینم که لی لی خنگه سه پست پیش، زیر » چگونه داعش بدنیا اعلام جنگ کرد» گذاشت، و مرد اطلاعات بدر و هلال، کیوان در فیسبوک پیدا کرد، شما چطور؟ نظرتان را بعد از پایان مقاله در میان بگذارید، چون نگاه نویسندگان در بخش بعدی نوشته بهتر معلوم خواهد شد. در این قسمت بیشتر به شرح خبر پرداخته و نظر ارائه نکرده اند

2- مقاله را چون 6 صفحه بود، کم و بیش نصف کردم. امیدوارم مورد قبول واقع شود و کم و کسرش را ببزرگی خودتان ببخشید. قسمت بعدی را  سه چهار روز بعد ترجمه خواهم کرد، پیش از رفتن به شهر دانشگاه پسرم برای بار سوم در 2 هفته

  3- فواره چون بلند شود سرنگون شود…هرهر هر.  از وقتی نالۀ «دیگه نمی نویسم» سر دادم، این دهمین پست نوامبر 2015  و پرکارترین ماه (تاریخ 4-3 سالۀ)  وبلاگ است.