83

من کاظم پول لازم

چند هفته است که من هم به جمع قربانیان جمهوری اسلامی پیوسته ام. ریسیور ماهواره ای که در زمان زنده یاد مائوتسه تونگ خریده بودم، فرسوده بود و بیشتر از سه چهار تا کانال بدرد بخور را نمی گرفت. چون «دیش» و «ال ان بی» * و سیم کشی را داشتم، عجالتن از خریدن ریسیور اینترنتی منصرف شدم و یک ماسماسک کوچک – تقریبن 6 در 11 سانتیمتر – در آمازون پیدا کردم که بهترین اسباب بازی 35 دلاری است. یکی دو بار باهاش اسکن کردم و دو سه هزار کانال گرفت که بعد از حذف کردن کانال های ویتنامی، اروپای شرقی وصدها کانال در باره ی پسرم عیسی مسیح و دهها کانال عربی و فارسی و انگلیسی جمهوری اسلامی، حدود 30 تا کانال رایگان گیر آوردم. از حق نباید گذشت، این دزدهای بی ناموس که ایران را جمهوری اسلامی کرده اند، اگر جز ببارآوردن خرابی و ننگ و نکبت هیچ گوهی برای ایران و مردمش نخورده باشند، در تروریسم و کمک 14 میلیارد دلاری به بشار اسد در دو سال گذشته و بگفته ی خودشان تاسیس حدود 180 شبکه، از کانال های خبر بزبانهای گوناگون، هفت هشت کانال مذهبی یکی از یکی آشغال تر گرفته تا دهها کانال سریال و فیلم و بشکن و بالا بنداز – در خارج از کشور- سنگ تمام گذاشته اند. زن و مرد در ایران نباید دست یکدیگر را بگیرند، زنها نباید وارد استادیوم های ورزشی شوند، ولی اشکالی ندارد اگر یک سریال ترکیه ای را که بقول شوهر خواهرم زنهای بازیگر آن از دم خراب هستند، مافیای ج ا به بهترین نحو دوبله کند و در دسترس فارسی زبانان آریایی بگذارد. گروه رسانه ای GEM  که هفت 8 کانال دارد، یک غول مالتی مدیایی* است که با سیاست و اخبار مهم دنیا اصلن کاری ندارد. کانال GEM1 که با سریال هایش مرا هم سر کار گذاشته است، فقط سریالهای ترکی، مبتذل ترین موسیقی امروزی ایران و خبرهای منحصرن خوبِ تکنولژی و اقتصادی و ورزشی از همه جا پخش می کند. مثلن چند روز پیش که از فن آوری های شگفت انگیز کامپیوتری در یک دانشگاه سیستان و بلوچستان و در نزدیکی همانجا، لوله کشی زیر آب بین ایران و پاکستان برای اینترنت سریع تر، برنامه ای پخش می کردند، از نمای دانشگاه و محیط دور و برش و انیمیشن* لوله کشی من متوجه شدم که هر چند امروز اوضاع سیستان و بلوچستان فقط اندکی از سوئیس و فرانسه بهتر است، لکن جمهوری اسلامی هم اکنون با صدور عسل اروپا را تسخیر کرده و با صدور بیشترِ پسته عنقریب کمر اقتصاد آمریکا را هم خواهد شکست.

لطیفه - اگه 30-20 سال جوونتر بودم می رفتم ترکیه

لطیفه  (10)  فتبارک الله. . اگه 30-20 سال جوونتر بودم می رفتم ترکیه

در سریال لطیفه، متین که برای یک باند قاچاق و پول شویی کار می کند و از چشم های ریزش رذالت می بارد، نیلوفر خواهر لطیفه را گروگان گرفته بود. البته من از وسط راه رسیدم وگرنه با اینکه از نیلوفر زیاد خوشم نمی آید، جلویش را می گرفتم. افراد این خانواده (منهای لطیفه) لوس و نازپرورده هستنذ چون توی پول غلت می زنند یا دست کم اوائل داستان وضعشان خیلی توپ بوده است. یک کمپانی نمی دانم چه دارند که با مشکلات مالی مواجه شده و پدر خانواده هم بخاطر شرورت هایش، الماس دزدی یا پول شویی کشته شده است. قهرمان اصلی داستان لطیفه که من عاشقش شده ام و عُمَر هم عاشقش خواهد شد، شبیه ایرانی ها با پوست روشن تر است. چشم های عسلی و موی سیاه دارد. لبخندش بطرز خیره کننده ای زیباست. عمر پلیس است و با جانی دالر بازی و یاری برادرش که او هم پلیس است، محل اختفای متین را پیدا کردند و بسراغش رفتند. از شما چه پنهان که در این گیرودار، دختره ی لوس بی جنبه، چون متین با او خوشرفتاری می کند و یکی دوبار با هم فیلم تماشا می کنند و چس فیل می خورند، خاطرخواه متین می شود که با آن کاری ندارم. گور بابای هر دوشان. با محاصره ی ساختمان، متین از نیلوفر خداحافظی می کند و فلنگش را می بندد. از بالای صخره ها توی آب دریا می پرد و… عمر نیلوفر را نجات می دهد و سراغ خواهرش می برد. چون من یک اپیزود باهاشان نبودم، عمر – که چشم مرا دور دیده – قبلن لطیفه را برای اینکه دنبالش راه نیافتد و امن باشد، در دستشویی یک رستوران زندانی کرده است. وقتی عمر در دستشویی را باز می کند، لطیفه از عصبانیت آماده است که چشمهایش را از حدقه بیرون بکشد. عمر می گوید صبر داشته باش، می خواهم چیزی را نشانت بدهم. لطیفه با دیدن خواهرش در سالن، صورتش را توی دستهایش می گیرد و می گوید اُ مای گاد و نیلوفر را تنگ در آغوش می گیرد. بعد من و لطیفه و نیلوفر هر سه گریه می کنیم، ولی کسی پیش من نیست که بغلش کنم یا آبروریزی بشود.

مادرم بمن اعتراض می کند که حالا تو چرا از روزگار بریده ای؟ زنت رفته که رفته، تو باید تارک دنیا باشی؟ بلند شو به زندگی ات سر و سامان بده. جوان هستی! استعداد و توانایی اش را داری، کار آبرومندی برای خودت دست و پا کن، دوست دختری بگیر. از پسرت چه خبر؟ میگویم از زندگی نبریده ام، سی سال کار کردم برای اینکه امروز هر وقت و هر جا دلم خواست لم بدهم و لنگم را دراز کنم، کار دیگر مال خر است. از سر و سامان نداشتن زندگی ام راضی ام، از پسرم هم خبر دارم، هر وقت پول بخواهد زنگ می زند…
هفته ی پیش که برای 2 روز آمده بود، جاروبرقی مرا برد که آپارتمانش را بالاخره تمیز کند. پسرک گلویش پیش دختری گیر کرده است. هفته ی پیش زنگ زده بود که بگوید دسته گلی بباد داده است. گفت برای پایان سیمستر، و فارغ التحصیلی دو سه تا از بچه ها و مست بازی رفته بودیم خیابان کافه ها و دختر خانمِ مذکور (ف) دائمن چیزهایش را توی جیب من می گذاشت. مثلن کلید و تلفن و….بالای یک سوراخِ فاضل آبِ کف خیابان ایستاده بودیم، دستم را که توی جیبم کردم، آیفون (ف) سُر خورد و 700$ افتاد توی جوب… دیروز یک تلفن قرض کرده زنگ زده بود که باید در باره تلفن حرف بزنیم. حالا چه کار کنم؟ مامان (خانوم سو) گفته کمی پول به م قرض میدهد که باید کار کنم و پس بدهم. توی دلم به خانوم سو ایول گفتم که فورن مثل من شل نداده است. گفتم اولن که فکر می کنم دختر خانم هم ازتو خوشش می آید که بهت دست می زند، دست توی جیبت می برد. دوم، اتفاقی است که افتاده، فدای سرت، ولی سر فرصت لطفن سرت را کمی از کونت بیرون بکش. سوم، تو که از او نخواسته بودی تلفنش را توی جیبت بگذارد! به ش بگو حاضری نصف پول تلفن را بدهی. دو 3 روز بعد زنگ زد که آگر 150$ تو بدهی پول تلفن جور می شود. گفت وبسایتی برای یک بچه پولدار درست کردم، 300$ جیرینگی به م داد. یک سکه ی «بیت کوین» فروختم، از مادموازل (ف) هم 200$ خواستم. به قرض کردن از مامان نیاز ندارم.

قبل از جریان تلفن، به م گفته بود که یکشب با (ف) تا صبح نشستیم و حرف زدیم و او از گذشته ی نه چندان درخشانش می گفت که: «بولیمیک» * و دیپرس بودم و یک ماشین نو را هم زدم داغون کردم. حالم بد بود، بدتر شد. حتا بفکر خودکشی افتادم و قرص خوردم که نشد. پیدایم کردند. (البته اینروز ها حالش خوب است و تقریبن نورمال شده، لیسانس بیولژی اش را گرفت و بزودی به دانشگاه دندانپزشکی خواهد رفت). پسرم می گفت: آنشب وقتی زیر دوش بودم، داشتم فکر می کردم که زندگی چقدر عجیب و مفت است. ممکن بود این دختر شاد و باهوش (که مرا خوشحال می کند) اینجا نباشد و نمی دانم چرا یکهو گریه ام گرفت که اینهم عجیب بود، چون من اینطور احساساتی نمی شوم. در عمرم، این بار دومی است که گریه کرده ام. راست می گوید، پسرم مثل مادرش خیلی خود دار است، در 12 سال مدرسه رفتنش، 2 بار گریه کردنش را دیدم که او یادش نیست. پرسیدم بار اول کی بود که گریه کردی. گفت: وقتی ماما برای همیشه از خانه رفت، به من (در دانشگاه) زنگ زد و خبر داد. آمادگی اش را داشتم چون قبلن باهام حضوری صحبت کرده گفته بود که دارد آماده ی رفتن می شود و دیدم که سعی می کرد جلوی اشکش را بگیرد. بعد به تو زنگ زدم. در حالی که بغضم گرفته بود، حرفش را قطع کردم و گفتم کلمه به کلمۀ  آن گفتگو یادم مانده. ازت پرسیدم غمگین شدی وتو گفتی نه. بعد تو پرسیدی، حالا چی خواهی خورد؟! همه اش لوبیا و همبرگرِ واتِ برگر؟ * و من گفتم نگران من نباش. I’m gonna be alright
گفت بعد از اینکه با تو حرف زدم، گریه کردم.
پدر سگ بمن دروغ گفته بود. 

——————————-

لغات انگلیسی که فارسی نوشتم

* dish and LNB *

multimedia *

animation * 

bolimic * بچه پولدارهای لوس و مریض که بعد از غذا خوردن عمدن استفراغ می کنند که چاق نشوند

Whataburger

22

مژده مژده: احتمال نجات ایران از دست جمهوری اسلامی توسط داعش

در روزهای اخیر تصاویری در صفحات اجتماعی وابسته به رقبای جمهوری اسلامی، مسلمانان داعش منتشر شده که از تصرف ایران توسط این گروه خبر می دهد!

1 داعش

بر همین اساس «ابومحمد العدنانی» سخنگوی گروهی که با عنوان «دولت اسلامی عراق و شام» از سوی رسانه های جبهه غربی-عربی معرفی می‌شود، در سخنانی مدعی شده که این گروه تلاش دارد نیروهایش را به سمت ایران حرکت دهد. وی در سخنانی مدعی شده است که: «در پی پیروزی های متعدد دولت اسلامی، سربازان شجاع ما با حمله به ایران این سرزمین را از روافض پاک می کنند و سیطره دولت اسلامی را به ولایت خراسان گسترش می‌دهند.» بعد از انتشار این سخنان صفحات و گروه‌های مجازی وابسته به داعش، تصاویری از فتح میدان آزادی تهران و… با آرم ولایت خراسان منتشر کرده‌اند. گفتنی اینکه، در نقشه طراحی شده توسط این گروه ارتجاعی، ایران در منطقه‌ای موسوم به خوراسان تلفیق شده است!

پ.ن:  یک خبر مسرت بخش دیگر – از منصور اسانلو شنیدم که پاسداران عزیز جمهوری اسلامی به آتش زدن جنگل های کردستان پرداخته اند که با یک تیر چند نشان بزنند. یک: در صورت شورش، مردم نتوانند در جنگل ها پناه بگیرند. دوم: پاسداران انقلاب شکوهمند اسلامی انشا الله بتوانند آنجا هم آپارتمان و مجتمع بسازند و کمی پول به جیب بزنند و شاید هم سوم: چوب های جنگل را نیز در مقعد مقام رهبری ….

28

آتنا فرقدانی را آزاد کنید

 دوازده سال و نه ماه زندان برای کارتون کشیدن و دفاع از حق کودکان؟

نمایندگان مجلس، به روایت هنر آتنا فرقدانی - روی کارتون کلیک کنید

نمایندگان مجلس، به روایت هنر آتنا فرقدانی – روی کارتون کلیک کنید

گوه به ولایت فقیه و چفیه ات انگل عظمی، کثافت دزد خائن ریاکار

روی لیوان کاغذی که از سطل آشغال برداشته؛، با برگ گل و گیاه کشیده است

برای دیدن کلیپ 10 دقیقه ای روی عکس کلیک کنید

 جواد ظریف بی وجدان که گفت زندانی سیاسی نداریم کجاست تا در چشمان این دختر بی گناه بنگرد و دروغ بی شرمانه اش را تکرار کند؟

228

توفیق اجباری

آنها که این وبلاگ را دنبال می کنند، دوست دیرینه ام رضا را می شناسند. خسیس ترین مرد دنیا که با زرنگی و چس خوری و مستراح نرفتن – که گرسنه نشود – حدود سیصد هزاردلار جمع کرد و بیست سال پیش بایران – چلقوز آباد گرگان- برگشت و با کمک دو سه تا عمله و مهندسی و بنایی خودش – چون بنا می دانید چقدر گران است؟ – در سه چهار سال بیست آپارتمان ساخت و همه شان را اجاره داده است. از زبانش کشیدم که ماهی دست کم هفت میلیون پسنداز می کند. که اگر ضرب در ده پانزده سال بکنید، افزون بر بهره ی بانکی 20% که حتمن می گیرد، بدک نیست. پول جمع کردن و با دست خود آپارتمان ساختن و باز هم پول جمع کردن هیچ ایرادی که ندارد، خیلی هم خوب است. اگر خساست این دوستم بطرز چندش آوری زننده نبود، چیزی نمی نوشتم.  در 18 ماه گذشته چهار بار به آمریکا آمده تا برای همسرش کارت سبز بگیرد که با دو پسرشان که پاسپورت آمریکایی دارند، زندگی شان را به ینگه دنیا منتقل کنند. دفعه ی پیش دو سه هفته در هتلی در بومانت – 100 مایلی هیوستون – بسر برد و از سرما و زجر طافت فرسایی که خرج سنگین برایش داشت، در شرف مرگ بود که بمن زنگ زد. داستانش را نوشتم. دلم بحالش سوخت و گفتم بیاید خانه ی من بماند. یکماه اینجا بود. اینبار بدون دعوت من، از فرودگاه، نه، از چلقوز آباد پیش خودش حساب کرده بود که با آمدن به خانه ی من هزار، هزار و پانصد دلار صرفه جویی خواهد کرد. از فرودگاه دو سه بار زنگ زد. «کالر آیدی»* نشان داد: تلفن همگانی. اصولن من تلفن را جواب نمی دهم. کاش بجای کنجکاو شدن، دستم چلاق شده بود و گوشی را بر نمی داشتم. برداشتن همان و آمدن رضا همان که اینطوری نمی شود. اینجا خلاصه می کنم، اگر حوصله داشته باشم باید یکی دو صفحه اختصاصی در باره ی ایشان بنویسم که چرا گذاشتم بیاید و 36 روز از گوش کردن مزخرفات نابش چه کشیدم. چون بی نهایت دهاتی، بی سواد و بی ذوق است، گوشی را که برداشتم، نپرسید که می تواند بخانه ام بیاید. پرسید: یک ساعت و نیم دیگر بیایم دم همان آبشار گالریا خوب است؟ گفتم از نظر تو حتمن خوب است ولی از نظر من نه چون پسرم هم زنگ زده و معلوم نیست…. رضا راهش را پیدا کرده که از فرودگاه با یک دلار و 20 سنت خودش را به مرکز شهر و اتوبوس برساند. از مرکز شهر هم با پنجاه سنت به «شاپینگ سنتر»** گالریای هیوستن. گالریا حدود 25-20  دقیقه از خانه ی من فاصله دارد.
تمام این سی و چند روز، بر خلاف دفعه ی قبل، طبقه ی پائین پیش رضا نشستم و 6-5 قوطی کاغذ و «جانک میل»*** را که 8-7 سال جمع شده بود، تر و تمیز کردم و دور ریختم. مثل جمهوری اسلامی که به اسلام ریده است و عدو شود سبب خیر، منهم چون یک مرد خوش مشربِ مشنگِ مثبت بین هستم که نیمه ی پر لیوان را نگاه می کنم، بودن رضا برایم توفیق اجباری بود که گوشه ی یکی از اتاق هایم تمیز شد. لای کاغذ ها نوشته ای کوتاه با تاریخ فوریه 2011 پیدا کردم که پسرم در هفده سالگی برای کلاس انگلیسی اش نوشته بود که به فارسی برگرداندم.

درخت گوجه فرنگی گیلاسی که با سه دفعه استفاده توی سالاد خرج مرا 37 سنت کم خواهد کرد

درخت گوجه فرنگی گیلاسی توی گلدان اطلسی که با سه دفعه استفاده توی سالاد خرج مرا 37 سنت کم خواهد کرد. من نه اطلسی را کاشتم نه گوجه فرنگی، قدرتی خدا، خودشان سبز شدند. این گلدان از خانوم سو یادگاری مانده که قبلن گل شاه پسند داشت. خودم فوتش کزدم گوجه فرنگی شد

برنامه های من برای روز پرزیدنت

برنامه ها ی من برای روز پرزیدنت هیچوقت آفریده نشدند چون من نه میدانم روز پرزیدنت چه روزی است و نه هیچوقت در روز پرزیدنت کار بخصوصی انجام میدهم. اگر قرار بود حتما برنامه ای طرح ریزی کنم، این روز را یک روز معمولی بحساب می آوردم. اگر مصادف 5 روز اول هفته باشد، چون دبیرستانم شوخی سرش نمی شود، به مدرسه خواهم رفت و تقلا خواهم کرد که تکلیف هر کلاس را سر کلاس قبلی اش تمام کنم، چون من هیچوقت تکلیف هایم را انجام نمی دهم. سعی خواهم کرد سر کلاس خوابم نبرد و به حرفهای معلمم هیچ توجهی نخواهم کرد چون درسش زیادی آسان است و بعد روانه ی کلاس تنیس خواهم شد. معلوم نیست بازی خواهم کرد یا نه چون «فرلو» مربی تنیس مان اسمم را توی لیست بازیکن ها نگذاشته است، پس لابد دیگر توی تیم هم نیستم. از فعالیت های تیمی از پیش محروم هستم؛ ظاهرا فرلو بعد از چهار سال، بودنِ مرا فراموش کرده است. ولی اشکالی ندارد، تیم های دیگر را خوب از آب در آورده است. بچه های تیم «وارسیتی 1″+ فکر می کنند فرلو عاشق آنهاست. عاشق شان نیست، ولی من این راز را حفظ خواهم کرد، چون بعضی ها هنوز به این سیستم اعتقاد دارند.
بعد از تنیس به خانه خواهم رفت و به استتوس تقاضانامه ام در دانشگاه تگزاس نگاه خواهم کرد. لابد نوشته: تحت بررسی است یا بدلیل رتبه ی تحصیلی ام تقاضانامه رد شده است، هر چند من از خیلی از «چشم تنگ ها» که بی وقفه درس می خوانند، باهوش ترم و انگلیسی ام حرفه ای تر است. بعد از معوق ماندن یا رد شدن، موسیقی «نوستالژیاک لینکین پارک» را گوش خواهم کرد و برای اینکه چقدر تلاش کردم و آخر سر فایده ای نداشت، کمی گریه خواهم کرد. بعد از گریه کردن، بسکتبال تماشا خواهم کرد و حتا شام نخواهم خورد چون مایکرو فرم خراب شده است و اینها. آااااا، خیلی بد شد، بچه های آفریقا دارند از گرسنگی میمیرند…امیدوارم اوضاع آفریقا بهتر شود. من یک فیلم ساز بزرگ خواهم شد و بعد به آفریقا کمک خواهم کرد.

*Caller ID

**Shopping Center

***Junk Mail

+ Varsity

67

حکم اعدام برای کشندگان فرخنده

کابل-افغانستان
سه روز پیش چهار حیوان وحشی و احمق که در کشتار دسته جمعی فرخنده شرکت کرده بودند محکوم بمرگ شدند. قاضی دادگاه برای 8 نفر حکم 16 سال زندان صادر کرد و 18 نفز از 49 نفر متهمین را بخشید. او هم چنین محاکمه ی 19 پلیس را که – لابد بجرم ایستادن و تماشا کردن – جزو متهمین هستند، ببعد موکول کرد. یکی از 4 نفر که بمرگ محکوم شده اند دعانویسی است که بعد از اینکه فرخنده او را باعمال خلاف اسلام (کلاهبرداری؟) متهم کرده بود، بدروغ شایعه ساخته بود که فرخنده قرآن سوزانده است. یکی دیگر مدعی شده بود که مامور اطلاعات است و در فیس بوکش به شرکت داشتن در کشتار (فرخنده) بالیده بود. مرد سوم، بگفته ی شاهدان، به جسد فرخنده لگد زده و مقداری از لباس او را از تنش کنده بود و چهارمی وقتی فرخنده هنوز زنده بود، تکه سنگ های بخصوص بزرگ باو زده بود. حرکت آرام، سنجیده و عملکرد این حیوان چهارم را بوضوح بیاد دارم، چرا که ریخت و قیافه، قدِ بلند  و لباس نسبتن ترو تمیزش او را از دیگران متمایز می کرد. وقتی از جمع سنگ و چوب و لگد زنندگان جدا شد، اول فکر کردم میخواهد پی گورش برود، ولی رفت و تکه ی سیمان بسیار بزرگی پیدا کرد  که با دو دست بالای سرش برد و ….

نفر چهارم که بالا در باره اش نوشتم فد بلندترین الاع وحشی توی عکس است. روی عکس اگر  کلیک کنید مقاله را در نیویورک تایمز می توانید بخوانید

شاید برای بعضی از ایرانی ها که 36 سال گروگان یک مشت آخوند و چاقوکش و گرفتار یک دروغ بزرگ ( انقلاب اسلامی) بوده اند، که یک آخوند بی مقدارِ بی شرف که پیش از فاجعه ی 57 در مشهد شمع نیم سوخته جمع می کرد و امروز صاحب 12-10 قصر و همه کاره ی 80 میلیون مردم نگونبخت است و… با دزدیدن 90-80 میلیارد دلار(یا بیشتر) بزرگترین دزد تاریخ بشریت بشمار می آید (به به عجب رهبری) و… برای خود و میکرب های همتایش ولایت داعش شیعه برپا کرده، که گله آخوندهای دیوصفت و چاقوکش های پاسدار از شمال تا جنوب کشورشان را به گوه کشیده اند، که به صورت دختران «بد حجاب» اسید می پاشند و آب از آب تکان نمی خورد، که زندانیان سیاسی را که وزبر امور خارجه ی چلقوزشان در مصاحبه اش با چارلی رُز گفت نداریم، یا زیر مشت و لگد می کشند یا از زندگی ساقط می کنند  و وکلایشان را هم بزندان می برند، احکام صادر شده ی گوناگون در کابل سنگین و سخت بنظر بیایند، ولی بعید بنظر می رسد که مناظران محاکمه را که بیشتر آن بصورت زنده پخش می شد، راضی کند. اقوام فرخنده از حکم دادگاه خشمگین شده اند. مجیب الله برادر فرخنده گفته است: حکم صادر شده ی این دادگاه بهیچوجه قابل قبول نیست. صرفنظر از سیاسی شدن این محاکمه، شخصا با برادر فرخنده هم عقیده ام. بنظر من شایسته است که تک تک کسانی که به فرخنده سنگ و لگد و چوب زدند، بدون استثنا و به شدیدترین وجه مجازات شوند. و آنسوی مرز، برای جبران شناسایی و مجازات نشدن اسیدپاش های آیت الله ها،  یک بشکه ی عن – با فیروزآبادی رییس ستاد کل نیروهای مسلح جمهوري اسلامي اشتباه نشود – روی کله ی بواسیر عظمی و چفیه اش بریزند و کله ی بد هیبت خاتمی امام جمعه ی تهران را که خون می طلبید و امام جمعه ی اصفهان را که فتوی داد، آنقدر توی سطل عن سگ فرو کنند که خون بالا بیاورند. این محاکمه ی علنی و صدور حکم اعدام برای  4 مرد – ردیف اول – و شانزده سال زندان برای 8 مرد دیگر، مانند وقایع پس از کشتار فرخنده نشان دادند که کشور ما در چنگ جمهوری ننگین اسلامی در بسیاری از موارد – آزادی بیان، دادستانی (عدالت)، احقاق حق زن – از افغانستان پس مانده است و

گر مَلِک اینست و همین روزگار – زین ده ویران دهمت یک هزار

46

تگزاس پاریس نیست

A police officer outside the Muhammad Art Exhibit on Sunday night where two gunmen opened fire in Garland, Tex.

پلیس گارلند بیرون ساختمان گالری کاریکاتور از پیامبر محمد که دو مرد مسلح به مامور امنیتی و پلیس همراهش تیراندازی کردند و هر دو توسط همان پلیس به درک واصل شدند

این متن برگردانی فشرده از روزنامه ی نیویورک تایمز است. برای خواندن مشروح خبر روی عکس کلیک کنید

در گردهمایی یک گروه ضد اسلام در شهر گارلند تگزاس که کاریکاتورهای محمد پیامبر مسلمانان را بنمایش گذاشته بودند، دو مرد مسلح بیرون ساختمان، پس از شلیک کردن به یک مامور امنیتی و مجروح کردن او، بدست یک پلیس کشته شدند.
مسئولین نام دو نفر یا انگیزه ی این حمله را فاش نکردند. سخنگوی اِف بی آی در دالاس اعلام کرد که این آژانس در تحقیق این رویداد و با تکنیسین های بمب گذاری به پلیس گارلند یاری می رساند.
شهر گارلند در صفحه ی فیسبوک اش این واقعه را تائید کرد

برای بهترین کاریکاتور پیامبر محمد ده هزار دلار جایزه تعیین کرده بودند.
کشیدن تصویر پیامبر در بیشتر تعبیرات اسلام توهین آمیز است. در ماه ژانویه مردان مسلح در دفتر روزنامه ی «چارلی اِبدو» در پاریس دوازده نفر را بخاطر چاپ کاریکاتورهای پیامبر محمد به قتل رساندند.
در ویدئوی زنده  (stream)  تارنمای برگزار کنندگان مراسم گارلند مردی با لباس نظامی روی سن می آید و اعلام می کند که بیرون از ساختمان تیراندازی شده است. از میان جمعیت مردی می پرسد: مسلمان بودند؟

  مرد نظامی: هیچ خبرندارم

——–

خبر مربوط: اِلتون – ابراهیم – سیمپسون مرد مسلح کشته شده در تگزاس مظنون (جهادی) اف بی آی بود

پی نوشت نامربوط: اینرا اگر نگویم می ترکم. از دروغ متنفرم!  وزیر امور خارجه ی جمهوری چس لامی جواد ظریف نشان داد که مزدور دروغگوی بی شرفی بیش نیست که تنها  عمامه ندارد. یکی از یکی گوه ترند این آقایان جمهوری اسلامی

68

نگاهی تازه به “انقلاب اسلامی” بخش 2-2

نوشته ی دکتر علی میرفطروس 

چای زهرآلود!

سوء قصدهای متعدّد به شاه، باعث شده بود تا او-مانندمصدّق- کمتردرمجامع عمومی ظاهرشود و از این رو، هراس از کشته شدن، چونان داسی -همواره-در ذهن وضمیر شاه حاضر بود. دکترامیراصلان افشار به موضوعی اشاره می کند که از نظر آسیب شناسی شخصیّت شاه بسیار مهم است:
-« رسم براین بود که بهنگام حضور مهمانان خارجی و برای آنکه به آنها بی احترامی نشده باشد، دوخدمتکار، همزمان، یکی برای مهمانان و دیگری برای اعلیحضرت چای یا قهوه می بُردند. مسئول چای اعلیحضرت آقای حسّاسی بود که سال ها در دربار خدمت می کردند.در یکی از روزهای اوایل سال 1357، سفیرآمریکا (سولیوان) همراه یکی ازسناتورهای آمریکائی به حضوراعلیحضرت شرفیاب شدند وهمزمان با قهوهء مهمانان، آقای حسّاسی هم چای اعلیحضرت را (دراستکان کمرباریکی که خیلی مورد علاقهء اعلیحضرت بود) آورد.اعلیحضرت چای را روی میزکوچک چوبی و ظریفِ کناردست شان گذاشتند. پس ازرفتن مهمانان، اعلیحضرت به من فرمودند:
-«این چای، چای همیشگی نبود، ببینید! حتّی اثر چای بر روی میز، سرخ رنگ است. فکر می کنم چیزی درچای من ریخته اند»…
گفتم: نه قربان! حتماً استکان خیس بوده وعلامت قرمز رنگ،علامت خیسی ِ استکان است»…دستور دادند تا چای دیگری بیاورند که پس ازنوشیدن فرمودند:
-«این، چای ِ درست وحسابی است! قبلاً فکر کردم چیزی درچای من ریخته اند و می خواهند مرا بکشند…».
عرض کردم: «ابداًقربان! کِی جرأت این کار را دارد؟!…
فرمودند:
-شما از کجا می دانید؟!».(31)

قتل سپهبُدخادمی!

درچنان شرایطی، قتل سپهبد محمدعلی خادمی، مدیرعامل مبتکر و لایق شرکت هواپیمائی ایران (هما) در16آبان1357 ، فضای ترس وترور را در دربار بیشتر کرده بود که می توانست بر روح  و روان شاه نیز تأثیرداشته باشد. دکتر افشار از این واقعه بعنوان «خودکشی؟ یاقتل؟» یاد کرده و تأکید می کند که خودکشی وی نمی توانست قابل قبول باشد زیرا که در دیانت بهائیت، خودکشی امری حرام است. به روایت دکتر افشار: نام بعضی از افراد با عمل واخلاق شان تناسب دارد وتیمسارعلی محمد خادمی یکی ازهمین افراد بودند که واقعاً خادم کشور ومملکت بودند. سازمان هواپیمائی ملّی ایران(هما) درزمان ریاست تیمسارخادمی به چنان اعتبار وشکوفائی وعظمتی رسیده بود که آن را درسطح جهانی قرارداد، بطوری که خود ِتیمسارخادمی مدّتی به ریاست «انجمن جهانی هواپیمائی» انتخاب شده بودند. گفتنی است که در زمان ریاست تیمسارخادمی برسازمان«هما»، ایران حتّی یک مورد سانحهء هوائی نداشته است، دقیقاً برخلاف حکومت جمهوری اسلامی!» (افشار،صص411-412).
با تحقیقاتی که اخیراً صورت گرفته، مُسلّم شده که در آستانهء انقلاب اسلامی افرادی ازعناصرانقلابی بخاطراعتقاد سپهبد خادمی به دین بهائی، وی رابه قتل رسانیده اند ولذا می توان گفت که سپهبدخادمی ازنخستین قربانیان دگراندیشی دینی  درایران بوده است.(32)

شاه ومبارزهء  بازمان!

شاه احساس می کرد که زمان زیادی برای تحقق آرمان هایش -که خود آنرا«تمدّن بزرگ» می نامید- ندارد. شاه، درگیر«مبارزه بازمان» بود و گمان می کرد که تا3-4 سال آینده خواهد توانست با انجام بسیاری از پروژه های صنعتی واقتصادی، ایران را به یکی از پیشرفته ترین کشورهای جهان تبدیل کند. شاه در«پاسخ به تاریخ» می نویسد:
-«مبارزهء من، بازمان بود که شاید اکنون همه متوجه مفهوم وهدف آن بشوند و دریابند که چر اانقلاب درسال 57 وقوع یافت وهمه چیز را متوقف کرد… باید صمیمانه اعتراف کنم که خواستم ملّت کهنسال ایران را با شتابی که شاید بیش ازتوانش بود، به سوی استقلال، همزیستی، فرهنگ ورفاه، یعنی آنچه که تمدن بزرگ می خواندم، پیش ببرم. شاید اشتباه اصلی من همین شتاب بود. می خواستم پیش از پایان ذخایر نفتی کشور، کار سازندگی ایران را به سرمنزل مقصود برسانم. البته در این رهگذر مخالفان بسیار داشتم که کوشیدند مرا از پای درآورند. در شمار این [دشمنان] باید بیش ازهمه ازدارودستهء شرکت های بزرگ نفتی نام برد…بهمین جهت بود که برای عبرت دیگران، ایران را بعنوان قربانی انتخاب کردند و به ویرانی آن برخاستند…». (33)
دکتر امیراصلان افشار در گفتگو بانگارنده (27مهرماه 1390،نیس) بیاد می آورد:
-« شاه درآخرین مراجعات پزشکی وقتی ازدکترمعالجش پرسید که:«من تا چند وقت دیگر زنده ام؟»،پزشک معالج پاسخ داده بود:

اگر قرص های تان رابخورید و به ورزش هم ادامه دهید، تا 10 سال دیگر…»

شاه گفت: «خیلی خوب است! این [زمان] برای من کافی است!».
طبیعتاً انجام آن پروژه های عظیم صنعتی واقتصادی، نیازمند مشاوره و گفتگو با کارشناسان ومشاوران دلسوز بود، امّا بنظر می رسد که شاه در این مورد، توجه کمی به نظر کارشناسان داشت. از طرف دیگر، نفوذ روزافزون «غلامان خانه زاد» (ماننداسدالله عَلَم وسپهبد نصیری) و گزارش های نادرست آنان، باعث گردید تا بتدریج، شاه ازجریانات واقعی امور بی خبرباشد. نفوذ اسدالله علم آنچنان بود که حتّی فرح پهلوی نیز بخاطر مخالفتش با سفارش غذای مهمانان خارجی از«رستوران ماکسیم پاریس» ( درجشن های 2500 ) وتأکید ملکهء ایران برصرف غذاهای ایرانی دریک جشن ایرانی، مورد بی اعتنائی و گستاخی اسدالله علَم واقع شده بود.(افشار،صص327-328).
گزارش های واقع بینانهء «گروه بررسی مسائل ایران» (به توصیهء فرح پهلوی و سرپرستی دکترهوشنگ نهاوندی) نیزچندان خوشایند شاه نبود. نفوذ «غلامان خانه زاد»، شرایط روحی و روانی خاصی در شاه پدیدآورده بود که -بتدریج- ازملاقات با شخصیّت های خوشنام، موجّه و دلسوز(مانندعبدالله انتظام، مهدی سمیعی، ابوالحسن ابتهاج، مظفربقائی، خلیل ملکی، ارتشبُدفریدون جم ، علی اصغرحکمت، غلامحسین صدیقی و…) پرهیزمی کرد. روایت دکتر امیراصلان افشار در این باره، بسیار گویاست.

خطاب تند عبدالله انتظام به شاه:

به روایت دکترافشار(صص497-498):
-«اعلیحضرت مایل بودند كه آقای عبدالله انتظام رئیس شركت نفت بشوند. من به آقای انتظام عرض كردم، گفتند: بگویید من پیر و خسته‌ام، نمی‌توانم. دو سه بار از ایشان تقاضا كردم و گفتم در این موقعیـّت خطیر واقعاً باید هر كسی سعی بكند كه كار مثبتی انجام بدهد. اعلیحضرت خیلی خیلی خوشحال خواهند شد اگر این كار را قبول كنید… بالاخره راضی شدند كه حضور اعلیحضرت بیایند. …موقعی كه آقای انتظام وارد دفتر اعلیحضرت شدند، من خیلی آهسته در را بستم و می‌خواستم عكس‌العمل ایشان را [درمقابل شاه] ببینم.
معمولاً وقتی كسی حضور اعلیحضرت شرفیاب می‌شد، اعلیحضرت هم برای اینكه بی‌احترامی ‌نشود، هیچوقت پشت میزشان نمی‌نشستند و همیشه همه را ایستاده می‌پذیرفتند. ضمناً آن كسی كه وارد می‌شد، اجازه نداشت كه شروع به صحبت بكند. باید منتظر می‌بود تا اعلیحضرت سئوال كنند. ولی ایندفعه كه در را باز كردم دیدم كه آقای انتظام تا چند قدمی ‌اعلیحضرت جلو رفت و با انگشت اتّهام به طرف شاه گفت:
-«به خاطرتان باشد، شما 3 سال مرا نخواسته‌اید!»
وقتی آقای انتظام از دفتر اعلیحضرت بیرون آمدند، پرسیدم كه قبول كردید آقای انتظام؟! گفت: بله قبول كردم… وسط راه گفتم: قربان! دیدم كه شما اشارهء تندی كردید. اعلیحضرت ناراحت نشدند؟
آقای انتظام گفت: اعلیحضرت گفتند شاید اشتباهی شده، ولی من از شما می‌خواهم كه این كار [مسئولیّت وزارت نفت] را قبول كنید. گفتم: اعلیحضرت! من سنّم زیاد است، دیگر نمی‌توانم این دستگاه را اداره كنم. اعلیحضرت گفتند: نه! موقعی كه در شركت نفت بودید، شما خیلی خوب این دستگاه را اداره كردید، حالا چطور شده كه یكمرتبه نمی‌توانید اداره كنید؟!
آقای انتظام به اعلیحضرت گفته بود: اگر جسارت نیست، حكایتی خدمت‌تان عرض بكنم قربان! خسرو پرویز ساسانی سرداری داشت كه خیلی شجاع بود و در تمام جنگ‌ها پیروز می‌شد. بعد در جنگی مجروح شد و دستش شكست ولی با وجود این، جنگ را برد. بعد، مسائلی پیش آمد كه دیگر این سردار خانه‌نشین شد (مقصود خودش[امیرانتظام] بوده). بعد از مدّتی كه جنگ دیگری شروع شد، خسرو پرویز فرستاد عقب سردار. وقتی كه سردار آمد، گفت: من دیگر نمی‌توانم جنگ كنم برای اینكه از من ساخته نیست. خسرو پرویز گفته بود: چطور ساخته نیست؟ یادت می‌آید كه با آن دست شكسته‌ات زدی و جنگ را بردی؟ سردار جواب داد:
– آری! با دست شكسته می‌شود جنگ را بُرد، ولی با قلب شكسته نمی‌شود.

————-

زیرنویس ها

31- گفتگوی نگارنده با دکترامیراصلان افشار (28می2012 ،نیس).
32-نگاه کنیدبه مقالهء روشنگرسیروس علائی:
http://mirfetros.com/fa/?p=11008
33-نگاه کنیدبه: پاسخ به تاریخ،صص209-210،265

102

ای قوم به حج رفته

 

سرم یخرده درد می کنه، اگه چیزی که میگم بنظرتون تند آمد، بحساب این زُق زُق لامصب کله م بذارین، از حقوقم چیزی کم نکنین. در فرودگاه جده، دو تا پسربچه ی 14-13 ساله ی ایرانی رو به بهانه ی «مشکوک» بودن از جمع عاشقانِ در حال بازگشت از کعبه (حج عمره) جدا کرده اند. البته حقیقت چیز دیگری بوده. بچه ها را به اتاقی برده اند و باهاشون ور رفته اند یا بد تر، بلا سرشون آورده اند چون آخرِ کار به احضار مامور محکمه و پزشک قانونی کشیده. نوشته اند وقتی پسر ها از اتاق بیرون آمدند، رنگ از صورتشون پریده بود و یکی شون خجالت کشیده داستان را برای پدرش تعریف کنه و به یک نفر دیگر از گروهشون گفته. گویا دو نفر متجاوز عرب را دستگیر کرده اند. دیروز چند صد نفر از شهروندان معمولی تهران – مثل من و شما – بر خلاف اخطار صادر شده، تظاهراتی جلوی سفارت عربستان راه انداخته اند که نیروهای انتظامی جمهوری اسلامی هم که مانند سال 88 لباس های آهنی به تن داشتند، حضوری پرشور داشتند تا مبادا مردم مثل بزهای خودجوش بسیجی از درو دیوار و درخت سفارت بالا بروند و باعث آبروریزی شوند.

ولی من دلیل این همه جار و جنجال رو درست نمی فهمم. به صد ها دلیل، عرب های عربستان فکر می کنند که ایرانی های کاتولیک تر از پاپ از تجاوز اعراب به زن و بچه ها شون خوششون میاد. از تحقیر و توهین هایی که ایرانی ها برای رفتن به عربستان و زیارت کعبه متحمل میشن، زیاد شنیده ام. برای من افتخارات 2000 سال پیش ما، امروز مایه ی شرم هستند، یعنی خجالت می کشم اونا رو به رخ آمریکایی ها بکشم: ما چنین و چنان بودیم، پرشیا، کورش کبیر، پرسپولیس…ول کن بابا حال نداری. امروز چه خبره؟ کجای دنیا ایستاده ایم؟ بعد از هزار و اندی به جمهوری سرتاپا دروغ و کثافت اسلامی و بزرگترین ننگ تاریخی مون، ولایت فقیه رسیده ایم. کجای این داستان افتخار داره؟  تو یکی از کانال های امام حسین – یادم نیست امام حسین، امام حسین 2 یا امام حسین 3 بود – پریروز مداحی رو نگاه می کردم که عر عر می کرد و مرد 40-30 ساله ای که استثنا ئن قیافه ی تر و تمیزی هم داشت، خیلی شاعرانه سر می جنبوند و اشک می ریخت. اصلن خوش ندارم اینو بگم، ولی از دور که نگاه می کنم، وضع کشورم و مردمش خیلی اسفناکه. اگر شما وضع کشورها و مردم پیشرفته ی دنیا رو از نزدیک یا توی فیلم ها با دقت دیده باشین، خوب متوجه می شین که اسلام عزیز چه بلایی بسر ما آورده. دلیل اینهمه فلاکت و عقب موندن ما هم اگر چیزی بجز اسلام هست، من ازش آگاه نیستم، باید دانشمندان تحقیق کنند.

1-in irani haa
اخیرن یکی دو بار فیلمی از دو سه تا داعشی دیدم که در عراق با چکش و کلنگ بجون آثار تاریخی باقی مانده از آشوریان افتاده بودند. منظورم موزه ای نیست که مجسمه هاشو خرد می کردند. این فیلم از دیوارهایی در فضای باز بود که نقش های باستانی روی آنها کنده کاری شده بود. اینهمه جهل و دیو صفتی رو با هیچ زبانی نمیشه توصیف کرد. این را هم گوگل کنید: Chauvet Cave غاری متعلق به انسان های غارنشینِ سی تا سی و شش هزار سال پیش در فرانسه پیدا کرده اند که سنگ بزرگی جلویش سالها مانع ورود می شده. کنده کاری ها و نقاشی های روی دیوارهای این غار از انواع و اقسام حیوانات اون دوره مثل بزهای بزرگ و جنتی و غیره واقعن خیره کننده س. دولت فرانسه با هزینه کردن چیزی حدود 54 میلیون دلار یک غار مصنوعی درست کرده و چندین نقاش و هنرمند هم استخدام کرده که نقاشی های غار اصلی رو در غار مصنوعی بازتولید کنند. حتا دما و رطوبت غار مصنوعی مطابق غار اصلی تنظیم شده. همه ی اینها برای اینکه با رفتن توریست ها به غار اصلی صدمه ای به آن وارد نشه. من معتقد هستم برای اینکه یکنوع حس همدردی ایجاد بشه، و ایرانی ها بدونن که نیاکانشون چرا و چگونه مسلمان شده اند و دانش تاریخی شون هم بیشتر یشه، عرب های عربستان باید زائران ایرانی، پیر و جوان، مرد و زن همه را بعد از ملاقات با الله، هنگام خروج بگیرند و کون همه شون رو پاره کنند. راه بهتری بنظرم نمی رسه.

77

نگاهی تازه به «انقلاب اسلامی» بخش 1-2

از لابلای خاطرات مردان ِ اوّل شاه و خمینی

کودتای نفتی آمریکا وعربستان علیه شاه!

                                         (بخش دوم)

نوشته ی دکتر علی میرفطروس 

«خواب آشفتهء نفت!»

درکتاب «دکتر محمد مصدّق؛ آسیب شناسی یک شکست» گفته ایم:
-«سرنوشت تاریخ معاصر ایران را دو مسئلهء اساسی رقم زده است، یکی: نفت و دیگری، همسایگی با روسیه (و بعد، اتحاد جماهیر شوروی کمونیستی). بنابراین، بی معنا نیست اگر بگوئیم که تاریخ معاصر ایران با نفت نوشته شده است».
بر این اساس، به اعتقاد نگارنده، رضاشاه، مصدّق و محمد رضا شاه، بایستی می رفتند تا منافع شرکت های بزرگ نفتی باقی و برقرار بماند.
با توجه به فاکتور اساسی نفت در تاریخ معاصر ایران، درک حوادث سال 57 و ظهور آیت الله خمینی مستلزم درک سیاست های شاه در قبال شرکت های نفتی و ایجاد «شوک نفتی» ی سال های 1970 است. مانند رضاشاه و دکترمصدّق، محمد رضاشاه نیز در آرزوی تسلّط و مالکیّت ایران برصنایع نفت بود. او شهریور 1320 و تبعید خفّت‌ بار پدرش توسط انگلیسی‌ها را هنوز بخاطر داشت و ازاین رو نسبت به انگلیسی ها بدبین وکینه مند بود. «میدلتون» (کاردار سفارت انگلیس در ایران) و «زینر» (مستشارسفارت انگلیس و سرپرست فعالیّت های ضد مصدّق درتهران) از «بی اعتمادی ونفرت ریشه دار ِشاه نسبت به انگلیسی ها» یادمی کنند(21).
بنابراین می توان با پژوهشگری صاحب نظر موافق بود که نوشته است:
-«در دوران نهضت ملّی شدن صنعت نفت، «مصدّق وجدان بیدار و یکی دیگر ازخویشتن های شاه بود»(22).

چند سال پس ازسقوط دولت مصدّق (1332/1953) و با درهم شکسته شدن سازمان نظامی حزب توده و رفع خطراستیلای کمونیسم برایران، شاه، بقول خودش: برای پایان دادن به « تحقیرها و بی عدالتی های شرکت های نفتی»، از قرارداد ِ کنسرسیوم نفت بعنوان « قراردادِ اسارت بار» یاد می کرد و از اینکه  «بهای یک بشکه نفت برابرِ یک بُطر آب معدنی إویان است»، بشدّت ناراضی بود. شاه، ضمن اینکه تاریخ امپراطوری عظیم نفتی را «تاریخ غیرانسانی» می نامید، تأکید می کرد:
-«از1337 که شکیبائی من در برابر تحمیلات و سوءاستفاده های شرکت های بزرگ نفت -واقعاً- بپایان رسید و ما در مقامی بودیم که می توانستیم با آنان -جدّاً- به مقابله بپردازیم، اندک اندک حوادث و وقایعی غریب و شگفت انگیز وقوع یافت…به محض اینکه ایران حاکمیّت مطلق ثروت های زمینی خود را بدست آورد، بعضی از وسایل ارتباط جمعی ِ دنیا مبارزه ای وسیع علیه کشور ما آغاز کردند و مرا پادشاهی مُستبد خواندند»(23).
در تمام آن سال ها، سخنان و تلاش های شاه برای استیفای حقوق ایران، از سوی عموم رهبران سیاسی و روشنفکران ایران ناشنیده یا نادیده ماند. درواقع، پس ازسال32، بخاطر تبلیغات عظیم حزب توده و نیروهای متشکل در«کنفدراسیون محصلین ودانشجویان ایرانی درخارج ازکشور»، سایهء سنگین 28 مرداد چنان برروحیّه و روان رهبران سیاسی و روشنفکران ایران چیره شد که با مطلق گرائی سیاسی و ارزیابی شاه بعنوان «سگ زنجیری امپریالیسم» و «رژیم وابسته به آمریکا»، ازدرک تضادها و تقابل های شاه با دولت آمریکا بازماندند.

بی تردید، نبودن دموکراسی و آزادی های سیاسی و تمركز بیش از حدِ قدرت سیاسی در دست شاه و نیزفقدان برنامه ریزی های مناسب اقتصادی در مواجهه با بحران های احتمالی آینده (با توجه به تزاید و تراکم درآمدهای نفتی) می توانست جامعه را با نارضایتی ها وتنش هائی روبرو سازد، با اینهمه، این تنش ها یا بحران ها آنچنان نبود که آبستن یک انقلاب عظیم-آنهم از نوع اسلامی- باشد. به عبارت دیگر: شاه به دموکراسی های غربی بدبین بود و به حزب و تشکل های حزبی اعتقادی نداشت. تجربهء دوران دکترمصدّق و حضور فائقهء حزب توده، آشفتگی های فلج کنندهء سیاسی و آشوب های روزانهء خیابانی (24)، این باور را در شاه تقویت کرده بود تا به توسعهء صنعتی و استقلال و رفاه اقتصادی اهمیّت بیشتری دهد و استقرار آزادی و دموکراسی سیاسی را به بعدها موکول کند. شاید شاه در ناخودآگاه خود معتقد بود که دموکراسی، حاصل يک روند تاريخی و دراز مدّت است که بدنبال توسعهء ملّی و تجدّد اجتماعی رشد می کند و قوام می یابد و لذا شاه معتقد بود:
-«اگر بپذیریم که تنها راه تحقّق یک دموکراسی راستین، وجود یک اقتصاد سالم و توانا است، باید الزاماً قبول کنیم که کشورهای درحال توسعه ، ناگزیرند که برای نیل به دموکراسی، ابتدا همهء نیروها و منابع و امکانات خود را برای ایجاد زیربنای اقتصادی لازم تجهیز نمایند. در روزگار ما استقلال سیاسی بدون یک اقتصاد توانا مفهومی ندارد. توسعهء اقتصادی،شرط لازم و واجب تحقّق دموکراسی سیاسی و نیل به ترقی اجتماعی است »(25).

ازطرف دیگر، سیاست جاده ای دوطرفه است که براساس آن، «پوزیسیون» و«اُپوزیسیون»- مشترکاً- نظام سیاسی یک جامعه را شکل می دهند، دراینصورت باید گفت که این بی اعتنائی به آزادی ودموکراسی، مختص به شاه نبود بلکه عموم رهبران سیاسی و روشنفکران ایران نیز نسبت به آزادی ودموکراسی غربی بدبین و بی توجه بودند، مثلاً: بزرگترین وتأثیرگذارترین روشنفکر آن دوران، جلال آل احمد معتقد بود:
ما نمی توانيم از دموکراسی غربی سرمشق بگيريم… احزاب و سازمان های سياسی در کشورهای غربی، منبرهائی هستند برای تظاهرات ماليخولياآميزِ ِ آدم های نامتعادل و بيمارگونه… لذا تظاهر به دموکراسی غربی، يکی از نشانه های بيماری غرب زدگی است».(26)
علی شریعتی نیزمی گفت:
آزادی، دموکراسی و لیبرالیسم غربی چونان حجاب عصمت به چهرهء فاحشه است»(27)
دکتر ناصر زرافشان، حقوقدان برجسته در بارهء حقوق بشر و دموکراسی های غربی معتقد بود:
حقوق بشر و دموکراسی غربی، فریب است. نمی‌توان در شعار «حقوق بشر غرب» صداقتی سراغ کرد. خطابه‌های پرطمطراق مُبلّغین «حقوق بشر» وقتی از آزادی‌های دموکراتیک و حق بیان عقاید و نظرات فرد صحبت می‌کنند، طنین ریاکارانه‌ای پیدا می‌کند»(28)
علی اصغرحاج سید جوادی، نویسنده وعضو «کمیتهء ایرانی دفاع از آزادی وحقوق بشر» نیز، چهار روز پس از پیروزی انقلاب در مقاله ای بنام « اگر شکوفهء سیب به میوه رسد»، ضمن انتقاد از رعایت حقوق بشر نسبت به «عوامل ضدانقلاب»، محاکمهء آنان را-اساساً- نالازم وغیرضروری دانست و توصیه کرد:
-«انقلاب عدالت خاص خود را دارد. عدالت انقلابی یعنی شدت عمل هرچه بیشتر درباه  (؟)عوامل فساد و ریشه‌کن کردن کانون‌های توطئه و فساد… انقلاب فقط در پرتو این خصایص به ثمر می‌رسد… همهء میکروب‌ها و سمومات مولّد فساد و ظلم باید بلافاصله و بدون کمترین درنگ نابود شوند»(29).
مهدی خانباباتهرانی، از رهبران کنفدراسیون دانشجویان ایرانی درخارج از کشور، که برای استقرار «دموکراسی توده ای» و مبارزه با رژیم شاه سال ها در رادیو پکن فعالیت کرده، دربارهء خط انقلاب فرهنگی مائو می نویسد:
-«…واقعاً «خط امام» [بود]…من در انقلاب ایران، وجوه تشابه ای را در حرکت توده و موقعیّت خمینی با انقلاب چین مشاهده کردم…واقعیّت این است که ما در چین، گذشت شب و روز را به گونه ای انسانی احساس نکردیم…من فکر می کنم که اگر مجبور باشم این دوره از مهاجرت را در چین بگذرانم، ظرف مدّت دوماه دیوانه بشوم.»(30)

به روایت دکترامیراصلان افشار:
– «اعلیحضرت هم به این نتیجه رسیده بودند كه باید با ایجاد «فضای باز سیاسی»،  به تدریج مردم را در امور سیاسی و اجتماعی مشاركت داد. خود شهبانو و بعداً آقایان نهاوندی و دیگران بررسی‌های فراوان كردند. فراموش نكنیم كه ما در ایران یك سنّت سالم پارلمانی دموكراتیك پایدار نداشتیم، برای اینكه اساساً جامعهء ایران، یك جامعهء فئودالی و عشیره‌ نشین بود و هر ایل و قبیله‌ای قلمرو حكومتی خود را داشت و به اصطلاح «ساز خودش را می‌زد!» حتّی در دموكراتیك‌ ترین دوره‌های تاریخ معاصر ایران، می‌بینیم كه هم قوام‌السلطنه، هم دكتر محمّد مصدّق و هم دكتر امینی با تعطیل كردن مجلس و گرفتن اختیارات فوق‌العاده و قانون‌گذاری، خواستند حكومت كنند!…در بارهء علّت تمركز قدرت سیاسی در دست اعلیحضرت، من می‌خواهم به یك نكتهء مهم‌تری اشاره بكنم. ما همواره فراموش می‌كنیم كه در كجا زندگی می‌كردیم. ما، در ایران زندگی می‌كردیم نه در سوئیس و فرانسه و آلمان. در ایرانی كه دور و اطرافش را كشورهائی مانند افغانستان و پاكستان و تركیه و شیخ‌نشین‌های عربی احاطه كرده بودند و هیچ سنّت دموكراتیكی در هیچیك از آنها وجود نداشت، از این گذشته، ایران ـ به عنوان یك كشور بسیارمهم نفتی و استراتژیك در منطقه ـ همیشه طعمهء كشورهائی مانند روسیهء كمونیستی و انگلستان بود. شما نگاه كنید كه از آغاز سلطنت محمّد رضاشاه، چند بار به او سوء‌قصد شده؟ چند بار مناطقی از ایران اشغال شده؟»(افشار،صص542 -543).

————

زیرنویس های بخش دوم:
21-نگاه کنیدبه:آرشیوعمومی دولت انگلستان،
FO 248 EP 1531,May 17, 1952
FO 371 EP 98602,July 28,1952
FO 371 EP 98603,Ougust 28,1952
22- رهنما، علي، نيروهاي مذهبي بر بستر حركت نهضت ملّي،نشرگام نو،1384،صص895و896
23-پاسخ به تاریخ، صص65-66و 69-72
24-نگاه کنیدبه:ترکمان،محمد،تشنّجات،درگیری های خیابانی وتوطئه هادر دوران حکومت دکترمصدّق،انتشارات رسا،تهران،1359
25-نگاه کنیدبه:پاسخ به تاریخ،صص203-206
26-آل احمد،کارنامهء سه ساله،انتشارات زمان،تهران،1353،صص166-167؛غربزدگی،انتشارات رواق،تهران،بی تا،صص28و35-36و102-103؛درخدمت وخیانت روشنفکران،ج2،انتشارات خوارزمی،تهران،1357،ص73
27-شریعتی،حسین وارث آدم،انتشارات قلم،تهران،1361،ص99
28-نگاه کنیدبه:روزنامهء اطلاعات،11مرداد57
29-نگاه کنیدبه:روزنامهء اطلاعات،26بهمن 57
30-نگاهی ازدرون به جنبش چپ ایران،بکوشش حمیدشوکت،ناشربازتاب،ساربروکن آلمان،بهار1368،صص219-245

——————————–

همه ریزه کاری ها و علائم نوشته مطابق  متن اصلی از سایت دکتر میرفطروس است. سوای جدا کردن کلمات بهم چسبیده و فاصله گذاشتن بین پاراگراف ها هیچگونه دستکاری در نوشته نکرده ام.

71

جام زهر خامنه ای


با توجه به هزینه ای که مردم ایران طی ده پانزده سال اخیر تحت رهبری بواسیر عظمی برای دستیابی به بمب اتمی پرداختند و خفتی که ایران متعاقب تحریم ها و سپس نرمش قهرمانانه ی چندش آور متحمل شد، چکیده ی موافقت نامه ای که چند ساعت پیش از اوباما شنیدم – اگر سردار نقدی لغوش نکند – برای جمهوری اسلامی خفت آور است. در عرصه ی سیاسی و جیب خالی پز عالی دادن و زر زدن های مفت (مرگ بر آمریکا) ، دندان های جمهوری اسلامی شکسته شد که مقام رهبری چند صباحی از کون حاج حسین اوباما بخورد. دزد عظمی جناب خامنه ای! جام زهر نوش جانت. عن سگ به چفیه ات مردک پست فطرتِ خائن.

با پوزش از همه برای علامت آفتابه ی هندی-عربی روی پرچم ایران

با پوزش از همه برای علامت آفتابه ی هندی-عربی روی پرچم ایران

عدو شود سبب خیر گر بابک خواهد. با اکراه می گویم دست آقای ظریف درد نکند، چون دعای خیر بسیاری از مردم ایران پشت سرش بود. هر چه باشد، کاری را که به ش محول شده بود، بپایان (مقدماتی) رساند. . او کار می کند، مانند رئیس و رهبرش مقتخور نیست.  آینده نشان خواهد داد که وضع مردم بهتر خواهد شد یا نه. با وجود تحریم ها و و شرایط دشوار اقتصادی، باز هم میلیاردها دلار در کشور «ناپدید شد».  یقین دارم با برداشتن (تدریجی) تحریم ها و آزادشدن پول ها، دزدی های آخوند ها آقازاده ها و برادران قاچاقچی بیشتر خواهد شد.  این اکازیون را بمردم میهنم شادباش می گویم که شاید پس از چند ماه، دست کم دیگر از شنیدن دروغ «انرژی هسته ای» استفراعشان نگیرد.

 Iran Agrees to Detailed Nuclear Outline

83

به سراغ من اگر می آیید – جرمن وینگز

25 مارس

GERMANY-FRANCE-SPAIN-AVIATION-ACCIDENT

روی عکس کلیک کنید – داستان نیویورک تایمز:  کمک خلبانی که…..

ما برای نوشتن تلفظ درست » W » راهی نداریم – که  با » V » فرق داشته باشه. چون مسئولیت گزارش تراژدی های دنیا بمن محول شده،  باید دو سه خط در باره ی این پرواز بدفرجام جرمن وینگز – بالهای آلمانی  بنویسم. روی عکس زیر کلیک کنید. چه منظره ای! یادم یاشد موقع مردن در چنین جایی بمیرم واین هلیکوپترها بسراغم بیایند.  چه حادثه ی شوم و دردناکی. خلبان «سوندرهایمر» برای قضای حاجت چند دقیقه از کابین بیرون رفته و موقع برگشتن، کمک خلبان «آندره آس لوبیتز» در را برایش باز نکرده. لوبیتز بناخوشی روانی مبتلا بود و از دپرسیون رنج میبرد. معلوم نیست کی تصمیم گرفته بود که بزندگی خود و 149 نفر دیگرپایان ببخشد. 8 دقیقه سقوط مرگبار…فریاد و شیون مسافران…کوبیدن به در کابین و التماس های «سوندرهایمر» که محض رضای خدا بازکن…. تصورش حتا دردناک است

سرویس اورژانس فرانسه کارشان را نزدیک محل سقوط جت آلمانی (با 150 سرنشین) را از سر گرفتند

سرویس های اورژانس فرانسه کارشان را نزدیک محل سقوط جت آلمانی (که 150 کشته بجا گذاشت)  از سر گرفتند

عکس از نیویورک تایمز

فکر می کنید اگر در کشوری زندگی کنید که مایه ی رشک و حسد همسایگان و با سرعت سرسام آوری در حال رشد و ترقی باشد – رشد اقتصادی % 47  در سال 1356 بیشتر از ژاپن دارد  – که همین پیشرفت  و بالیدن یا رجزخوانی پادشاه کشور که ما چنین و چنانیم و دو سه سال دیگر اِله و بِله خواهیم کرد،  باعث شود  «ابر و باد و مه و خورشید و فلک» دست بدست هم بدهند که شما انقلاب  اسلامی بکنید  و یک آخوند شیاد عقده ای که فارسی هم بلد نیست را بیاورند که می گوید  همه چیز، آب و برق و اتوبوس و مسکن را مجانی خواهد کرد و شما باور کنید و وقتی شاه تان را از کشور راندید، آخوند حقه باز بگوید زکی! خدعَه کردم و توی دهن 30 میلیون نفر بزند، از پرچم و نام کشورتان آغاز کند و سر تا پای کشور را به گوه بکشد، و شما که نه اسلام و نه این آخوند دیوث را می شناسید با حضور باورنکردنی 98 در صدی تان  نخستین جمهوری اسلامی تخفه ی جهان را در کشورتان برپا کنید و انقلاب خودجوش چنان شکوهمند شود که با گذشت 30 سال % 70جمعیت کشور (%  90 کارگران) زیر خط فقر باشند، پول تان بی ارزش ترین پول دنیا باشد، و جمهوری اسلامی به کوری چشم دشمن، در مصرف مواد مخدر، اعدام، دزدی و دروغگویی مقام اول را در دنیا کسب کند، خیلی بد است؟  اگر جوابتان مثبت بود، درست فکر می کنید! مسلما خیلی بد است. اما هر چه باشد شما هنوز زنده هستید که فکر می کنید.  بد تر اینست که شما مسافر هواپیمایی باشیید که خلبانش – در حین پرواز – قصد خودکشی داشته باشد. فکر می کنید هر اتفاق خوب یا بدی در دنیا بیافتد، من به نحوی ار انحا از آن استفاده خواهم کرد که بگویم جمهوری اسلامی بزرگترین ننگ و تراژدی تاریخ ایران است؟ قول نمی دهم ولی سعی خودم را خواهم کرد.