یک دختر کُرد در پی «تجاوز» در بازداشتگاه اداره اطلاعات خودکشی کرد

منبع:

آژانس ايران خبر

2589یک دختر کُرد – مهدیس قوامی پور- در پی «تجاوز» در بازداشتگاه اداره اطلاعات دست به خودکشی زد

c5c34i3waaargicامیدوارم اوباش خامنه ای به فرزانه جلالی یک کنشگر کرد دیگر هم که دستگیر شده تجاوز نکنند و جان سالم بدر ببرد

فرزانه دستی به قلم نیز دارد

نامه ای برای یگانه ترین سیران

کودکی از جنس کوبانی

 

پ.ن: جاعش = جمهوری اسلامی + داعش

به بهانۀ مرگ اکبر

 

نویسنده: داش جوات یساری

1-%d8%a7%da%a9%d8%a8%d8%b1-%d8%b1%d9%81%d8%aa

صاحب عزای اصلیِ امروز نه خانواده هاشمی که خاندان [آیت الله] خمینی است، هاشمی یگانه امیدِ حسن خمینی برای رسیدن به بالاترین رتبه قدرت در ایران بود. این امید جایی در بعد از ظهر نوزدهم دیماه سال 95 راس ساعت هفت و نیم برای همیشه به دیوارِ جماران میخکوب شد. حسن خمینی این روز تلخ را هرگز فراموش نخواهد کرد. کسی چه میداند شاید حسن روحانی هم باید این روز را به خاطر بسپارد!

معاون درمان وزارت بهداشت می گوید : آقای رفسنجانی “به طور ناگهانی دچار ایست کامل قلبی” شد. هاشمی رفسنجانی، آیت الله یا حجت الاسلام بر خلاف فُقهایی که در سالهای اخیر مرده اند، بر روی تخت بیمارستان مقاومت نکرد، گویی تمام توان خود را در سالهای گذشته برای ماندن در جایگاه استوانۀ نظام خرج کرده بود و دیگر رمقی برای دست و پنجه نرم کردن با مرگ (عزارائیل) برایش باقی نمانده بود.

◘ در سالهای گذشته هاشمی رفسنجانی به امیدِ استمرار طلبان (اصلاح طلبان) تبدیل شده بود، هر دو روی یک نقطه اتفاق نظر داشتند. اکبر و استمراریون هر دو برای بقا می جنگیدند. درست مثل گروه مقابل که با بلیطِ “اصالتِ ارزش ها” برای بقا میجنگد. نه ارزش های انقلابِ جنون زدۀ 57 مثل ساده زیستی و حرمت پابرهنگان دیگر اهمیت دارد و نه اصلاحِ به نفع مدرنسیم برای استمراریون اهمیت دارد.

◘ اصلاحیون و اصولیون دو روی سکۀ حکومت سنتی/فقهی هستند. اصلاح طلبان و اصولگرایان نمادِ واقعیِ جامعۀ “سنت/مذهب/استبداد” زدۀ ایرانی هستند. جامعه ای که هم در مقابل اصلاحاتِ جسورانه ی رضا شاه مقاومت کرد و هم در مقابل مدرنیسمِ نصفه نیمۀ پسرش از خود مقاومت نشان داد. جامعه ای که رنجِ حفظِ سنتِ شیعی/اسلامی را به جان خرید/همچنان به جان میخرد اما حاضر نشد/حاضر نمیشود لذتِ مدرنیسم را قبول کند.

◘ متن پیام تسلیت علی خامنه ای نشان میدهد که مرگ اکبر برای او سوگی عمیق و مولمه ای جانکاه نبوده ، جایگاه فقهی او را از آیت الله به حجت الاسلام تقلیل میدهد و یک بار دیگر به اختلاف هایی که با او داشته اشاره میکند، یاد آوری میکند که با او اختلاف داشته و صرفا دوستی 59 ساله باعث شده آن اختلاف را مثل استخوانی در گلو تحمل کند. اشاره میکند که 59 سال دوستی نیز باعث فراموشی نبوده ، به دیگران ناخواسته یادآوری میکند که مردی اهل گذشت، بخشش و فراموش کردن نیست.

◘ اکبر از گذشته های دور آمریکایی بود و بر خلاف او علی نگاهی به مسکو داشت. حالا با رفتن اکبر، علی و بقیه روسوفیلها میتوانند پایگاه در اختیار “نوتزارِ روسیه” قرار بدهند. کسی چه میداند شاید یک روز نخجوان را هم یک بار دیگر و در شکلی مدرن به والاحضرت پوتین هِبّه کردند.

◘ اکبر 5 سال از علی بزرگتر بود، با حساب و کتاب های آماری آنکه زودتر به دنیا آمده ، زودتر از دنیا میرود یا دقیق تر اینکه زودتر تمام میشود. اما استمرار طلبان و بنفش ها خیلی خوش خیال امیدوار بودند که کوچکتر زودتر از بزرگتر! از دنیا برود و آنوقت از گُرده ها تسمه بکشند. حسن خمینی را به تخت ولایت بنشانند و خود به لاریجانی ، علم الهدی ، مصباح و سرداران قاچاقچی تبدیل بشوند. این امر حتی برای اکبر هم متشبه شده بود که شاهد روزِ مرگِ علی خواهد بود و گفت در”آن لحظه حساس حتما لازم نیست رییس باشم، کافی است عضو خبرگان باشم”

آن لحظه هر روز که باشد، بعید است که استخوان های اکبر بتواند “تاثیرگذار” باشد

همین اول بسم الله رفسنجانی “گور به گور” شد

اول قرار بود نعشو ببرن قم ، الان قرار شده بغل گوربگوری بزرگ چال بشه

◘ ایران باید خودش را برای ورود به دوره ی نظامیانِ روسوفیل آماده کند. این سرنوشتِ تلخ ملتی است که همه ی دخیل ها را به ضریحِ بدون مرده ی سنت/مذهب گره زده است


توضیح من (بابک) مربع های سیاه با نقطه سقید درونشان را جوات در نوشته اش گذاشته بود. فکر کردم اگر معنای ویژه ای داشته باشد، بهتر است کاری بکارشان نداشته باشم

#نامه_به_ترامپ

 

دوستان خوب و وفادارم

حتما شنیدین که 30 نفر از مخالفین سرسخت جمهوری اسلامی نامه ای به ترامپ توشته اند که وب فارسی را به شور و شر انداخته. می خواستم نامه را ترجمه کنم که امروز دیدم خودشان زحمت کشیده اند. قضاوت خوب و بد این نامه نگاری و محتوایش را بشما وامیگذارم. بعد از شما من هم نظرم را بیان خواهم کرد. خودم هم در بارۀ عملم خواهم نوشت. یعنی مایلم بنویسم. امیدوارم قولم اژدهایی نباشد 🙂

 بنمایه

http://taghato.net/article/30849

1-trump-donald

آقای دانلد ترامپ،

رییس‌جمهور منتخب امریکا،

پیروزی شما در رقابت‌های انتخاباتی ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا را تبریک می‌گوییم.

در خلال رقابت‌های انتخاباتی، ما و میلیون‌ها ایرانی، دیدگاه‌های صریح شما در اعتراض به توافق اتمی رییس جمهور اوباما با حاکمان جمهوری اسلامی ایران را دنبال می‌کردیم و امیدواریم با انتخاب شما، رییس‌جمهور منتخب و کنگره ایالات متحده برای نخستین بار فرصت بیابند که پیامدهای بین‌المللی و منطقه‌ای آن توافق فاجعه‌بار را، همان‌طور که به رای‌دهندگان وعده داده‌اند بدون ملاحظه و پرده‌پوشی بررسی کنند.

در سال ۲۰۰۹، میلیون‌ها ایرانی خواهان دمکراسی به خیابان‌های تهران آمدند و خواستار حمایت رییس‌جمهور اوباما از اعتراضات‌شان شدند. در پاسخی ناامیدکننده، دولت رییس‌جمهور اوباما در یک جهت‌گیری غیرقابل باور و با چرخشی ۱۸۰‌درجه‌ای نسبت به همه ارزش‌های بنیادین ایالات متحده امریکا، هم‌زمان با به گلوله بسته شدن تظاهرکنندگان در خیابان‌های تهران، مشغول نامه‌نگاری پنهانی با آیت‌الله خامنه‌ای رهبر مادام‌العمر ایران بود. در اکتبر ۲۰۱۱، شما در اظهارنظری خردورزانه گفتید: «اگر اوباما دو سال قبل زمانی که ایران با مشکلات خیلی بزرگی روبه‌رو بود، از مردم آن کشور پشتیبانی می‌کرد، ما امروز هیچ مشکلی در ایران نداشتیم. ایران می‌توانست خیلی سریع تغییر کند اگر که او پشت آن مردم را خالی نمی‌کردامروز، درنتیجه سیاست‌های غلط هشت سال گذشته، بسیاری از آزادی‌خواهان ایران، دولت امریکا را حامی حاکمان مستبد و غیرانتخابی خود می‌دانند و به امید و اعتمادشان به حمایت ایالات متحده از آزادی و دمکراسی در ایران لطمه وارد آمده است؛ لطماتی که جبران آن تنها با تغییر بنیادین رویکرد امریکا توسط شما ممکن خواهد شد.

سی‌وهفت سال بی‌اعتنایی و چشم فروبستن نزدیک‌بینانه دنیای آزاد بر بنیادگرایی مسلح و انتحاری اسلامی، به طوفانی بزرگ انجامیده و وقایع تاسف‌باری چون شارلی اِبدو، باتاکلان، ترورهای پاریس، بروکسل، اورلاندو و سن‌برناردینو را در دو سال گذشته به بار آورده است. ۳۴ سال قبل زمانی که احمد قصیرجوان ۱۸ساله لبنانی با دستور رهبران جمهوری اسلامی ایران و حزب‌الله، نخستین بمب‌گذاری انتحاری قرن بیستم را با قتل خود و ده‌ها انسان دیگر به اجرا درآورد، هنوز خبری از القاعده و داعش نبود. قتل‌عام نویسندگان شارلی ابدورا نیز می‌بایست تنها حلقه دیگر زنجیره‌ای دانست که با فتوای قتل سلمان رشدی، نویسنده بریتانیایی توسط آیت‌الله خمینی آغاز شد و امروز جایزه دولتی تعیین‌شده برای آن به میلیون‌ها دلار رسیده است. تقسیم تروریست‌ها به خوب و بد و مذاکره و امضای قرارداد با حکومتی که از گروه‌های تروریستی نظیر حماس و حزب‌الله -که هزاران سرباز شجاع امریکایی را در عراق و لبنان به قتل رسانیده‌اند- پشتیبانی می‌کند و هنوز بر جایزه قتل نویسندگان و روزنامه‌نگاران در کشورهای دیگر اصرار دارد، فقط و فقط به تقویت رژیم اسلامی تهران منجر خواهد شد و زمینه‌ساز فجایعی به مراتب دردناک‌تر خواهد بود.

داعش و حکومت اسلامی ایران، دو روی سکه‌‌ی تروریسم بنیادگرانه اسلامی هستند. کابوس جهانی تروریسم بنیادگرای اسلامی تنها زمانی پایان خواهد یافت که خلافت اسلامی (داعش) و حکومت اسلامی در ایران جای خود را به نظام‌های منتخب مردمی طرفدار صلح و رفاه دهند.

متاسفانه ایرانیان یکی از قربانیان اصلی رویکرد زیان‌بار هشت سال گذشته دولت امریکا در خاورمیانه بوده‌اند. نمونه‌ای از این سیاست‌های زیان‌بار، تحویل پنهانی صدها میلیون‌ها دلار پول نقد به فرماندهان سپاه پاسداران و امپراطوری مالی آیت‌الله خامنه‌ای در ازای آزاد‌سازی گروگان‌ها بود که جمهوری اسلامی را به سرکوب بیشتر در داخل و دخالت افزون‌تر در منطقه‌ ترغیب کرد؛ به طوری که امروز کشور ما در آستانه جنگی تمام‌عیار با همسایگان عرب‌ و دیگر متحدان امریکا قرار دارد.

ما از رییس‌جمهور منتخب می‌خواهیم که این پیام آشکار را بفرستد که ایالات متحده افزایش تهدیدات جمهوری اسلامی ایران علیه شهروندان خود و همسایگانش را تحمل نخواهد کرد. دولت جدید در همکاری با کنگره، باید تحریم‌های موجود علیه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و امپراتوری مالی آیت‌الله خامنه‌ای را گسترش دهد و از وزارت خزانه‌داری بخواهد که این تحریم‌ها را با قدرت به اجرا درآورد. ما از دولت آینده می‌خواهیم که یک رژیم جامع تحریم را علیه آن گروه از مقامات ایرانی که ناقض حقوق ایرانیان در ۴ دهه‌ی گذشته بوده‌اند تدوین کند. برنامه موشک‌های بالستیک ایران، یک تهدید نه فقط برای منطقه که برای جهان است؛ ما از رییس‌جمهور منتخب می‌خواهیم که یک ائتلاف بین‌المللی را برای فشار بر جمهوری اسلامی ایران و وادار کردن این رژیم برای متوقف کردن برنامه موشک بالستیک دوربردش تشکیل دهد. ما معتقدیم که ایالات متحده باید با رفتار مخرب سپاه در منطقه، در تمام جبهه‌ها، و با تمام ابزارهای موجود مقابله کند. پاشنه آشیل رژیم اسلامی این است که مردم ایران دیگر از آن حمایت نمی‌کنند. ما از دولت جدید می‌خواهیم که از ایرانیان طرفدار دمکراسی که هدف‌شان جایگزین کردن رژیم خمینیست تهران با یک حکومت مبتنی بر دمکراسی لیبرال است، پشتیبانی کند.

زمان آن فرا رسیده که ایالات متحده به جای مذاکرات محرمانه با حاکمان فاسد و بنیادگرای اسلامی، در کنار مردم ایران بایستد. ایرانِ بعد از حکومت اسلامی، ظرفیت آن را دارد که یکی از ثابت‌قدم‌ترین متحدان امریکا در جهان باشد. ما امیدواریم که امریکا تحت رهبری شما، به مردم ایران کمک کند تا کشورشان را از تندروهایی که چهار دهه است بر آن حکومت می‌کنند، پس بگیرند؛ که جهان بدون «جمهوری اسلامی» و «خلافت اسلامی» جای بهتری برای زندگی خواهد بود.


امضاکنندگان: 30 نفر هستند روی سایت ببینید

در باب امید (آن مرحوم دیگر بار چه گفت )1

 

حال مرواریدمان خوب نیست. اگر اعتقاد دارید برایش دعا کنید – که تبدیل بانرژی مثبت بشود. من که آنقدر وضعم خراب است، انرژی مثبت هم چنگی بدلم نمی زند. فقط اینرا میدانم که از بیماری دوستم دلگیر و کلافه ام

 و چقدر خوب می نویسد!  وقتی از درد کشیدن می نویسد،خوب نوشتنش بیشتر آزارم می دهد

——————————————————————————

در راه بیمارستان با همسرم افاضات می کردم : اینطور که می فهمم آدمیزاد همیشه دوست داردخودش را خوش شانس ببیند چون علت وجودی اش در این کره خاکی خوش شانسی بوده . هر جور بخواهیم حسابش کنیم احتمال اینکه ه…

Source: در باب امید (آن مرحوم دیگر بار چه گفت )1

باز هم حجاب (اجباری)

 

همون طور که می دونین، من از حجاب اجباری باندازۀ ماهیت آخوند متنفرم، چون خیلی خلاصه بخوام بگم، دروغه. یک دستاویز برای تحقیر زنان و توهین بمرد و زن ایران و اونارو زیر سلطۀ ریش و عمامۀ متعفن جمهوری گه اسلامی نگه داشتنه. وگرنه نظامی که رهبرش یک دزد خانن کونی (حامی سعیدطوسی و سعید مرتضوی ها) و احتمالن جاسوس روسیه باشه، مسئله  اصلیش حجاب نیست

معتقدم با از میان برداشتن حجاب اجباری یکی از پایه های اصلی این حکومت فاسد و ننگین متزلزل خواهد شد. و این نبرد هیچوقت تا سقوط نظام پسمانده ی مذهبی، پایان نخواهد پذیرفت چون زنهای ایران مزۀ وزیدن باد در میان گیسوان خود را چشیده اند. در اینمورد هم مثل بسیاری چیزهای دیگه – مثل رفتن باستادیوم ها برای تماشای فوتبال – مردان ایران رو دهها قدم عقب و کم کارتر از زنها میدونم.

البته به این هم واقفم که میلیونها زن ایرانی-اکثرا با تحصلیلات سطح پایین تر – با این حجاب ننگین مشکلی ندارن(چون اجباریه میگم ننگین) . بهر جال، این قطعۀ کوتاه رو در توییتر دیدم و بدلم نشست. غلط غولوط تایپی توش هست. یاد دکتر لولی و سقف کوتاه هم افتادم

نوشته بصورت عکس بود و ایضا اینجا

1he1 1he2از اینجا برداشتم و بزرگش کردم

شطرنج و حجاب و ایران | کیبرد آزاد

شطرنج در ایران در وضعیت مناسبی است – حداقل به نظر من که یک علاقمند عمومی اش هستم. ما نتایج خوبی داشتیم و اتفاقا زنان شطرنج باز ایرانی هم چند موفقیت قابل قبول یا حتی درخشان در یکی دوسال اخیر داشتن. حالا هم قرار شده مسابقات قهرمانی زنان جهان در ایران برگزار بشه ولی چندین نفر معترض هستن، بخصوص قهرمان زنان آمریکا، نازی پایکیدزه. مشکل اصلی هم با حجاب اجباری است.

حجاب به دو شکل موضوع بحثه. اولیش اینه که شطرنج بازی‌ای است شدیدا وابسته به شرایط محیطی بازیکن.

fischer24-spassky

عکس بالا یکی از پر تنش‌ترین بازی‌های شطرنج جهان بین فیشر و اسپارسکی است که عملا بخشی از جنگ سرد بود. توی این بازی فیشر که پشت میز حاضر نشد. داور درست در لحظه همین عکس، ساعتش رو زد و بعد از یکساعت اون رو بازنده اعلام کرد. مشکل فیشر برای حاضر نشدن این بود:‌ صدای دوربین‌های تلویزیون باعث می‌شه من نتونم تمرکز کنم پس تا وقتی دوربین‌ها اینجا باشن، من بازی نمی‌کنم چون تمرکز ندارم. حالا حجاب هم بخشی از این استدلال است. اگر قراره بازیکنی به حداکثر پرفرمنسش در مسابقات جهانی برسه،‌ بالشتش رو هم با خودش به مسابقات میاره و مطمئنا در این شرایط اجبار حجاب به یک بازیکن، معقول نیست.

اما حرف اصلی بازیکن قهرمان آمریکا اینه که از نظرش مجبور کردن آدم‌ها به داشتن حجاب، نقض حقوق اولیه اونها است و نازی پایکیدزه می‌گه علاقمند نیست در تحقق این شرایط سهیم باشه. حرفش هم آزاد کردن زنان ایران و اینها نیست. به سادگی می گه به نظرش مسابقات زنان نباید در کشوری برگزار بشه که زنان توش حق انتخاب پوشش ندارن و اگر قراره اون بیاد و روسری سر کنه تا بتونه مسابقه بده، ترجیح می‌ده نیاد.

فیده (فدراسیون جهانی شطرنج)‌ هم موضع محکمی نگرفته و با یکی به نعل و یکی به میخ گفته که سعی می کنه همه گزینه‌ها رو بررسی کنه تا شرایط مسابقه به نحو مناسبی ایجاد بشه. سوزان پولگار رییس کمیته زنان فیده هم گفته که در جریان تصمیم گیری حضور نداشته و الان هم نظر رسمی در این مورد اعلام نکرده.

از نظر شخصی من حرف نازی کاملا قابل درک است. من مسابقات گرندپری رو از نزدیک رفتم و دیدم و در روزهای اول مشکل بازیکنان با حجابشون کاملا محسوس بود ولی این اصل ماجرا نیست. حرف پایکیدزه بیشتر از بحث های فنی بر سر اخلاق است و می گه علاقمند نیست حقوق پایه‌ای‌اش رو زیر پا بذاره تا بتونه مسابقه بده. ما به عنوان ایرانی این برامون سنگین تموم می شه چون یکی داره بهمون می گه «شما حقوق اولیه رو هم در کشورتون ندارین» ولی خب… ما تنها کشوری در جهان هستیم که توش نه فقط پوشوندن سر تحت عنوان حجاب اجباریه که برای حفظ این اجبار، قانونگذار شلاق رو به عنوان ابزار جریمه متخلفان استفاده کرده.

مطمئنا اگر این مسابقات در ایران برگزار نشه برای منم جالب نیست ولی دیدن اینکه یکی حاضره از یکی از مهترین مسابقات جهانی اش بگذره ولی نپذیره که حجاب اجباری سر کنه، یادآوری خوبی به من است که چرا ما، ما شده ایم. راستش بیشترین مخالفتی که من از طرف جامعه ایرانی با این جریان می بینم دو مورد بوده: ۱) به ما ایرانی ها توهین شده که بهمون گفتن حجاب اجباری داشتن توهین به ما است و ۲) جلوی ورزش زنان در ایران گرفته شده

در مورد اولی که خب … اصلا هم بعید نیست شروع کنیم به داستان سرایی که اصلا خودمون حجاب اجباری رو انتخاب کردیم تا حس نکنیم تحقیر شده ایم. کسی دوست نداره به چیزی مجبور بشه و وقتی هم مجبور بشه دوست نداره حداقل همه بفهمن. در مورد دوم هم همین چند ماهه اخبار رسمی گفتن زنان اجازه ندارن برن فوتبال نگاه کنن، زن فلانی اجازه نداره بره مسابقه جهانی چون شوهرش دوست نداره و شورای برون مرزی مخالف سفر زنان ایران به فلان کشور بوده و فلان آدم گفته افتخار زن نیست که قهرمان فلان جا بشه. واقعیت امر اینه که اگر نگران این هستیم که ورزش در ایران برای زنان محدود شده، میدون های خیلی جدی تری منتظر ما است.

حالا… وسط این بحث ها این سه خبر رو هم داشته باشین که حداقل اخبار شطرنجی مون کامل باشه:

زیاد هم حرص نخوریم. فدراسیون جهانی شطرنج خیلی هم چیز جدی و محکمی نیست. آدم ها هم با هم کنار می یان. مسابقات شطرنج تا حدی شبیه بوکس حرفه ای است. یک سیستم نسبتا سرگرم کننده بدون قواعد بسیار پیچیده برای برگزاری مسابقه. حداقل خوبی این مساله از نظر من این بود که یادمون انداخت چقدر برای بعضی ها عجیبه که لازم باشن بیان به تنها کشوری در جهان که توش روسری | چادر | مقنعه زوری است و نیمی از جمعیت حتی حق ندارم پایه ای ترین بخش های لباسشون رو خودشون انتخاب کنن. شطرنج میاد و می ره (:

منبع: شطرنج و حجاب و ایران | کیبرد آزاد

باش تا صبح دولتت بدمد

 

باید اعتراف کنم طاقتش بیشتر از من بود. من اگه جای اون بودم یکماه پیش قال قصیه رو می کندم. دو شب پیش زنگ زد و بیشتر از یکساعت حرف زدیم. بیشترش او، من گوش کردم. آخر حرفاش گفت حالا سر کار باید بهمکارام هم بگم. هنوز به هیشکی جز تو نگفتم . پرسیدم بمادرت هم نگفتی؟ گفت نه، اگر هم بهش زنگ بزنم دیگه حوصله ندارم همه اینارو توضیح بدم. گفتم خب مجبور نیستی پسرم. با دو سه جمله میتونی خلاصه ش کنی. مثلا اگه فقط بگی بهم دروغ گفت، همین خیلی چیزا رو روشن میکنه. گفتم نمیخوام هندونه زیر بغلت بذارم که باد کنی، ولی بهت افتخار می کنم، کارت درست بود. از دو سه جملۀ آخرش یه کم بوی غم می اومد. توی دلم از چند جهت احساس خوبی داشتم و دارم. پسر من فقط 22 یا 23 سالشه (همیشه سر این موضوع گیج میشم!) ولی بعضی وقتها مثل مردای 40-30 ساله حرف میزنه و تصمیم میگیره. از اینکه – دست کم در یک مورد – بیشتر از مادرش، با من احساس نزدیکی کرده بود، حس خوبی دارم (خودخواهیه؟ شاید). بهش گفتم از نظر من بهتره که تو اونو دک کردی و دک نشدی، دردش کمتره. و بهترین احساس رو از این دارم که: با اینکه پسرم بر عکس من دروغهای کوچیک و کم اهمیت میگه و اعتراض من رو هم مسخره میکنه، میگه این دروغ، دروغ نیست! کارمو راحت میکنه که 2 ساعت توضیح ندم یا بنفعم باشه یا….مثلا اگه یکهفته از چیزی گذشته باشه و 2 روز بهتر باشه، میگه 2 روز. من میگم  آفرین بازم دروغ گفتی! اونقدر از بچگی اینو بهش گفته ام که امروز – دست کم با توجه به رابطه و عملکرد با دوست دخترش – احساس میکنم برای صداقت ارزش زیادی قائل میشه و دوست دارم فکر کنم این تا حدی در وجودش نهادینه شده.  بقول خودش و انگلیسی اش، «تکه کاهی که پشت شتر را خم کرد شکست» *، یک دروغ بود

دختر خانم ف، قبلا نوشته ام، سال دوم دندانپزشکی در Baylor U.  یکی از بهترین دانشگاه های دندانپزشکی آمریکا رو می گذرونه. دو شب پیش که پسرم زنگ زد، وقتی من وسط حرفاش پارازیت کوتاه می پروندم و اظهار نظر می کردم، یکی دو بار گفت حالا صبر کن هنوز بهترینش (یعنی بدترینش) را نگفته ام. یخرده از زبان پسرم  (اول شخص) مینویسم. فکر می کنم راحت تر باشه:

 وقتی من بدالاس (موو) نقل مکان کردم، ف پیشنهاد داد که یه روز میاد و کمکم می کنه یکی دوتا میز صندلی (اسمبل) سر هم کنم و آپارتمان رو باصطلاح بچینم (روزی که کامیون گرفتم و اسباب اثاثیۀ پسرک رو بردیم، من هم شاهد این پیشنهاد بودم. ف میگفت من استاد چیز میز سر هم کردنم) روزی که قرار بود بیاد زنگ زد که من بیک مهمانی باربکیو میروم و بعد میام پیشت. زیاد بدلم ننشست که لابد از آمدن من آنطور که باید و شاید هیجانزده نیست. باربکیو؟ ف توضیح داد که البته خیلی مهم نیست، اگه 5 دلار نداده بودم نمی رفتم. نمیخوام پولم بهدر بره! افکار مشترک: خب 5 دلار برای کسی که سالی 25-30 هزار دلار شهریه دانشگاه میده و در یک آپارتمان به نسبت مجلل ماهی 1800$ اجاره؛ بعلاوه ی بقیه مخارج….از 5$ گذشتن باید سخت باشه. منتظر موندم و منتظر موندم. باربکیو تموم نمی شد. بالاخره حدود ساعت 9 شب زنگ زد که دارم میام! گفتم زحمت نکش، دیگه دیر شده میخوام بخوابم!

*__*__*

تقریبا 2 ماه از نوشتن سطر آخر گذشت. با گذشتن زمان، هیجانی که برای جزئیات داشتم از بین رفت. بعضی از جزئیات که زیاد هم مهم نیستند – مثل نام اشخاص و عقب و جلو بودن تاریخ وقایع – دیگه یادم رفته. داستان دومی که قلمبه سلمبه تو مخم مونده، یک استخر پارتی بود. ف به پسرم گفته بود که به چنین پارتی ای دعوت شده. وقتی بمن تلفن کرد اینهارو بگه، گفت همین رفتنش بچنین پارتی ای و دعوت نکردن من، زنگ خطر چندم بود ولی دندون رو جیگر گذاشتم و گفتم اوکی، خوش بگذره. آخرای شب دو سه دفعه باهاش تماس گرفتم، که جواب نمیداد. پرسیدم: پسرم چرا تماس میگرفتی؟ توجه کنید که هنگام این مکالمه رابطه بهم خورده، ولی هنوز بجای «خوبش نرسیده ایم». گفت چرا؟ چون دوست دخترمه و نگرونش میشم. ( پارازیت پروندم که میدونم دوست دخترته، ولی تو باباش نیستی که نگرون بشی، نگرونی وظیفۀ پدر و مادرشه)  میره مست میکنه و ممکنه تو دردسر بیفته. بذار برات تعریف کنم. همه شو میگم! بالاخره دفعۀ سوم یا چهارم ف جواب داده بود.

کجایی، چیکار میکنی؟ بالاخره راه افتادی برگردی خونه ت؟ دختره گفته آره.

الان توی Uber هستی؟

آره.

اوبر هم که قبلا براتون نوشتم چیه. مردم عادی که ماشین شون رو تاکسی کردن. شرکت اوبر مولتی میلیاردر$ و جهانگیر شده. «اپش» رو میتونین تو تمام یا بیشتر کشورهای پیشرفته دانلود کنین. 3-4 دقیقه بعد از فشار دادن آیکن، طرف پیداش میشه.

یکی 2 روز بعد (مثلا) خود دختره که اصلا قالتاق نیست – من سادگی و مهربونیشو دوست دارم- نمیدونم وجدانش تکون خورده یا چی، که بپسرم گفته از پارتی نرفتم خونه (یعنی توی اوبر نبوده) گفته با اون مرد (ایرانی؟) که پسرم در باره ش تذکر-اخطاری داده بود و همون دانشگاه رفته و گویا تموم کرده –ولی معلوم نیست چرا علافه و مطب نداره- و یک ایرانی دیگه اول رفتیم بیک بار بازم عرق خوردیم و از اونجا رفتیم دم دریاچه و تا نزدیک صبح نشستیم و ؟؟ زر زدیم و اون یکی حالش بد شد، بیهوش شد یا غرق شد یا هر چی (یادم نمونده!). شاید حتی این بار رفتن شب دیگه ای بوده. مهم نیست. میخوام سر و تهشو هم بیارم، چند خط هم از کار پسرم بنویسم. رابطه دیگه منتظر یک تلنگر بود که از هم بپاشه، دروغ اوبری تفریبا قال قضیه رو کنده بود .

_night-dallas-skyline
Dallas Downtown

وسط این قیل و قالها- نمیدونم کجاش – روز سالگرد آشنائیشون، چون بهش از پیش قول داده بود دختره رو برده بود یه رستوران سوشی؟ شام + صد دلاری خورده بودن و بعد گل و شراب و هتل. اینروزا چون دیگه کار میکنه، هر چی از پول من خرج کنه بهم پس میده یا حساب می کنیم که بعدا بده (ایشالا) . برای رستوران از کارت اعتباری من که برای اورژانس تو کالج بهش داده بودم، استفاده کرده بود، بهش گفتم چون با وجود دلخوری ات مردونگی کردی و سر قولت وایستادی، شام مهمون من باش، نمیخواد اون صد دلارو پس بدی. یکروز عصر دختره اومده بود آپارتمان پسرم. تو حاشیه بگم آپارتمانش خیلی خوب و مناسبه. از بالکن اش، downtown و ساختمون نزدیک محل کارشو می بینه. چسبیده به آپارتمان، سوپر مارکت عالی و محل ورزش ….خلاصه بد نمیشه. دختره اومده و برای خرید یه نوک پا رفته سوپر مارکت که مثلا عذا بپزن. پسرم لپ تاپ دختره رو روشن کرده  چون بهش شک کرده بود. (پسوردشو میدونست چون با وجود سادگی مثل باباش تو این چیزا تخم جن و تیزه)   چت اش رو با یکی از دخترهای همکلاسیش، که می شناسه، خونده بود. دوسته پرسیده بود: خب بگو بینم، چی شد؟ ف گفته اونشب توی بار، پسره یهو منو غافلگیر کرد وقتی سرمو چرخوندم، لبمو بوسید. خیلی کیوته! (یا یه شت دیگه شبیه همین) منم بهش گفتم اگه توی رابطه نبودم، باهات میخوابیدم! با اینکه من و دوست پسرم مشکلاتی داریم که داریم روش کار میکنیم ولی از لحاظ اخلاقی درست نیست!

پسرم گفت من با رفتار او مشکلاتی داشتم ولی نمیدونستم «ما» مشکلاتی داشتیم! دوشواری؟ نه! ما چه (که) نداریم. چیز میزاشو جمع کردم  و براش پیامک فرستادم که وقتی از مغازه برگشتی، بند و بساطت رو گذاشتم جلوی در آپارتمان، از همونجا راهتو بکش و برو. میگفت بارون میومد. سه ربع بعد خودم رفتم پائین از مغازه چیزی بخرم، دیدم هنوز توی ماشینش نشسته. چند روز بعد ف گفته بود اگه منو بخوای، برگردیم و با هم باشیم، هر چیزی رو که بخوای و بگی عوض میکنم. اینجا پسرم نشون داده بود که پسر خلف ننه شه! بدختره گفته بود من نمیخوام تو هیچی رو بخاطر من عوض کنی، من میخوام خودت ولی اون کسی باشی که فکر میکردم (که نیستی). برو بسلامت، من جلوی راهت نمی ایستم که برای کارهایی که دلت میخواد انجام بدی، بخاطر من دچار عذاب وجدان بشی.

پسرم با 9 نفر دیگه همزمان استخدام شد و در کمتر از 4 ماه دست کم دوبار درخشیده و از اون 8 نفر دیگه جداش کرده ن. در یک مورد گفت یک کار روتین که بی نهایت احمقانه و خسته کننده بود بهمون محول کرده بودن. کمپانی شون حدود 80 تا 100 مشتری کوچیک و بزرگ دارن که وبسایتشون رو میسازن و اداره میکنن. گفت برای آوردن وبسایت هر کمپانی روی پلتفرم خودمون، یک سری عملیات تکراری انجام میدادیم که حدود 5 ساعت طول می کشید. گفت نشستم بنوشتن یک اسکریپت که این پروسه رو اتوماتیک بکنه. سوپروایزرش که بجونور بودنش پی برده، آمده بالای سرش پرسیده داری چیکار میکنی؟ وقتی فهمیده بهش گفته کاری رو که بهت داده بودم ول کن و بکار خودت ادامه بده. در 3-4 روز برنامه شو تکمیل کرده و کار 5 ساعته برای هر کمپانی تبدیل بکار 5 دقیقه ای شده. اینجور کارها باعث شده که یه روز که اشتباهی ساعتشو برای 6 بعد از ظهر گذاشته و دیرش شده، میگفت تو راه که بودم، سوپر وایزرم زنگ زد و وفتی فهمید تو راهم گفت عجله نکن، هیچ اشکالی نداره. میگفت عاشق منه و برای دیر رفتن در وافع تحسینم کرد! مثل اینکه می ترسه ول کنم برم جای دیگه. رئیس کل هم یه روز اومده بهش گفته بیا یخرده قدم بزنیم. توی کمپانی 20 دقیقه راه رفتن و گپ زدن. بهش گفته تو منو یاد خودم میندازی. جاه طلب** و متفاوت هستی.

احتمال داره اوائل سال 2017 پروموشن – از ترفیع بدم میاد – بگیره و مهندس ارشد نرم افزار بشه با تقریبا %60 اضافه حقوق! چون نوشته رو با خبر بد شروع کردم، فکر کردم با خوب تموم کنم. موستانگ نو رو هم حدود 2 هفته پیش رفتم تحویلش دادم و با اتوبوس برگشتم. گفت هیشکدوم از همکارام چنین ماشین خوبی ندارن (و من کیف کردم که دست کم در یک مورد یکی از افراد کره زمینو شاد ومغرور کردم) با شوخی میگفت میرم دم خونۀ ف ازش میپرسم میخوای بریم قان قان – دور دور؟ – بازی. وقتی گفت آره، میگم  too bad گاز میدم و میرم

* the straw that broke the camel’s back

** ambitious

نامه ی شادی صدر به تاجزاده – کشتار 67

_13680478_10

از فیسبوک شادی صدر


آقای تاجزاده
در واکنش به انتشار نوار جلسه هیات مرگ با منتظری نوشته اید: «من به سهم خود از خانواده‌های اعدام‌شدگان آن فاجعه از جمله بازماندگان قربانیانی که عضو مجاهدین خلق نبودند، پوزش می‌طلبم.» به این عکس نگاه کنید. این فقط یکی از ده‌ها گور جمعی است که در جریان کشتار 67، در جای جای ایران، شبانه و مخفیانه کنده شد تا پیکرهای اعدام شده‌ها را بدون اطلاع خانواده و مردم، در آن روی هم بریزند و با مشتی خاک و بعضی جاها، با سیمان رویش را بپوشانند تا چهره جنایت را پنهان نگه دارند. به این عکس خوب نگاه کنید و به ما بگویید دقیقا از خانواده چه کسانی باید عذرخواهی شود؟ این‌ها که در این گورهای جمعی دفن شده‌اند، که بوده‌اند؟ اسم خودشان و مادر و پدرشان چه بوده؟ چطور می‌توانید خانواده‌های آن‌ها را پیدا کنید و ازشان معذرت خواهی کنید؟ در هولناکی اتفاقی که این عکس به تصویر کشیده عمیق شوید و بعد جواب دهید: آیا بدون اینکه خانواده‌ها حداقل بدانند پیکر فرزندانشان کجا و در کدام گور جمعی دفن شده، اصلا عذرخواهی شما محلی از اعراب دارد؟!

نوشته اید: «من اندیشه، راهبرد و روش های تشکیلاتی فرقه رجوی را چنان فاشیستی و غیرانسانی می‌بینم که فقط با داعش قابل مقایسه است. با وجود این وقتی اعضای همین سازمان مخوف بازداشت، محاکمه و زندانی می شوند، حقوقی دارند که با هیچ توجیهی نمی‌توان و نباید آن‌ها را نادیده گرفت یا نقض کرد.» به نظر می رسد نه فقط حقایق زندگی همان خانواده‌هایی را که ازشان عذرخواهی کرده‌اید نادیده گرفته‌اید که حتی نوار را هم خوب گوش نکرده‌اید. منتظری آشکارا از پروژه کشتن همه اعضا و هواداران مجاهدین، حتی روزنامه‌خوان و نشریه‌خوان‌شان پرده برمی‌دارد می کند. اما شما، بسیار آگاهانه، همه آن‌هایی را که در زندان «اتهام» مجاهدین داشته‌اند، «عضو» این سازمان و مسلح می خوانید و با داعش‌وار خطاب کردنشان، اعدام‌شان را همچنان به حق جلوه می‌دهید.

بعید است کسی مثل شما با پیشینه مسئولیت در سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی که سابقه عملیات تروریستی قبل از انقلاب خود را با افتخار در کارنامه‌اش بیان می کند، سازمانی که بعد از انقلاب در تشکیل و تاسیس کمیته های انقلاب نقش اصلی را داشته است، کمیته هایی که در سرکوب و دستگیری و شکنجه مخالفان جایگاه ویژه ای داشته، فرق بین عضو و هوادار یک سازمان سیاسی را نداند. بعید است معاون سیاسی اسبق وزارت کشور، سهوا و بدون هیچ عمدی، همه آنهایی را که با «اتهام» مجاهد بودن، عضو یا هوادار یا روزنامه فروش یا روزنامه خوان بودند و در دادگاه‌های چند دقیقه‌ای و بدون حضور وکیل محکوم شده اند را بریزد توی یک تابوت، درش را محکم میخ بکوبد و رویش برچسب بزند: «تروریست فاشیست» و خلاص!

به این داستان، که خلاصه یک زندگی بریده شده است فکر کنید. شاید چند شبی آرامشتان سلب شد و خوابتان نبرد: مهدی افتخاری، فرزند یک کارگر معدن، وقتی به همراه خانواده اش به اتهام هواداری از مجاهدین در مشهد در سال 60 دستگیر شد، 9 یا ده ساله بود، کلاس دوم-سوم دبستان. زندان پر از زندانی بود و چون جا برای آن همه نداشته اند، تعداد زیادی را در چادری در حیاط زندان نگه‌می‌داشتند. چادری که هوایش روزها داغ بوده و شبها، خیلی سرد. سی و پنج نفر زندانی فقط دو تا پتو داشته‌اند. مهدی افتخاری، در آن سرمای وحشتناک، شب‌ها سرش را می کرده زیر پتو و آرام، گریه می کرده و به هم بندی‌اش می‌گفته که چقدر دلش برای مادرش تنگ شده است. او کوچکترین بود در بین کودکان زندان. هفت سال بسیاری از کودکان زندان که هم زمان با او دستگیر شده بودند، اعدام شدند.
فقط در همان زندان وکیل آباد مشهد، وقت کشتار 67، محمد حیدری 23 ساله بوده، علی آگاه 22 ساله، علیرضا سعیدی 24 سال‌ش بود، علی سعیدی شریف آبادی 19 سال‌ش بوده (یعنی وقت دستگیری فقط 12 سال داشته است)، محمدرضا سعیدی شریف‌آبادی، 23 سال داشته (پدر این دو برادر کارگر شهرداری بوده است)، ابوالفضل طالب بیدختی 21 سال و علی گلی 22 سال. این ها همه شان در زندان بالغ شده بودند، هفت سال حبس کشیده بودند و دیگر باید آزاد می شدند که اعدام شدند. پیکر آنها را به همراه بقیه اعدام شدگان در «لعنت آباد» بهشت رضای مشهد و در گورهای جمعی که با عجله و شبانه با بولدوزر حفر شده ریخته‌اند.

نوشته‌اید: «متواضعانه آنان ]خانواده ها [را فرامی خوانم تا با تأسی به ماندلا «ببخشند اما فراموش نکنند» تا ایران و ایرانی از چرخه شوم نفرت و کینه و انتقام رها شوند.» اول اینکه روایت شما از اتفاقی که در آفریقای جنوبی افتاد یک روایت جعلی و خودساخته است است. در آفریقای جنوبی، قربانیان پیروز شده بودند. اما در آنجا هم، تنها جنایتکارانی بخشیده شدند که ابتدا، در مقابل کمیسیون حقیقت ایستادند و درباره کارهایی که کرده بودند، حقیقت و همه حقیقت را بیان کردند. جلسات کمیسیون حقیقت از رادیوی ملی پخش می شد و همه مردم، درباره جزییات دهشتبار جنایت های رژیم آپارتاید، آگاهی پیدا می‌کردند.دوم اینکه در ایران، خانواده های اعدام شدگان کشتار 67 و البته سایر قربانیان فجایع دهه اول استقرار جمهوری اسلامی، سی وچند سال است که دنبال جواب سوالات ساده‌شان می‌گردند، اینکه بچه هایشان را چرا کشتند؟ چگونه و کجا آن ها را کشتند؟ چه کسانی مسئول بوده اند و پیکر بچه هایشان را کجا دفن کرده اند؟ برای پرسیدن این سئوال‌های ساده، جز جواب، هر برخوردی را تجربه کرده اند: توهین شنیده اند، کتک خورده اند، دستگیر شده اند ، حتی از عزاداری‌شان و حتی گذاشتن گل بر روی گورهای جمعی جلوگیری کرده اند. آنها مستحق دانستن حقیقت هستند. مستحق این هستند که شاهد و شاکی محاکمه عاملان و آمران آن جنایت‌ها (تکرار می کنم، محاکمه و نه انتقام‌جویی) باشند. خانواده‌ها مستحق آنند که خساراتی که به آن‌ها وارد آمده جبران شود و نیز، از فرزندانشان اعاده حیثیت شود. جامعه نیز حق دارد از اینکه چنین جنایت‌هایی هیچگاه در آینده تکرار نخواهند شد، اطمینان حاصل کند.

مهمترین دستاورد کتاب خاطرات منتظری، انتشارسند فتوای کشتار و همین‌طور برخی جزییات مربوط به اعدام‌ها، از زاویه مقامی بلندپایه در درون نظام بود. این نوار هم اطلاعات تازه‌ای را به خصوص درباره اینکه آغاز روند کشتار زندانیان، سه-چهار سال قبل از سال 67 بوده و نه پس از پایان جنگ و نه به تلافی عملیات فروغ جاویدان، در اختیار عموم قرار می‌دهد. پس از عذرخواهی، شما، شخص شما، از میان حقایق ناگفته، انکار یا تحریف شده، چه دارید که امروز در کفه وجدان جمعی و تاریخ مشترک «ایران و ایرانی» بگذارید؟! شما، به عنوان یک مقام دولتی دهه 60، چه اطلاعات درونی دارید که باید سکوتتان را درباره آن بشکنید؟!

آقای تاجزاده
اگر این عکس را دیدید و آن سرگذشت‌ها را خواندید و احیانا چند شب خوابتان نبرد، این‌ها منابعی است که برای مطالعه بیشتر معرفی می کنم که شاید در بی‌خوابی‌های شبانه به آن رجوع کنید:
1. عکس‌های بیشتر از یکی از مکان‌هایی که اعدام‌شدگان سال 67 در آن، به احتمال قوی به شکل جمعی، دفن شده‌اند: https://goo.gl/FPvzqy.
2. اسامی و سرگذشت زندانیان نوجوان مشهد که به اتهام هواداری از مجاهدین، هفت سال حبس کشیدند و در آستانه به پایان رسیدن حبس‌شان در کشتار 67 اعدام شده اند را از شهادت رسول شوکتی، زندانی سیاسی سابق و از شاهدان کشتار 67 در زندان وکیل آباد برداشته‌ام. متن کامل این شهادت نزد عدالت برای ایران ثبت شده است. بخشی از خاطرات او نیز این‌جا منتشر شده است: http://goo.gl/fGbeX8.
3. سند دو جلسه بهمن ماه سال 59 در دفتر نخست وزیری درباره تصمیم گیری برای بستن نشریات و دفاتر سازمان های سیاسی و برخورد شدید با اعضا و هواداران سازمان های مخالف و اعدام آن ها. این جلسات، چهار ماه قبل از اینکه سازمان مجاهدین اعلام ورود به «فاز نظامی» کند، تشکیل شده و به خوبی نشان می دهد که پروژه حذف فیزیکی مخالفان سیاسی جمهوری اسلامی ماه ها قبل از اینکه انفجارهای دفتر نخست وزیری و حزب جمهوری اسلامی رخ دهد شروع شده بوده است. از جمله حاضران در این جلسات، موسوی اردبیلی، بهزاد نبوی، نصرالله جهانگرد، خسرو تهرانی، مرتضی رضایی و محسن سازگارا بوده اند. (جنایت بی‌عقوبت، عدالت برای ایران، 2011، پاورقی صفحه 29): http://goo.gl/yOIY5u.
4. درباره تاریخچه تشکیل سازمان مجاهدین انقلاب که از ائتلاف هفت گروه اسلامی مخالف شاه که معتقد به مبارزه مسلحانه بودند، ایجاد شده است: http://goo.gl/GlW4NH.
5. درباره تاریخچه تشکیل کمیته های انقلاب و نقش سازمان مجاهدین انقلاب در آن (کتاب خاطرات آیت الله مهدوی کنی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1385، فصل چهارم، به خصوص صفحه 230 به بعد): https://goo.gl/FPvzqy.
– البته که بیش از آن چه در این دو منبع درباره سازمان مجاهدین انقلاب آمده ، از تاریخ آن اطلاع و در آن نقش داشته و دارید، اینها را فقط گذاشتم برای اینکه یادآوری کنم ما هم می دانیم!
6. در مورد تجربه آفریقای جنوبی، با وجود اینکه به انگلیسی زیاد نوشته شده، مطلب علمی و دقیق به فارسی خیلی کم هست. «نه بخشش نه انتقام؛ تجربه عفو در آفریقای جنوبی»، مقاله‌ای که در دو بخش منتشر شده یکی از بهترین هاست برای آن ها که واقعا می خواهند بدانند آفریقای جنوبی چگونه با گذشته خود روبه‌رو شد (نه بخشش نه انتقام؛ تجربه عفو در آفریقای جنوبی، رها بحرینی، بی‌بی‌سی فارسی، نوامبر و دسامبر 2013): http://goo.gl/DhhQWj و http://goo.gl/HTpFhj.
7. درباره سی و چند سال تلاش خانواده‌ها در جست‌و‌جوی حقیقت و عدالت و نقض اولیه‌ترین حقوق آن‌ها (داستان ناتمام، عدالت برای ایران، 1394): http://goo.gl/GlW4NH.

لینک مطلب تاجزاده در فیس‌بوک: https://goo.gl/e8vzMw.
لینک این مطلب در تلگرام: https://telegram.me/shadisadr/23