در باب امید (آن مرحوم دیگر بار چه گفت )1

 

حال مرواریدمان خوب نیست. اگر اعتقاد دارید برایش دعا کنید – که تبدیل بانرژی مثبت بشود. من که آنقدر وضعم خراب است، انرژی مثبت هم چنگی بدلم نمی زند. فقط اینرا میدانم که از بیماری دوستم دلگیر و کلافه ام

 و چقدر خوب می نویسد!  وقتی از درد کشیدن می نویسد،خوب نوشتنش بیشتر آزارم می دهد

——————————————————————————

در راه بیمارستان با همسرم افاضات می کردم : اینطور که می فهمم آدمیزاد همیشه دوست داردخودش را خوش شانس ببیند چون علت وجودی اش در این کره خاکی خوش شانسی بوده . هر جور بخواهیم حسابش کنیم احتمال اینکه ه…

Source: در باب امید (آن مرحوم دیگر بار چه گفت )1

باز هم حجاب (اجباری)

 

همون طور که می دونین، من از حجاب اجباری باندازۀ ماهیت آخوند متنفرم، چون خیلی خلاصه بخوام بگم، دروغه. یک دستاویز برای تحقیر زنان و توهین بمرد و زن ایران و اونارو زیر سلطۀ ریش و عمامۀ متعفن جمهوری گه اسلامی نگه داشتنه. وگرنه نظامی که رهبرش یک دزد خانن کونی (حامی سعیدطوسی و سعید مرتضوی ها) و احتمالن جاسوس روسیه باشه، مسئله  اصلیش حجاب نیست

معتقدم با از میان برداشتن حجاب اجباری یکی از پایه های اصلی این حکومت فاسد و ننگین متزلزل خواهد شد. و این نبرد هیچوقت تا سقوط نظام پسمانده ی مذهبی، پایان نخواهد پذیرفت چون زنهای ایران مزۀ وزیدن باد در میان گیسوان خود را چشیده اند. در اینمورد هم مثل بسیاری چیزهای دیگه – مثل رفتن باستادیوم ها برای تماشای فوتبال – مردان ایران رو دهها قدم عقب و کم کارتر از زنها میدونم.

البته به این هم واقفم که میلیونها زن ایرانی-اکثرا با تحصلیلات سطح پایین تر – با این حجاب ننگین مشکلی ندارن(چون اجباریه میگم ننگین) . بهر جال، این قطعۀ کوتاه رو در توییتر دیدم و بدلم نشست. غلط غولوط تایپی توش هست. یاد دکتر لولی و سقف کوتاه هم افتادم

نوشته بصورت عکس بود و ایضا اینجا

1he1 1he2از اینجا برداشتم و بزرگش کردم

شطرنج و حجاب و ایران | کیبرد آزاد

شطرنج در ایران در وضعیت مناسبی است – حداقل به نظر من که یک علاقمند عمومی اش هستم. ما نتایج خوبی داشتیم و اتفاقا زنان شطرنج باز ایرانی هم چند موفقیت قابل قبول یا حتی درخشان در یکی دوسال اخیر داشتن. حالا هم قرار شده مسابقات قهرمانی زنان جهان در ایران برگزار بشه ولی چندین نفر معترض هستن، بخصوص قهرمان زنان آمریکا، نازی پایکیدزه. مشکل اصلی هم با حجاب اجباری است.

حجاب به دو شکل موضوع بحثه. اولیش اینه که شطرنج بازی‌ای است شدیدا وابسته به شرایط محیطی بازیکن.

fischer24-spassky

عکس بالا یکی از پر تنش‌ترین بازی‌های شطرنج جهان بین فیشر و اسپارسکی است که عملا بخشی از جنگ سرد بود. توی این بازی فیشر که پشت میز حاضر نشد. داور درست در لحظه همین عکس، ساعتش رو زد و بعد از یکساعت اون رو بازنده اعلام کرد. مشکل فیشر برای حاضر نشدن این بود:‌ صدای دوربین‌های تلویزیون باعث می‌شه من نتونم تمرکز کنم پس تا وقتی دوربین‌ها اینجا باشن، من بازی نمی‌کنم چون تمرکز ندارم. حالا حجاب هم بخشی از این استدلال است. اگر قراره بازیکنی به حداکثر پرفرمنسش در مسابقات جهانی برسه،‌ بالشتش رو هم با خودش به مسابقات میاره و مطمئنا در این شرایط اجبار حجاب به یک بازیکن، معقول نیست.

اما حرف اصلی بازیکن قهرمان آمریکا اینه که از نظرش مجبور کردن آدم‌ها به داشتن حجاب، نقض حقوق اولیه اونها است و نازی پایکیدزه می‌گه علاقمند نیست در تحقق این شرایط سهیم باشه. حرفش هم آزاد کردن زنان ایران و اینها نیست. به سادگی می گه به نظرش مسابقات زنان نباید در کشوری برگزار بشه که زنان توش حق انتخاب پوشش ندارن و اگر قراره اون بیاد و روسری سر کنه تا بتونه مسابقه بده، ترجیح می‌ده نیاد.

فیده (فدراسیون جهانی شطرنج)‌ هم موضع محکمی نگرفته و با یکی به نعل و یکی به میخ گفته که سعی می کنه همه گزینه‌ها رو بررسی کنه تا شرایط مسابقه به نحو مناسبی ایجاد بشه. سوزان پولگار رییس کمیته زنان فیده هم گفته که در جریان تصمیم گیری حضور نداشته و الان هم نظر رسمی در این مورد اعلام نکرده.

از نظر شخصی من حرف نازی کاملا قابل درک است. من مسابقات گرندپری رو از نزدیک رفتم و دیدم و در روزهای اول مشکل بازیکنان با حجابشون کاملا محسوس بود ولی این اصل ماجرا نیست. حرف پایکیدزه بیشتر از بحث های فنی بر سر اخلاق است و می گه علاقمند نیست حقوق پایه‌ای‌اش رو زیر پا بذاره تا بتونه مسابقه بده. ما به عنوان ایرانی این برامون سنگین تموم می شه چون یکی داره بهمون می گه «شما حقوق اولیه رو هم در کشورتون ندارین» ولی خب… ما تنها کشوری در جهان هستیم که توش نه فقط پوشوندن سر تحت عنوان حجاب اجباریه که برای حفظ این اجبار، قانونگذار شلاق رو به عنوان ابزار جریمه متخلفان استفاده کرده.

مطمئنا اگر این مسابقات در ایران برگزار نشه برای منم جالب نیست ولی دیدن اینکه یکی حاضره از یکی از مهترین مسابقات جهانی اش بگذره ولی نپذیره که حجاب اجباری سر کنه، یادآوری خوبی به من است که چرا ما، ما شده ایم. راستش بیشترین مخالفتی که من از طرف جامعه ایرانی با این جریان می بینم دو مورد بوده: ۱) به ما ایرانی ها توهین شده که بهمون گفتن حجاب اجباری داشتن توهین به ما است و ۲) جلوی ورزش زنان در ایران گرفته شده

در مورد اولی که خب … اصلا هم بعید نیست شروع کنیم به داستان سرایی که اصلا خودمون حجاب اجباری رو انتخاب کردیم تا حس نکنیم تحقیر شده ایم. کسی دوست نداره به چیزی مجبور بشه و وقتی هم مجبور بشه دوست نداره حداقل همه بفهمن. در مورد دوم هم همین چند ماهه اخبار رسمی گفتن زنان اجازه ندارن برن فوتبال نگاه کنن، زن فلانی اجازه نداره بره مسابقه جهانی چون شوهرش دوست نداره و شورای برون مرزی مخالف سفر زنان ایران به فلان کشور بوده و فلان آدم گفته افتخار زن نیست که قهرمان فلان جا بشه. واقعیت امر اینه که اگر نگران این هستیم که ورزش در ایران برای زنان محدود شده، میدون های خیلی جدی تری منتظر ما است.

حالا… وسط این بحث ها این سه خبر رو هم داشته باشین که حداقل اخبار شطرنجی مون کامل باشه:

زیاد هم حرص نخوریم. فدراسیون جهانی شطرنج خیلی هم چیز جدی و محکمی نیست. آدم ها هم با هم کنار می یان. مسابقات شطرنج تا حدی شبیه بوکس حرفه ای است. یک سیستم نسبتا سرگرم کننده بدون قواعد بسیار پیچیده برای برگزاری مسابقه. حداقل خوبی این مساله از نظر من این بود که یادمون انداخت چقدر برای بعضی ها عجیبه که لازم باشن بیان به تنها کشوری در جهان که توش روسری | چادر | مقنعه زوری است و نیمی از جمعیت حتی حق ندارم پایه ای ترین بخش های لباسشون رو خودشون انتخاب کنن. شطرنج میاد و می ره (:

منبع: شطرنج و حجاب و ایران | کیبرد آزاد

باش تا صبح دولتت بدمد

 

باید اعتراف کنم طاقتش بیشتر از من بود. من اگه جای اون بودم یکماه پیش قال قصیه رو می کندم. دو شب پیش زنگ زد و بیشتر از یکساعت حرف زدیم. بیشترش او، من گوش کردم. آخر حرفاش گفت حالا سر کار باید بهمکارام هم بگم. هنوز به هیشکی جز تو نگفتم . پرسیدم بمادرت هم نگفتی؟ گفت نه، اگر هم بهش زنگ بزنم دیگه حوصله ندارم همه اینارو توضیح بدم. گفتم خب مجبور نیستی پسرم. با دو سه جمله میتونی خلاصه ش کنی. مثلا اگه فقط بگی بهم دروغ گفت، همین خیلی چیزا رو روشن میکنه. گفتم نمیخوام هندونه زیر بغلت بذارم که باد کنی، ولی بهت افتخار می کنم، کارت درست بود. از دو سه جملۀ آخرش یه کم بوی غم می اومد. توی دلم از چند جهت احساس خوبی داشتم و دارم. پسر من فقط 22 یا 23 سالشه (همیشه سر این موضوع گیج میشم!) ولی بعضی وقتها مثل مردای 40-30 ساله حرف میزنه و تصمیم میگیره. از اینکه – دست کم در یک مورد – بیشتر از مادرش، با من احساس نزدیکی کرده بود، حس خوبی دارم (خودخواهیه؟ شاید). بهش گفتم از نظر من بهتره که تو اونو دک کردی و دک نشدی، دردش کمتره. و بهترین احساس رو از این دارم که: با اینکه پسرم بر عکس من دروغهای کوچیک و کم اهمیت میگه و اعتراض من رو هم مسخره میکنه، میگه این دروغ، دروغ نیست! کارمو راحت میکنه که 2 ساعت توضیح ندم یا بنفعم باشه یا….مثلا اگه یکهفته از چیزی گذشته باشه و 2 روز بهتر باشه، میگه 2 روز. من میگم  آفرین بازم دروغ گفتی! اونقدر از بچگی اینو بهش گفته ام که امروز – دست کم با توجه به رابطه و عملکرد با دوست دخترش – احساس میکنم برای صداقت ارزش زیادی قائل میشه و دوست دارم فکر کنم این تا حدی در وجودش نهادینه شده.  بقول خودش و انگلیسی اش، «تکه کاهی که پشت شتر را خم کرد شکست» *، یک دروغ بود

دختر خانم ف، قبلا نوشته ام، سال دوم دندانپزشکی در Baylor U.  یکی از بهترین دانشگاه های دندانپزشکی آمریکا رو می گذرونه. دو شب پیش که پسرم زنگ زد، وقتی من وسط حرفاش پارازیت کوتاه می پروندم و اظهار نظر می کردم، یکی دو بار گفت حالا صبر کن هنوز بهترینش (یعنی بدترینش) را نگفته ام. یخرده از زبان پسرم  (اول شخص) مینویسم. فکر می کنم راحت تر باشه:

 وقتی من بدالاس (موو) نقل مکان کردم، ف پیشنهاد داد که یه روز میاد و کمکم می کنه یکی دوتا میز صندلی (اسمبل) سر هم کنم و آپارتمان رو باصطلاح بچینم (روزی که کامیون گرفتم و اسباب اثاثیۀ پسرک رو بردیم، من هم شاهد این پیشنهاد بودم. ف میگفت من استاد چیز میز سر هم کردنم) روزی که قرار بود بیاد زنگ زد که من بیک مهمانی باربکیو میروم و بعد میام پیشت. زیاد بدلم ننشست که لابد از آمدن من آنطور که باید و شاید هیجانزده نیست. باربکیو؟ ف توضیح داد که البته خیلی مهم نیست، اگه 5 دلار نداده بودم نمی رفتم. نمیخوام پولم بهدر بره! افکار مشترک: خب 5 دلار برای کسی که سالی 25-30 هزار دلار شهریه دانشگاه میده و در یک آپارتمان به نسبت مجلل ماهی 1800$ اجاره؛ بعلاوه ی بقیه مخارج….از 5$ گذشتن باید سخت باشه. منتظر موندم و منتظر موندم. باربکیو تموم نمی شد. بالاخره حدود ساعت 9 شب زنگ زد که دارم میام! گفتم زحمت نکش، دیگه دیر شده میخوام بخوابم!

*__*__*

تقریبا 2 ماه از نوشتن سطر آخر گذشت. با گذشتن زمان، هیجانی که برای جزئیات داشتم از بین رفت. بعضی از جزئیات که زیاد هم مهم نیستند – مثل نام اشخاص و عقب و جلو بودن تاریخ وقایع – دیگه یادم رفته. داستان دومی که قلمبه سلمبه تو مخم مونده، یک استخر پارتی بود. ف به پسرم گفته بود که به چنین پارتی ای دعوت شده. وقتی بمن تلفن کرد اینهارو بگه، گفت همین رفتنش بچنین پارتی ای و دعوت نکردن من، زنگ خطر چندم بود ولی دندون رو جیگر گذاشتم و گفتم اوکی، خوش بگذره. آخرای شب دو سه دفعه باهاش تماس گرفتم، که جواب نمیداد. پرسیدم: پسرم چرا تماس میگرفتی؟ توجه کنید که هنگام این مکالمه رابطه بهم خورده، ولی هنوز بجای «خوبش نرسیده ایم». گفت چرا؟ چون دوست دخترمه و نگرونش میشم. ( پارازیت پروندم که میدونم دوست دخترته، ولی تو باباش نیستی که نگرون بشی، نگرونی وظیفۀ پدر و مادرشه)  میره مست میکنه و ممکنه تو دردسر بیفته. بذار برات تعریف کنم. همه شو میگم! بالاخره دفعۀ سوم یا چهارم ف جواب داده بود.

کجایی، چیکار میکنی؟ بالاخره راه افتادی برگردی خونه ت؟ دختره گفته آره.

الان توی Uber هستی؟

آره.

اوبر هم که قبلا براتون نوشتم چیه. مردم عادی که ماشین شون رو تاکسی کردن. شرکت اوبر مولتی میلیاردر$ و جهانگیر شده. «اپش» رو میتونین تو تمام یا بیشتر کشورهای پیشرفته دانلود کنین. 3-4 دقیقه بعد از فشار دادن آیکن، طرف پیداش میشه.

یکی 2 روز بعد (مثلا) خود دختره که اصلا قالتاق نیست – من سادگی و مهربونیشو دوست دارم- نمیدونم وجدانش تکون خورده یا چی، که بپسرم گفته از پارتی نرفتم خونه (یعنی توی اوبر نبوده) گفته با اون مرد (ایرانی؟) که پسرم در باره ش تذکر-اخطاری داده بود و همون دانشگاه رفته و گویا تموم کرده –ولی معلوم نیست چرا علافه و مطب نداره- و یک ایرانی دیگه اول رفتیم بیک بار بازم عرق خوردیم و از اونجا رفتیم دم دریاچه و تا نزدیک صبح نشستیم و ؟؟ زر زدیم و اون یکی حالش بد شد، بیهوش شد یا غرق شد یا هر چی (یادم نمونده!). شاید حتی این بار رفتن شب دیگه ای بوده. مهم نیست. میخوام سر و تهشو هم بیارم، چند خط هم از کار پسرم بنویسم. رابطه دیگه منتظر یک تلنگر بود که از هم بپاشه، دروغ اوبری تفریبا قال قضیه رو کنده بود .

_night-dallas-skyline
Dallas Downtown

وسط این قیل و قالها- نمیدونم کجاش – روز سالگرد آشنائیشون، چون بهش از پیش قول داده بود دختره رو برده بود یه رستوران سوشی؟ شام + صد دلاری خورده بودن و بعد گل و شراب و هتل. اینروزا چون دیگه کار میکنه، هر چی از پول من خرج کنه بهم پس میده یا حساب می کنیم که بعدا بده (ایشالا) . برای رستوران از کارت اعتباری من که برای اورژانس تو کالج بهش داده بودم، استفاده کرده بود، بهش گفتم چون با وجود دلخوری ات مردونگی کردی و سر قولت وایستادی، شام مهمون من باش، نمیخواد اون صد دلارو پس بدی. یکروز عصر دختره اومده بود آپارتمان پسرم. تو حاشیه بگم آپارتمانش خیلی خوب و مناسبه. از بالکن اش، downtown و ساختمون نزدیک محل کارشو می بینه. چسبیده به آپارتمان، سوپر مارکت عالی و محل ورزش ….خلاصه بد نمیشه. دختره اومده و برای خرید یه نوک پا رفته سوپر مارکت که مثلا عذا بپزن. پسرم لپ تاپ دختره رو روشن کرده  چون بهش شک کرده بود. (پسوردشو میدونست چون با وجود سادگی مثل باباش تو این چیزا تخم جن و تیزه)   چت اش رو با یکی از دخترهای همکلاسیش، که می شناسه، خونده بود. دوسته پرسیده بود: خب بگو بینم، چی شد؟ ف گفته اونشب توی بار، پسره یهو منو غافلگیر کرد وقتی سرمو چرخوندم، لبمو بوسید. خیلی کیوته! (یا یه شت دیگه شبیه همین) منم بهش گفتم اگه توی رابطه نبودم، باهات میخوابیدم! با اینکه من و دوست پسرم مشکلاتی داریم که داریم روش کار میکنیم ولی از لحاظ اخلاقی درست نیست!

پسرم گفت من با رفتار او مشکلاتی داشتم ولی نمیدونستم «ما» مشکلاتی داشتیم! دوشواری؟ نه! ما چه (که) نداریم. چیز میزاشو جمع کردم  و براش پیامک فرستادم که وقتی از مغازه برگشتی، بند و بساطت رو گذاشتم جلوی در آپارتمان، از همونجا راهتو بکش و برو. میگفت بارون میومد. سه ربع بعد خودم رفتم پائین از مغازه چیزی بخرم، دیدم هنوز توی ماشینش نشسته. چند روز بعد ف گفته بود اگه منو بخوای، برگردیم و با هم باشیم، هر چیزی رو که بخوای و بگی عوض میکنم. اینجا پسرم نشون داده بود که پسر خلف ننه شه! بدختره گفته بود من نمیخوام تو هیچی رو بخاطر من عوض کنی، من میخوام خودت ولی اون کسی باشی که فکر میکردم (که نیستی). برو بسلامت، من جلوی راهت نمی ایستم که برای کارهایی که دلت میخواد انجام بدی، بخاطر من دچار عذاب وجدان بشی.

پسرم با 9 نفر دیگه همزمان استخدام شد و در کمتر از 4 ماه دست کم دوبار درخشیده و از اون 8 نفر دیگه جداش کرده ن. در یک مورد گفت یک کار روتین که بی نهایت احمقانه و خسته کننده بود بهمون محول کرده بودن. کمپانی شون حدود 80 تا 100 مشتری کوچیک و بزرگ دارن که وبسایتشون رو میسازن و اداره میکنن. گفت برای آوردن وبسایت هر کمپانی روی پلتفرم خودمون، یک سری عملیات تکراری انجام میدادیم که حدود 5 ساعت طول می کشید. گفت نشستم بنوشتن یک اسکریپت که این پروسه رو اتوماتیک بکنه. سوپروایزرش که بجونور بودنش پی برده، آمده بالای سرش پرسیده داری چیکار میکنی؟ وقتی فهمیده بهش گفته کاری رو که بهت داده بودم ول کن و بکار خودت ادامه بده. در 3-4 روز برنامه شو تکمیل کرده و کار 5 ساعته برای هر کمپانی تبدیل بکار 5 دقیقه ای شده. اینجور کارها باعث شده که یه روز که اشتباهی ساعتشو برای 6 بعد از ظهر گذاشته و دیرش شده، میگفت تو راه که بودم، سوپر وایزرم زنگ زد و وفتی فهمید تو راهم گفت عجله نکن، هیچ اشکالی نداره. میگفت عاشق منه و برای دیر رفتن در وافع تحسینم کرد! مثل اینکه می ترسه ول کنم برم جای دیگه. رئیس کل هم یه روز اومده بهش گفته بیا یخرده قدم بزنیم. توی کمپانی 20 دقیقه راه رفتن و گپ زدن. بهش گفته تو منو یاد خودم میندازی. جاه طلب** و متفاوت هستی.

احتمال داره اوائل سال 2017 پروموشن – از ترفیع بدم میاد – بگیره و مهندس ارشد نرم افزار بشه با تقریبا %60 اضافه حقوق! چون نوشته رو با خبر بد شروع کردم، فکر کردم با خوب تموم کنم. موستانگ نو رو هم حدود 2 هفته پیش رفتم تحویلش دادم و با اتوبوس برگشتم. گفت هیشکدوم از همکارام چنین ماشین خوبی ندارن (و من کیف کردم که دست کم در یک مورد یکی از افراد کره زمینو شاد ومغرور کردم) با شوخی میگفت میرم دم خونۀ ف ازش میپرسم میخوای بریم قان قان – دور دور؟ – بازی. وقتی گفت آره، میگم  too bad گاز میدم و میرم

* the straw that broke the camel’s back

** ambitious

نامه ی شادی صدر به تاجزاده – کشتار 67

_13680478_10

از فیسبوک شادی صدر


آقای تاجزاده
در واکنش به انتشار نوار جلسه هیات مرگ با منتظری نوشته اید: «من به سهم خود از خانواده‌های اعدام‌شدگان آن فاجعه از جمله بازماندگان قربانیانی که عضو مجاهدین خلق نبودند، پوزش می‌طلبم.» به این عکس نگاه کنید. این فقط یکی از ده‌ها گور جمعی است که در جریان کشتار 67، در جای جای ایران، شبانه و مخفیانه کنده شد تا پیکرهای اعدام شده‌ها را بدون اطلاع خانواده و مردم، در آن روی هم بریزند و با مشتی خاک و بعضی جاها، با سیمان رویش را بپوشانند تا چهره جنایت را پنهان نگه دارند. به این عکس خوب نگاه کنید و به ما بگویید دقیقا از خانواده چه کسانی باید عذرخواهی شود؟ این‌ها که در این گورهای جمعی دفن شده‌اند، که بوده‌اند؟ اسم خودشان و مادر و پدرشان چه بوده؟ چطور می‌توانید خانواده‌های آن‌ها را پیدا کنید و ازشان معذرت خواهی کنید؟ در هولناکی اتفاقی که این عکس به تصویر کشیده عمیق شوید و بعد جواب دهید: آیا بدون اینکه خانواده‌ها حداقل بدانند پیکر فرزندانشان کجا و در کدام گور جمعی دفن شده، اصلا عذرخواهی شما محلی از اعراب دارد؟!

نوشته اید: «من اندیشه، راهبرد و روش های تشکیلاتی فرقه رجوی را چنان فاشیستی و غیرانسانی می‌بینم که فقط با داعش قابل مقایسه است. با وجود این وقتی اعضای همین سازمان مخوف بازداشت، محاکمه و زندانی می شوند، حقوقی دارند که با هیچ توجیهی نمی‌توان و نباید آن‌ها را نادیده گرفت یا نقض کرد.» به نظر می رسد نه فقط حقایق زندگی همان خانواده‌هایی را که ازشان عذرخواهی کرده‌اید نادیده گرفته‌اید که حتی نوار را هم خوب گوش نکرده‌اید. منتظری آشکارا از پروژه کشتن همه اعضا و هواداران مجاهدین، حتی روزنامه‌خوان و نشریه‌خوان‌شان پرده برمی‌دارد می کند. اما شما، بسیار آگاهانه، همه آن‌هایی را که در زندان «اتهام» مجاهدین داشته‌اند، «عضو» این سازمان و مسلح می خوانید و با داعش‌وار خطاب کردنشان، اعدام‌شان را همچنان به حق جلوه می‌دهید.

بعید است کسی مثل شما با پیشینه مسئولیت در سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی که سابقه عملیات تروریستی قبل از انقلاب خود را با افتخار در کارنامه‌اش بیان می کند، سازمانی که بعد از انقلاب در تشکیل و تاسیس کمیته های انقلاب نقش اصلی را داشته است، کمیته هایی که در سرکوب و دستگیری و شکنجه مخالفان جایگاه ویژه ای داشته، فرق بین عضو و هوادار یک سازمان سیاسی را نداند. بعید است معاون سیاسی اسبق وزارت کشور، سهوا و بدون هیچ عمدی، همه آنهایی را که با «اتهام» مجاهد بودن، عضو یا هوادار یا روزنامه فروش یا روزنامه خوان بودند و در دادگاه‌های چند دقیقه‌ای و بدون حضور وکیل محکوم شده اند را بریزد توی یک تابوت، درش را محکم میخ بکوبد و رویش برچسب بزند: «تروریست فاشیست» و خلاص!

به این داستان، که خلاصه یک زندگی بریده شده است فکر کنید. شاید چند شبی آرامشتان سلب شد و خوابتان نبرد: مهدی افتخاری، فرزند یک کارگر معدن، وقتی به همراه خانواده اش به اتهام هواداری از مجاهدین در مشهد در سال 60 دستگیر شد، 9 یا ده ساله بود، کلاس دوم-سوم دبستان. زندان پر از زندانی بود و چون جا برای آن همه نداشته اند، تعداد زیادی را در چادری در حیاط زندان نگه‌می‌داشتند. چادری که هوایش روزها داغ بوده و شبها، خیلی سرد. سی و پنج نفر زندانی فقط دو تا پتو داشته‌اند. مهدی افتخاری، در آن سرمای وحشتناک، شب‌ها سرش را می کرده زیر پتو و آرام، گریه می کرده و به هم بندی‌اش می‌گفته که چقدر دلش برای مادرش تنگ شده است. او کوچکترین بود در بین کودکان زندان. هفت سال بسیاری از کودکان زندان که هم زمان با او دستگیر شده بودند، اعدام شدند.
فقط در همان زندان وکیل آباد مشهد، وقت کشتار 67، محمد حیدری 23 ساله بوده، علی آگاه 22 ساله، علیرضا سعیدی 24 سال‌ش بود، علی سعیدی شریف آبادی 19 سال‌ش بوده (یعنی وقت دستگیری فقط 12 سال داشته است)، محمدرضا سعیدی شریف‌آبادی، 23 سال داشته (پدر این دو برادر کارگر شهرداری بوده است)، ابوالفضل طالب بیدختی 21 سال و علی گلی 22 سال. این ها همه شان در زندان بالغ شده بودند، هفت سال حبس کشیده بودند و دیگر باید آزاد می شدند که اعدام شدند. پیکر آنها را به همراه بقیه اعدام شدگان در «لعنت آباد» بهشت رضای مشهد و در گورهای جمعی که با عجله و شبانه با بولدوزر حفر شده ریخته‌اند.

نوشته‌اید: «متواضعانه آنان ]خانواده ها [را فرامی خوانم تا با تأسی به ماندلا «ببخشند اما فراموش نکنند» تا ایران و ایرانی از چرخه شوم نفرت و کینه و انتقام رها شوند.» اول اینکه روایت شما از اتفاقی که در آفریقای جنوبی افتاد یک روایت جعلی و خودساخته است است. در آفریقای جنوبی، قربانیان پیروز شده بودند. اما در آنجا هم، تنها جنایتکارانی بخشیده شدند که ابتدا، در مقابل کمیسیون حقیقت ایستادند و درباره کارهایی که کرده بودند، حقیقت و همه حقیقت را بیان کردند. جلسات کمیسیون حقیقت از رادیوی ملی پخش می شد و همه مردم، درباره جزییات دهشتبار جنایت های رژیم آپارتاید، آگاهی پیدا می‌کردند.دوم اینکه در ایران، خانواده های اعدام شدگان کشتار 67 و البته سایر قربانیان فجایع دهه اول استقرار جمهوری اسلامی، سی وچند سال است که دنبال جواب سوالات ساده‌شان می‌گردند، اینکه بچه هایشان را چرا کشتند؟ چگونه و کجا آن ها را کشتند؟ چه کسانی مسئول بوده اند و پیکر بچه هایشان را کجا دفن کرده اند؟ برای پرسیدن این سئوال‌های ساده، جز جواب، هر برخوردی را تجربه کرده اند: توهین شنیده اند، کتک خورده اند، دستگیر شده اند ، حتی از عزاداری‌شان و حتی گذاشتن گل بر روی گورهای جمعی جلوگیری کرده اند. آنها مستحق دانستن حقیقت هستند. مستحق این هستند که شاهد و شاکی محاکمه عاملان و آمران آن جنایت‌ها (تکرار می کنم، محاکمه و نه انتقام‌جویی) باشند. خانواده‌ها مستحق آنند که خساراتی که به آن‌ها وارد آمده جبران شود و نیز، از فرزندانشان اعاده حیثیت شود. جامعه نیز حق دارد از اینکه چنین جنایت‌هایی هیچگاه در آینده تکرار نخواهند شد، اطمینان حاصل کند.

مهمترین دستاورد کتاب خاطرات منتظری، انتشارسند فتوای کشتار و همین‌طور برخی جزییات مربوط به اعدام‌ها، از زاویه مقامی بلندپایه در درون نظام بود. این نوار هم اطلاعات تازه‌ای را به خصوص درباره اینکه آغاز روند کشتار زندانیان، سه-چهار سال قبل از سال 67 بوده و نه پس از پایان جنگ و نه به تلافی عملیات فروغ جاویدان، در اختیار عموم قرار می‌دهد. پس از عذرخواهی، شما، شخص شما، از میان حقایق ناگفته، انکار یا تحریف شده، چه دارید که امروز در کفه وجدان جمعی و تاریخ مشترک «ایران و ایرانی» بگذارید؟! شما، به عنوان یک مقام دولتی دهه 60، چه اطلاعات درونی دارید که باید سکوتتان را درباره آن بشکنید؟!

آقای تاجزاده
اگر این عکس را دیدید و آن سرگذشت‌ها را خواندید و احیانا چند شب خوابتان نبرد، این‌ها منابعی است که برای مطالعه بیشتر معرفی می کنم که شاید در بی‌خوابی‌های شبانه به آن رجوع کنید:
1. عکس‌های بیشتر از یکی از مکان‌هایی که اعدام‌شدگان سال 67 در آن، به احتمال قوی به شکل جمعی، دفن شده‌اند: https://goo.gl/FPvzqy.
2. اسامی و سرگذشت زندانیان نوجوان مشهد که به اتهام هواداری از مجاهدین، هفت سال حبس کشیدند و در آستانه به پایان رسیدن حبس‌شان در کشتار 67 اعدام شده اند را از شهادت رسول شوکتی، زندانی سیاسی سابق و از شاهدان کشتار 67 در زندان وکیل آباد برداشته‌ام. متن کامل این شهادت نزد عدالت برای ایران ثبت شده است. بخشی از خاطرات او نیز این‌جا منتشر شده است: http://goo.gl/fGbeX8.
3. سند دو جلسه بهمن ماه سال 59 در دفتر نخست وزیری درباره تصمیم گیری برای بستن نشریات و دفاتر سازمان های سیاسی و برخورد شدید با اعضا و هواداران سازمان های مخالف و اعدام آن ها. این جلسات، چهار ماه قبل از اینکه سازمان مجاهدین اعلام ورود به «فاز نظامی» کند، تشکیل شده و به خوبی نشان می دهد که پروژه حذف فیزیکی مخالفان سیاسی جمهوری اسلامی ماه ها قبل از اینکه انفجارهای دفتر نخست وزیری و حزب جمهوری اسلامی رخ دهد شروع شده بوده است. از جمله حاضران در این جلسات، موسوی اردبیلی، بهزاد نبوی، نصرالله جهانگرد، خسرو تهرانی، مرتضی رضایی و محسن سازگارا بوده اند. (جنایت بی‌عقوبت، عدالت برای ایران، 2011، پاورقی صفحه 29): http://goo.gl/yOIY5u.
4. درباره تاریخچه تشکیل سازمان مجاهدین انقلاب که از ائتلاف هفت گروه اسلامی مخالف شاه که معتقد به مبارزه مسلحانه بودند، ایجاد شده است: http://goo.gl/GlW4NH.
5. درباره تاریخچه تشکیل کمیته های انقلاب و نقش سازمان مجاهدین انقلاب در آن (کتاب خاطرات آیت الله مهدوی کنی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1385، فصل چهارم، به خصوص صفحه 230 به بعد): https://goo.gl/FPvzqy.
– البته که بیش از آن چه در این دو منبع درباره سازمان مجاهدین انقلاب آمده ، از تاریخ آن اطلاع و در آن نقش داشته و دارید، اینها را فقط گذاشتم برای اینکه یادآوری کنم ما هم می دانیم!
6. در مورد تجربه آفریقای جنوبی، با وجود اینکه به انگلیسی زیاد نوشته شده، مطلب علمی و دقیق به فارسی خیلی کم هست. «نه بخشش نه انتقام؛ تجربه عفو در آفریقای جنوبی»، مقاله‌ای که در دو بخش منتشر شده یکی از بهترین هاست برای آن ها که واقعا می خواهند بدانند آفریقای جنوبی چگونه با گذشته خود روبه‌رو شد (نه بخشش نه انتقام؛ تجربه عفو در آفریقای جنوبی، رها بحرینی، بی‌بی‌سی فارسی، نوامبر و دسامبر 2013): http://goo.gl/DhhQWj و http://goo.gl/HTpFhj.
7. درباره سی و چند سال تلاش خانواده‌ها در جست‌و‌جوی حقیقت و عدالت و نقض اولیه‌ترین حقوق آن‌ها (داستان ناتمام، عدالت برای ایران، 1394): http://goo.gl/GlW4NH.

لینک مطلب تاجزاده در فیس‌بوک: https://goo.gl/e8vzMw.
لینک این مطلب در تلگرام: https://telegram.me/shadisadr/23

IranWire آیا شهرام امیری قربانی شهرام امیری شد؟

ما با یک داستان هفت ساله روبه رو هستیم، با حداقل ۷۰۰ سوال گیج کننده و نیز انبوهی اطلاعات متناقض که بخش مهم آن از سوی دستگاه های امنیتی، به ویژه «منابع آگاه» در ایران تولید و به رسانه ها داده شده اند. هر سوال و سناریو می تواند کاملا مشکوک باشد و یک سوال می تواند کل یک سناریو را بی اعتبار کند. این گزارش خیلی مفصل هم قصد ندارد به شما بگوید دقیقا ماجرای «شهرام امیری» چه بوده است بلکه می خواهد توضیح دهد چه قدر این ماجرا پیچیده، مشکوک و حتی مضحک است؛ یک ماجرای پر از ابهام و سرگیجه آور.

__930x510_q85

Source: IranWire | گزارش

نوشتۀ آفای حقیفت نژاد مثل یک نیمچه کتابه. برای من که 3-2 روز طول میکشه چون حوصله م سر میره ولش میکنم! کیوان فکر کنم 10 دقیقه ای تمومش کنه. نوشتۀ خودمم نمیدونم چرا ناتمام موند که موند. با گذشت زمان شوق نوشتن بقیه ش پرید، تا ببینم بعد چی میشه. اینو برای تغییر منظره گذاشتم و اینکه موضوع روز هست. خودم هنوز نخوندمش، گویا ایمیلهای هک شدۀ هیلری کلینتون هم به سرنوشت شهرام امیری نگونبخت مربوط شده. بی شرفها پدر خانواده شو درآوردن (شکنجه-اذیت و آزار) تا مجبورش کنن با پای خود به قتل گاه جمهوری اسلامی برگرده😦

آیا پهلوی، دوست همجنسگرایان بود؟

ٖآیا پیش از انقلاب سال ۱۳۵۷، تهران «گی کلاب» داشت؟ آیا حقیقت دارد که همجسنگرایان توانسته بودند در جامعه ایران، راه خود را از سیاست گرفته تا هنر باز کنند؟ شاید این تصویر شهبانوی ایران و قصه‌ی جامه‌ا…

Source: آیا پهلوی، دوست همجنسگرایان بود؟

ایران- افشای ثروت فرزندان خامنه ای توسط هاشمی رفسنجانی

سگ ها شروع بگاز گرفتن پاچۀ همدیگه کردن. بامید روزی که هار بشن از دهنشون کف بزنه بیرون. خامنه ای نمیدونه یکی حروم زاده و جاکش تر از خودش هست یا میدونه و حجم کثافت بقدری زده بالا که نمیشه پوشوند؟ فیش های حقوقی دولت حسن آقا قریدون/روحانی کلیدساز  هم چس فیل سینما شده.سیرک اسلامی

فعلا 2-3 روز اینو داشته باشین – که چیز تازه ای هم نیست همه مون میدونیم ثروت بواسیر عظمی 80 تا 100 میلیارد تخمین زده می شد . ایندفعه از رویتر. فقط جای جدیدی برای نوشتن کامنت و بیرون کشیدن جوات از مخفیگاهش🙂

تا ببینم داستان خودم، که شروع کردم ولی اذیتم میکنه، بکجا میرسه

*********

ایران- افشای ثروت فرزندان خامنه ای توسط هاشمی رفسنجانی دستگاه قضایی تحت امر خامنه ای اخیرا پسر رفسنجانی را به ۱۰ سال زندان محکوم کرد. (حمله به پسر، برای زدن پدر). رفسنجانی نیز متقابلا تهدید کرد که برخی اسرار نظام را افشا می کند. به نظر می رسد رفسنجانی این کار را با افشای گوشه ای …

Source: ایران- افشای ثروت فرزندان خامنه ای توسط هاشمی رفسنجانی

طبقه‌ی تازه به دوران رسیده: آقازاده‌ها + «سلبریتی»‌ها و «لایف استایل» نوکیسگان

 نویسنده: آزاده سلیمانی – کیهان لندن – با پیشنهاد لی لی خنگه

 می‌گویند انقلاب بهمن ۱۳۵۷ مهاجرت سه و نیم میلیون ایرانی را در پی داشت، در زمانی که جمعیت ایران ۳۶ میلیون بود. این یعنی ۱۰ درصد جمعیت ایران با انقلاب اسلامی ترک وطن کردند.

اگر تنها یک درصد جامعه را هزارفامیل ثروتمند تشکیل دهد، باید بپذیریم که باقی جلای وطن‌کردگان، همه از طبقه‌ی متوسط شهری و تکنوکرات‌های تحصیل‌کرده‌ی دوران پهلوی بودند. طبقه‌ای که در تعیین و رواج فرهنگ و در گذار جامعه از سنت به مدرنیته در عصر حاضر مهم‌ترین نقش را دارد.

بخش مهمی از طبقه‌ی متوسط نوپای ایران در اواخر دهه‌ی پنجاه از ایران گریخت تا جا برای حکومت الله و حزبش بازتر شود. حزب‌اللهی‌های تازه از راه رسیده، بازاریان سنتی و قشری‌ها، حاشیه‌نشین‌های محرومیت کشیده در کنار دسته‌های لات و جاهل به رهبری روحانیت شیعه آمده بودند تا گوی انقلاب را از چپ‌ها و چریک‌ها و دانشجویان بربایند و جمهوری اسلامی را مستقر کنند. آمده بودند تا آخرین جلوه‌های طاغوت و اشرافیت را معدوم کنند، مرفهان بی درد را به سزای رفاه و بی دردیشان برسانند، ثروت‌ها و اموال را به نفع مستضعفان و محرومان مصادره کنند، همه را به برابری و «مقام انسانیت» برسانند… دست کم همه‌ی اینها را شعار کرده بودند تا طبقه‌ی مرفه و طبقه‌ی متوسط غیرمذهبی و خمس و ذکات نده را خلع ید کنند و خود بر سریر قدرت مطلقه‌ی کشور بنشینند.

نخستین موج‌سواران یقه آخوندیِ رانت و دلالی از شرایط جنگ و تحریم برای بستن بار خود سود جستند، زمانی که ‌هاشمی رفسنجانی وزیر جنگ بود و همصدا با رهبری نظام بر طبل ادامه‌ی جنگ می کوفت. جنگی که به گفته‌ی خود و اثبات تاریخ برایشان نعمت بود. از راه دلالی‌ تسلیحات و سوخت و دارو و در شرایطی که صدها هزار سرباز و غیرنظامی به خاک می‌افتادند تعدادی از کارگزاران نظام و تعدادی دلال بی حجاب و کراواتی خارج‌نشین ثروت‌های کلان خون‌آلود اندوختند. پایان جنگ و آغاز دولت «سردار سازندگی» اما آغاز موج اصلی و کلان فساد و رانت‌خواری از محل پروژه‌های پرخرج و مساله‌دارِ سدسازی و عمرانی بود. ثروت و قدرت سپاه پاسداران ریشه در همین سال‌های به اصطلاح سازندگی و شرکت و برد آن در همه‌ی مناقصه‌های عمرانی کلان دارد. دولت رفسنجانی در کنار کارنامه‌ی پرخرابی سال‌های سازندگی، قتل‌های سیستماتیک دگراندیشان و مخالفان نظام در داخل و خارج را نیز در کارنامه‌ی هشت ساله‌ی خود دارد. هزارفامیل جمهوری اسلامی نیز از همان سال‌ها شکل مشخص به خود گرفت. وصلت‌های ضربدری و درهم تنیده میان خانواده‌های سران نظام گویا از این اصل عشیره‌ای یا دسته‌های مافیایی پیروی می‌کند که منفعت و مصلحت رقبای احتمالی را با پیوندهای خونی به هم گره می‌زند تا بدینسان هزارتویی از قدرت غیرقابل شکست شکل بگیرد که یکدیگر را تهدید نمی‌کند، بلکه آن را تنها تقویت یا به سود خود مهار می‌کند.

طبقه‌ی تازه به دوران رسیده

ساعت ۴:۳۰ بامداد ۳۱ فروردین ۱۳۹۴ اتومبیل پورشه مدل ۲۰۱۵ با سرعت ۲۰۵ کیلومتر در ساعت در مسیر شمال به جنوب خیابان شریعتی تهران به درختان برخورد می‌کند. پورشه‌ی زردرنگ مچاله می‌شود و دو سرنشین جوان آن جان می‌بازند. این یک تصادف عادی نبود. ساعاتی بعد سه نام در ارتباط با تصادف پورشه‌ی زردرنگ دهان به دهان گشت و تصاویر به رسانه‌های داخل و خارج راه یافت: محمدحسین ربانی، نوه‌ی ۲۱ ساله‌ی آیت‌الله ربانی شیرازی، صاحب پورشه و سرنشین آن. امیرهوتن قلعه نویی، فرزند سرمربی تیم استقلال مالک قبلی پورشه که تنها دو روز پیش از آن خودرو را به نوه‌ی خوشگذران آیت‌الله فروخته بود، و دختری از party girl‌های تهران به نام پریوش اکبرزاده متولد ۱۳۶۸، همراه شبانه و راننده‌ی پورشه‌ی نوه‌ی آیت‌الله. موجی از واکنش‌های غالباً خشمگین کاربران در شبکه‌های اجتماعی به راه افتاد. خشم کاربران معطوف به شکاف طبقاتی بود و سیستم ارزشی دوگانه‌ی طبقه‌ی حاکم برای عموم و برای خویش

همه‌ی گروه‌های حاکم و جناح‌های رژیم جزو تازه به دوران رسیدگان و نوکیسگان هستند
همه‌ی گروه‌های حاکم و جناح‌های رژیم جزو تازه به دوران رسیدگان و نوکیسگان هستند

پس از آنکه انکار و تکذیب‌های نخستین خانواده‌ی آیت‌الله با شهادت امیرهوتن قلعه نویی و سایر شواهد بی تاثیر ماند، افکار عمومی با نوعی از بی تفاوتیِ بدیهی نمایانه‌ی خانواده‌ی آیت‌الله و اطرافیانش مواجه شدند. مراسم ختم به شدت پرتجمل با صف‌های بی انتهای خودروهای لوکس دوستان آقازاده‌ی مرحوم و کج خلقیِ پاسخ‌هایشان به خبرنگاران در دعوت به دوری‌گزینی از شایعه و حاشیه در مورد دو جوان دوست داشتنیِ از دست رفته، تاییدی بود بر یک واقعیت: تهران و ایران مدت‌هاست که با رشد هر ساله‌ی فقر و محرومیت و بیکاری در مناطق دیگر، طبقه‌ی نوینی را در خوش آب و هواترین نقاط خود پرورانده است، طبقه‌ای از وابستگان هزارفامیل حکومتی و اقمارشان، طبقه‌ی نوین نوکیسگان که حتی تعریف کلاسیک خرده بورژوا در موردشان نارسا و ناتمام است.

طبقه‌ی نوینی که در آن پدر و مادر خانواده هنوز حاج آقا و حاج خانم نامیده می‌شوند و اگر خود عضوی از حکومت نباشند، از وابستگان معنوی و اقتصادی و از رانت‌خواران آن هستند، پدر هنوز ظاهر ریشوی مسلمان‌نما دارد و مادر هنوز روی لباس‌ها و جواهرات قیمتی خود چادر سر می‌کند. دختران و پسرانشان اما، اگر در شبانه‌روزی‌ها و کالج‌های اروپا و امریکا مشغول خرج کردن پول بادآورده و بهره بردن از آزادی‌هایی نباشند که طبقه‌ی حاکم اکثریت جامعه را از آن منع و محروم کرده است، در خیابان‌های تهران و جاده‌های شمال در حال کورس گذاشتن با اتومبیل‌های اسپورتشان هستند. در استخرهای ویلاهای قصرمانند «پول پارتی» برگزار می‌کنند و تازگی‌ها دوست دارند از ماشین‌های میلیاردی و ساعت‌ها و کیف‌های لوکس و میلیونی و تفریحات لاکچریشان عکس و سلفی بگیرند و در شبکه‌های مجازی سبک زندگی لاکچری «بچه پولدارهای تهران» و «بچه پولدارهای ایران» را به رخ باقی جامعه بکشند. دوست دارند دیده شوند که با دیگران، با غیرلاکچری‌ها و کم درآمدها، به تعبیر بعضی‌هاشان «کم شانس‌ترها» (در رانت خواری و انباشت ثروت بادآورده) فرق دارند. یک مشاور اقتصادی اتحادیه‌ی اروپا رفتار این طبقه‌ی نوین نوکیسه‌ی ایرانی را با ثروتمندانِ الیگارشی روس قابل مقایسه دانسته است. به گزارش اکونومیست، شرکت پورشه در سال ۲۰۱۱ در تهران بیش از هر شهر دیگر خاورمیانه فروش داشته است. از سال ۲۰۰۹ حدود صد هزار اتومبیل لوکس وارد ایران شده و این در حالیست که صاحبان آنها می‌بایست مالیات صد و چهل درصدی به گمرک بپردازند.

13-2

اغلب نقدهای اجتماعی- اقتصادی رسانه‌های نزدیک به جناح اصلاح‌طلب، به ویژه از آغاز به کار دولت روحانی به این سو، شکل‌گیری این طبقه‌ی نوکیسه با ثروت‌های افسانه‌ای بادآورده را حاصل رانت‌خواری‌های بی رویه در دولت محمود احمدی نژاد می‌داند. در حالی که با نگاهی به هزارفامیلِ قدرت و ثروتِ جمهوری اسلامی و لیست‌های متعدد از آقازادگان رانت‌خوار و ثروتمند تازه به دوران رسیده، می‌توان از همه‌ی جناح‌ها و بستگان سران و کارگزاران نظام در همه‌ی سطوح قدرت در میان این طبقه‌ی نوین نوکیسه یافت. از نتیجه‌های آیت‌الله خمینی و خانواده‌ی خامنه‌ای و رفسنجانی و فقهای شورای نگهبان و تشکیلات آستان قدس رضوی و بنیادهای فارغ از نظارت دولت گرفته تا وابستگان و کارگزاران همه‌ی دولت‌های پس از جنگ تا کنون.

14-3

با وجود تصور ساده لوحانه‌ی بسیاری از نوکیسگان، این «خوش شانسی» و «تلاش» و «شایستگی» آنها و پدرانشان نیست که باعث شده جمعیت کوچکی به سرعت و سهولت به ثروت‌های نجومی دست یابند و بیشتر جمعیت روز به روز فقیرتر شود بلکه وابستگی آنان به نهادهای اقتصادی و امنیتی و سوء استفاده از امکانات عمومی در جهت سود شخصی، تنها نسخه‌ی ثروت بادآورده‌ی آنهاست. رانت‌خواری‌های اینان جز آنکه اینها را شبانه به ویلا و مازراتی و رولکس و سفرهای رویایی می‌رساند یک نتیجه‌ی مستقیم دیگر نیز دارد و آن فلج کردن اقتصاد و نابودی مشاغل و فرصت‌های برابر است.

احسان (کیان) علی آبادی فرزند رییس تربیت بدنی و سرپرست وزارت نفت دولت احمدی نژاد
احسان (کیان) علی آبادی فرزند رییس تربیت بدنی و سرپرست وزارت نفت دولت احمدی نژاد

بانکی که فقط به یکی دو آقازاده صدها میلیارد تومان وام بلاعوض می‌دهد، طبیعتاً صدها و هزاران وام ناچیز مسکن و وام‌های احداث و گسترش واحد تولیدی را رد کرده است تا بودجه‌ی لازم برای زندگی لاکچری یک آقازاده و اطرافیانش مخدوش نشود. صدها و هزاران کارآفرین و کارگر بیکار می‌شوند تا یک آقازاده بتواند ماشین‌های اسپورت وارد کند، لوکس زندگی کند و نوزادش در «امریکای جهانخوار» یا انگلیس به دنیا بیاید.

برادرزاده حسن روحانی در نیویورک
برادرزاده حسن روحانی در نیویورک

آن آقازاده‌ای که شکر وارد می‌کرد باید بداند که در کنار عوامل دیگر مسئول فلج شدن صنایع شکر خوزستان، حقوق‌های معوقه‌ی کارگران و فقر و استیصال و بیکاری آنهاست. آن یکی آقازاده که در کار واردات شیرخشک و خون و داروست، یا آن دیگری که نخستین رانت‌خواری کلانش در زمان ریاست پدرش محمدرضا عارف بر وزارت مخابرات دولت اصلاحات بود وقتی در ۲۳ سالگی اپراتور خصوصی ایرانسل را وارد می‌کند، شرکتی که با موقعیت انحصاری خود در هشت سال گذشته بیش از ۱۸ هزار میلیارد تومان درآمد داشته، و با سهام بیش از ۴۰ درصدی از آن تا کنون میلیاردها سود بادآورده کسب کرده و دم از هوش بازرگانی خود هم می‌زند، همگی باید بدانند در فلاکت اقتصادی مردم نقش مستقیم دارند.

علی عراقچی برادرزاده ی عباس عراقچی معاون وزیر خارجه دولت فعلی در ژنو
علی عراقچی برادرزاده ی عباس عراقچی معاون وزیر خارجه دولت فعلی در ژنو

رانت‌خواری به عبارتی یعنی کسب سود کلان از راه دلالی‌هایی که در حیطه‌ی اختیارات نهادهای دولتی قرار می‌گیرند. بخش مهم این دلالی‌ها در واردات خلاصه می‌شود. دلالی دشمن تولید است، دشمن اقتصاد پویا و دشمن بازار کار. مجموعه‌ی کانون‌های سودجویی زیر عنوان نادرست «بخش خصوصی» از آنجا که سود ۳۰۰ درصدی واردات را بر سود ۵ درصدی تولید ترجیح می‌دهند، به عوض تقویت تولید در صنعت و کشاورزی و حتی صنایع دستی، با ولع سیری ناپذیری آنچنان به واردات حتی بدل‌های محصولات داخلی از چین و ماچین همت ورزیده‌اند که صنایع کشور همانقدر یک به یک در حال «تعدیل نیرو» و ورشکستگی و تعطیلی است که کشاورزی رو به نابودی کامل می‌رود.

حمیدرضا عارف هنگامی که ۲۳ سال داشت در زمان معاون اولی پدرش محمدرضا عارف وارد دلالی در پروژه‌های چندهزارمیلیاردی شد. او در زمان وزارت مخابرات پدرش اولین اپراتور خصوصی تلفن همراه کشور (ایرانسل) را از طریق شرکت ام.تی.ان افریقای جنوبی که خود سهامدار اصلی آن بود وارد کرد. درآمد او از محل رانت‌خواری‌های متنوع صدها میلیارد تومان برآورد می‌شود
حمیدرضا عارف هنگامی که ۲۳ سال داشت در زمان معاون اولی پدرش محمدرضا عارف وارد دلالی در پروژه‌های چندهزارمیلیاردی شد. او در زمان وزارت مخابرات پدرش اولین اپراتور خصوصی تلفن همراه کشور (ایرانسل) را از طریق شرکت ام.تی.ان افریقای جنوبی که خود سهامدار اصلی آن بود وارد کرد. درآمد او از محل رانت‌خواری‌های متنوع صدها میلیارد تومان برآورد می‌شود

روستاهای بسیاری به ویژه در سیستان و بلوچستان و خوزستان و سایر استان‌های محروم از آب آشامیدنی و زیرساخت‌های رفاهی محرومند. ۳۵ هزار روستا خالی از سکنه شده و ۱۵ هزار روستای زیر بیست خانوار و رو به تخلیه‌اند، ساکنانشان رو به مراکز شهری و حاشیه‌نشینی می‌آورند تا با بیکاری و تورم و اعتیاد و نابسامانی و بی‌آیندگی مواجه شوند. آقازاده‌ها در حالی به گفته‌ی رزاقی استاد بازنشسته‌ی اقتصاد دانشگاه تهران بیش از ۱۳۰۰ میلیارد دلار در دو دهه‌ی گذشته کالا وارد کرده‌اند، که طبق برآورد بانک جهانی با هر ۱۰ هزار دلار آن یک شغل ثابت می‌توانست ایجاد شود، ۱۳۰ میلیون شغل… مازاد بر نیازِ خیل بیکاران و بی درآمدان تمامی این سال‌های پس از جنگ.

اصل ۴۴ قانون اساسی جمهوری اسلامی دولت را موظف به تامین مسکن، خوراک، بهداشت و درمان، آموزش و کار برای همه‌ی مردم ایران دانسته است. اصلی که هیچ یک از دولت‌های جمهوری اسلامی به آن متعهد نبوده است.

ما در شرایطی وادار می‌شویم زندگی «بچه پولدارهای تهران» و ارقام نجومی چند صد و چند هزار میلیاردی اختلاس‌ها و رانت‌خواری‌های آقازاده‌ها و اعوانشان را به نظاره بنشینیم که مطابق آخرین برآوردها بیش از ۴۰ درصد مردم ایران، ۳۰ میلیون نفر زیر خط فقر زندگی می‌کنند، و به گفته‌ی حسین راغفر اقتصاددان «با اینکه نقشه‌ی فقر برای کشور وجود دارد اما هیچ برنامه خاصی از سوی دولت برای ریشه کن کردن فقر وجود ندارد». هر روز چندین تن از پیر و جوان و بیکار و کارگر به دلیل فقر خودکشی می‌کنند، نرخ تورم بالای ۱۵ درصد است، نرخ بیکاری دو رقمی‌ست، ۳۰ درصد جوانان جویای کار، شغلی نمی‌یابند، بیش از ۱٫۵ میلیون از این بیکاران، تحصیلکرده و فارغ‌التحصیلان مراکز عالی‌اند. حداقل دستمزد مصوب کارگران و کارمندان کمتر از خط فقر است و دولت «تدبیر و امید» مردم را به انصراف داوطلبانه از یارانه‌های ناچیز نقدی دعوت می‌کند. دو میلیون و هفتصد هزار تومانی که برای یک خانوار چهار نفره خط فقر محسوب می‌شود، برای اکثریت این آقازاده‌های طبقه‌ی نوکیسه خرج یک شب تفریح و «دور دور» هم نیست.

ورزشکارانِ رانت‌خوار

علی پروین، محمد مایلی کهن، علی دایی، حسین رضازاده، حمید سوریان و…

ورزشکاران ملی معمولا از محبوبیت مردمی برخوردارند. اما این تنها مردم عادی نیستند که دوست دارند به قهرمانان ورزشی نزدیک شوند و عکس یادگاری بگیرند. مسئولین نظام و آقازاده‌ها هم علاقمند به نزدیکی با ورزشکاران ملی‌اند. از یک سو بخشی از کشتی‌گیران و فوتبالیست‌ها و مربیان تیم‌ها از سال‌ها پیش رمز موفقیت و استمرار حضور خود در عرصه را در نزدیک شدن به کانون‌های قدرت دیدند و جستند. و از دیگر سو مدتهاست آقازاده‌ها و سرداران سپاه پنجه بر همه‌ی کانون‌های مهم ورزشی و باشگاه‌ها انداخته‌اند و سعی در کنترل مطلق ورزش کشور و اتفاقات و مسابقات ورزشی پرتماشاچی دارند. فرآیندی که دو دهه پیش با پدیده‌ای به نام محمد مایلی کهن، یک بسیجی در کسوت مربیگری تیم ملی فوتبال، آغاز شد و در دولت نزدیک به سپاه احمدی نژاد گسترش چشمگیری یافت. امروزه تمامی باشگاه‌های مهم ورزشی در تملک و کنترل اعضای سپاه پاسداران و آقازاده‌هاست.

از انحصاری شدن مدیریت ورزش کشور توسط سرداران سپاه و آقازادگان که بگذریم، پیوند اجتماعی و اقتصادی بخشی از ورزشکاران ملی با مراکز رانت‌خواری کشور را نباید از نظر دور داشت. تصاویر و نمونه‌ها بسیارند، از معاشرت علی دایی با بزرگ‌ترین رانت‌خوار وقت کشور بابک زنجانی و یا استفاده‌ی حمید سوریان کشتی‌گیر قهرمان المپیک از رانت دولت احمدی نژاد در واردات اتومبیل‌های میلیاردی گرفته، تا موارد به ظاهر پیش پا افتاده‌‌ای مانند حضور هشت ساله‌ی بازیکن متوسطی به نام حمیدرضا علی عسگری در تیم پرسپولیس به دلیل رابطه‌ی خونی با ریاست وقت صدا و سیما، علی عسگری.

نمونه‌ها فراتر از این چند نامند. «صحبت از پژمردن یک برگ نیست»، سخن بر سر آلوده شدن ورزش یک مملکت هشتاد میلیونی‌ست، فساد و مافیاگری در نهادی که از زمان ایران و یونان باستان و آغاز المپیک تا کنون، می‌بایست سلامت و عزت و اخلاق یک جامعه را نمایندگی کند.

تفاهم آقازاده‌ها و سلبریتی‌ها

الناز شاکردوست، سحر قریشی، بهاره رهنما، بهنوش بختیاری، نیوشا ضیغمی، مهناز افشار و محمدرضا گلزار، امین حیایی، حسام نواب صفوی، امیر جعفری، امیر تتلو، و…

آنچه این نام‌ها و نام‌های مشابه مشترک دارند چند مشخصه است: سلبریتی‌های مجاز ایران که کمترشان به واسطه‌ی استعداد هنری و بیشترشان به واسطه‌ی چهره و سبک زندگی و یا روابط حسنه با قدرت در مرکز توجه افکار عامه‌اند و مورد آرزو و تقلید نوجوانان. خود آنها اغلب از ستارگان و سلبریتی‌های آن سوی مرزهای «ایران اسلامی» تقلید می‌کنند. یکی شهرتش را مدیون شباهتش به الویس پریسلی است، آن دیگری مدیون شباهتش به گوگوش، آن یکی خود را شبیه پریس هیلتون کرده است.

چند سالیست که حشر و نشر با سلبریتی‌ها بخشی از «لایف استایل» آقازاده‌های طبقه‌ی نوکیسه را تشکیل داده است. از معاشرت و دعوت به مهمانی‌های شبانه و سفرهای تفریحی تا مشارکت در این یا آن دلالی، از بذل و بخشش هدایای هنگفت از پول بادآورده‌ی مردم ایران به این و آن خواننده‌ی ترک و هنرپیشه‌ی ایرانی تا ازدواج‌های افسانه‌ای با پشت قباله‌های میلیاردی از کیسه‌ی محرومیت یک ملت.

این IT girl و IT boy‌ها نیز به سهم خود جویای مصونیت و منافعی هستند که نزدیکی به آقازاده‌ها برایشان به همراه دارد. برای حفظ این پیوند و حفظ مزایای مرتبط با آن، حاضر به هرگونه همکاری با کانون‌های قدرتند. از پروپاگاندای دولتی و داغ کردن تنور انتخابات فرمایشی گرفته تا ابزار سیاست‌های فرهنگی صدا و سیما و فرهنگ و ارشاد شدن. وقتی در شوهای تلویزیونی پرمخاطب حاضر می‌شوند عناصر ثابتِ شوی آنان پیشاپیش روشن است: مقداری مظلوم‌نمایی و نمایش تبعیت و اطاعت از نُرم‌های صدا و سیما و ارشاد و سانسور دولتی و مقداری اطلاعات شخصی عامه‌پسند از محتوای فعالیت‌های شخصی و توجیه «پابلیک ریلیشن» و «مُدلینگ» در عکس‌های اینستاگرام و فیس‌بوک تا تایید یا تکذیب خبر آخرین نامزدی. بخشی از این سلبریتی‌ها البته فراموش نمی‌کند که در کنار همکاری با قدرت، ژست‌های مُد روزی از قبیل یوگا و گیاه‌خواری، برگزاری بازارچه‌های خیریه و دیوارهای مهربانی و آه کشیدن‌های بی اثر به حال محیط زیست را نیز در برنامه‌ی هفتگی خود بگذارد. باید از خود پرسید تبلیغ تصویری دروغین از وضعیت «همه چی آرومه، ما چقدر مهربونیم، ملالی نیست جز ماهی قرمز سفره‌ی هفت سین» آیا خود برنامه‌ای ابلاغ شده از سوی نهادهای ارشادی و امنیتی به این سلبریتی‌های مطیع و مبتذل نیست؟

شکی نیست که در تبعید سوسن تسلیمی‌ها و در تحمیل خفقان و بیکاری بر فاطمه معتمدآریاها، میدان برای میان‌مایگان که نه، بلکه برای فرومایگان خالی می‌ماند. بی‌مایگان عرصه‌ی سینما و موسیقی که در بی بهاییِ استعداد و استقلال هنری، در فقدان چیزی به نام رقابت هنری، شهرتشان را از طریق چشم رنگی و بینی و لب و گونه‌ی خوب از کار درآمده به دست می‌آورند. آنها آموخته‌اند که برای ماندن و حفظ شهرت و درآمد لازم است با قدرت همکاری کنند و خود بخشی از نهاد تبلیغات استبداد دینی شوند. استبداد پذیرفته است که این «استارلت»‌ها، این اخترک‌های کم‌سوی دوروزه، دو چهره‌ی متضاد را به نمایش بگذارند: در مقابل دوربین و روی صحنه جوانان نجیب و محجبه یا لوطی و مشتی و معتقد به امامان شیعه… و در پشت صحنه مقلدان بی‌مقدار ستارگان هالیوود و موسیقی پاپ و راک جهان و کاریکاتورهای الویس پریسلی و لیدی گاگا و ماریا کری. این آیا بخشی از فانتزی آقازاده‌هایی نیست که در کار تهیه‌کنندگی فیلم و سریال هم هستند تا به جماعت القا کنند ستاره‌ها و اخترک‌های آنور مرزی (دست کم بدل آنها) را به دامان جمهوری اسلامی کشانده‌اند؟ و این دوچهرگی‌ها، این درجه از پارادوکس، از جنس همان فریبکاری‌ها و سیستم ارزشی دوگانه نیست که در فقه و نگرش شیعه وجود دارد و در رهبران و سیاستمداران جمهوری اسلامی با صراحت به نام «خدعه» و «تقیه» توجیه می‌شود؟

بخشی از برنامه‌ی «سلبریتی» بودن، رسوایی‌های متناوب رسانه‌ای ست، رسوایی گاه از دید حکومتی‌ها و گاه از دید افکار عمومی ایرانیان داخل و خارج کشور. خواه حضور عاری از هوش سحر قریشی در شوی «دید در شب» باشد یا عکس‌های مهمانی او که به دلیل آنها مدتی مورد غضب صدا و سیما قرار می‌گیرد. خواه حضور محمدرضا گلزار در کنسرت گوگوش باشد که او را مورد حمله‌ی اصولگرایان قرار می‌دهد، یا اظهار نظر اخیر او در حالتی نسبتا نشئه پشت میز رستورانش در حمایت از «مدافعین حرم» و دخالت سپاه در جنگ سوریه. این سلبریتی‌ها بندبازی میان حکومت و طرفداران خود را خوب آموخته‌اند. میان انتظارات حکومت از خود و تمایلات خود به زندگی لاکچری و‌هالیوودی نیز توازن برقرار کرده‌اند. هر دو را اجابت می‌کنند. یکی به نعل می‌زنند و یکی به میخ.

شهاب‌الدین حسینى، همزمان محبوب رهبرى، مردم و داوران فستیوال کن!
شهاب‌الدین حسینى، همزمان محبوب رهبرى، مردم و داوران فستیوال کن!

بر خلاف تصور بعضی‌ها، این سلبریتی‌ها را باید جدی گرفت. اینان فقط استارلت‌های به ظاهر بى ضرری نیستند که خیلى‌ها با اغماض مى‌گویند «چه کار دارید که این طفلکى‌های ناز و مامانی در مصاحبه‌ها چه می‌گویند و چرا لیدى گاگا و احمدى نژاد را همزمان دوست دارند». نه، اینان فقط سلبریتی‌های کم اهمیت نیستند، بلکه نماینده‌ی یک طیف قابل توجه از جامعه‌ی ایرانند که هم محصول و هم متضمن تداوم قدرت جمهورى اسلامى است. سلبریتی‌های وابسته به قدرت آگاهانه اما بی حس مسئولیت اخلاقی از روابط و رانت‌هاى حکومتى استفاده مى‌کنند تا جاى شایستگان را در عرصه‌ى کارى مورد علاقه‌اش به ناحق بگیرند و بتوانند هم با درآمد بادآورده راحت و لوکس زندگى کنند و هم از مصونیت امنیتی برخوردار شوند. در عوض، ابزار «معصوم و غیردولتى» تبلیغات حکومتى مى‌شوند که در مصاحبه‌اى در تلویزیونى وابسته به حکومت تعمداً اجازه مى دهند ٣-۴ سانتى از موهاى عسلی رنگشان و هر چند دقیقه یک بار گوش و گوشواره‌ای هم به مخاطبان داخل و خارج نشان بدهند تا توهمى از وجود آزادی و تولرانسی در این سیستم و دستگاه رسانه‌ایش ایجاد شود که در عمل وجود ندارد. شب در پارتى‌هاى زیرزمینى شرکت مى‌کنند، روز در افطارى‌هاى حکومتى. براى اینکه ناچار نشوند به سانسور فراگیر و ممنوعیت از کار همکارانشان اعتراض کنند، وانمود مى‌کنند از اخبار بى اطلاعند و «بسیار غیرسیاسى و خنثى» هستند. اما همزمان از کاریزماتیک و دوست داشتنی بودن سران استبداد می‌گویند.

دیدار گوبلز وزیر تبلیغات هیتلر در دیدار با هنرپیشگان محبوب دیکتاتور، سمت راست هاینس رورمان که گوبلز در ۱۹۳۷ پس از یک مهمانی در دفترچه یادداشتش او را چنین توصیف کرد: «جوانی خوب، شوخ طبع و دوست داشتنی» (اشپیگل آنلاین)
دیدار گوبلز وزیر تبلیغات هیتلر در دیدار با هنرپیشگان محبوب دیکتاتور، سمت راست هاینس رورمان که گوبلز در ۱۹۳۷ پس از یک مهمانی در دفترچه یادداشتش او را چنین توصیف کرد: «جوانی خوب، شوخ طبع و دوست داشتنی» (اشپیگل آنلاین)

فراموش نکنیم، در بررسى جنایات هیتلر سهم عمده‌اى از مسئولیت تاریخى را به سکوت و بى طرفى بخش مهمى از جامعه‌ى آلمان مى‌دهند. سکوت در برابر اقدامات دیکتاتوری که با حذف صداهاى مخالف و اخراج یهودیان از شهرها آغاز شد و به کشتار جنایتکارانه‌ی میلیون‌ها انسان در جنگ جهانى دوم کشید، عین تأیید همه‌ى آن جنایات بود و سهم داشتن در مسئولیت تاریخی آن. آنچنان که امروز بی تفاوتی هر ایرانی در برابر نابسامانی و بی عدالتی‌های اجتماعی و سیاسی ، و فساد فراگیر اقتصادی چیزی جز سهیم بودن در مسئولیت سنگین تاریخی نیست. بی تفاوتی و چه بسا همکاری اهالی فرهنگ و هنر و ورزش مسئولیتی است به مراتب سنگین‌تر: تقصیری در پیشگاه تاریخ و در برابر صدمه‌دیدگان و سانسورشدگان و محبوسان و اعدام شدگان این دوره‌ی طولانی استبداد، بدون عذر.

تازه به دوران رسیدگان و تنگدستان در جامعه‌ای که شکاف و گسست بین حکومت و جامعه و طبقات هر روز بیش از پیش عمیق‌تر می‌شود:

I got the eye of the tiger, a fighter, dancing through the fire!

کارت را داخل دستگاه می گذارم و راه بند بالا می رود . همیشه عجله  دارم که تا دوباره پایین نیامده بروم! (البته این اتفاق هیچوقت نمی افتد!) همین که به جاده ی پشت بیمارستان و به چپ می پیچم حس می کنم : …

Source: I got the eye of the tiger, a fighter, dancing through the fire!

حکم 16 سال زندان برای نرگس محمدی

باز یک حکم مسخره از صلواتی یک لات لمپن بی سرو پا که در جمهوری اسهالی قاضی شده

این سه نفرو می شناسین؟ اینا صدای مردم ایران هستن
این سه نفرو می شناسین؟  صدای مردم ایران هستن

از نوشته های خودش یاری میگیرم…

خدایا دور و برم پر از مادران رنج کشیده است- از اوین – !

بارجو هشدار داد که فکر نکن چون بچه کوچک داری بازداشت نمی‌شوی. [تو را] با کودکانت به سلول می‌آورم- از اوین.

«محکوم فتنه نیستم بلکه محکوم بی‌عدالتی و تبعیض هستم.» از نامه محمدى به ظريف .

انقد روزایی که توصیف کرده تلخه که متوجه نمیشی کی شروع کردی به گریه – از اوین!

Image NM3همین چند دقیقه پیش شننیدم: صلواتی 39 سال زندان برای علیرضا گلیپور -هوادار مجاهدین- حکم صادر کرد

واژۀ #لگام- برای مخفف کردن لغو گام به گام اعدام ساخته شده که در نظر داعشی های شیعه (قاضی صلولتی و لاریجانی گوه اسم کوچیکش چیه عن) حتی مخالف اعدام بودن جرمی سنگین و شایان ده سال زندانی شدن است. من اگه جای روحانی بودم میرفتم سرم رو فرو میکردم توی عن. مرتیکۀ آخوند مثلن رئیس جمهوره چپ و راست میزینن بهش و هیچ گوهی نمیتونه بخوره. فقط میاد میگه باید این چینن باشد، نباید آنچنان باشد

پ.ن: یک هواپیمای مصر در پرواز از پاریس به قاهره  با 66  سرنشین پس ار ورود به آسمان مصر ناپدید شده :(  ببخشید، ولی امروز خبر نرگس محمدی من رو بیشتر آزار میده. خیلی براش احترام قائلم

این سخنرانی نرگس محمدی رو اگه ندیدین حتما نگاه کنید